فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 18

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۱۸: دوک از وضعیت گیج می‌شود.

 

با وجود اینکه دخترش رو به زندان انداخته بودن، دوک فرگاسون مثل همیشه مشغول کار خودش بود.

به طور معمول، اگه بزهکار و به خصوص یه جنایتکار تو خونواده‌ای ظاهر بشه، بقیه اعضا باید یکم خویشتنداری از خودشون نشون بدن و با احتیاط رفتار کنن.

با این حال، در مورد ریچل، تنها محکومیتی یه طرفه از جانب شاهزاده بود، و دوک هیچوقت به همچین چیزی اعتراف نمی‌کنه. بلکه هنوز به خاطر صادر نشدن حکم نهایی پادشاه، وظیفه‌ش بود که فعالانه با اتهامات مبارزه کنه و ادعای بی‌گناهی بکنه.

جورج، بزرگ‌ترین پسرش، توی طرف مقابل بود، اما دن که پدرش بود، همچنان رئیس خونه بود و مهم نیست پسرش چی بهش می‌گفت، اون حاضر نبود عقب‌نشینی کنه.

و به همین دلیل اون از گرفتن اطلاعات بازدیدکننده‌های زیادی که به اونجا تردد می‌کردن، کوتاهی نمی‌کرد.

اما بعد تقریباً وسط شلوغی رفت‌وآمد مهمون‌های دوک، خدمتکار شخصی ریچل، سوفیا، جوری که انگار اینجا اومده بود تا منتظرش باشه، به دفتر دوک رسید: «ببخشید ارباب.»

طی این مدت، دو خدمتکار دیگه هم با صبر و حوصله کنار راهروی بیرونی منتظر بودن.

سوفیا به تنهایی جلو رفت و تعظیم عمیق و محترمانه‌ای رو که انگار مستقیماً از یه دفترچه راهنما خونده، مقابلش انجام داد: «در مورد بانومه.»

«آه، پس درمورد وضعیت فعلی ریچله.»

دوک قبل از اینکه دستش رو تکیه بده و به زیردست دخترش که تازه وارد شده بود نگاه کنه، امضای یه سند رو تموم کرد. هر چند اگه بخوایم دقیق بگیم، به جای خدمتکار دخترش باید تابع همسرش باشه، اما به نظر میاد هر خدمتکاری که به دخترش وابسته بشه، در نهایت وفاداریش هم به سمت اون منحرف می‌شه.

سوفیا که اصلا نگران درگیری درون قلب دوک نبود، مثل همیشه آروم جلو رفت: «بله.»

«اوم. اون حالش چطوره؟»

«طبق گزارش، بانوی من خیلی خوبه.»

زن جوون گزارشش رو تموم کرد و ازش تشکر کرد.

دوک به نوبه خودش حدود ده ثانیه بهش خیره شد. با صدایی مبهوت گفت: «همین...؟» و متوجه شد که حتی اگه منتظر بمونه هیچ چیز دیگه‌ای از دهن سوفیا بیرون نمیاد و سوفیا هم کاملا جدی بهش جواب داد: «بله. خلاصه‌ش اینه.»

«نه نه نه! نه، این خلاصه خیلی مختصره. من باید با این چی رو بفهمم؟»

«فکر می‌کنم متوجه می‌شین که بانوی من خیلی حالشون خوبه.»

«همین؟! هیچی دیگه نیست؟! اگه جزئیات دیگه‌ای هست، لطفاً بگو.»

«درسته... پس، بعداً اونا رو تحویلتون می‌دم.»

سوفیا که به‌نظر می‌اومد متقاعد نشده بود به عقب برگشت.

«لیزا، می‌تونی گزارش روزانه نگهبان رو برای ارباب بیاری؟»

«باشه.»

«میا، لطفاً تو اسرع وقت با پزشک اصلی مونتون تماس بگیر.»

