فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 21

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۱: بانوی نجیب‌زاده دوستی‌اش را با بانوی جوان عمیق‌تر می‌کند.

وقتی مارگارت به ورودی سیاه‌چال رسید، نگهبان زندان تو دیدش نبود.

«آقای زندانبان؟ آقای زندانبان!»

هیچکس جوابش رو نداد.

«هاه؟»

اون متوجه شد که هیچ نگهبان دیگه‌ای تو گذرگاهی که به سیاه‌چال منتهی و ازش خارج می‌شد وجود نداره، و از اونجایی که ریچل تنها زندونی تو سیاه‌چال کاخ سلطنتی بود، زندانبان فقط پاره‌وقت اینجا کار می‌کرد. به‌نظر می‌رسید که اون فقط بعضی‌وقت‌ها تو گشت به اینجا میاد.

«که اینطوریه...؟»

مارگارت که از نگهبان مودبانه تشکر کرد، داخل زندون شد‌.

«هوم، هیچ کلیدی نیست.»

مارگارت در آهنی رو بدون کلید، با هل دادن باز کرد و به‌خاطر خوشبختی‌ای که قراره موفقیتش براش به ارمغان بیاره خندید.

«اون زندانبان خیلی باهوشه! ول کردن اون زن لعنتی به این معنیه که ریچل نمی‌تونه هر قدر بخواد اذیتش کنه.»

اون روز، تو اولین ملاقاتش که اومده بود، همون موقعی که خیلی سریع بهش لگد زد، نگهبان زندان ناراحت شد و ناخواسته چشم‌هاش رو به سمت زمین برگردوند... این کارش به این معنی بود که هیچی ندیده و هیچ شایعه‌ای رو نمی‌تونه پخش کنه.

«اما خب، تو فکرم الیوت یا سایکس چقدر به زندان سر می‌زنن. اگه اینجا پیداشون بشه وحشتناک می‌شه.»

بعدش، بانوی جوان با خوشحالی به پایین، داخل سیاه‌چال اومد.

مارگارت زن با جراتی بود، و بدون اینکه شکست بخوره، پاسخ مناسبی هم براش پس می‌فرستاد.

ریچل که شب رو تا دیروقت بیدار مونده بود و می‌نوشت، قبل از اینکه یه بار دیگه زیادی بخوابه، برای یه وعده غذایی سیب‌زمینی با بیسکوییت می‌خورد و تازه کوکتل میوه‌ایش رو تموم کرده بود.

اون اولش فکر می‌کرد بازدیدکننده‌ای که برای دیدنش داره از پله‌ها پایین میاد، نگهبان زندانه، اما معلوم شد که اون شخص همون کیسه‌بوکسی بود که روز قبل به دیدنش اومده بود. ریچل که همیشه می‌خواست دوباره اون رو ببینه، از این دیدار خیلی خوشحال شده بود.

«خب، خوش اومدی خانم کیسه. منتظر بودم بیای ببینمت!»

«هاه؟! خوبه که بهم خوش‌آمد می‌گی... اما کیسه کیه؟»

خانم جوون مو قرمز اخم کرد و با شک و تردید پشت سرش رو نگاه کرد تا ببینه کس دیگه‌ای اونجا هست یا نه.

ریچل با دیدن اون شخص که طوری رفتار و صحبت می‌کرد انگار با شخص دیگه‌ای اشتباه گرفتنش، به‌طرز خنده‌داری سرش رو به اطراف کج کرد.

«آم؟ تو کیسه‌بوکسی دیگه.»

«ها... ه؟! من کیسه بوکسم؟! این دیگه چه اسمیه؟!»

«ای بابا؟ اسم توئه دیگه، وقتی صاحب بدن مشت‌خور شماره یک‌ تو جهانی، وقتی به‌طور گسترده ازت به عنوان "زیباترین کیسه‌بوکس" صحبت می‌شه، پس اگه اسمت رو کیسه‌بوکس بذارن بهت میاد، درسته؟»

«تو سرت چی می‌گذره؟! یعنی انقدر تو زندون حبس شدی که دیگه نمی‌تونی مرز بین واقعیت و خیال رو ببینی؟! "زیباترین کیسه‌بوکس" قراره چه کوفتی باشه؟!»

