زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 20
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۰: دوک به دنبال ملاقات با پادشاه.
دوک منظرهی شهرستانی که بیرون از پنجرهی کالسکه بود رو میدید، به نظرش فضای اطراف در مقایسه با محیط روستاییش تا حدودی شیکتر به نظر میرسید.
کالسکه دوک فرگاسون در حالی که به پشت بوم ساختمونهای ردیف شده تو شهر چشمه آب گرم فراکر نگاه میکرد، به آرومی بین جمعیت متراکم حرکت میکرد.
«اوه... پس به همین دلیله که کنت نائومان قلمروش رو به عنوان پردرآمدترین منطقه تعریف میکنه.»
همه چی اون شهر در ابتدا شبیه یه شهر روستایی معمولی بهنظر میاومد، اما چندتا مغازه تو خیابان اصلی وجود داشتن که تعداد زیادی مردم ازشون رفتوآمد میکردن.
به نظر میرسید که افراد زیادی اینجا زندگی نمیکردن، چون خیلی از وسایل مردم اینجا مربوط به مسافرت بود.
افرادی که برای بازدید از شهر به اینجا اومده بودن، به احتمال زیاد کسایی بودن که تو خیابون اصلی ازدحام میکردن و در حالی که لباس سبکی به تن داشتن، اطراف کالسکه حرکت میکردن. بهنظر میاومد که خیلیهاشون برای دیدن کالاها، گشتوگذار، یا پیدا کردن جایی برای صرف ناهار اونجا هستن. این از شهری که یه چشمه آب گرم خیلی مشهور داشت انتظار میرفت.
دوک تحت تأثیر قرار گرفته بود... اما باز هم همچنان شک داشت.
«با توجه به مقیاس اقتصادی اینجا، کاملا واضحه که کنت نائومان داره مالیاتهاش رو کمتر میده...»
«دن، الان هم داری کار میکنی...؟»
از اونجایی که ذهن دوک ناخواسته به سمت کارش سوق داده شده بود، دوشس، شوهر معتاد به کارش رو به موضوع مهمتر برگردوند. بله، اون چیزی که امروز مهمه فرار مالیاتی شخص دیگهای نیست، بلکه موضوع لغو نامزدی دخترشونه.
کالسکه نامنظم این زوج با هدایت اسکورتشون به جلو حرکت کرد و وارد منطقهای شد که بازدیدکنندههای سطح بالا برای حمام افرادی که ثروتمند بودن صف کشیده بودن.
♠
پادشاه از حموم تو فضای باز لذت برده بود و همونطور که پیشکارش اومد تا بهش اطلاع بده چندتا بازدیدکننده داره، شروع به خشک کردن موهاش کرد.
«دوک فرگاسون و همسرشون از عمارت پارلمان اومدن. از اون جایی که شنیدن اعلیحضرت برای استفاده از چشمههای آب گرم به اینجا اومدن، خواستن باهاتون ملاقات کنن.»
«که اینطور. چون تازه میخوام بیرون بیام، اونا رو به اتاق نشیمن راهنمایی کن.»
«بله قربان.»
پادشاه لباسهاش رو عوض کرد و وارد سالن سوئیتش، همون جایی که دوستان قدیمیش، دوک و دوشس، بعد از یه سفر طولانی منتظرش بودن، شد. پادشاه در حالی که اونها به سرعت از جاشون بلند شدن و بهش تعظیم کردن، با خونسردی واکنش نشون داد، روی مبل نشست و به اون زن و شوهر هم اشاره کرد که روی صندلی بشینن.
«دوک، تو معمولا بهم سر نمیزنی. بگذریم، اینجا فقط یه اقامتگاه موقت دور از کاخ سلطنتیه. از موقعی که اینجا اومدم، افراد زیادی رو ندیدم، پس خیالتون راحت باشه.»
«هاها، ببخشید.»
«هوم. من هنوز دارم از چشمههای آب گرم لذت میبرم، واسه همین هم مرددم... آه، تو... دوک قراره بهم بگه تو پارلمان داره چی میگذره، و از اونجایی که احتمالا اوضاع قراره پیچیده بشه، اجازه ندین تا وقتی کارم تموم نشده، کس دیگهای بیاد داخل.»
