فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 19

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۱۹: دختر از قبل برنامه‌ریزی می‌کند.

تو یه خونه اشرافی کوچیک از منطقه حاشیه‌ شهر، یه کالسکه‌ی ساده سیاه رنگ برگشته بود.

صدای آروم کوبیده شدن سم اسب‌ها که به خیابون سنگی برخورد می‌کردن، در حالی که کالسکه رو به امتداد و از بین دروازه‌های باز عمارت کوچیک می‌کشیدن، تو هوا پخش شد.

با شنیدن صدای ناله‌های بلند اسب‌ها، خانم خونه و یه خدمتکار جلوی در ظاهر شدن تا به اون شخص سلام کنن.

یکی از خانم‌های خونه‌ی بارون پواسون که تو کاخ سلطنتی بود بالاخره به خونه اومده بود.

شخصی که داخل کالسکه بود می‌خواست سریع‌تر از اون چیزی که دو کالسکه‌چی می‌تونستن، در کالسکه‌ش رو بازش کنن.

«زود باش دیگه!»

دختر زیبای مو خرگوشی به زور در رو اونقدری باز کرد که تقریباً نزدیک بود از داخل بشکنه.

«هوف!»

و زودتر از اینکه کالسکه‌چی بتونه چهارپایه رو بیرون بیاره، از کالسکه بیرون پرید، روی زمین افتاد و کج فرود اومد. همون زمان، بدون حرکت، تصمیم گرفت برای نشون دادن اومدنش، ژست بگیره.

مردی گفت: «بی‌نقص بود...» و با ناراحتی تحسینش کرد، در حالی که خدمتکار سالخورده‌ی دیگه‌ای با خودش فکر کرد: «من فقط ساکت می‌مونم. [هه‌هه!]» و با احتیاط چهارپایه‌ای که استفاده نشده بود رو برداشت.

«بانوی من، ممکنه آخرسر به خودتون صدمه بزنین، پس لطفاً تمومش کنین.»

حتی وقتی کالکسه‌چی بهش بگه مراقب باش، "بانو" گوش نمی‌کنه. مارگارت پواسون، دختر بارون، به نگرانی‌ خدمتکارهاش خندید.

«چیزی نیست...! یه انسان بزرگ حتی اگه از بلندی بیفته صدمه‌ای نمی‌بینه!»

اون دو کالسکه‌چی سرشون رو به اطراف کج کردن و یه علامت سوال بزرگ رو در حالی که سعی می‌کردن هر جور خاطره‌ای از درست بودن همچین اصطلاحی رو به یاد بیارن به فکر فرو رفتن... اما تصمیم گرفتن ایرادات این جمله رو بهش نگن.

برای هر کسی که با این خانم ارتباط داشت، بیهوده بود که با این جمله‌ی "این یه جورایی غلطه"، جوابش رو بده... مهم‌تر از همه، اون سرشار از انرژیه و احتمالا جمله‌ش به این معنیه که حتی اگه از ارتفاع زیادی بیفته مشکلی نداره چون هنوز هم خوشگل باقی می‌مونه.

مادر دخترش رو که پر انرژی به خونه برگشته بود صدا زد: «به خونه خوش آمدی، مارگارت.»

«من خونه‌م، مامان!»

مارگارت و همسر بارون، آنیتا پواسون، همدیگه رو تو آغوش گرفتن. معلوم نیست این دختر چطور انقدر پرانرژیه و از همچین زن خوشگل شکننده و فانی‌ای اومده.

بانو آداب و رسوم رایج رو کنار گذاشت و با صدای بلند به خدمتکارش هم سلام کرد.

«بانوی من، خوش اومدین!»

«من برگشتم خونه، بِنِت.»

خدمتکاری که هیکلش شبیه مارگارت بود بهش دست داد.

«خیله خوب!»

داد و بیدادشون با هم هماهنگ شد. به‌نظر می‌اومد این دو نفر یه جورایی به هم ارتباط دارن.

