زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 13
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت۱۳: بانوی نجیبزاده وقتش را تلف میکند.
اغلب تو روزای روشن و آفتابی، ریچل به بیرون از پنجره خیره میشد.
«آب و هوای خوبیه... باعث میشه آرزو کنم که کاش میتونستم مثل یه چکاوک تو آسمون پرواز کنم.»
حالا که توی یه زندون تاریک به دام افتاده بود، مواقعی دلتنگ بیرون میشد.
«با این حال، نمیتونم بیرون برم...»
ولی فقط به این دلیل که میگه نمیتونه بیرون بره معنیش این نیست که نمیتونه از زندانش فرار کنه.
ریچل یهو به این فکر افتاد که چندتا هواپیمای کاغذی بیرون بندازه. از اونجایی که نمیتونه خودش بیرون بره، به فکر چیز دیگهای بود که تو آسمون بتونه پرواز کنه...
در حالی که داشت برای پیدا کردن کاغذ این طرف و اون طرف رو میگشت، تونست یه بسته کاغذ یادداشت پیدا کنه. از اونجایی که بهشون نیاز نداشت میتونست ازشون استفاده کنه.
«هواپیماهای کاغذی... به طرز شگفتانگیزی عمیق و سرگرمکنندهن.»
بسته به اینکه چطور تاشون کنی، نحوهی پروازشون کاملا فرق میکنه. حتی اگه اونها رو هوشمندانه تا کنی به این معنی نیست که دورتر پرواز میکنن و فقط استفاده از کاغذ نازک ممکنه به این معنی باشه که باد اون رو به دست میگیره و از روی حصار ممکنه پرواز کنه.
ریچل در حالی که راههای مختلفی رو امتحان کرد تا هواپیماهای کاغذی رو تا کنه و ببینه چقدر میتونن پرواز کنن، به حالت خلسه افتاد. کاغذهای سفید از این طرف و اون طرف پرواز میکردن و دیدن اونهایی که قبلا افتاده بودن و توسط باد برداشته شده و یه بار دیگه زمین رو ترک میکردن جالب بود.
ریچل تا زمانی که کل هواپیماهای آماده شده رو پرتاب کرد، همینطور از پنجره کوچیکش آسمون رو به چالش کشید.
♠
شاهزاده الیوت یه دفعه به آسمون نگاه کرد و متوجه مقداری زباله کاغذی تو هوا شد که بالای سرش میرقصیدن.
همچین چیزهایی باعث نگرانیش نمیشد، بلکه بیشتر نسبت به اشکال متفاوتی که کاغذها به خودشون گرفته بودن کنجکاو شده بود. از کاغذهایی که به شکل هواپیما بودن تا اونهایی که بیشتر استوانهای بودن، به وضوح مشخص بود کسی اونها رو تا زده.
با برداشتن یکی از اونهایی که باد نزدیکش آورد، دید که در واقع یه جور پیام روشون خط خطی شده.
«هوم؟»
با باز کردنشون، اون پیامی رو که با خطی زیبا روشون نوشته شده بود، خوند.
«اوهو! شاهزاده یه نقطهی طاس رو پشت موهای بلندش پنهون کرده؟!»
بهطور غریزی یادداشت رو ول کرد. اما قبل از اینکه باد بتونه دوباره اون رو با خودش ببره، به سرعت برش داشت.
«این دیگه چیه؟!»
اون که وحشتزده شده بود، دوید و چندتا کاغذ دیگه رو برداشت.
«شاهزاده خوشتیپ با ده سال قارچ کرم حلقوی... نبرد ناامیدانه و بیپایانش با پای ورزشکارا...»
«اتاقهای خصوصی تو تالار قلعه، اتاقهایی که با شعار "به خونه خوش آمدین" ازتون استقبال میکنن. از زندگی شخصی شاهزاده شگفتزده بشین.»
«کاخ سلطنتی تو همهمه قرار گرفته! همه کسایی که از نمرههاش شوکه شدین، برای شاهزادهای که نمیتونه درس بخونه دعا کنین!»
الیوت فقط با یه نگاه به اون چیزی که نوشته شده بود نزدیک بود غش کنه، اما بعد، باد نزدیک بود اون کاغذهایی که از قبل تو دستش داشت رو ببره، پس با عجله دستش رو به شکل مشت محکم نگه داشت.
«این شایعه ساختگی دیگه چیه؟! اصلا امکان نداره، اینجا پخش شده؟!»