«بله!»
پادشاه به پیشکارش گفت چایی بیاره و چای یخی تصفیهشده رو که مخصوص این جور چشمههای آب گرم بود، نوشید. دوک و همسرش در نهایت روی صندلی مقابلش نشستن و قبل از اینکه حرفی بزنن، از چای سردشون لذت بردن.
پیشکار بهشون تعظیم کرد و در حالی که در رو پشت سرش بست، اتاق رو ترک کرد.
«هی رابرت، تو به اون دلقک احمق اجازه دادی چیکار کنه؟!»
دوک گردن بالاترین قدرت کشور رو داشت خفه میکرد.
«صبر کن، صبر کن، دن کوچولو آروم باش!»
«درسته دن! شرایط هر چی که باشه، خفه کردن اعلیحضرت وقتی ممکنه کسی بیاد تو اتاق، خوب نیست!»
دوشس آیسریا، این ایدهی خوبیه که با اطمینان جلوش رو نگیری؟
حرفهای همسر دوست قدیمیش، پادشاه رو بیشتر از قبل مضطرب میکرد، اگرچه این موضوع یکم با اون چیزی که داشت اتفاق میفتاد، فرق داشت.
دوک که حرفهای پادشاه و همسرش رو شنیده بود، با اکراه چنگالش رو از روی گردن رئیسش رها کرد.
«ببخشید، به لطف پسر احمق یه نفر، اخیراً استرس زیادی روم انباشته شده. یکم عذرخواهی میکنم.» ۱
«تو، تو یه پادشاه رو خفه کردی، اون وقت فقط یکم معذرتخواهی میکنی...»
پادشاه در حالی که یقهش رو مرتب میکرد، دوباره روی مبل نشست.
«وضعیتت رو بهم بگو... منظورم اینه که من قبلا گزارش سریع فرستادهشدهت بهم رو خوندم. نه... اون پسر احمق... من واقعاً برای همه این چیزها متاسفم.»
«واقعاً که... این جور بیکفایتی که فرق بین چپ رو راست رو ندونی، اما هنوز هم کاری به این مضحکی انجام بدی، فقط از اون پسر احمقی برمیاد که یه بار تو زندگی به وجود اومده!»
«هی، تو... احتمالا نباید خودم به این موضوع اشاره کنم، اما داری مقابل پادشاهت و پدر اون شاهزاده احمق همه اینا رو میگی...»
«نمیشه نگمش، چون این حرف حقیقته!»
پادشاه بعد از اینکه از دوست دوران کودکیش هی حرف بد میشنید، با عصبانیت نفس خشنی از بینیش کشید، و بالاخره یه لبخند کج زد و فنجونش رو روی لبهاش گذاشت.
در واقع، پادشاه و دوک همون رابطهای که الیوت و جورج با هم دارن رو داشتن. خب، اونها [ظاهرا] چندتا ارباب احمق نبودن.
حتی قبل از اینکه ده سالشون بشه، هر از چند گاهی با هم بازی میکردن و کلاس میرفتن. بعد از این همه مدت، رابطهشون که مثل بهترین دوستهای هم بودن، حتی تا الان ادامه داشت.
چون همچین رابطهای بین والدینشون بود... اگه هیچ تغییر پویایی تو موقعیت سیاسی ایجاد نمیشد، نامزدی بین الیوت و ریچل باید ایدهآل میبود... مگه اینکه طرف مقابل "عشق واقعیش" رو پیدا کنه و خودخواهانه نامزدی رو به هم بزنه.
«با این حال، این موضوع...»
«اول از همه، زانو میزنی درست حسابی از ما دو نفر و دخترمون عذرخواهی کنی، و بعدش یه فکری میکنیم.»
«من به کینههای آزاردهندهت اهمیت نمیدم. بیشتر نگران اینم که الیوت چطور میخواد این ماجرا رو عمومی کنه. دنیای اجتماعی احتمالا میلرزه.»