«باشه... سوفیا، باید با دکتر بزرگی که مسئول جراحی قلبه تماس بگیرم؟ یا اون جوونی که داروی روان‌پریشی داره؟»

«چرا این چیزای احمقانه رو می‌پرسی؟! مگه ارباب نگفت که می‌خواد جزئیات آخرین سوابق فعالیت بانومون رو بدونه؟ واضحه که با هر دوشون باید تماس بگیری. از عقلت استفاده کن.»

«باشه.»

سوفیا بعد از اینکه به زیردست‌ها‌ش دستور داد، برگشت و تعظیم دیگه‌ای کرد.

«ارباب، وقتی به گزارش روزانه نگاه می‌کنین، این کار رو با نبض ثابت و بعد از اینکه روی تختتون دراز کشیدین انجام بدین.»

حرف‌های خدمتکار از یه گوش داخل و از گوش دیگه خارج شد و دوک فقط به یه چیز اهمیت داد.

منظورش از عقل، چیه...؟

وقتی که دوک ذهنش رو دوباره متمرکز کرد، بعد از سرفه‌ کوچیکی، دستورهاش رو تغییر داد: «صبر کن. تا زمانی که ریچل سلامت باشه مشکلی نیست... ترجیح می‌دم الان تو تخت خوابم محبوس نشم...»

چیکار می‌کنی و چه نتایجی از کارهات می‌گیری؟ الان همه چی تو زمان واقعی اتفاق میفته، اما شکی نیست که اگه همچین سؤالی نپرسه برای سلامت روانش بهتره.

با این فکر، دوک بحث رو تموم کرد.

این نتیجه بعد از در نظر گرفتن اولویت‌های فردیش طبیعیه.

به هیچ وجه قصدش این نبود که دونستن جواب اون سوال رو به تعویق بندازه.

...واقعاً نمی‌خواست، یا؟

بعد از اینکه سرش رو تکون داد و سرفه‌های کوچیک دیگه‌ای کرد، دوک آشفته تصمیم گرفت با خدمتکار دخترش درباره مسائل اخیر مشورت کنه.

«اوم، بیش‌تر از اون... اعلی‌حضرت پادشاه باید به زودی از گردششون برگردن. من مطمئنم که اعلی‌حضرت روی پرونده‌ کار می‌کنن تا در مورد گناه ریچل تصمیم‌گیری کنن. شاید باید روی چندتا اقدام متقابل کار کنیم...»

بعد گزارش سوفیا باعث شد که دوک نتونه این رو بپرسه که خب چی فکر می‌کنی؟

«اگه درباره‌ی اعلی‌حضرت پادشاه حرف می‌زنین، ایشون برای مدتی برنمی‌گردن.»

«هاه...؟»

چرا یه خدمتکاری که از همون اولش حتی نباید برنامه‌ی بازرسی پادشاه رو بدونه، یهویی همچین چیزی رو می‌گه؟

سوفیا به دوک، که مطلقاً نمی‌دونست چی بگه، توضیح داد.

«نامزدی بین بانوی من و اعلی‌حضرت الیوت به دلیل خواسته‌های قوی اعلی‌حضرت ملکه بود. به همین دلیل، خلاصه‌‌ی وقایعی رو که از زمان لغو نامزدی رخ داده، درست کردیم و به فرستاده‌ای از خونواده نائومان تکیه کردیم تا در حالی که اعلی‌حضرت پادشاه در حال بازرسی بودن، یواشکی اون رو ارسال کنه.»

«همین جور بی‌خبر...»

سوفیا به‌غیر از اینکه برنامه‌ پادشاه رو می‌دونست، از مکان و زمان دقیق حضورشون در اونجا هم اطلاع داشت. علاوه بر این، اون ابزاری برای تماس باهاشون داشت. این داستان ترسناک دیگه چیه؟

«در مجموع، ما براشون یادداشتی نوشتیم که می‌گفت: «گربه‌ها با خوشحالی با هم بازی می‌کنن.» و مهمونیشون در نهایت تو چشمه‌های آب گرم داخل قلمرو کنت فراکر باقی موند. تا زمانی که اوضاع سازماندهی نشه و سیاستمون رو به جلو حرکت نکنه، من معتقدم اونا نباید به شهر برگردن.»