در حالی که به اطراف نگاه میکرد، کاغذهای سفیدی که همهجا پخش شده بودن رو دید.
«هیهیهیهیهی!»
از اون طرف دیوارهای قلعه، شاهزاده صدای بعضی از بچههای قلعه رو شنید که آهنگ نامناسبی رو میخوندن.
«شاهزادهای که سوار اسب شد...
بعد از یک قدم لیز خورد...
بعد از دو قدم سَقَط شد...
بعد از سه قدم پیاده شد...
آه... آه... از همون اول سواری بلد نشد...
چون ای-چان احمق شد.»
♠
صدای قدمهایی که از پلههای سنگی پایین میدویدن تو کل سیاهچال حس شد.
«ریچ... ل!»
الیوت نیزهای که به دستش گرفته بود رو از فضای بین میلههای آهنی سلول داخل برد.
«تو...! بمیر! تو، همین الان میمیری! تو فوراً میمیری!»
ریچل در حالی که روی بالشتکش آروم مشغول خوندن کتاب بود، به شاهزادهای که بارها داخل سلول نیزه میزد نگاهی انداخت.
«اعلیحضرت، حتی با اینکه نیزهی اسبسواری ضرباتش تأثیر زیادی داره، اما محدودهی حملهت کمه. قبل از اینکه زنی مثل من این رو بهت بگه، مگه نباید خودت بدونی؟»
«نباید یه ذره بترسی زن گستاخ لعنتی؟!»
«با اینکه چهرهت کاملا معصومه، اما لحن حرف زدنت کاملا بیادبانهس.»
«راستش رو بگو، تو چیزای خیلی بدتری در موردم نگفتی؟!»
الیوت انبوهی از هواپیماهای کاغذی خردشده رو از بین میلهها به داخل پرتاب کرد.
«این چیه؟! این تهمتایی که در موردم تا ویلای من پخش شده، چیه؟! فقط یه زن کثیفی مثل تو، این دروغها رو برای سرگرم شدن خودش پخش میکنه تا من رو شکست بده!»
«یه بار دیگه سعی میکنی بر اساس یه دونه شهادت، یه نفر رو محکوم کنی...»
ریچل نگاهی به کوه یادداشتهایی که شاهزاده، حین تماشای الیوت، جمعآوری کرده بود انداخت.
«من مطلقاً قصد تهمت زدن به اسم اعلیحضرت رو ندارم.»
«پس این چیه؟! حالا که این چیزا رو پخش کردی، چه بهانهای میتونی بهم بدی؟!»
ریچل بلند شد و کتابش رو بست: «مطالب تهمت به اعلیحضرت دقیقاً کجا نوشته شده؟»
«کجا... درست داخل همینی که تازه خوندی!»
ریچل به یکی از یادداشتهایی که تو کف زندون بود اشاره کرد: «لطفاً اون رو با دقت بخون. اونجا، فقط کلمهی "شاهزاده" نوشته شده. مگه نمیدونی که صدها شاهزاده تو جهان وجود داره؟ من که خودم واقعاً اهمیت نمیدم، اما شاید اعلیحضرت از استرس کمی حساس شدی؟ آخرین باری که به دکتر رفتی کی بود؟»
«به نظرت دلیل بیشتر شدن استرسم به خاطر کیه...؟! در مورد اون آهنگ بیاحترامی که بچهها بیرون از دیوارهای قلعه در مورد "ال چان" میخوندن چی داری بگی؟! این داره به اسم من اشاره میکنه!»
«ال چان به اعلیحضرت اشاره میکنه؟ اما میتونه به الیس یا الینگتون یا التسین اشاره داشته باشه، درسته؟ به نظرت اعلیحضرت فقط یکم معذب نشدن؟»
«اینجا! شاهزاده! اسمش با ال شروع میشه؟! من تنها کسیم که این شرایط رو داره! احمق نشو!»
ریچل ابروهاش رو تو هم کشید: «اخیراً باهوشتر شدی... اصلا ناز نیست!»
«داری با چشم حقارت بهم نگاه میکنی؟! رفتارت مدتهاس که از سطح بیاحترامی عبور کرده!»
«خب اگه قبلا مجرم شناخته شده باشم، فکر میکنم اتهامای دیگه تغییری تو حالم به وجود نیاره، حتی اگه برای مدت بیشتری بخوام ادامه بدم.»