منطقه‌ی بارون پواسون که هیچ قلمرویی رو نداره، یه خونه اشرافی طبقه پایین با اعضای خونواده‌ی کمه که به کمک هزینه‌ای که از خونه‌ی بارون دریافت می‌کنن متکی هستن. در حال حاضر چهار نفر اینجان، و اگه ارباب خونه رو بهشون اضافه کنین، پنج نفر می‌شن.

لحظه‌ای که کسی به خونه برمی‌گرده، فضای دنجی شما رو فرا می‌گیره چون حتی خدمتکارهای اینجا هم حس خونواده رو بهتون می‌دن. بارون یواشکی به بقیه درباره‌ی خونه‌ دنجش تعریف می‌کنه.

با تموم شدن احوال‌پرسی معمولی‌ای که داشتن و برای یه نجیب‌زاده نامناسب بود، دختر چمدونش رو به خدمتکار داد و شروع به نگاه کردن به اطراف کرد.

«بابا هست؟»

همون‌طور که مارگارت پرسید، پشت پرده‌های کنار پادیواری رو نگاه کرد. البته یه بارون معمولا تو همچین مکانی نمی‌ایسته.

خانم خونه در حالی که کمی آشفته به‌نظر می‌اومد، لبخند کوچیکی زد.

«قربان هنوز از دفترشون برنگشتن.»

«هوف. می‌خواستم بهش بگم الیوت چقدر ازم تعریف کرد.»

«اوه، اوه. پس چطوره اول به مادرت بگی؟ می‌تونی قبل از صحبت با پاپا، نحوه‌ی بیان داستانت رو تمرین کنی؟»

«باشه!»

مارگارت در حالی که خورشید پشت سرش غروب می‌کرد، همین‌طور که با همسر بارون صحبت می‌کرد وارد خونه‌ش شد. همین حین، راننده‌ی کالسکه آماده شد که کالسکه رو یه جای دیگه پارک کنه، چون خدمتکار دروازه عمارت رو بسته بود. تو این خونه کوچیک بارون، هوای آروم یه خونواده‌ای که به هم نزدیک بودن، همه جا رو فرا گرفته بود.

بارون پواسون بعد از اینکه کل کارهاش رو تموم کرد به خونه برگشت و از خدمتکاری که اون رو پشت در ملاقات کرد درباره‌ی همسر و دخترش پرسید.

«بنت، آنیتا و مارگارت چطورن؟»

خدمتکاری که هم‌سن دخترش بود، سلام نظامی ‌داد و کیف‌هاش رو گرفت.

«خانم و بانو تو اتاق نشیمن با هم در حال گفت‌وگوی پرانرژی‌ای هستن.»

«درسته...»

بارون می‌خواست در مورد ژست و احترام بیش از حدی که خدمتکار بهش نشون می‌داد گوشزد کنه، اما بیش‌تر از هر چیزی اول از همه می‌خواست چهره‌ی همسر و فرزندش رو ببینه.

بارون به اتاق نشیمن، جایی که همسر و دختر دوست‌داشتنیش با هیجان صحبت می‌کردن، نگاه کرد.

«که اینطور... پس اذیت کردن الیوت برای دست‌بند خریدن برام، حرکت بدی بود!»

«درسته مارگارت، تو دیگه نباید این کار رو بکنی. حتی اگه اون بهت یه لطفی می‌کنه، ممکنه خشمش نصیبت بشه. علاقه‌ش ممکنه خیلی راحت از بین بره، و ممکنه به عنوان کسی که فقط دنبال پولش هستی، شهرت بدی پیدا کنی.»

«من این رو نمی‌خوام!»

وقتی دختر سرش رو تکون داد، مادر لبخند صمیمی‌ای زد.

«درسته، باید باهوش‌تر بشی. وقتی می‌بینه که با ناراحتی بهش نگاه می‌کنی، باید دلش رو کمی بلرزونی، اما وقتی اعلی‌حضرت بپرسه که می‌خوای اون رو برات بخره، باید فوراً به سوالش جواب منفی بدی!»

«واقعا؟!»