اما بعد، اون خدمتکار بی‌تفاوت به‌نظر می‌اومد که داره به یه چیزی فکر می‌کنه و اضافه کرد: «یا، شاید از این می‌ترسین که بانوی من در حین خالی کردن عصبانیتش ممکنه رو بعضیا که نباید پا بذاره.»

دوک به حدسی که اون خدمتکار زده بود، خندید. یه خنده‌ی خیلی کوچیک و آروم.

«ن، نه... مهم نیست که ریچل چقدر عصبانی بشه، شعله‌ی عصبانیتش روی گروه اعلی‌حضرت پادشاه تأثیر نمی‌ذاره. ترسم از اینه که ریچل افراد درباری‌ای که ربطی به این موضوع ندارن رو درگیر کنه، خنده ‌داره!‌ هاهاها...»

«نه، در حقیقت، اعلی‌حضرت دوک بزرگ... نه ببخشید، چیزی نیست.»

«دوک بزرگ؟ دوک بزرگ چش شده؟! چه اتفاقی برای دوک بزرگ ویوالدی افتاده؟!»

«لطفا نگران نباشین. قبلا حل شده.»

«اینکه احساس نگرانی کنم بی‌فایده‌س؟! ریچل چیکار کرده؟!»

«همه چی خوبه. واقعاً مسئله‌ی بزرگی نیست.»

«واقعاً خوبه؟! ریچل چیکار کرده؟!»

«از من بشنوین، یکم...»

«این حرفت چطور قراره که بهم بگه همه چی خوبه!»

«به هر حال، ارباب...»

بعد از اینکه ترس دوک رفع شد، سوفیا بروشوری رو بدون هیچ زمینه‌ای بهش تحویل داد.

«از اونجایی که اخیراً شما اضطراب زیادی داشتین، چطوره که شما و همسرتون به چشمه‌های آب گرم برین.»

«به نظرت اضطراب من تقصیر... به نظرت کی من رو تو این وضعیت قرار داده؟!»

«درسته. وقتی دارین از چشمه‌های آب گرم بازدید می‌کنین، ممکنه تا اون موقعی که اونجا هستین با اعلی‌حضرت پادشاه هم برخورد کنین.»

حرف‌های معمولی سوفیا دوک رو حیرت‌زده کرد.

«یعنی داری می‌گی ما باید در حینی که اقدامات نهایی انجام می‌شه، دور از صحنه جرم باشیم...؟»

«بله، همه چی به این شکل اتفاق میفته، تصادفی.»

خدمتکار با چهره‌ای که کاملا ناخوانا بود به صحبت کردنش ادامه داد: «به هر حال، این واقعیت که حزب اعلی‌حضرت از برنامه‌شون منحرف شدن، چیزیه که کاخ سلطنتی هنوز ازش بی‌اطلاعه. اگه ارباب همین الان برای دیدن همون چشمه‌های آب گرم برن، هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینی کنه که شما به نحوی با اعلی‌حضرت پادشاه تو همون مکان روبه‌رو می‌شین.»

دخترم تا چه اندازه‌ای نفوذ کرده... همین‌طور که دوک به این جمله فکر می‌کرد، می‌تونست سرد شدن بدنش رو احساس کنه.

دخترم یه جوری رشد کرده که من انتظارش رو ندارم و یه حادثه بزرگ داره ایجاد می‌کنه. یه نفر به دادم برسه.

درسته، پیشنهاد سوفیا، راه خوبی برای نجات ریچله.

کاخ سلطنتی چیزی نمی‌دونه، و گروه شاهزاده بی‌فایده هیچوقت حتی گروه بازرسی رو که دیر برمی‌گشتن رو زیر سوال نمی‌بره. اون‌ها هیچوقت حتی فکر نمی‌کنن که مانع رسیدن دوک به مقصدش بشن.

