زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 22
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۲: خدمتکار چیزی به اربابش میرساند.
«خب، اجازه نده حتی یه موش ازش عبور کنه! تدابیر امنیتی رو تشدید کنین و اطراف ریچل رو محاصره کنین!»
به دستور شاهزاده الیوت، تعدادی شوالیه اطراف سیاهچال ریچل قرار گرفتن. چندین شوالیه از فرمان شوالیه شیفتهای متناوب رو انجام دادن، خودشون رو پنهان کردن و منتظر بودن تا ارتباط ریچل با دنیای خارج رو ازش بگیرن.
«مهم نیست چطور بهش فکر کنین، ریچل باید سلولش رو برای گرفتن محصولات جدید باز کرده باشه. اگه این کارو نکرده، پس هیچ دلیلی برای توضیح این همه اثاثیهی جدیدش نیست. ما اون مردی رو که از بیرون چیزهایی رو به اینجا وارد میکنه رو دستگیر میکنیم و جلوی چشماش تاکتیکهای گرسنگیمون رو بهش تحمیل میکنیم.»
سایکس داشت این استراتژی رو برای شوالیههای همکارش توضیح میداد. اون ریچل رو مجبور کرد که از داخل سلول به حرفهاش گوش کنه.
هر شوالیه، در حالی که به پنجره تهویه هوا چشم دوخته بودن، بین سایهی بعضی از گیاهها یا درختهای کناریش مخفی میشدن، تا هر کدوم از عوامل رو که بیدقت بهشون نزدیک میشد دستگیر کنن. اگه آخرین پرتوی امیدش درست جلوی چشمهاش دستگیر بشه، ریچل مطمئناً تسلیم میشه.
«کاملا... بهنظر میاد هنوز هیچ حرکتی از خونهی دوک انجام نشده، یعنی چه اتفاقی داره میفته؟»
الیوت با عصبانیت با خودش زمزمه میکرد. اعضای خونهی دوک نه تنها هیچ حرکتی برای نجاتش انجام نداده بودن، بلکه دوک و همسرش دقیقاً در جهت مخالف حرکت کرده و به سفر رفتن.
«یعنی اونا نمیتونن این وضعیت رو درک کنن؟! اونا متوجه نشدن که دخترشون متهم جرم و دستگیر شده؟! معمولا حداقل یه بسته مراقبتی برای اون شخص ارسال میکنن!»
«اعلیحضرت، میخواین برای آبجیم تدارکات بفرستن؟ نمیخوای...؟»
الیوت برای مدتی از منظور جورج حیرتزده شد، اما در نهایت موفق شد بهش جواب بده:
«البته که این بسته مراقبتی به دست ریچل برسه، برام دور از ذهنه. با این حال، دوست دارم والدینش سعی کنن احساساتشون رو با فرستادن شیرینی بهش نشون بدن. جدی میگم، دوک داره چیکار میکنه؟!»
«میخوای یه چیزی از فروشگاه نزدیک بفرستم بگم بابام این رو فرستاده...؟»
«هوم، اونا رو درست جلوی چشماش میخورم.»
«آه، داشتی به اذیت کردنش فکر میکردی...»
در این بین، کسی بود که توجه زیادی به هیاهویی که بیرون سلولش ایجاد میشد نداشت. ریچل امروز هم نقاب چشمش رو زده بود، تو تخت خوابش شیرجه زده بود و در حالی که به خواب میرفت، آه دلپذیری کشید.
♠
سرپیشخدمت که امروز هم مثل هر روز دیگه مشغول کار خودش، به اضافه کارهای اربابش بود، تازه کارش رو داشت تموم میکرد که سوفیا مقابلش ظاهر شد.
خدمتکار بانو۱ با شنل زیبا و کلاه روی سرش، آماده بیرون رفتن بهنظر میرسید.
«جاناتان، من میرم با بانو ملاقات کنم.»
«آه، کهاینطور؟ لطفاً حتماً به بقیهی خدمتکارا هم این رو بگو.»
دست سرپیشخدمت، در حالی که صورتش رو بلند کرده بود، نوشتن رو کنار گذاشت. و بعدش، همون دست بهخاطر اون چیزی که بعدش بهش گفت، سفت شد.
«من و میا برای دو یا سه روز با هم به یه سفر کاری میریم، پس تا اون زمان منتظر برگشتنمون نباش.»
با وجود اینکه هیچ اربابی تو خونه وجود نداشت، چرا چندتا خدمتکار باید به یه سفر کاری برن؟
جاناتان که کمی بهش فکر کرد، یه بار دیگه بدون اینکه چیزی بگه شروع به امضای اسناد کرد:
«بسیار خوب. مراقب خودت باش.»