بانوی جوون بانمکی که موهاش رو خرگوشی بسته بود، در حالی که انگشتش رو با خشونت به سمت ریچل اشاره گرفته بود، با عصبانیت داد زد: «من رو درست به خاطر بسپار! من مارگارت پواسونم، دختر بزرگ بارون پواسون! من همون کسی هستم که مدام اذیتش می‌کردی و عشق الیوت رو ازت دزدیدم! زنی که ملکه بعدی می‌شه! چطوره؟ خوب؟ حالا موقعیتت رو فهمیدی؟ پشیمونی که چطور باهام رفتار کردی؟ پس حالا که اینطوره، چهره اشک‌آلودت رو در حالی که مثل سگ آه و ناله می‌کنی بهم نشون بده!»

تا اینجای کار، اگه مارگارت به خودش نگاه می‌کرد، چهره اشک‌آلودی رو که می‌خواست می‌دید.

ریچل چشم‌هاش رو بست و شروع به فکر کردن کرد.

بعد از کمی فکر، چشم‌هاش رو دوباره باز کرد و به خانم جوون مو قرمز عصبانی خندید:

«خب، اگه همه چیزهای خوب رو کنار بذاریم، در حال حاضر چطوره بهم اجازه بدی فقط یه فرصت داشته باشم؟»

«یعنی به هیچ دردی نمی‌خوره... اسمم و نامزدیم با شاهزاده؟!»

در حالی که اون دختر با ناامیدی شروع به کوبیدن پاهاش به زمین کرد، ریچل در مورد اینکه چطور می‌تونه بهترین توضیح رو بهش بده مکث کرد... و بعدش تصمیم گرفت که مستقیماً حرفش رو بهش بزنه.

«من به این چیزا علاقه خاصی ندارم.»

«علاقه... این اشراف‌زاده‌ی لعنتی چشه؟! به همین خاطره از افرادی که با ثروت بزرگ شدن متنفرم!»

«مهم‌تر از اون، بیش‌تر کنجکاو اینم که یه کف دست باز روی پوست نرمت چه احساسی داره. فقط کافیه یه ضربه خوب به فکت بزنم، و بعدش احتمالا گردنت با یه تکون فوق‌العاده می‌چرخه، یا اینکه اگه ضربه‌ای به شکمت بخوره چه صدایی از خودت درمیاری، من قبلا خیلی بهت علاقه پیدا کردم!»

«اگه اینطوره، پس چرا اسمم رو به خاطر نمیاری؟!»

مارگارت که خون به سرش هجوم آورده بود، یه قدم به سمت ریچل برداشت... اما لحظه‌ی بعد به طرفش پرید. خطر از بیخ گوشش رد شد، همون ‌جایی که پای مارگارت فقط یک ثانیه قبل اونجا بود، طنابی که روی زمین گذاشته شده بود به سلول برگشت.

«نوچ!»

«نزدیک بود...! ای حرومزاده، تله گذاشتی تا من رو به دام بندازی!»

«فقط یکم دیگه مونده بود که به دام بیفتی... حس ششمت‌ به‌طرز شگفت‌آوری خوبه.»

این تناقض زندانی‌ای بود که سعی می‌کرد یه خارجی رو بگیره.

مارگارت که از شدت سقوطش از زمین پرید، آروم خودش رو بلند کرد و گردوغبار زانوهاش رو پاک کرد.

«هه، هه‌هه‌هه‌هه... درسته. من برات طعمه‌ی راحتی به نظر میام... با تظاهر به اینکه یه زن احمق و سادیستیک هستی، می‌خواستی من رو دستگیر کنی و گروگان بگیری، درسته؟»

«نه؟ بیش‌تر از اینکه بخوام کتکت بزنم، می‌خواستم تو رو بگیرم و کاری کنم یه صدای خوب ازت دربیاد.»

وزش باد از پنجره تهویه، از بین این دو نفر که ساکت بودن، گذشت.

مارگارت ساکت موند و سعی کرد شونه‌هاش رو با تلاش بیهوده برای خندیدن بالا بندازه.

«همون‌طور که گفتم می‌خواستی من رو گروگان بگیری... و بعدش تو شرایط مبادله، سعی می‌کردی کاری کنی که الیوت آزادت کنه یا حتی نامزدیت رو دوباره برقرار کنی، درسته؟ می‌دونم که حرفم حقیقت داره.»

«نه، من زندگی تو زندون رو دوست دارم، و نامزدی دوباره با اعلی‌حضرت برام مثل یه کابوسه، پس می‌خوام ازش دوری کنم. اما... درست می‌گی، شرایط مبادله برای رهایی باید خودت باشی.»

