زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 14
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۱۴: شاهزاده بحثی را مطرح میکند.
«من برای اولین بار بعد از چند روز به دیدنت میام و تو رو تو این حالت میبینم... هی، ریچل. اینا چین؟!»
ریچل با صحنهی تکراری غرش شاهزاده الیوت، پوشش روی چشمش رو برگردوند و بهش نگاه کرد.
«هوم، اعلیحضرت... وارد اتاق خواب یه خانم میشین و داد و فریاد میکنین، مگه تو کدوم دِهکورهای بزرگ شدین؟»
«من شاهزاده این کشورم و برخلاف بعضی از نایبالسلطنههای اونور آبی، زادگاهم خوب شناخته شدهس! و مدام میگی که اینجا اتاق خوابته، اما اگه واقعاً اینجا اتاق خوابته پس اتاق نشیمنت کجاس؟!»
«خیله خب پس، لطفاً زندان رو به صورت یه ساختمان دو اتاقه بازسازی کنین.»
در حالی که شاهزاده با ریچل دعوا میکرد، جورج به شونهش ضربه زد: «اعلیحضرت، موضوع بحث عوض شد.»
«این... ریچل، چیزی که میخوام بشنوم این نیست! این همه چیز داخل زندان از کجا اومده؟!»
«چی... مگه شما قبلا اینجا نبودین؟ حالا چیش براتون عجیب شده؟ من، هو... م، من واقعاً خوابم میاد.»
«الان دیگه مثل قبل نیست! تو در سلولت رو باز میکنی و هی میای بیرون و میری داخل!»
«ولی من اصلا این کارو نکردم.»
در حالی که یه بار دیگه میگفت خوابش میاد، پوشش روی چشمش رو دوباره کشید و پتوش رو تا گردنش بالا آورد.
داخل زندان تعدادی جعبه چوبی به شکل تودهای بزرگ روی هم انداخته شده بودن که وضعیت بهم ریختهای رو ایجاد کرده بود، اما الان اون تودهها دوباره مرتب، روی هم چیده شده و مثل اولین باری که داخلش رفتن، شده بودن. خوب بود. به احتمال زیاد ریچل کمی از وقت آزادش رو برای تمیز کردن سلولش صرف کرده بود.
ولی...
«تو، مگه تو تا حالا روی کوسن نمیخوابیدی؟! پس این تخت سایبوندار از کجا اومده؟!»
«اوم... از قبل همینجا بوده.»
«خب پس تکلیف مبل تکیهدار با فرش برسخورده و صندلی راحتیت چی میشه؟! اجاق ذغالی که میشه ازش برای جوشوندن استفاده کنی؟! و مهمتر از همه، اون میز تحریر کنار پنجره که به نظر میاد از همون اولش هم نمیشه از در سلول عبور کنه، چی داری بگی؟ چطور این همه رو آوردی داخل؟!»
«اوم... چقدر سروصدا میکنی... از اول همینجا بودن دیگه.»
«انقدر دروغ نگ... و!»
ریچل که خیلی خوابش میاومد، چشمهاش رو از روی پلک مالید و نخی که از تختش آویزون شده بود رو کشید. اتاق با صدای حرکت قرقره پر شد و پرده از داخل میلههای آهنی افتاد.
روی برگهای یه پیام کوتاه نوشته شده بود: «خارج از ساعات کاری کشور.»
«چ... ی؟!»
♠
نزدیک به ده نفر تو دفتر الیوت جمع شده بودن.
همهشون پسرهای نجیبزادهای مثل سایکس و جورج بودن، و در حالی که به الیوت خدمت میکردن، به عنوان محافظهای برگزیدهی مارگارت هم بودن. در حالی که الیوت معمولا با سایکس و جورج صحبت میکنه، این آقایونی که اینجا جمع شدن هم تقریباً روزانه با شاهزاده صحبت میکنن. همهی این آقایون چه با شاهزاده کار قبلی داشتن یا نه، امروز اینجا جمع شده بودن.