آیسریا، در حالی که ابروش کمی تو هم رفت و لبخند تلخی زد، نگاهش رو به پادشاه چرخوند.
«بین دخترایی که به سن ازدواج رسیدن، نجیبهای طبقه پایین این رو تنها فرصتشون میبینن و هیجانشون داره شدت میگیره. نه تنها نامزدی از بین رفته، بلکه ظاهراً جایگزین نامزد شاهزاده، دختر خوندهی بارونیه که از ازدواج قبلی همسر بارون به دنیا اومده.»
ریچل و الیوت قطعاً بین خونوادههای نجیب، برترینهای نسلشون بودن. تو همین حین، الیوت به طور هنگفتی برای مارگارت پواسون، دختر بارونی که هم از نظر اجتماعی و هم از نظر مالی تو پایینترین سطح بود، پول خرج میکرد. و وقتی افرادی که تو پایینترین سطح هستن، بتونن با موفقیت اونهایی رو که تو بالاترین سطح هستن کنار بزنن... یه بازی با پاسور هست که اسمش "انقلابه" و پایانش با این اتفاق یکیه. ۲
اشراف زادههای دیگه که درگیر این موضوع نیستن، به این موضوع نگاه میکنن و به این فکر میفتن که احتمالا قتلهای غولآساشون رو انجام بدن... طبیعیه که همچین رویایی داشته باشن... مارگارت میتونه همچین کاری رو انجام بده. پس چرا اونها انجامش ندن؟
روشهای استاندارد به این معنیه که برای فرزند یا نوه شخصی، غیر عادی نیست به رتبههای بالاتر نرسه، به خاطر همین هم، اونها وقتی در مورد موضوع معکوس کردن شانسشون برای ارتقای دخترهاشون بفهمن، خیلی هیجانزده میشن. در حال حاضر هم والدین و هم فرزندهاشون حتماً دارن تلاش میکنن که به دیدگاه الیوت نفوذ کنن.
«من هم همینطور فکر میکنم. و بعدش تمایل بقیه افراد درجه بالا...»
اون زن و شوهر مسئولیت اون چیزی که پادشاه میخواست بگه رو بهعهده گرفتن.
«همینطوره که فکر میکنین. حماقت شاهزاده خیلی فراتر از اون چیزیه که ما انتظارش رو داشتیم، که ممکنه منجر به نابودی کامل نظم نسل بعدی بشه و افرادی که قبلا ناراحت بودن، الان تو آستانهی وحشتن.»
حرفهای آیسریا خیلی خشن بود.
«به نظر میاد اعلیحضرت بهطور کامل از این انبوه زبالههایی [کارهای الیوت] که محل رو متعفن میکنه آگاه نیستن... رابرت، تو باید مدت زیادی زندگی کنی و از ارث نسل بعدی بگذری، چون به محض اینکه اون احمق به قدرت برسه، در حالی که بعضی از اربابهای سطح بالاتر چارهای جز شورش ندارن، جمعیت عظیمی قراره انقلابی بشن.»
و تو انتها، دن هیچ قصدی برای مهار حرفهای ناراحتکنندهش نداشت.
مشکل واقعی اینجا بود که، حرفهای دوک مسلماً اغراقآمیز بود، اما اونقدری درست بود که خندیدن بهشون غیر ممکن باشه.
این بدیهیه افرادی که توی خونه نجیبزادههای سطح بالاتر زندگی میکنن، به جایگزینی ریچل با دخترشون تمایل دارن. اگه میدونستن این امکان از همون ابتدا برای اشرافزادههای طبقه متوسط و پایینتر هم وجود داره، اونهت ممکنه به جای محاسبات واقعبینانه و دقیق برنامهریزیشده بدون فکر عمل کنن.
و نتایجش...