«زبونت باید "نه" بگه، اما حالت صورتت به وضوح اون چیزی که واقعاً می‌خوای رو نشون بده... به این ترتیب، اعلی‌حضرت تو رو دوست‌داشتنی می‌بینه و نمی‌تونه جلوی خودش رو از خریدن یه هدیه برات بگیره. باید بذاری اون مرد لطفش رو بهت بفروشه! اون بهت بدون اینکه ازش بخوای ادای احترام می‌کنه، این یه تکنیک درجه یکه!»

«که اینطور! بیش‌تر تلاش می‌کنم!»

یه جورایی احساس می‌کنم همسر و دخترم دارن با هم صحبت‌های ترسناکی می‌کنن...

بارون که از پیوستن بهشون دودل بود، تو ورودی اتاق نشیمن صبر کرده بود.

بعد، بانو آنیتا متوجه نگاهش شد.

«اگه به خونه اومدین، خوب بود یه چیزی می‌گفتین!»

«د، درسته.»

«بدون فکر با مارگارت داشتم حرف می‌زدم و نتونستم در خونه بیام پیشوازتون...»

«ن، نه، اصلا اشکال نداره.»

همسر مهربون بلافاصله بلند شد و به سرعت آشپزیش رو شروع کرد.

«پاپا، به خونه خوش اومدی!»

«اوهوم. مارگارت تو هم به خونه خوش اومدی.»

«گوش کنین گوش کنین، امروز تو کاخ سلطنتی بودم!»

برخلاف رفتار یه دختری که تو نوجوونیش قرار داره، چشم‌های دختر نازش وقتی شروع به بازگویی وقایع اون روزش کرد داشتن برق می‌زدن.

«خیله خب مارگارت، مگه نمی‌بینی هنوز لباس بیرون از خونه‌ش رو پوشیده؟ بعد از اینکه یه چیزی خوردین، می‌تونی همه چی رو درباره روزت بهش بگی.»

«اما، من می‌خوام که فوراً بشنوش...»

این باید همون موقعیتی می‌بود که دختر و همسر دوست‌داشتنیش داشتن سرش بحث می‌کردن.

درسته. اون گفت‌وگویی که شنیدم باید یه چیز دیگه باشه، از وقتی سنم بالا رفته یه اشتباه‌هایی تو شنیدن می‌کنم.

«خیله خب، شما دو نفر، شکمم الان داره غار و غور می‌کنه. بیاین امروز زود غذامون رو بخوریم.»

بارون همسرش رو تو مکانی کمی عجیب ملاقات کرده بود، اما اون زن خوبی بود که به راحتی به عنوان یه نجیب‌زاده می‌شد حسابش کرد، و دخترش که از ازدواج قبلیش با خودش آورده بود، دختر دوست‌داشتنی‌ای بود و اون رو عمیقاً دوست داشت.

این خونواده‌ی شاد بهتر از داشتن یه خونواده‌ی کسل‌کننده و بی‌تفاوتی بود که بارون می‌تونست آرزوش رو بکنه .

چه تردیدهایی ممکنه بخواد داشته باشه؟ این تصویر یه خونه شاد نیست؟

بارون همین‌طور که خودش رو متقاعد کرد، همسر و دخترش رو به سمت اتاق غذاخوری هدایت کرد.

بعد از اینکه شام تموم شد، مارگارت به طبقه‌ی بالا رفت، پنجره‌ش رو باز کرد و به تاریکی‌ای که داشت پایین می‌اومد، خیره شد. چراغ‌های خیابونی زیادی تو این منطقه نبود، پس مناظرش هم انقدرها عالی نبود، اما نسیم ملایمی که مقابل صورتش می‌وزید، دلپذیر بود.

اینجا، جایی بود که می‌تونست آرامش زیادی رو توش داشته باشه، و در حالی که به آسمون شب خیره شده بود، سرانجام تونست درمورد اون چیز فکر کنه.

«من هیچوقت فکر نمی‌کردم ریچل زن دیوونه‌ای باشه...»

در اصل، مارگارت به سیاه‌چال شاهزاده الیوت رفته بود، تا نامزد سابقش رو متقاعد کنه تسلیم بشه، اما هیچوقت فکر نمی‌کرد که اون زن اونطوری بیرونش کنه.