رویدادی که به خاطرش همه این آقایون دور هم جمع بشن، نادره، به خصوص که مهمونیای در کار نبود.
الیوت که سر میز نشسته بود، در حالی که به نظر میاومد یه حشره رو جلوی همه قورت داده صحبت کرد: «ریچل فرگاسون با وجود اینکه باید به خاطر جنایاتش محکوم میشد، تا حالا هر کاری میخواست انجام داده. و رفتارش فقط بدتر شده. ما اینجاییم تا درباره پیدا کردن یه راه برای کنترلش صحبت کنیم.»
حتی یه نفر با عقل سلیم تو این اتاق وجود نداشت تا به شاهزادهای که همچین چیزهای غیراخلاقیای میگه اعتراض کنه.
الیوت نگاه سختی رو به محافظ مورد اعتمادش کرد: «تو وهله اول جورج. مگه این وظیفهی تو نبود که دوک رو از کمک کردن به ریچل دور کنی؟! این چیزا تو زندان دیگه چین؟!»
«ا- اونا... داخل خونهمون، به نظر نمیاد این چیزا آماده شده باشه، اعلیحضرت. و از عمارتمون هم افراد غریبهای رفتوآمد نمیکنه.»
نابغهی پشت میز هیچوقت به این فکر نکرده که حریفش یه پایگاه داخل شهر داره.
«پس نگهبان زندان چطور؟ اگه اون این چیزا رو ندیده، معنیش این نیست که داره سهلانگاری میکنه؟»
سایکس که تو رویارویی امروز حضور نداشت، با جورج صحبت کرد: «درباره اون... اون مرد وظایف دیگهای هم داره، به خاطر همینم فقط میتونه حین گشتش به زندان نگاه بندازه. اون هم مثل ما از دیدن اینکه چقدر اتاق عوض شده تعجب کرد.»
«ایش، پسر احمق.»
نگهبان زندان نمیخواست همچین حرفی رو از همچین آدم کلهخرابی بشنوه.
«نقطه قوت اون زن استفاده از شکاف بین قوانینه... لعنت بهت، ریچل...!»
الیوت که روی میزش میکوبید شبیه شیطان شده بود.
«معمولا نجیبزادهها بعد از اینکه تو زندان انداخته میشن کتک نمیخورن و نمیخوان به خونه برگردن؟! دو سه روز بعد از اینکه به زندان انداختیمش، باید گریه و عذرخواهی میکرد تا آزاد بشه... اون زن ترسویی که فقط بیصدا من رو دنبال میکرد، کجا رفته؟!»
«مطمئناً اون خیلی تغییر کرده...»
بیشتر مردم فقط یه تصور قبلی از ریچل داشتن. این تو سطحی نبود که فقط بشه گفت تو پاهای اسب پنهان شده ۱ و در نتیجه چند مرد تو اتاق بودن که کاملا نسبت به زنها بیاعتماد شده بودن.
«با وجود اینکه من هر کاری از دستم برمیاومد برای نجات مارگارت و سرکوب اون زن انجام دادم، چه من بیدار یا چه خواب باشم، اون ریچل... اون ریچل ۰... حتی شبها هم نمیتونم بخوابم چون نگرانم که قراره چیکار بکنه! صورتش تموم روز به ذهنم چسبیده!»
سایکس به سمت شاهزادهای که به یه بیماری شغلی دچار شده بود، حالت از خود راضیای نشون داد و در حالی که یه ژست خندهدار با انگشتش که توی یه دایره فرو میرفت گرفته بود، بهش چشمک زد. این چیزی بود که حتی با حالت ناهنجارش هم اصلا سازگار نبود.
«اعلیحضرت، اون... شما عاشقش هستین.»
بعد از اینکه الیوت، دهن سایکس رو با پرت کردن یه گلدون به صورتش بست، به طرف زیردستهای دیگهش برگشت: «هر ایدهای بدین خوبه، اما کسی میدونه چیکار کنیم که اون زن رو انگشت به دهن بذاریم؟»
با حرفهای شاهزاده که نشون میداد نتیجهی قطعی شکسته، همه پسرها نگاهشون رو به عقب انداختن.