«هاه؟ چی؟»

در حالی که ریچل دست‌هاش رو به سمت گونه‌هاش برد و حالت عشوه‌آمیزی رو به خودش گرفت، علامت سوال بزرگی بالای سر مارگارت شناور شد.

«چون اگه بتونم تو رو وارد این سلول کنم و کاری که می‌خوام رو انجام بدم، دارم می‌گم بلافاصله بهت اجازه می‌دم بری.»

«یه لحظه صبر کن... من منطقت رو نمی‌فهمم.»

چون اون چیزی که گفته شده بود، فکر مارگارت رو مشغول کرده بود، باعث شد ریچل از پشت میله‌های آهنی آهی بکشه.

«خب، من نمی‌تونم باهات مذاکره کنم چون از همون اولش تو دستگیر کردنت شکست خوردم.»

«آره...! درسته، من اصلا گیر نیفتادم! آ... ه، چقدر عجولی!»

مارگارت یه لحظه تازه داشت احساس آرامش می‌کرد که لحظه‌ی دیگه تو هوا پرواز کرد و روی کف سنگ‌فرش‌شده‌ی سیاه‌چال غلتید. در همین حال، طناب، هوای جایی که مارگارت یه زمانی روش ایستاده بود رو همین‌جور الکی گرفت.

«آخ!»

«هی...! درست رفتار کن!»

ریچل شروع به غر زدن کرد:

«کیسه‌بوکس کاری برای انجام دادن نداره؟ من خودم خیلی سرم شلوغه، اما نه انقدر که نتونم باهاش معاشرت کنم.»

«من به‌خاطر تو تا اینجا پرواز کردم! وقت خالی برای گفتن این چیزا نداشتم...! و دقیقاً چطور سرت شلوغه، تو که تو زندانی! نکنه داری شپش له می‌کنی؟ ۱ یا موش به تله می‌ندازی؟ مگه دختر یه دوک نباید از حشرات و موجودات موذی اذیت بشه... هاهاها، خنده‌م گرفت! منم به‌طرز وحشتناکی زجر کشیدم، اما اینکه این اتفاق برای یه دختر نجیب‌زاده‌ی مرفه بیفته، زیادی خوبه!»

مارگارت که قبلا یه فرد عادی بود، و به عنوان یه شخصی که در اصل تا وقتی توسط یه بارون به فرزندخوندگی گرفته بشه، فقیر بوده، حتی فکر به اینکه شخصی به بلندی سطح دختر یه دوک داره نابود می‌شه، براش خنده‌دار بود. اون مجبور شد شکمش رو بگیره که به شدت بخنده، در حالی که ریچل با حالت بی‌تفاوتی گفت:

«عه؟ اما هیچ حشره یا موشی اینجا نمیاد.»

«‌ها...؟»

«یا بهتره بگم، ممکنه به‌خاطر یکم دافع حشراتی باشه که تو چمدون با خودم آوردم.»

«حشرات بیرون نمیان...؟ اونم تو همچین جایی؟»

ریچل طوری به مارگارت نگاه کرد که انگار به یه موجود کوچیک رقت‌انگیز داره نگاه می‌کنه:

«نکنه تو خونه بارون پواسون... بیرون میان؟»

«با این چشما... ت بهم نگاه نکن! این داستان مال خیلی وقت پیشه! الان خونه من اونجوری نیست! حالا فقط هر چند وقت یه بار اونا رو می‌بینم!»

فریاد گیج‌کننده‌ی مارگارت ادامه داشت تا اینکه بعد از یه نفس کوتاه، متوجه چیز مهمی شد:

«تو...! الان اسم من یادت نیومد؟! داری مسخره‌م می‌کنی؟!»

«خب البته که یادمه چون همین الان شنیدمش.»

ریچل در حالی که لبخند صادقانه‌ای بهش زد، رفتار مطیعانه‌ای بهش نشون داد:

«اما می‌دونی، منظورم چیز بدی نیست. ببین، تو نمی‌خوای دوست صمیمیت رو با اسم مستعارش صدا بزنی؟»

«تو...»

مارگارت خم شد و صندلی رو که معمولا نگهبان زندان روش می‌نشست، برداشت و با تموم قدرت به سمت ریچل پرتابش کرد. طبیعتاً اون صندلی توسط میله‌های آهنی متوقف شد و با حالت بی‌فایده‌ای روی زمین افتاد.