نه... ممکنه اون فقط بدگویی ‌کنه و پیش‌بینی کنه که بعد از زدن یه سیلی به من، از اونجا می‌رم... اما تو چه دنیایی دختر یه دوک قبل از اینکه حتی به صحبت با کسی فکر کنه، به اون شخص لگد می‌زنه؟

«علاوه بر این، اون ریچلی که تو ذهنمه اون قدرا خطرناک نیست...»

اون هی صحبت کرده بود، اما اون چیزی که ریچل در موردش حرف زده بود رو نمی‌فهمید.

برای مارگارت غیر ممکن بود که خط فکری ریچل رو دنبال کنه.

«اون زن... هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌تونم بفهمم زندونی کردن خودش چه معنی‌ای می‌ده.»

احتمالا همه همین فکر رو می‌کردن.

قرار نبود اینجوری باشه.

مارگارت تقریباً با ریچل فرگاسون هیچ آشنایی‌ای نداشت، اما همون‌طور که انتظار می‌رفت، طرف مقابل نامزد شاهزاده بود. حتی یه نجیب‌زاده‌ی سطح پایین مثل مارگارت چهره‌ش رو می‌شناخت.

خوب، تموم برداشت‌های قبلیش از ریچل این بود که اون مثل یه عروسکه.

طی مراسم، ریچل به صورت مورب پشت الیوت ایستاده بود و در حالی که الیوت لبخند می‌زد و برای جمعیت تشویق‌کننده دست تکون می‌داد، اون... فقط ایستاده بود و کاری انجام نمی‌داد.

از همون اولش الیوت واقعاً حتی حضورش رو اونجا تایید نکرده بود و باعث می‌شد فکر کنیم اون فقط بخشی از پس‌زمینه‌س.

عشق یعنی با هم حرکت کردن، اما در عوض اونا سرخود و به تنهایی عمل می‌کردن.

مارگارت در حالی که سعی می‌کرد به الیوت نزدیک‌تر و بیش‌تر باهاش آشنا بشه، متوجه شد که برداشت شاهزاده مثل خودشه.

اگرچه... حضور ریچل ممکنه کم‌رنگ باشه و باعث بشه که فکر کنیم فقط یه شخصیت پس‌زمینه‌س، اما همچنان دختر یه خونواده اصیل برتر و نامزد شاهزاده بود.

دخترهای زیادی به غیر از مارگارت بودن که به دنبال شاهزاده الیوت پر زرق و برق بودن، اما واضح بود که خونواده، شغل و تحصیلاتشون با ریچل قابل مقایسه نیست.

بدون قدرت حمله و داشتن موقعیت‌هایی مثل مقام مارکیز، ارل، یا شاید حتی یه شاهزاده خانم، نمی‌شد ریچل رو کنار گذاشت.

اگه می‌خواین الیوت رو جذب کنین، تلاش برای جایگزینی ریچل که از هر نظر برتره غیر ممکنه.

علاوه بر این، مارگارت تو طبقه پایین جامعه نجیب‌زاده‌هاست، اون دختر یه بارونه، در مقایسه با بقیه‌ دختر‌های با شجره‌نامه مناسب، نقصش خیلی زیاده و این تازه شروعشه.

اما با روحی که از یه دختر بزرگ مرکز شهر [از لحاظ فیزیکی] ساخته شده بود، تونست با موفقیت چشم الیوت رو بگیره.

علاوه بر این، اون دخترهای نجیب‌زاده‌ی دیگه که نمی‌دونن دنیا چطور کار می‌کنه و اون "روح خدمت‌گزاری" که باید داشته باشن رو ندارن، این مزیتیه که به مارگارت اجازه می‌ده رضایت الیوت رو بیش‌تر کنه، اون رو مثل سهام عالی جلوه بده و از رقیب‌هاش جلو بیفته... اما مزیتش فقط همین بود.

به استثنای عشق، ریچل امتیاز فوق‌العاده‌ای با پایه‌ای داشت که نمی‌شد تکونش داد، و هیچ فایده‌ای نداشت که مارگارت برای گرفتن جایگاه دوم باهاش مبارزه کنه.