«اگه بخوایم اون رو با دود از سلولش بیرون بکشیم چی؟»
«قبلا انجامش دادیم.»
«پس باید یه چیز بدبو بیاریم.»
«انجام شده.»
«خب، بیاین بقیه رو بیاریم و سعی کنیم اون رو اذیت کنیم.»
«قبلا انجام دادیم.»
«بهتر نیست از اینجا شایعات بد دربارهش پخش کنیم؟»
«انجام شده.»
خیره شدن الیوت باعث شد بقیه پسرها احساس خجالت کنن.
«شما... امروز اینجایین تا بهم احساس احمق بودن بدین!»
«چی، ع... ه؟! اما مهم نیست که ناخواسته چه فکری کنم، همه ایدههام شکست میخوره...»
آقایون متوجه نشده بودن که هر وقت یه ایدهی جدیدی مطرح میشه، همهشون سرشون رو تکون میدن. همه حرفهای منفیشون الیوت رو ناامید میکرد.
اما از بینشون یه مرد بود که این کارشون رو جبران میکرد.
«مشکلی نیست، بچهها. اعلیحضرت هنوز شکست نخورده.»
جورج کنار شاهزاده ایستاد تا ازش مقابل احساس غمش محافظت کنه و احساسات بقیه رو انکار کرد.
«اون فقط تو این یه مورد شکست خورده.»
«هر کدومتون فقط بلدین حرفم رو تصحیح کنین!»
جورج بعد از اینکه به پشتش لگد زدن و دور شد، با صورت روی زمین افتاد.
پسری که سمت راست الیوت نشسته بود، بعد از کشیدن یه نفس عمیق، به آرومی دستش رو بالا برد: «با این حال، در مورد اون چیزی که اول میگفتیم... بانو فرگاسون بعد از اینکه به زندان رفت، شخصیتش تغییر کرد. من هیچوقت نمیتونستم همچین چیزی رو پیشبینی کنم.»
«آه، میتونی دوباره این رو بگی.»
اون نامزدی که شبیه عروسک بود و همیشه ساکت و مودب پشت شاهزاده میایستاد، حالا که تو زندان به سر میبرد، انقدر زن قدرتمندی شده بود که ممکنه بگین دیوونه شده.
جو جلسه شروع به تغییر کرد و آقایونی که تا الان ساکت بودن به حرف اومدن. همهشون شروع به تجزیه و تحلیل موضوع کردن.
«شاید اون یه جانشین باشه و شخص واقعی قبلا توسط شاهزاده کشته شده باشه.»
«اگه قبلا کشتمش، پس چرا دارم این جلسه رو برگزار میکنم؟!»
«شاید این فقط یه بدل باشه، و واقعیش قبلا فرار کرده.»
«پس این شخص قلابی کاملا شخص تاریکیه و شخصیت دیوونهای داره...»
و به این ترتیب هدف از جلسه راهکار، به جلسه تشخیص صحت نجیبزادگی ریچل تغییر پیدا کرد و وارث ویسکونت دستش رو بالا برد: «چه واقعی باشه چه نباشه، مسئله مهمتری وجود داره... یعنی، میگم... خانم ریچل... به نوعی نسبت به قبل جذابتر نشده؟»
«حرف زد!»
همه زیردستها سرشون رو با هم تکون دادن.
«!»
الیوت همچنان که جلسهش از بحث خارج میشد، تماشا میکرد، اما اون هم همون افکار رو داشت.
مدل موش همون قبلی بود و هیچ تغییر عمدهای هم تو آرایشش وجود نداشت... اما حالت ظاهرش اغلب اوقات تغییر میکرد و با وجود اینکه همیشه لباسهای بهم ریخته میپوشید، حال و هوای شگفتانگیزی ایجاد میکرد...
پسرها با هیجان به بحثشون ادامه دادن.