الیوت به سلول زندان خیره شد: «پس اعتراف میکنی بهم توهین کردی؟!»
ریچل تلاشهای شاهزاده میمون رو برای چشمغرهی وحشتناک رفتن بهش نادیده گرفت و دوباره کتابش رو باز کرد.
«با این اوصاف، من هیچوقت کاری نکردم که بهتون تهمت بزنم. تنها کاری که کردم، این بود که چندتا هواپیمای کاغذی ساختم و اجازه دادم توی باد سوار بشن. اما، از کاغذ کاهی استفاده کردم که براشون پهن کرده بودم.»
«کاغذ کاهی؟! با چه مطالبی؟! تو، چجور یادداشتهایی مینوشتی و میفرستادی؟!»
«اتفاقاً این یه شرکت انتشاراتی زیرزمینیه و من به عنوان کپیرایتر براشون کارهای داخلی انجام میدادم. مدعی عنوانش یه ستون شایعاته.»
«این دیگه چه شغلی برای دختر یه دوکه؟!»
♠
«اگه شاهزاده احمق اینجا بیاد سرش میشکنه... وظیفهش فقط این نیست که من رو تو زندان اذیت کنه...»
«شاهزاده بالاخره جایزه خودش رو به ریچل داد! گفتنش خوبه؟»
ریچل در حالی که کتابهای داخل یکی از جعبههای چوبی رو بررسی میکرد با خودش غر میزد: «هوم... قبلا همه چیزهایی رو که با خودم آوردم خوندم؟»
با اینکه رمانهای جالب زیادی آماده کرده بود، اما انقدر وقت آزاد داشت که همهشون رو خونده بود. گرچه خوندن مطلب برای بار دوم هم لذتبخشه، اما هنوز برای لذت بردن ازش خیلی زود بود.
«قبلا گلدوزیم رو هم تموم کردم.»
ریچل کت و شلوار خوب جورج رو با خودش آورده بود و [بدون اجازه] اون رو براش گلدوزی کرده بود.
کت سیاه الان طرح ظریف دوختهشده از نبرد بین ققنوس و اژدها بود که توش با نخ نقرهای و طلایی تعبیه شده بود. اگه جورج اون رو با عینک هوشمند، صورت عبوس و اون خط رویش موهاش بپوشه، خیلی بهش میاد. حتماً اطرافیانش میگن: «اوا، چه شخص مغروری!» و همینطور، «مگه چند سالشه... فکر میکنه از طرف خدا برگزیده شده یا همچین چیزی؟» و ستایشش رو زمزمه میکنن.
جورج با این کار مطمئناً به فرد محبوبی تبدیل میشه. خواهرای بزرگتر باید برای برادرای کوچیکترشون زحمت بکشن. اون مطمئناً بعداً از خوشحالی گریه میکنه و من رو با تشکرهاش خفه میکنه. فعلا بذار مخفیانه اون رو تو کمدش بذارم.
و اینطور شد که، همهی سرگرمیهاش رو انجام داد و تو اوقات فراغتش هیچ کاری برای انجام دادن نداشت.
«هم آلات موسیقی و هم شکار برام ممنوع شده…»
البته شکستن همچین قوانینی جالبه، اما شاهزاده به طرز آزاردهندهای یاد گرفته چطور با مزاحمتهایی که ریچل نیمه شبها درست میکرد، کنار بیاد.
«مطمئناً، میخواد نیمهشب از سروصدا کردن تو اتاق خواب یه زنی که همسن و سالشه جلوگیری کنه. شاهزاده که کم حیا نیست.»
ریچل در حالی که با خودش زمزمه میکرد، انگار دلیلش خودش نبود اطرافش رو دید زد تا برای خودش یه کاری واسه انجام دادن پیدا کنه.
یهویی، نگاهش به چیزی که ثابت بود افتاد. اون قبلا از مقداری کاغذ کاهی برای پروندن هواپیماهای کاغذی استفاده کرده بود، اما هنوز اونجا چندتا برگه خالی روی هم انباشتهشده قرار داشت.
«درسته... اگه رمانی برای خوندن ندارم، پس بذار به جاش خودم رو به چالش بکشم و یه رمانی بنویسم.»
توانایی ریچل تو تولید شخصیتهای خوب چیزی نیست که اون بهش بباله. اون قبلا تو نوشتن کتاب کمی کار کرده بود. با این حال، همیشه با طولانی کردنش مشکل داشت، اما خوشبختانه این بار موضوعات زیادی برای کار داشت.