پس... از اینجا به بعد چه کاری باقی مونده انجام بده؟

مارگارت مطمئن بود که الیوت اون رو بیش‌تر از ریچل دوست داره.

اگه شاهزاده می‌تونست انتخاب کنه با کی ازدواج می‌کنه، مارگارت قطعاً ملکه می‌شد.

یا حداقل مارگارت اینطور فکر می‌کرد.

«اگه الیوت دلیل خوبی برای لغو نامزدیش با ریچل داشت، همه چی خوب نمی‌شد...؟»

اگه نمی‌تونین از کسی سبقت بگیرین، باید اون رو زمین بزنین.

اگه نمی‌تونین یه نفر رو به طور منصفانه تو یه مسابقه شکست بدین، فقط باید اون رو به‌طور کامل از رقابت حذف کنین.

به این ترتیب ریچل حتی این گزینه رو نداره که دوباره بلند بشه و ازش سبقت بگیره.

به خاطر همین هم هست...

مارگارت تموم آزار و اذیت‌هایی رو که بقیه‌ی رقباش سرش در آورده بودن رو گرفت، گزارش مفصلی به الیوت داد و مدعی شد که همه این‌ها کار ریچل بوده.

خوب، چون اون به عنوان یه فرد عادی بزرگ شده بود، تموم اون آزار و اذیت پنهانی از سوی یه دسته از دخترهای نجیب‌زاده باعث شد که یکم ناراحت بشه، اما براش چیز غیر قابل تحملی نبود... اما مارگارت تونست با چشمان اشک‌آلود و با ادعای اینکه این اتفاق‌ها چیز مهمی نیستن، به طور مؤثر از این حوادث استفاده کنه و نتیجه‌ش هم عالی بود.

الیوت و همه زیردست‌هاش از بدرفتاری یواشکی که به مارگارت می‌شد خشمگین شدن و نسبت بهش احساس همدردی کردن.

ما مارگارت بانمک رو داریم و ریچل بی‌نمک بهش حسادت می‌کنه.

چیزی که به طور طبیعی به دنبالش اومد، غوغایی بود که نشون می‌داد ریچل برای الیوت نامناسبه.

در همین حال، اظهارات حمایت از الیوت برای ازدواج با مارگارت به جای ریچل به تدریج زیاد شد.

نتیجه طبیعی این بود که ملکه بعدی باید مارگارت فرشته باشه...

و اون چیزهای وحشتناکی که از تحقیقات الیوت و جورج تأیید شد، قرار بود همون شب تو مهمونی عصر فاش بشه... اما بعدش...

«نه، اون زن واقعاً به چی فکر می‌کنه...»

حتی اگه با آرامش بهش فکر کنین، اصلا امکان نداره که اون دختر اینطور باشه.

با وجود اینکه باید یهویی اون رو به زندون انداخته باشن، اما از قبل غذا و بقیه‌ی مایحتاج روزانه‌ش داخلش بود، و الان تو سلولش ایستاده، نمی‌خواد بیرون بیاد و شاهزاده رو احمق جلوه می‌ده...

«ریچل، اگه همون اول، از توطئه انداختنت به زندان خبر داشتی، چرا جلوش رو نگرفتی؟»

این ایده برخلاف منطق مارگارت بود و همین‌طور که نمی‌تونست درکش کنه، سرش به طرفی خم شد.

«و واقعاً به‌نظر می‌اومد اون چهره‌م رو به خاطر نیاورده...»

با وجود اینکه بیش‌تر از نصف سال بود کنار شاهزاده چسبیده بود، اما اسم مارگارت رو به خاطر نیاورده بود و وقتی چهره‌ش رو دیده بود، هیچ نشونه‌ای از شناخت تو چشم‌هاش دیده نمی‌شد.

به خاطر بی‌علاقگیه، نه، مثل این بود که ریچل نسبت بهش بی‌تفاوت بود. ظاهراً فقط به این دلیل که مارگارت دور شاهزاده حلقه زده، به این معنی نیست که ریچل احساس کنه نیازی به یادآوری چهره‌ش داره.