اربابها به طور ناگزیری به این نتیجه میرسن شایستگی ازدواج دخترشون با پادشاه آینده خیلی بیشتر از معایب جامعهس که به هرجومرج کشیده بشه. الیوت برنامههای خودش رو مخفیانه ریخته، بهخاطر همین وضعیت پسزمینه هنوز هم درهمه... اما نقشهش رو، مقابل گروه بزرگی از مردم بدون هیچ توضیحی اجرا کرد و دنیای اجتماعی رو از قبل کاملا آشفته کرد. اگه اون، دهن افراد داخل کاخ سلطنتی رو بگیره، اونموقع شاهزاده سربههوا میتونست از همون اول یه مقام رسمی داشته باشه و روی دستور بازسازیش کار کنه... به جاش، به خاطر اینکه الیوت طمعش رو همون اول بازی در حالی که سلفش هنوز فعاله نشون داد، احتمال اینکه حتی قبل از داشتن فرصتی برای تصاحب تاج و تخت سقوط کنه، زیاده. اگه نجیبزادهای باشی که توانایی اولیه توی سبکسنگین کردن سود و زیان رو داشته باشی، میدونن که دلیلی برای شروع جنگ نداری.
اما از اونجایی که این موضوع مربوط به اعضای خونه اشرافزادههاس، خیلی از افراد سطح پایینتر پیدا میشن که سعی میکنن لطف الیوت رو فقط با جذابیت جنسی دخترهاشون جلب کنن... خب، این حال و هوای داستان دوکه.
وقتی دوستش اون رو اینطور مطرح کرد، همه حرفهاش قابل قبول به نظر میرسید، اما پادشاه در نهایت لبخندی بدبینانهای زد.
«دن، توی نظریهت یه اشکالی وجود داره.»
«چه اشکالی؟»
پادشاه به صورت دوست دوران کودکیش اشاره کرد و گفت: «داری میگی که روی نسل بعدی شرطبندی کنیم... اما هیچ تضمینی وجود نداره که بگه بچههای الیوت قراره آدمای شایستهای باشن.»
«آه، درست میگی. بالاخره قراره نوههای اعلیحضرت باشه.»
دوک، واضح، سرش رو به نشونه آسیبی که خود پادشاه بهش وارد کرده بود، تکون داد.
«راستی. حال ریچل واقعاً چطوره؟ تو نامه محرمانهای که دریافت کردم بهنظر میاومد خیلی خوشحاله.»
دوک در حالی که پادشاه این رو گفت و پاکت نامهای از صندوق پستی روی تخت خوابش که نزدیکش نشسته بود بیرون آورد، صورت ناراحتی به خودش گرفت.
«بله، این خودخواهی والدینه که اون رو از سلول زندون بیرون بکشن، حتی اگه داره بهش خوش میگذره. این همون چیزیه که انتظارش رو داشتم... اما انقدر تجهیزات آماده کرده که من رو میترسونه.»
«واقعا؟ یعنی چه تجهیزاتی؟»
دوک به پاکتی که تو دست پادشاه بود، اشاره کرد.
«مثل اون نامه، من اون رو نفرستادم.»
«تو نفرستادیش...؟»
«نه.»
دوک وقتی پادشاه نگاش کرد تا مطمئن بشه اشتباه نشنیده، به آرومی سرش رو تکون داد. و بعد به آرومی شروع به تعریف یه داستان به حالتی که فهمش آسون بود کرد: «یه سازمان تاریک، تحت حکومت ریچل، قبلا بدون اطلاع من، درباره توطئه انبوه آت و آشغال، تحقیق کرده بود. وقتی مشکل کامل مشخص شد، مقدار زیادی وسیله رو از قبل به سیاهچال کاخ سلطنتی آورد، بعد از اینکه زندونیش کردن، موفق شد با عواملش ارتباط برقرار کنه و اونا رو وادار کرد تا هر چیزی که در آینده میخواد رو براش اجرا کنن. همینطور اینکه، نمیدونم اون چطور تونسته از برنامه اعلیحضرت خبردار بشه، و دقیقاً بفهمه قراره تو کجا و کی بری، با این حال میدونم به طور مخفیانه دستورالعملهایی رو برای یه نماینده محلی ارسال کرد تا نامه رو بهت تحویل بده، چون میدونست وقتی بفهمی هنوز نمیتونی به شهر برگردی، خودت به اینجا میای، و همینطور اینکه قبلا ترتیب داده بود من رو به اینجا بفرسته تا وضعیت رو روشن کنم.»