وقتی صحبت خانم به میون میاد، نگرانی در مورد جزئیاتش بیهودهست.
♠
سوفیا در حالی که به سمت ورودی کنار فروشگاه داخل یه شهر نزدیک رفت، به سمت کاخ سلطنتی حرکت کرد.
وقتی صورتش رو تو دفتر نشون داد، یه گزارش از نمایندهی شرکت دریافت کرد.
این شرکت در ظاهر بهعنوان یه تجارت مشروع جلوه میکرد. اینجا جایی بود که اونها بهطور مخفیانه با مناطق دورافتاده تماس میگرفتن. جایی که برای بانوشون لوازم تهیه میکردن. جایی که برای برآوردن درخواستهایی که بانوشون بهطور خاص ازشون خواسته بود ازش استفاده میکردن... پس، این فروشگاه که نزدیک خونهی دوک بود، شرکت گربهی سیاه، پایگاهی برای سوفیا و بقیهی اعضای گربههای سیاه شب تاریک بود.
بعد از اینکه سوفیا تأیید کرد هیچ مشکلی وجود نداره، بلافاصله واگن رو از اونجا خارج کرد. اون واگن همین که سوفیا وارد اونجا شد، از قبل برای حرکت آماده شده بود، پس با یه اسکورتی که اون رو همراهی میکرد، خودش رو پشت واگن بار زد. در حالی که کالسکه راهش رو از طریق دروازه فلزی حیاط خلوت طی میکرد، فروشگاه هیچ تفاوتی با حالت معمولش نداشت.
♠
گرچه ممکنه فکر کنین که دروازهبان کاخ سلطنتی بودن شغل پرمشغلهایه، اما فقط تا حدود ظهر اینطور بود. همه کسایی که برای انجام کاری اونجا اومده بودن، قبلا داخل شده بودن، و دیروقت هیچ بازدیدکنندهای براشون نمیاومد. به همین دلیله که وقتی اواخر بعد از ظهر میشه، تقریباً هیچ بازدیدکنندهای از قلعه یا واگنهایی که کالا رو تحویل میدن رو نمیشد دید.
تو همچین مکانی، یه واگن کوچیک بدون ویژگی قابل توجهی ظاهر شد.
«وایسا! اوم... به کدوم ایستگاه داری تحویل میدی؟»
یه دروازهبان مسن باهاش ملاقات کرد. در حالی که اون دروازهبان سالخورده سعی میکرد بفهمه این واگن به کجا میره، کالسکهچی سالخورده از روی صندلی لبخندی زد و کلاهش رو به نشونهی سلام کردن پایین آورد.
«بله، من غذای گربه دارم که تحویل بدم.»
«کهاینطور، برو داخل!»
دروازهبان در حینی که مجوز عبور به راننده میداد، علامت داد و دروازهبان دیگهای، سدی رو که راه رو مسدود کرده بود برداشت. قبل از اینکه واگن به راه خودش سمت کاخ سلطنتی ادامه بده کالسکهچی بهش سر تکون داد.
بهنظر میاومد که از دروازهی اول اطلاعیهای ارسال شده بود، چون وقتی واگن به دروازه دوم رسید، اجازه عبور آزاد بهش داده شد.
کالسکه در نهایت از جلوی سیاهچال گذشت و پشت در ایستاد.
سوفیا از باربر کالسکه بیرون پرید. در همین حین کالسکهچی و اسکورتش سایبون واگن رو عقب کشیدن و شروع به تخلیهی اسبابش کردن.
بعدش یه شوالیه یهویی از پشت شاخ و برگهای اطرافشون به سمتشون دوید.
شوالیه درست مقابل سوفیا اومد و تعظیم ایستادهای بهش کرد.
سوفیا آروم موند و پرسید: «نکنه تو یه سگی؟»
«در حال حاضر هر کسی که سر وظیفهس یه گربهس. بقیه این نزدیکیا مراقبن. گشت امروز تا سه ساعت دیگه به سلول زندان نمیرسه.»
اگه به اطراف نگاه کنی، میبینی که چندتا از کارمندهای سطح پایین قصر سلطنتی برای کمک به تخلیه کالاها جمع شده بودن. سوفیا تحویل کالاها رو بهشون سپرد و داخل سیاهچال شد.