«هوم، قهرمان داستان شاهزاده ورموث، شاهزادهی یه کشور کوچیکه. اون احمقیه که به خواستههاش وفاداره و نمیتونه به مشکلات دشوارش فکر کنه... درسته. اون به دام میفته، از اسب احمقتره و هر دختری رو که ببینه دنبالش راه میفته.»
همونطور که به نوشتن تنظیمات شخصیتهای داستان ادامه داد، داستان و شخصیتهای فرعی هم یکی بعد از دیگری ظاهر شدن. فقط با تبدیل شخصیتهاشون به یه لیست، پیشبینی کرد که یه شاهکار بزرگ رو قراره بسازه!
«اوه، این واقعاً خوبه! درسته. اگه رمانی نیست که بخونم، پس خودم یکی مینویسم!»
ریچل تا اونجایی که میتونست کاغذ و جوهر آماده کرد و در حالی که با یه دست قلمش رو گرفته بود، با دست دیگهش چراغی رو نگه داشت.
♠
چند روز بعد...
زنی از تاریکی بیرون اومد و در حالی که ریچل با عصبانیت خودکارش رو روی یه صفحه کاغذ حرکت میداد، به میلههای آهنی نزدیک شد: «بانوی من، بلافاصله بعد از اینکه شنیدم یه وضعیت اضطراری به وجود اومده، خودم رو رسوندم. این چیزا، برای چی هستن؟»
اون زن چمدونی رو که آورده بود رو از در سلول به داخل هل داد. چهار بسته کاغذ حروف که داخل یه جعبه مقوایی به همراه یه دوجین بطری جوهر تو کاغذ روغنی قهوهای محکم پیچیده شده بود. تا دو، شاید سه هزار برگ کاغذ و مقدار کافی جوهر بهشون اضافه شده بود. مقداری بود که معمولا یه نفر ازش استفاده نمیکرد.
«همهی اینا از خونه دوکه؟»
«بله، وقتی تو شهر بودم اقلام آماده خریدم. اونا نمیدونن که اینا رو به کی فروختن.»
زن حین گزارش دادن سرش رو تکون داد و ریچل هم دستهی بزرگ دیگهای از کاغذ رو بهش داد. اینها قبلا روشون نوشته شده بود. نگارش فوقالعاده، و املای دقیق، خوندنشون رو آسون میکرد... اما تعدادشون خیلی زیاد بود.
در حالی که ریچل، زیر چشمهاش گودی سیاه وجود داشت و همینطور که زیردستش محتوای مطالبی که نوشته بود رو تأیید میکرد خندید.
«ناشرانی هستن که تو توزیع مطالب بدون افشای هویت نویسنده خوب عمل میکنن، درسته؟»
«هاه، یکم درموردشون میدونم...؟»
«اون نسخه خطی رو براشون بفرست و فوراً سرتاسر شهر پخشش کنین. من این مقدار رو بهتون میدم، پس تعداد زیادی نسخه چاپ کنین و قیمت رو بیارین پایین تا به راحتی تو دسترس همهی افراد داخل پادشاهی قرار بگیره.»
ریچل دستنوشتهش رو با پایانی که اخیراً تکمیلش کرده بود به زیردستش تحویل داد و بعد شروع به مالیدن چشمهاش کرد. همونطور که انتظارش میرفت، وقتش رسیده بود که کمی استراحت کنه.
«ها... خیلی وقت بود که خیلی خسته نشده بودم...»
زیردست قبل از اینکه سرش رو خم کنه، یه بار دیگه محتویات بستهش رو تأیید کرد.
«بانوی من... راستش رو بخواین، من معتقدم که ممکنه در حال حاضر تموم کردن همهی اینا غیر ممکن باشه...»
«تو متوجه نمیشی من چیکار کردم. من خالقی هستم که میخواد قبل از اینکه ذوقش کور بشه، شور و اشتیاقش رو تو طول درخششش انجام بده... هه، هههه... قلموم قبلا ماجراجویی بزرگ شاهزادهی احمق رو به همراه کتاب دومم به اسم حضرتعالی من رو هدف گرفته که ادامهشه.» ۱
برای کمک به خلق این اثر که عمدتاً افشای بیشرمی شاهزاده ورموث رو به تصویر میکشه، کمی از تجربهی واقعی زندگیم استفاده کردم، اما خوب، تا زمانی که عبارت «این داستان تخیلیه.» همراه باهاش منتشر بشه، همه چی خوبه.