فرباد دختر بارون پواسون تا آسمون به صدا در اومد:

«چطور اسم مستعاری مثل کیسه‌بو... کس توش منظور بدی نیست...؟!»

«خب! حیفه که صداقتم بهت منتقل نشد...»

«سعی کن یه بار مغزت شسته بشه، بعدش از دکتر بخواه قسمت‌های شکسته‌ش رو تعمیر کنه!»

«یه ایده‌ی متفاوت دارم، یکم درد تحمل کن. بعد از اینکه دقیق چکت کردم، قول می‌دم که ازت خوب مراقبت کنم.»

«تو اصلا به فکر درمان مغزت نیستی!»

   

درست زمانی که مارگارت داشت عقلش رو از دست می‌داد، هدفش از اومدن به اینجا رو از وزن کیفی که حمل می‌کرد، به یاد آورد:

«درسته! به‌خاطر تو، تقریباً داشت دلیل اومدن به همچین جایی رو که خودم رو براش به زحمت انداختم یادم می‌رفت.»

وقتی کیفی رو که حمل می‌کرد روی زمین گذاشت، چهره نازش به‌طرز خودداری از ریخت‌ورو افتاد.

«اوفوفوفو، امروز... به‌خاطر عادات غذایی ضعیف و رقت‌انگیز ریچل که تو یه سیاه‌چال حبس شده، اومدم تا یه چیز خوب بهش بدم.»

مارگارت یه حوله و یه کیسه عطر نعناع از کیسه‌ی روی زمین بیرون آورد، هر دوشون رو روی قسمت پایین صورتش گذاشت و با صدای خفه‌ای شروع به خندیدن به ریچل کرد:

«من یکم پول از الیوت گرفتم، واسه همینم از بازار یکم میوه‌ی تازه خریدم. اونا خیلی مغذی هستن و برای سلامتیت مفیدن.»

اون که چند دستکش ضخیم به همراه ماسک موقتش پوشیده بود، الان یه شیء محکم بسته‌شده به شکل نامنظم رو از کیفش بیرون آورد.

«من یکی رو انتخاب کردم که کاملا رسیده بود. مطمئناً برای بدنت که فقط تو سیاه‌چالی و هیچ خورشیدی بهش نمی‌تابه و هی غذای کنسرو‌شده می‌خوری معجزه می‌کنه...»

مارگارت یه چاقو برداشت، بسته‌بندیش رو برید و محتویاتش رو بیرون آورد. بوی شدید پوسیدگیش به سرعت تو اتاق پخش شد. همراه اون بو، یه چیز خاکستری متمایل به زرد خاردار ظاهر شد:

«این یه میوه از یه کشور جنوبی به اسم دوریانه. بوش یکم قویه، اما بوی تندش فقط رسیده بودنش رو ثابت می‌کنه. هه‌هه‌هه، میوه‌های تازه همچین طعم و مزه‌ای دارن، مگه نه؟»

مارگارت، دوریان ۲ رو برداشت و اون رو نزدیکی سلول، درست خارج از دسترس ریچل قرار داد:

«از اونجایی که تو همچین پوسته‌ی سختی پیچیده شده، فکر می‌کنی آقای زندانبان می‌تونه اون رو باز کنه؟ من نمی‌دونم اون کجا رفته، پس تا زمانی که برگرده، اون رو اینجا ولش می‌کنم.»

همون‌طور که مارگارت حرف می‌زد، از بالا به ریچل نگاه و خنده‌ی زشتی کرد.

الیوت سعی کرد ریچل رو تسلیم کنه، اما سطح خشونتش شدید نبود. اون تو آزار و اذیت افتضاح بود. مهم نیست که ریچل ازش عذرخواهی کنه. تا زمانی که این زن رنج بکشه، اوضاع خوبه. اگه بدون فکر بهش ضربه بزنی، ممکنه در واقع تسلیمت نشه.

در همین حال، دختر دوک با آرامش به دوریان نگاه کرد، اما هیجان تو چشم‌هاش وجود داشت:

«ای وای، چقدر نوستالژیکه. خیلی وقت پیش، وقتی برای بازرسی به خارج از کشور رفتم، یکی از اینا رو دیدم.»

اون، جوری به میوه‌ای که بوی مرگ می‌داد، نگاه می‌کرد، انگار چیز واقعاً جالبیه که اصلا ازش بدش نیومده.

«تو... تو با بوش مشکلی نداری؟»

«این بو شبیه بوی پیازیه که پوسیده شده. خب، ظاهراً این بو برای مردم محلی خیلی خوشاینده.»