اما اگه قرار بود تو فضایی که دخترش به پا کرده بود نقشی ایفا کنه، باز هم چیزهایی برای تایید کردنشون وجود داشت: «و در مورد وضعیت اینجا چطور...؟ اگه بخوام از اینجا برم، جورج کنترل این خونه رو به دست نمی‌گیره؟»

بدون دوک یا دوشس، طبیعتاً مسئولیت به عهده جورج، بزرگ‌ترین پسره. اگه ریچل کمک بخواد، نمی‌تونه روی خونه‌ش برای هیچ کمکی حساب باز کنه. اما از اونجایی که خودش بود که این سفر رو پیشنهاد کرده بود، ریچل مطمئناً به اونجاش هم فکر کرده.

نگاه همچنان آروم روی صورت سوفیا نشون می‌داد که این تو محاسباتشون هست.

«همین‌طور چیزای خوبی هم هست که فقط وقتی ارباب اینجا نباشن می‌شه بهشون رسید.»

«که اینطور؟»

«حتی اگه قرار باشه ارباب و خانمشون برای یه گردش بیرون برن، براتون عجیب نیست که مدت کوتاهی که دور هستین، یه جانشین تعیین کنین. از اونجایی که ارباب جوون هنوز خردسالن، شما می‌تونین یه معاون خارج از بستگانتون تعیین کنین. و وقتی نوبت به مدیریت امور داخلی خونه می‌رسه...»

دوک و خدمتکار به چشم‌های هم خیره شدن و بعدش هر دو گردنشون رو به سمت دیوار و سرپیشخدمتی که تا به حال مثل هوا بی‌حرکت مونده بود چرخوندن. سرپیشخدمت که دید بهش خیره شدن، اسنادی رو که تو دست‌هاش داشت با چهره‌ای که به‌نظر می‌اومد سکته‌ی قلبی کرده، زمین انداخت...

«که اینطور.»

«آره. اون فقط یه خدمتکاره، اما اگه ارباب تمام حقوقش رو بهش بسپاره...»

«اون نمی‌تونه از سیاستی که تنظیمش کردم منحرف بشه و جورج هم نمی‌تونه بهش دستور بده.»

«مهم نیست که ارباب جوون چی بگن، اگه سرپیشخدمت بگه «این دستورات من رو نقض می‌کنه.» یا «با ارباب هماهنگ کنین»، همیشه می‌تونه این جوابا رو به ارباب جورج بده. و برای ارباب جوون سخته که هر ادعایی رو با اربابی که دارن سفر می‌کنن تأیید کنه.»

«اوهوم، فقط برای یه اداره کمکی خوبه.»

در حالی که ارباب و خدمتکارش جوری با آرامش شروع به خندیدن کردن که انگار همه چی حل شده، سرپیشخدمت گریون با ملایمت گفت: «آم، من واقعاً تنها مسئول اینجا می‌شم؟»

«جاناتان نگران نباش. سوفیا هم اینجاس، و اگه جورج بیش از حد سروصدا کرد، می‌تونی از مارتا بخوای اون رو به اتاقش بندازه.»

اون رئیس خدمتکارهای خانم ترسناک قبلا پرستاربچه‌ی جورج بود. و جورج هنوز هم انقدر بزرگ نشده بود که نتونه از بند گردنش بگیرتش.

وقتی که سرپیشخدمت متوجه شد هیچ راه حلی براش وجود نداره، شونه‌هاش پایین افتاد، اما دوک یه دفعه احساس سبکی خاصی کرد، با خوشحالی بیرون رفت و همسرش رو صدا کرد: «آیسریا، ما فوراً برای تعطیلات به چشمه‌ی آب گرم می‌ریم!»

«خوب دن، چی شده که الان یهو می‌خوای بریم؟! الان که نباید وقت همچین چیزی رو داشته باشی!»

«ما دقیقاً به این دلیله که همین الان می‌ریم!»

«؟»

سرپیشخدمت حین جمع‌آوری اسنادی که روی زمین افتاده بود، با چشم‌های غمگین به سوفیا نگاه کرد: «اگه این همه اضطراب و استرس من رو بکشه، می‌تونم برای غرامت کارگری درخواست کنم؟»

«هوم؟ لطفاً براش با ارباب هماهنگ کن.»

کتاب‌های تصادفی