«منظورم اینه که به نظر میاد جذابیتش تو هر حالتی با هم فرق میکنن...»
«درسته، درسته! نکنه دلیلش اینه که تو انواع حالتهای چهره خبره شده؟ مثل اینه که نقاشی سیاه و سفیدی رو با یه تصویر رنگی پرجنبوجوش مقایسه کنیم...»
گفتوگوی پسرهای نوجوون ادامه داشت... اما...
«با این حال، اون خیلی تغییر کرده... شاید براش سخته که با اعلیحضرت نامزد باشه.»
«آه... به محض اینکه نامزدیشون از بین رفت، جلوه کرد...»
«دلیل اینکه اون اینقدر سرزنده شده اینه که بار ازدواج دیگه رو شونههاش سنگینی نمیکنه...»
گفتوگو دوباره به سمتوسوی عجیبی رفت. همهشون داشتن برای ریچل احساس تاسف میکردن و بعد زیردستها همهشون یه نگاه سریعی به سمت رئیسشون انداختن.
الیوت با نبض رگ پیشونیش که مشخص شده بود، شروع به فریاد زدن کرد و تموم حرفهاشون رو کنار زد: «بچهها، شما طرف کی هستین؟!»
«تغییر رفتارش تو سطحی نیست که بشه گفت جلوه کرده! در واقع ما باید اون رو مثل یه مار ببینیم که تموم این مدت چهره واقعیش رو پنهون کرده بود!»
الیوت چپ و راست، به اطرافش نگاه کرد: «واقعاً که شما بچهها... ریچل داره این اواخر تو بازی فریبتون میده.» ۲
«آه، ببخشید...»
«مهم نیست اون زن چقدر باهوش شده! همهتون چیزی رو در مورد ریچل فهمیدین؟»
«تو کسی هستی که بیشتر باهاش تماس داشتی»، این جمله حرفی بود که هیچ کدومشون نتونستن مقابل سوال شاهزاده بهش جواب بدن. بعدش در حالی که همهشون تنهایی فکر میکردن، پسر مارکیز دستش رو بلند کرد: «من متوجه یه چیز شدم.»
«چی؟ بهمون بگو!»
«باشه.»
همه با کنجکاوی سمت اون پسر چرخیدن.
«بانو ریچل... در واقع، استایل خوبی نداره؟» ۳
گروه آقایون مدتی ساکت موندن. با این حال طولی نکشید که فضای این جلسه دوباره شبیه به جلسه اردوی مدرسهای شد.
«نه اما... خانم فرگاسون همیشه این جور نبود...؟»
یه نفر، که از تحمل سکوت به وجود اومده، درمانده شده بود، سرش رو تکون داد، و با صدای خاموشی به سوال پسر مارکیز جواب داد: «زمانی که یه زن جوون تو انظار عمومی بیرون میاد، معمولا با پوشیدن شکمبند این کار رو میکنه. به طور طبیعی، خانم ریچل هم همین کار رو میکرد، اما در حال حاضر اون فقط لباسهای خونگیش رو میپوشه، چون به زندان به عنوان فضای خصوصی خودش فکر میکنه. به عبارت دیگه، ریچل در حال حاضر... هیچ شکمبندی نپوشیده...»
پسر مارکیز با صدای ملایمی صحبت میکرد، اما کلماتش مثل یه طبل تو اتاق پخش شد و علیرغم لحن آرومش، بیشترین تأثیر رو روی مخاطبانش ایجاد کرد. شرایط لباس زیر یه زن زیبا که شخصاً چهرهش رو دیدین... بزرگترین خواهش دلی بود که یه پسر نوجوون میتونست بهش فکر کنه.
پسر ارل شروع به بلند نفس کشیدن از بینیش کرد: «اون، خیلی شهوتانگیزه...!»
«چی دارین درموردش میگین، مشکل همونجاس! خانم ریچل الان تو یه اتاق خصوصی با نهایت دقت لباس پوشیده. این رو همه میدونن... درسته؟»
با اینکه اونها تنها تو اتاق بودن، پسرها نزدیک به هم جمع شدن و بعد از دیدن چهرهی همدیگه، ادامه دادن.