پادشاه بیصدا تا اینجا گوش داد، اما دوک به سرعت چیزی رو اضافه کرد که انگار تا به حال از ذهنش خارج نشده بود: «به هر حال، من موقعی متوجه این سازمان تاریک شدم که شب به زندون انداختن ریچل بود، بعد از اون بود که اونا خودشون رو بهم نشون دادن.»
دوک با گفتن این حرفها، جرعهای چای نوشید تا گلوی خشکشدهش رو مرطوب کنه.
«من این رو هم نمیدونم که چندتا عضو تو سازمانش هست. با دستیار ریچل و خدمتکاراش حداقل سه نفر میشن، اما اگه افرادی که تو خونهی منن رو کنار بذاریم، حتی تصور تعداد اونایی که تو شهر زندگی میکنن برام غیر ممکنه. راستش رو بگم، فکر میکنم ریچل تعداد زیردستای بیشتری نسبت به خاندان دوک داره.»
دوک صحبتش رو تموم کرد و شاه دستش رو روی سرش فشار داد.
«هی... اگه اینطوریه، بهتر نیست ریچل اعدام بشه؟»
«به عنوان یه مقام دولتی موافقم، اما به عنوان یه پدر کاملا مخالفم. بهعنوان شخصی که درگیر این دولته، نمیتونم قبول کنم که امنیت ملی رو اینطور به خطر بندازم.»
«امنیت ملی؟»
دوک متوجه بیاحترامی لحن پادشاه شد و مستقیماً به چشمهاش خیره شد: «رابرت، خوب فکر کن... اگه این کارو بکنی، پس اوضاع سازمانی که نمیتونیم حضورش رو تایید کنیم و تواناییش کاملا تو هواس، چی میشه؟ بعد از اینکه ریچل از بین بره، اوضاع اون افرادی که مخفیانه عمل میکنن و برای انتقامش برنامهریزی میکنن، چی میشه؟»
«کاخ سلطنتی مقدار زیادی تدارکات رو وارد میکنه...»
پادشاه صندوق پستیش رو وارونه کرد و همه نامههای باقیمونده رو روی میز ریخت. بهنظر میاومد که بیشترشون گزارشهای فوری دربار یا مقامات دولتی دیگه بودن.
«این برتری کاملا شک برانگیزه. در مقایسه با زیردستای ریچل، اونایی که داخل کاخ سلطنتی هستن دیگه... در مورد اقدام بیپروای الیوت گزارش نمیدن و ازش نمیپرسن که چیکار باید انجام بدن. این تموم چیزیه که دربارهش مینویسن.»
«به جای اینکه بگیم زیردستای ریچل عالی هستن، نمیشه بگیم که این کار برای یه درباری ساده زیاده؟»
«شاید اینطور باشه... اما همراه این اتفاق، هر کدوم از بخشهای منم دارن از هم میپاشن و همون چیزها رو برام ارسال میکنن... وقتی به خونه برسم باید اصلاحات اداری انجام بدم.»
«این کارو باید از قبل انجام میدادی، که این موضوع تموم بشه. ما باید به سرعت جلوی اون شاهزاده احمق رو بگیریم... البته، نمیگم که اون رو باید دار بزنیم. فقط میگم که این احتمالا بهترین تصمیمه!»
در حالی که صدای دوک بلند میشد، پادشاه برعکس به بیرون از پنجره خیره شده بود و سکوت کرد.
«خب... حالا هرچی. ما میتونیم آروم در موردش بحث کنیم... دن، فعلا چمدونت رو باز کن و پر و بالت رو توی مسافرخونه باز کن. حمومهای خصوصی فضای باز اینجا، خیلی جادار و راحتن.»
در حالی که دوست قدیمیش سعی میکرد یهویی بحث رو کنار بذاره، دوک به جای ردی شوخآمیز، نگاهی سرزنشآمیز بهش انداخت.