♠
ریچل که قبلا از وضعیت طبقهی بالا خبردار شده بود، قفل سلولش رو برداشت و زنجیر رو از بین میلهها باز کرد. برای قفل سلول زندان هم در حال حاضر داشت تلاش میکرد تا به طرز ماهرانهای با دستش از بین میلهها بیرون بیاردش.
«بانوی من... لطفاً از کلید برای باز کردن در استفاده کنین.»
سوفیا شکایتش رو بیان کرد، اما ریچل با توجه کمی به حرفهای خدمتکارش بهش جواب داد: «اگه گاهی از مهارتهات استفاده نکنی، به مرور زمان از بین میرن.»️
«وقتی متوجه خراشهای عجیب اطرافش بشن، متوجه این ترفندم هم میشن. و اگه بهطور تصادفی سوراخ کلید رو له کنین چیکار میکنین؟»
«فکر نمیکنین اگه بتونین این میلهها رو از روی دیوار بکشین و به دیوار بچسبونین براتون جالبتر باشه؟»
«لطفاً این کارو برای دفعه بعد بذار.»
«من، شما که دوباره میاین...؟»
سوفیا بانوش رو کنار زد و در سلول رو با کلیدی که فقط نگهبان زندان باید داشته باشه باز کرد. اتفاقاً ریچل هم یه کپی از این کلید داره؛ فقط ازش استفاده نمیکنه. این غرور یه قفلبازکن بود.۲
«زندگیتون چطوره، خانم؟ چیزی ناراحتتون میکنه؟»
«چیز خاصی نیست. از زمانی که کوسنم رو با یه تخت عوض کردیم، تونستم خوب بخوابم... و نوشتههام هم داره خوب پیش میره.»
ما نسخه رو از شرکت موش خونگی و صحرایی تو کالسکه بارگذاری کردیم. لطفاً بعداً یه نگاهی بهشون بندازین... هنوز یه ماه نگذشته، پس چرا ده جلدش رو نوشتین؟»
«هههه، وقتی شخصیتها زنده هستن، داستان به خودی خود پیش میره.»
ریچل از در عبور کرد و برای اولین بار بعد از یه ماه سلولش رو ترک کرد.
«اوم...! خیلی وقته که طعم دنیای بیرون رو نچشیده بودم!»
«شما تازه پاتون رو از میلهها بیرون گذاشتین. هوای اینجا با چیزی که قبلا تنفس میکردین فرق نداره. ما وقت زیادی نداریم، پس لطفاً سریع بیاین و اینجا بشینین.»
سوفیا ریچل رو روی صندلی نگهبان زندان نشوند و یه کلاهگیس قهوهای آماده روی سرش گذاشت و بهش شونهای زد. ریچل در اصل موهای بلندی داره، بهخاطر همین هم باید با کلاهگیس تیرهتری ترکیبش کنه تا به خوبی زیرش مخفی بشه. همچنین لازمه موهاش مرتب باشه تا بتونه با مردم ملاقات کنه.
«بفرمایین، بلیط یه صندلی رویال تئاتر. برنامهای که توش پخش میشه "شاهزاده و پسر بیخانمانه". از اونجایی که ارباب جوون (جورج) امروز و فردا میان خونه، ما براتون یه سوئیت با تخت دو نفره، با یه اتاق نشیمن تو برگهای سبز جدید رزرو کردیم. وقتی که آماده باشین به سیاهچال برگردین، میا رو تو هتل منتظرتون گذاشتیم. اگه کاری داخل عمارت دارین لطفاً از طریق میا به لیزا اطلاع بدین.»
ریچل بعد از اینکه لباس جدیدش رو هم عوض کرد، از دیدن موهاش تو آینه با رضایت لبخند زد.
«مدت زیادی از آخرین ملاقاتم با الکساندرا میگذره! از زمانی که دنبال پدرش برای گرفتن یه شغل جدید جابهجا شد، بیشتر از یه سال میگذره...»
«ما قبلا پیامی از طرف مقابل دریافت کردیم که میگفت ایشون واقعاً میخوان شما رو ببینن و در مورد همهی چیزهایی که داره اتفاق میفته بشنون. ما نامهای از مارتینا هم دریافت کردیم، عذرخواهی کرده بود که نمیتونست به موقع بیاد.»
سوفیا در حین صحبتش شنل و کلاهش رو درآورد.
موهای خاکستری مایل به سفیدش با رنگ قهوهای شکلاتی رنگ شده بود، و همچنین با رنگ موهای اربابش مطابقت داشت. لباسی که پوشیده بود هم مثل لباس ریچل بود. همراه اون فریبی که با پوشیدن یهجور لباس و یهجور فضا به وجود میاومد، در واقع اون دو نفر قد و هیکل مشابهی هم داشتن.