پسر احمق، تنها بچهی بیگناهی به اسم هنکسه، درمورد داستان پسریه که قصد داره شوالیه بشه و به لطف کمکهای غیر منتظره شاهزاده میتونه به رعیت بودنش غلبه کنه. با اینکه شوالیهی جوون سوگند یاد کرده که از شاهزادهی مهربون یاریدهندهش محافظت کنه، در واقع شاهزاده همجنسگراس و هدفش رسیدن به هنکسه... پس این داستان یه کمدی پرسروصداس.
خب، اخیراً میزان باسوادی داخل شهر افزایش پیدا کرده، و محبوبیت رمان و کلام نوشتهشده طرفدار زیادی پیدا کرده. مردم هر چیزی رو که جالب باشه میخونن.
«این چیزیه که من نوشتم. میخوام تا اونجایی که ممکنه افراد بیشتری این رو بخونن... منم به نوشتن ادامه میدم، پس بهم کمک میکنی؟»
«هاه.»
اون زن با قاطعیت تعظیم کرد، اما به جای اینکه از اونجا خارج بشه، نگاهی به نسخه خطی تو دستش انداخت: «بانوی من...»
«چیه؟»
«من دوتا اشتباه پیدا کردم که میخوام بهشون اشاره کنم. اینجا جایی که این شخص میره، "از پشت"، و بعدش صحنه پایینش که توش الیوت به زور به سایکس فشار میاره و بعدش "آه...؟!" که به "من کثیف شدم..." منتهی میشه و ادامه صحنه، این سه صحنه که به طور متوالی پشت سر هم قرار بگیرن، خواننده رو خسته نمیکنن؟ و برداشت شخصی من اینه که، سایکس کسی نیست که باید حمله کنه؟»
«ازت نخواسته بودم ویرایشش کنی... خوبه، اون جاهایی رو که عجیب میبینی اصلاحش کن.»
♠
نماینده شرکت موش صحرایی و خونگی، رابینسون، مقابل زن ناشناسی که از راههای مرموزی باهاش ارتباط برقرار کرده بود و کتابی به همراه داشت که میخواست منتشر کنه، در حال زدن لبخند ناراحتی، پیشونیش رو با دستمال پاک کرد: «خب، شرایط انتشارتون رو درک میکنم. بله، ما کارایی انجام میدیم که هیچ ارتباطی با چاپخونه نداره و میتونین مخفی کردن هویت منبع رو بهمون بسپارین. ما کتابها رو جوری پخش میکنیم که هیچکس نفهمه کی توشون نقش داشته...»
رابینسون به دو نقطه روی دستنوشته و بعدش به جای دیگهای اشاره کرد.
«کار اول، شاهزاده ورموث رو به عنوان شخصیت اصلی به همراه شوالیهش هنکس داره، اما تو اثر دوم اسمشون به شاهزاده الیوت و شوالیهش سایکس تغییر کرده. اون شخصی که این کتابها رو نوشته وقتی داشت مینوشتشون به شخص خاصی فکر میکرد؟ شاید یکیشون اسم یه مدل باشه، اما در این صورت بهتر نیست اسمشون رو یکی کنیم؟»
مردم عادی مثل آقای رابینسون زندگیشون رو بدون اطلاع از اسم اعضای خانواده سلطنتی میگذروندن، حتی اگه این خانواده متعلق به کشور خودشون بود. و بعدش خدمتکاری بود که به ظاهر ریچل در اومده بود.
«شاید اون نویسنده فقط فکر میکرد که الیوت و سایکس به هم میخورن.»
♠
الیوت متوجه شد که سایکس اخیراً به دلایلی عجیب باهاش رفتار میکنه. هر وقت با هم هستن، انگار فاصلهی عجیبی ازش میگیره.
«سایکس، مشکلت چیه؟»
«نه اعلیحضرت، قلبم هنوز آماده نیست.»
وقتی الیوت، سایکس رو دید که قفسه سینهش رو گرفته و لبخندی مبهم به خودش گرفته، در حالی که ازش فاصله میگیره، تنها کاری که میتونست بکنه این بود که گردنش رو کج کنه.
۱. "من" تو این خط بکو نوشته شده که یه ضمیر شخصی مذکره، پس یعنی اون شخص که عنوانش رو میگه پسره.
کتابهای تصادفی