«به عبارت دیگه، سبکش اینه که هیچ لوازم جانبیای رو به خودش نپوشه! میفهمین؟! هیچ شکمبند سفتشدهای اطراف کمرش نباشه، به خاطر همین هم هیچی روی سینهش فشار نمیاره. اون استتار نفرتانگیز دیگه نیست و بهمون اجازه میده منظرهای رو که مردم قرار نیست ببینن رو ببینیم! یه زن با فرم طبیعی هیکلش به شکل ساعت شنی که واقعاً جذابیتش حفظ شده!»
«این حرفا دیگه چیه؟!»
صدای غرش از همه طرف میز بلند شد. پسرها از این کشف قرن، رنگ صورتشون پرید. حقایقی که پیدا کرده بودن اونها رو شوکه کرده بود، اما هر کدوم سریع به خودشون اومدن و دوباره بین هم زمزمه کردن.
حتی شاهزاده الیوت که کمی پیش به داخل بحثشون کشیده شده بود هم شکسته شد.
«چه استدلال روشنی... همونطور که از وارث بویینسکی، که برای نسلها دانشمند بودن انتظار میره!»
«والاحضرت، اسم خونوادگی من بولانسکیه.»
«نه نه نه، صبر کنین، صبر کنین!»
یه مرد بود که نمیتونست تو این موضوع درگیر بشه و جورج فرگاسون آب سردی روی گرداب هیجان بقیه ریخت.
«به هیچ وجه بچهها، واقعاً قصد دارین از مارگارت به خواهر من تغییر سلیقه بدین، فقط چون که اون استیل خوبی داره؟»
الیوت و بقیه بلافاصله به واقعیت برگردونده شدن و به شدت این ایده رو انکار کردن.
«نه صبر کن، یه چیز دیگه هم هست. مارگارت سبک متفاوتی داره و من عوضش نمیکنم! بیشتر شبیه یه ارتباط معنویه، شفا میده...»
سایکس سرش رو تکون داد: «درسته، همونطور که اعلیحضرت میفرماین. ریچل سبک متفاوتی داره. صافه، راستش، بهتره بگم، منظورم اینه که، چطور بگم، لاغره... خب نه... خب، من فکر میکنم اون ظاهر واقعبینانهای داره.»
«نه، این مشکل مربوط به بدنمه تا قلبم...»
بعد از صحبتهای سایکس، داستان تغییر کرد، و "درست میگی هاه،" همونطور که الیوت همچنان زیر لبی انکار میکرد، واکنشی به نظریهش شد.
«فرگاسون. مطمئناً مارگارت که من دوستش دارم از نظر اندام ایدهآل از خواهرت پایینتره. با این حال...»
«هوم، بنال دیگه بویینسکی!»
«اسمم بولانسکیه.»
بولانسکی که کاری جز تمجید از بدن ریچل انجام نداده بود، از جای خودش بلند شد. با مشت محکمی به حرفهای بعدیش تاکید کرد: «بدن مارگارت بدنیه که از زندگی کردن به سبک زندگی یه فرد معمولی "ساخته" شده. اون گردن بلندی داره که دیده میشه، سینههایی داره که خیلی بزرگ نیستن و اون قدرا هنوز قابل توجه نیستن، و دست و پاهایی که خیلی ضخیم نیستن و حتی میشه بهش گفت ریزهاندام.»
«آه؟ تو که داری ازش بد میگی؟»
«خـ خفه شو، سایکس!»
بعد از نظر قبلی سایکس، الیوت اون رو مجبور کرد که خفه بشه، و توضیحات بولانسکی داغ شد.
«با این حال... خوبه! خوبه! وقتی بعضی از نجیبزادهها به دنیا میان، مجبورن به قسمتهایی از بدنشون فشار بیارن تا کوچیکتر بشن، و گاهی اوقات از لوازم جانبی ۴ جعل ظاهرشون اضافه نمیکنن؟ این چیزیه که میخواستم بگم. پس خوبه، نه؟!»