«...»

ریچل، فقط جهت نیاز، قبلا مقاومتش رو بالا برده بود.

در حالی که مارگارت با عصبانیت دندون‌هاش رو زیر ماسکش می‌فشرد، ریچل یه جعبه چوبی رو پشت سلولش باز کرد و شروع به بیرون آوردن محتویاتش کرد:

«هوم... یه جایی همین طرفاس... آها اینجاس.»

ریچل خیلی زود با یه قوطی بزرگ برگشت:

«دوشیزه پواسون، من این رو به عنوان تشکر بهت می‌دم.»

«هوم؟ این چیه؟»

قوطی‌ای که ریچل گرفته بود، به‌نظر می‌اومد ساخت خارج از کشور باشه.

«قبل از این، وقتی که اعلی‌حضرت الیوت و من با هم به خارج از کشور رفتیم، اعلی‌حضرت از این خیلی راضی بودن. خب، از اونجایی که اون تو یه قوطیه نمی‌تونین ببینینش، اما چون یکمی ازش دارم، اون رو بهتون می‌دم.»

«چیز غیر عادی‌ایه؟»

«این چیزیه که به ندرت تو این کشور دیده می‌شه.»

«هاه...»

چیز عالی و ارزشمندی به نظر می‌رسید. علاوه بر این، اون یکی از غذاهای مورد علاقه الیوت بود که نمی‌شد داخل کشور تهیه‌ش کرد.

وقتی مارگارت اون رو گرفت، احساس سنگینی نداشت.

«ازش می‌خوام فوراً بازش کنه!»

«خوشحالم که خوشت اومده.»

مارگارت مثل باد رفت و ریچل تنها موند.

«فکر می‌کردم قبلا اون رو جایی دیدم، پس اون همون زالوی مکنده‌ای بود که تو مهمونی به اعلی‌حضرت چسبیده بود؟»

از اونجایی که ریچل فقط به انتقال کالاها بعد از جداییشون اهمیت می‌داد و علاقه‌ای به خود الیوت نداشت، نمی‌دونست که کی قراره رقیب جدیدش بشه. الان که بهش فکر می‌کرد، این کار یه اشتباه اساسی غیر منتظره بود.

صادقانه بگم، داستان از این قراره که ریچل بعد از اعلام لغو نامزدی توسط الیوت، زندونی شد... بقیه سیاهی‌لشکر ماجرا بودن.

«دوشیزه مارگارت از خونه‌ی بارون پواسون... ما فقط دو بار با هم صحبت کردیم، اما اون مثل یه دختر گوشت‌خواره که رفتارش رو بر اساس اینکه با یه مرد، یا یه زن سروکار داره تغییر می‌ده. از اون تیپ آدماییه که هر وقت هیجان‌زده می‌شن به اصطلاح ساده فکر می‌کنن. اون حتی از هدفش که ریچل باشه هدایا دریافت می‌کنه و در حالی که هیچ فکری بهش نمی‌کنه، اون هدایا رو به خونه برمی‌گردونه.»

ریچل دستش رو روی چونه‌ش گذاشت و در حالی که زمزمه می‌کرد، سرش رو تکون داد...

«خلاصه بگم، اون بچه‌ایه که فقط می‌تونه در حد یه آدم احمق ساده فکر کنه.»

ریچل تنها بود و تو زندونی که تازه شروع به تاریک شدن کرده بود فکر می‌کرد، که نوری لرزون ظاهر شد و نگهبان زندان خودش رو بهش نشون داد:

«چی؟! هی خانم، شما بیدارین؟ این بوی بد چیه؟!»

با لحن دوستانه‌ی نگهبان زندان، ریچل کمی خندید و خیالش راحت شد:

«یه خانم جوون به دیدنم اومد و یه سوغاتی برام آورد، اما انگار قبلا پوسیده شده...»

نگهبان زندان نزدیک شد و با دیدن علت مشکل، چهره‌ی منزجرشده‌ای رو به خودش گرفت:

«اون دختر واقعاً بیچاره‌س... قبل از اینکه همچین چیزی رو بخری نمی‌فهمی فاسد شده؟! آخه کی انقدر احمقه؟!»

«اون کیسه‌بوکسه، همون بازدیدکننده‌ای که اون روز اومده بود ملاقاتم.»

«آه، اون...»