مارگارت که از دل ریچل خبر نداشت... بعد از مدتی فکر، وقتی از زاویه‌ی دیگه بهش نگاه کرد، تونست حقیقت رو ببینه.

«شاید ریچل واقعاً چیزی به سرش خورده...؟»

علاوه بر حافظه‌ش، مسائل زیادی درموردش وجود داشت. به خصوص، تو نحوه تفکرش.

مارگارت، در حینی که غرق شدن منظره شهر رو تو تاریکی تماشا می‌کرد، ناخنش رو گاز گرفت.

«به هر حال، من موقعیتم کنار الیوت رو به اون زن واگذار نمی‌کنم.»

اون زن ممکنه در واقع خودش رو پنهون کرده باشه تا در حالی که الیوت و بقیه رو مسخره می‌کنه، الیوت رو شیفته‌ی خودش کنه و در نهایت میز رو برگردونه، و فکر می‌کنه تنها کاری که مارگارت می‌تونه انجام بده ایستادن و تماشا کردنشه. این تو بهترین حالت یه اشتباهه.

«فکر نمی‌کنم الیوت نظرش رو در مورد ریچل تغییر بده، هر چند... هوم، خب، من نمی‌دونم که ریچل هیچ علاقه‌ای بهش داره یا نه که ممکنه باعث بشه زهرش رو بریزه... چون الیوت خیلی باحاله!»

مارگارت ضعف زیاد بیناییش رو نشون داد: «خب، شاهزاده‌ی فوق‌العاده باحال، دیوونه‌ی منه... اوه...! نمی‌تونم تحمل کنم!»

مارگارت شونزده ساله که کاملا شروع به بازی درِدره کرد، بدنش طوری می‌چرخید که احتمالا اگه بدن یه دختر نوجوون زیبا باشه نباید این کار رو بکنه.۱

«هه‌هه‌هه، الیوت خیلی خوش‌تیپه، خیلی قدبلنده، و یکم با آب و تاب رفتار می‌کنه... با این حال همیشه باهام خیلی مهربونه!»

«آه... فقط فکر به لبخند شیرین الیوت باعث می‌شه خون‌دماغ بشم.»

برای مارگارت، آقایون جوون خوش‌تیپ از طلا بالاتر بودن.

مارگارت که به طور تصادفی وارد دنیای خودش شد، مشتش رو گره کرد و به همون چیزی که قبلا فکر می‌کرد برگشت.

«خب خوبه. ریچل اونطور باشه، و دیگه دیره که بخواد نحوه حرکتش رو تغییر بده. من و الیوت بهترین زوج تو کاخ سلطنتی هستیم! این حقیقت دنیاس! تا زمانی که پادشاه برگرده، رابطه‌مون رو به یه واقعیت محکم تبدیل می‌کنم!»

ممکنه پادشاه باور داشته باشه که ریچل بهتره، اما همه اطرافیان معتقدن که الیوت و مارگارت به خوبی به هم میان، و نامزدی قبلی نباید دوباره برگرده. این نقطه اوج نقشه مارگارت و الیوت بود.

«ریچل ممکنه یه بار دیگه تلاش کنه، اما متوجه می‌شه هیچ کاری نمی‌تونه انجام بده. اون زن تو زندونه. ممکنه فکر کنه که می‌تونه تو دادگاه مانور بده، اما این کار رو از داخل سلولش نمی‌تونه انجام بده.»

اما بعدش، مارگارت به فکر افتاد.

چرا تو سلول ریچل، جایی که باید حبس شده باشه و نمی‌تونه حرکت کنه، به نظر میاد که مقدار اثاثیه‌ش داره زیاد می‌شه؟

همه‌شون حتماً از کوهی از جعبه‌های پشت سرش اومدن که محتویاتشون رو نمی‌دونست، ایده‌ای که مارگارت مشکلش رو نمی‌تونست بفهمه.

دختر مو خرگوشی بدون توجه به نقص نظریه‌ش، قبل از اینکه صورتش یهویی شل بشه، تا این حد فکر کرد.

«علاوه بر این، الیوت فقط به من نگاه می‌کنه... مهم نیست که ریچل چه دستی داره، اون قبلا دور اول رو باخته.»