پسر ارل اعتراض شدیدی کرد: «با این حال، خودت بودی که مدام خانم ریچل رو تحسین میکردی!»
جواب پسر مارکیز با تکون دادن سرش بود که انگار میخواست بگه: «این همون چیزیه که من فکر میکردم.»
«نقطه مشترک خانم ریچل و مارگارت چیه؟»
«نقطه مشترک؟»
یکی از اعضای خونواده اصیل عالیرتبهای که طبیعتاً برای نقش همسر شاهزاده در نظر گرفته میشه، و در حالی که شخصیتش چیزی رو به دل بقیه جا میذاره، زیبایی با تناسبشه.
مارگارت قبلا فردی عادی بود که تونست به نجیبزادهی سطح پایینی تبدیل بشه، و با جذابیت معصومانه و طبیعیای که داره، تیپ بدنی زیبا و در عین حال تا حدودی بچهگونه داره.
وقتی شخصیت و ظاهر این دونفر با هم مقایسه میشه، کسایی که این سوال رو ازشون پرسیدن نتونستن چیز مشابهی پیدا کنن. اینجا بود که بولانسکی اعلامیهای داد انگار یه غیبگوئه.
«همه چی در مورد این دو نفر کاملا طبیعیه. حتی اگه بخواین همه چی رو ازشون بگیرین، سبکشون تغییر نمیکنه. بدن انسانیای که خدا بهشون داده، چیزی نیست که به زور لوازم جانبی به وجود اومده باشه، یا تقلبی باشه! به خاطر همینم، من اعلام میکنم. زیبایی یه زن، طبیعی بودنشه!»
«او... ه!»

بولانسکی بعد از تموم شدن سخنرانیش حالتی به خودش گرفت که انگار به آسمون نگاه میکنه و پسرهای تحت تأثیر قرار گرفته دورش شروع به فریاد زدن کردن. صحبت پسرها به طور چشمگیری به پایان رسید.
"اعلامیه طبیعتگرایانه" بولانسکی جانشین کنفرانس اقدامات متقابل الیوت شد و پرده رو به امید شکوفایی آینده بست.
افرادی که شرکت کردن، با خودشون میگفتن: «ما باید روی لغو پوشیدن شکمبند کار کنیم...» یا اینکه «بیایین کلاهبرداری رو ممنوع کنیم...» و دفتر الیوت رو با هیجان و در حال برنامهریزی برای آینده ترک کردن.
الیوت همینطور که بعضی از اسناد رو با حال و هوای خوبی تنظیم کرد، اون هم قلبش پر از روشنایی بود.
گفت: «هوم، جلسه امروز خیلی سازنده بود. این باید مشکلمون رو حل کنه... مشکل؟»
دستش رو روی پیشونیش گذاشت و به فکر افتاد.
«جلسهی امروز... در واقع برای چی بود؟!»
۱. این ضرب المثل به معنای پنهان کردن شخصیت واقعیه، و اشاره به بازیگرانی داره که تو لباسهای دو نفره نقش ابتدا و انتهای اسب رو بازی میکنن.
۰. اون اسم ریچل رو دو بار تکرار کرد، به خاطر همین این یه اشتباه تایپی نیست. با این حال، پاورقیهامون رو خراب کرد.
۲. اینجا ذکر این نکته ضروریه که این کلمه با توجه به مکالمه قبلیشون هم به معنای حقه و هم به معنای اغوا کردن باشه.
۳. اینجا به این کلمه «طرح» میگن، اما در هر صورت ایچیه.
۴. اونا در واقع از کلمهی آرایش اینجا استفاده کردن، اما از اونجایی که من مطمئنم آرایش تو زبون انگلیسی فقط به لوازم آرایش و میکاپ اشاره داره، اون رو به لوازم جانبی تغییر دادم. اگه در مورد آرایش اشتباه میکنم، لطفاً بهم اطلاع بدین.
کتابهای تصادفی