«باید بری شنا کنی.»
«تو یه چشمه آب گرم که شنا نمیکنن، من که یه آدم احمق نیستم.»
«اختلافاتمون رو کنار بذاریم، به سنگینی موقعیت هم فکر کن، اعلیحضرت.»
پادشاه که تو صندلی کاناپه فرو رفت، یهویی خیلی خسته به نظر میومد.
«اون الیوت احمق مشکل پیچیدهای درست کرده... دن، این وضعیت بدون راه حل روشن نیست؟ در حالی که فکر میکنم، وضعیت همینطور داره تغییر میکنه.»
«و اگه ریچل مصمم بشه...؟»
«فکر نمیکنم به این نتیجه برسه.»
پادشاه به دوک زبون بسته خندید.
«چطور بگم... مشکلی برای تجهیزات ریچل پیش نمیاد. اون احتمالا قبلا فکر میکرد که من به کمکش نمیام.»
همونطور که انتظار داشت، ریچل قصد داشت تا جایی که ممکنه با کمترین فکر به اعلیحضرت، از خودش محافظت کنه.
«پس اگه اینجا بمونیم و به اندازه کافی با دقت فکر کنیم، متوجه میشیم که اون چجور پایانی میخواد.»
بهنظر میاومد که پادشاه داره با سست عنصری رفتار میکنه... اما با شنیدن جواب بدبینانهی دوک کاملا رفتارش معمولی بود.
«اتفاقاً دن، این خیلی خوبه که زیردستای دخترت تو رو به این چشمههای آب گرم فرستادن... قبلا تو این مسافرخونه جا رزرو کردی؟»
«ها؟ نه... نمیدونم بهترین جاش کجاس، چون قبلا هیچوقت اینجا نیومدم، واسه همینم فکر کردم بعد از جلسهمون دنبال اتاق بگردم.»
«که اینطور.»
پادشاه به آرومی فنجونش رو روی میز گذاشت: «وقتی ما برای اولین بار به این شهر چشمههای آب گرم رسیدیم، پیشکارم با رئیسش برای رزرو اقامتگاههاش صحبت کرد... یه رزروی به اسم "مسافرخونه سطح بالا برای کسانی که با بالاترین سطح " هستن انجام شده، و زمانی که اینجا اومدیم، این محل تقریباً خالی بود. برای احتیاط اتاق دیگهای رو رزرو کردیم، اون اتاق مال شماس.»
هر سه ساکت شدن.
بعد از مدتی، دوک شروع به غر زدن کرد: «پس، ریچل از ازدواج با اون شاهزاده احمق متنفر بود.»
«این به این خاطر نیست که تربیتش اینطور بوده؟»
«نه...»
دوک یکی از گزارشهای پادشاه رو از روی میز برداشت: «اگه به اون چیزی که اونا گفتن گوش کنی... به نظر میاد که فعالیتهای ریچل تا وقتی که وضعیت نامزدیش با اون احمق مشخص نشده بود، به طور جدی شروع نشد...»
«شاید چون دیده زندگی زناشویی به نتیجه نمیرسه، تصمیم گرفته که خودش تاج و تخت رو به دست بگیره...»
«شاید... اوه، به جای اینکه مجبور بشه ملکه باشه، باید این رو رد میکرد... اگه این کارو میکرد، دونستن جنون ریچل فقط به افرادی که تو خونهی دوک بودن محدود میشد.»
«من فکر میکنم این به اندازه کافی بده. به هر حال، داری میگی که من اون رو مجبور کردم ازدواج کنه؟»
«این ایدهی بیارزش تو بود، و اینکه فراموش کردی کی ما رو به این آشغالدونی کشوند.»
«این... تو واقعاً حرومزاده درجه یکی.»
بعد دوک گزارشی رو که تو دستش داشت روی میز انداخت و به سقف نگاه کرد.
«یا... اگه ریچل به جای تماشای برنامههاش، اون شاهزاده احمق رو غرق کرده بود، چی میشد...»