نگهبان زندان قیافه‌ای درآورد که انگار به‌طور عجیبی متقاعد چیزی شده، و با دوریان پوسیده که تو چند پارچه‌ی تیکه پاره پیچیده شده بود از اونجا رفت.

ریچل بعد از بدرقه کردنش، به دنبال بزرگ‌ترین تخته‌ای که می‌تونست پیدا کنه، به اطراف نگاه کرد و برای نقابی که هنگام نقاشی ازش استفاده کنه، جست‌وجو کرد. بعدش دست به کار شد و هر کاری که می‌تونست برای تهویه‌ی هوای اتاق انجام داد.

ریچل زمانی که قرار بود ملکه بعدی بشه، آموزش‌های شدیدی دریافت کرد. نتایج اون آموزش‌ها، یه چهره‌ی بی‌‌تفاوت درجه یک بود.

مارگارت در حالی که یه قوطی بزرگ حمل می‌کرد، در حینی که الیوت و همراهانش داشتن چای می‌نوشیدن، وارد دفتر کار شاهزاده الیوت شد:

«الیوت، من این رو برات گرفتم. دوست داری بازش کنی؟!»

«مارگارت! عه؟ اون چیه؟»

الیوت که با دختر محبوبش و لبخندی که روی لب‌هاش بود دیدار می‌کرد، با شیء نادری که تو دست‌هاش بود، توجه‌ش رو جلب کرد و از جاش بلند شد.

«بهم گفتن وقتی خارج از کشور بودی، این یکی از غذاهای مورد علاقه‌ت بوده!»

«یه چیزی که تو خارج از کشور خوردم؟ هوم، چیه...»

اون بارها و بارها به خارج از کشور رفته بود، اما همچین غذایی وجود داشت که تأثیر ماندگاری رو روش گذاشته باشه؟

جورج قوطی رو گرفت و برچسب روش رو خوند:

«بذارین ببینیم... آقای استرامینگ؟ استریمینگ؟ از تصویرش می‌تونم تشخیص بدم، شبیه یه خوراک ماهیه...» ۳

فقط از توضیحاتش سخت بود منظورش رو فهمید. سایکس قوطی رو از جورج گرفت و به آرومی سطح کمی برآمده‌ش رو لمس کرد:

«من قبلا غذای کنسروشده دیده بودم، اما هیچوقت چیزی که باعث بشه قوطی انقدر متورم بشه ندیده بودم.»

هیچ کدومشون هیچی در مورد تخمیر نمی‌دونستن.

«اعلی‌حضرت، این چه نوع غذاییه؟»

«من اصلا یادم نمیاد... برای شروع، این اولین باره که غذای کنسروشده رو می‌بینم. این چیه؟»

در حالی که سایکس شروع به خندیدن کرد، الیوت و جورج با کنجکاوی سرشون رو کج کردن.

«اگه بازش کنیم فوراً نمی‌فهمیم اون چیه؟ اگه اینطور باشه، فقط درش رو با چاقوم باز می‌کنم.»

«که‌اینطور. هی، بیاین بازش کنیم.»

الیوت، مارگارت و جورج همگی سایکس رو که قوطی رو با دست چپش پایین می‌گرفت و چاقوش رو با دست راستش روش می‌کشید تماشا می‌کردن.

اما وقتی یهویی چیزی شروع به اذیتش کرد، الیوت به مارگارت نگاه کرد و در حالی که قوطی رو گوشه چشمش نگه داشت ازش پرسید:

«این رو از کی گرفتی؟»

«از ریچل.»

«سایکس! دست نگه دار...»

درست زمانی که الیوت شروع به فریاد زدن کرد، چاقوی سایکس عمیقاً درون قوطی فرو رفت.

۱. خب این قسمت بازی با کلماته. تو ژاپنی این کلمه shiramitsubushi به معنای له کردن شپش تو کاتاکاناس، اما به معنای "جستجوی کالای قاچاق" تو هیراگانا هم هست. هر دوی این عبارت اینجا به یه اندازه معنی دارن.

۲. https://en.wikipedia.org/wiki/Durian

برای هرکسی که فکر می‌کنه این اطلاعات بد نیست، ظاهراً تو بعضی کشورها ارسالش تو ملاء‌عام غیر قانونیه و بوش می‌تونه برای روزها باقی بمونه. توی بعضی از شوخی‌ها این رو مثل گذاشتن لونه زنبور تو ماشین بقیه مطرحش می‌کنن.

کتاب‌های تصادفی