«کاش اینجا لباسات رو عوض میکردی. سایزش خوبه؟»
«اما در اون صورت زمان کافی برای ایجاد فضای مناسب داخل زندان نداشتیم. فضای اضافی داخل قفسهسینهم داره عصبانیم میکنه.»
«خوب نیست بگیم منطقی هستی؟ تو نسبت به کیسهبوکس ظاهر بهتری داری.»
«منظورتون اون زن جوون معمولا سرحاله، هاه...»
کالسکهچی پایین اومد و بهشون خبر داد که بارگیری و تخلیه تموم شده.
ریچل شنل و کلاه سوفیا رو پوشید. در همین حین، سوفیا وارد سلول شد و مطمئن شد که چیزی نادیده گرفته نشده.
«به هر حال بانوی من، دفعه قبل هم هیچ زبالهای این اطراف نبود... بعد از اینکه غذاتون تموم میشه چیکارشون میکنین؟»
«هوم؟ دور انداختنشون از نظر بهداشتی بهتر نیست؟ اگه اونا رو از پنجره به داخل حیاط خلوت پرتاب کنین، بقیه شکایت میکنن... اما اگه اونا رو جلوی اتاق بیرون از سلول بندازین، آقای نگهبان جمعشون میکنه.»
کسی که شکایت کرده احتمالا همون کسیه که حیاط خلوت رو خیلی دوست داشته.
«که اینطوره؟ پس اوضاع خوبه.»
سوفیا موضوع رو بدون اینکه بیشتر بازش کنه به پایان رسوند. تا زمانی که مشکل حل شده باشه، جزئیات بیاهمیت اصلا برای ریچل مهم نیست. این دو نفر، آدمهای سادهپنداری هستن؛ چون هردوشون یعنی ارباب و خدمتکارش شباهت زیادی به هم دارن.
ریچل سلول رو از بیرون قفل کرد، سوفیا زنجیر رو دور میلهها پیچید و قفل رو عوض کرد. تنها همین موقع، سوفیا که تا الان مظهر آرامش بود، تقریباً قبل از اینکه سریع به خودش بیاد، آرامشش رو ول کرد.
«بانوی من، بلند کردن این قفل...»
«اگه نتونی بلندش کنی، نمیتونی کمان صلیبی رو هم آماده کنی و نمیتونی به شایعات دامن بزنی.»
احتمالا تنها یه بانوی نجیبزاده در جهان وجود داشت که یه شاهزاده رو تهدید کنه و بعدش درموردش شایعات پخش کنه.
ریچل این رو هم بررسی کرد که ببینه چیزی باقی مونده یا نه.
«اخیراً سبک زندگیم رو تغییر دادم و تا دیروقت بیدار میمونم، تا زمانی که پتو روی سرت بکشی، نگهبان زندان صدات نمیزنه. اگه گروه اعلیحضرت گاه به گاه بیان بهت سر بزنن، ممکنه مجبور بشی جوابشون رو بدی، اما برات مشکلی پیش نمیاد، درسته؟»
سوفیا از داخل سلول دستش رو روی گلوش گذاشت و سرفه کوچیکی کرد. و بعدش:
«ظاهرمون با یکم آرایش خیلی شبیه همه، پس تا زمانی که چراغهاشون خاموش باشه، هیچ شکی نمیبرن... حداقل اعلیحضرت و کیسهبوکس شک نمیکنن، درسته؟»
سوفیا میتونست با تقلید از صدا و لحن ریچل کاملا بهشون جواب بده.
رضایت ریچل تو لبخندش معلوم بود و به بقیه تو اتاق اشاره کرد که از پلهها بالا برن.
«خیله خب، سوفیا، پس فردا همون ساعت میبینمت.»
«بله، لطفاً از مهمونی لباس خوابتون لذت ببرین.»
«حتی اگه موضوع مهمونی اعلیحضرت و جورج باشه، سعی میکنم ازش لذت ببرم.»
♠
ریچل در حالی که برای اولین بار بعد از تقریباً یه ماه قبل، سیاهچال رو ترک میکرد، قبل از سوار شدن به واگن، نگاه طولانیای به آسمون پهناور کرد.
کالسکه غژغژکنان شروع به حرکت کرد و ریچل چشمهاش رو در حالی که چونهش رو داخل کف دستش قرار داده بود، ریز کرد.
«خب.»
۱: سوفیا
۲: دروغ
کتابهای تصادفی