«تو، اگه یه نفر پدر رو حرومزاده درجه یک خطاب میکرد... معمولا حتی اگه اون شخص یه کودک نوپا باشه کارش تموم میبود و با مجازات اعدام روبهرو میشد.»
دوک بیحال دستش رو تکون داد: «میدونم، فقط یه شوخی بود... حدود بیست درصدش دروغ بود.»
«اگه هشتاد درصدش درست باشه، که من میگم خیلی جدی بودی.»
تو سکوتی که سرانجام بین دوک و پادشاه حاکم شده بود، صدای شادی بلند شد: «ببخشید دیر اومدم...اوه آیسریا، خیلی وقته ندیدمت!»
ملکه که یه لباس حموم سِت با شوهرش پوشیده بود، دیروقت وارد سالن شد. در حالی که اونها قبل از نشستنش روی کاناپه کنار پادشاه به استقبالش بلند شدن، با دوک و همسرش احوالپرسی کرد.
«نه، من واقعاً متاسفم.»
«دیر اومدی، چی شد؟»
ملکه به سؤال شوهرش نسبتاً بیتفاوت جواب داد: « بیادبی نیست که تو همچین حموم بزرگی شنا نکنیم؟ هدفم بیست دور بود، اما وقتی کارم تموم شد، دیگه دیر شده بود.»
دوک و دوشس با خودشون فکر کردن، این دو نفر زوجی هستن که خیلی شبیه به همن.
بعد باخبر کردن ملکه از داستانی که تا حالا پیش اومده بود، قبل از اینکه دوک حتی بتونه دهنش رو ببنده، بلافاصله بهشون جواب داد: «ریچل ملکه بعدی میشه. این تغییر نمیکنه!»
«با این حال این دیگه امکانپذیر نیست. ریچل خودش هم مخالفه...»
«پس دوک، اجازه بده من حرفم رو عوض کنم.»
ملکه با کمر صاف نشست: «بدون وجود ریچل، فکر میکنی کشور بتونه با اون شاهزاده به عنوان پادشاه اداره بشه؟»
سوال سادهای که یه استدلال منطقی بود، دوک و پادشاه رو کاملا ساکت کرد. تو همین حال دوشس مؤدبانه چشمانتظار دو روز دیگه بود.
«به نظر میاد که هیچ اعتراضی وجود نداره... در این صورت، ما باید خواستههای ریچل رو حتی با این خطر که اون رو عصبانی کنیم، حدس بزنیم... حداقل باید یه راهی برای حفظ اعتماد ریچل به خانواده سلطنتی در حالی که سعی میکنیم متقاعدش کنیم، پیدا کنیم.»
«تو... این غیر منطقیه...»
پادشاه سعی کرد باهاش بحث کنه، اما ملکه حرفش رو قطع کرد: «این غیر منطقیه، اما ما باید این کار رو انجام بدیم. "پنج سال دیگه از دنیا میری و ویرانی به قلمروی پادشاهی میرسه"، واقعاً میتونی به این فرضیه بخندی؟»
شنیدن حرفهای ملکه، باعث شد که پادشاه و دوک افکارشون رو برای خودشون نگه دارن...
«هی... هدفمون زیادی دور نیست؟ چطوره بریم حموم کنیم؟»
«فکر کردن در موردش آسون نیست... فعلا احتمالا باید برم تو اتاقم.»
«آیسریا، این مسافرخونه یه آب گرم زیبایی کاهش وزن داره که واقعاً باید امتحانش کنی!»
«خدای من، چقدر خوب!»
با وسط اومدن حرف چشمههای آب گرم، اون چهار نفر هیکلهاشون رو بلند کردن و از واقعیت فرار کردن.
۱. حروف پر رنگ اینجا نشون میده که اون روی این کلمات تاکید زیادی کرده.
۲. اسم دیگهی این بازی با ورق میلیاردر، رئیس جمهور یا سرمایه داریه. چند جور اسم مختلف داره، و تغییرات خیلی کمی تو قوانینش وجود داره.
کتابهای تصادفی