اعتقاد به اینکه الیوت اصلا امکان نداره دنبال ریچل بره... این باور ممکنه بزرگ‌ترین نقطه قوت مارگارت باشه... اما یه نقطه ضعف هم بود.

«چیه، الیوت هیچوقت دنبال اون زن نمی‌ره، چون...!»

مارگارت سرش رو به سمت آسمون ابری شب برگردوند، با افتخار خندید و گفت: «چون الیوت من رو داره! از اونجایی که دختر فوق‌العاده زیبایی به اسم مارگارت کنارشه، نیازی به شخص دیگه‌ای نداره! نکنه باید اعتراف کنم که چهره‌ی ریچل قشنگه؟ باشه، اما به هیچ وجه دور دومی وجود نداره! آهاهاهاهاها!»

صدای خنده مارگارت تو آسمون شب پخش شد و تنها صدای بلند *بنگ!* پنجره‌ای که به شدت باز شده بود، باهاش هم صدا شد.

«چقدر سروصدا می‌کنه! دوباره دختر پواسون داره سروصدا می‌کنه؟! می‌دونی ساعت چنده؟!»

«ببخشی... د!»

مارگارت که به "دنیای انسان‌ها" برگشت، به شدت از همسایه‌هاش عذرخواهی کرد و بعد از اینکه پنجره رو بست صداش رو پایین آورد... و یه بار دیگه پیروزیش رو جشن گرفت.

«هه‌هه... الیوت دیگه باید بخواد هر لحظه با من ازدواج کنه! برای اطمینان ازش، چطوره قبل از برگشتن پدر الیوت به خونه برم بهش بگم که ریچل "من رو کتک زده"؟»

الیوت تا الان اذیت‌های مختلفی رو علیه ریچل امتحان کرده، اما به نظر میاد که اون‌ها کافی نبودن.

نکنه شاید چون شاهزاده خودش مورد سوءاستفاده قرار نگرفته، روش‌هایی رو انتخاب می‌کنه که علیه ریچل بی‌اثره؟

«هه‌هه، به نظر میاد وقتش رسیده از تکنیکی استفاده کنم که از زمان بزرگ شدنم تو مرکز شهر یاد گرفتم.»

اون بهش افتخار نمی‌کرد... واقعاً بهش افتخار نمی‌کرد. اما تو جنگ‌هایی که به الیوت مربوط بود، اون به زاده‌ی گتوس مارگارت مشهور بود، می‌تونست از استعدادهای خودش بیش‌ترین بهره رو ببره. اون این دانش رو داشت که قلب اون "دخترهای نجیب‌زاده" دیگه رو در هم بکوبه، و قلب الیوت و همه‌ی ارباب‌های جوون دیگه رو ببره.

«فقط صبر کن ریچل... من کاری می‌کنم که حمله‌م رو بخوری، و هیچوقت هم خواب همچین حمله‌ای رو ندیدی!»

مارگارت یه بار دیگه شروع به خندیدن کرد... اما یهو دست‌هاش رو روی دهنش گذاشت و با نگرانی از پنجره به اطراف محله‌ش نگاه کرد.

«سلام مامان. دیشب فقط یکم سروصدا کردم و همسایه‌ها عصبانی شدن... شما و بابا رو بیدار نکردم که درسته؟»

«عه؟ ولی من و همسرم خیلی خوب خوابیدیم.»

«اینقدر خسته بودین؟ بابا و مامان دیشب انگار خوب بودن که...»

«بابا و مامان حالشون خوب بود... اما بعدش، مشغول شدیم تا برای مارگارت یه برادر کوچیک بیاریم، به خاطر همین هم کاملا خسته بودیم که به رخت خواب رفتیم.»

«ها؟ منظورت از "برادر کوچیک‌تر" چیه؟»

مارگارت در واقع به طرز شگفت‌انگیزی از دنیا بی‌خبر بود.

 

۱: یه جور وضعیتی که دخترا از دوست داشتن یه چیزی هی به خودشون بپیچن و دلشون قیلی ویلی بره و اکلیلی بشه.

کتاب‌های تصادفی