زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 23
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۳: خدمتکار با چند مهمان ناخوانده برخورد میکند.
سوفیا در حالی که از پتوش بیرون میاومد، با خودش زیرلبی گفت: «حالا، من چیکار کنم...؟»
سوفیا بهجای ریچل داخل سیاهچال مونده بود، پس البته که برای استفاده از تخت بانوش برای شب گذشته هیچ تردیدی از خودش نشون نداد. با اینکه این فقط یه تخت ساده و موقت بود، اما برای رضایت دختر یه دوک طراحی و ساخته شده بود.
تشک خواب پهن شده از روکش لوکسی ساخته شده بود که بهطور طبیعی رطوبتی مثل عرق هنگام خواب رو از بین میبرد.
همینطور اینکه یه سایبون و چند پرده ابریشمی برای حفظ حریم خصوصیش روش نصب شده بود، و تشک بهطور گسترده در امتداد زمین پهن شده بود تا استفاده ازش آسون باشه و بهطور کلی تو مکانی مثل سیاهچال که رطوبت میتونه به راحتی روی زمین جمع بشه فایده داشته باشه. واضحه که سوفیا و بقیهی خدمتکارها معمولا تو اتاقهای شخصیشون که کیفیت بالا دارن و کاملا مبله هستن میخوابن، با این حال این تخت، خواب باکیفیتتری رو بهشون میده.
به عبارت دیگه، یازده سال از خدمت کردنش به ریچل گذشته بود و تا به حال این اولین باری بود که سوفیا بیش از حد خوب خوابیده بود. غیر از این چه چیز دیگهای میتونست بگه.
هههه، این خنده چیزیه که باید بگه، اما... این، اگه اینجوری از دهنش بیرون بیاد، حس حماقت بهش میده.
خوب حالا، فعلأ کاری نداره، و اینطور نیست که مشکلی باهاش داشته باشه، چون کارش الان این بود که وانمود کنه ریچله و به هر حال تنبلانه رفتار کنه.
ریچل کتابهای زیادی رو با خودش آورده بود و هم برگهای چای و هم کلوچههاش هم همین تازگی پر شده بودن. این دو روز میتونست براش مثل یه تعطیلات دو روزه باشه و فقط باید مراقب بازدیدکنندههای گهگاه باشه... و انتظار داشته باشه اتفاقی بیفته.
قرار بود اینطور باشه.
و بعدش در حالی که داشت به بیش از حد خوابیدنش ادامه میداد و از استراحتش لذت میبرد، همون موقع شاهزاده الیوت و همراهانش بهش سر زدن.
♠
بهجای اینکه بعد از اومدن گروه شاهزاده الیوت، بیدار بشه یا بهتره بگیم که اونها همینطور سروصدا میکردن تا بیدار بشه... سوفیا دیگه داشت کم میآورد.۳
سایهی ریچل و سوفیا کاملا شبیه همه، اما تفاوت صورتشون زیر نور روز واضحه.
درسته که سوفیا "آرایش طبیعی که شبیه بانو میشه" رو درست کرده... اما این تکنیک اگر قبل از گذاشتن روی صورتش باشه براش فایدهای نداره.
از اونجایی که نمیتونن مستقیماً چهرهش رو ببینن، لازمه بدون اینکه از تختش بیرون بیاد، وضعیتش رو کنترل کنه.
سایهی سوفیا رو فقط میشد مثل یه طرح کلی مبهم بین پردهها دید.
«این کارا دیگه چیه، ریچل، امروز رفتارت انقدر بده که حتی خودت رو بهمون نشون نمیدی؟»
این تقصیر توئه، شاهزادهی خر الاغ.
سوفیا خلقش تنگ بود، اما کارهایی بود که باید قبل از حمله به شاهزاده انجامشون بده.
اون باید این وضعیت رو کنترل میکرد.
اگه اوضاع با وضع معمول فرق داشت، در اون صورت، اون مفهوم جنگجوی سایه بودن رو از دست میداد.
«این کار سنگینیه که وارد اتاق خواب یه دوشیزه بشین و همچین نظراتی رو بهش بگین. نکنه میخواین کچل بشین؟»
سوفیا شبانهروز به بانوش چسبیده بود و نحوه صحبت کردن ریچل رو کاملا ازش کپی کرده بود.
سوفیا با تموم نکات ظریفی که پشت شرارت و تمسخرش بود صحبت کرد، اما صدایی که از دهنش بیرون میاومد، صدای ریچل بود. بله کارش بینقص بود.
با توجه به اون چیزی که طرف دیگهی پرده دیده میشد، چهرهای که تا حدودی شبیه صورت شاهزاده بود تکون خورد.
«چ، چی...؟ امروز زیادی رک صحبت میکنی!»
بعد از اینکه سوفیا حالتی که انگار سردرگم شده بود رو به خودش گرفت، یکم متفاوتتر از بانوش عمل کرد. این بده، این اشتباه باید درست بشه.
«الان حالم بده. وقتی صبح یهویی از خواب بیدارم میکنن، عصبانی میشم.»
«صبح... اما الان که لنگ ظهره! ساعت چند رفتی بخوابی؟»
لعنتی. جملهی مشکوکی گفت که عقلش رو زیر سوال میبره.
«اگه از زمانی که خوابیدم حساب کنین، الان صبح میشه.»
«تو، پس بالاخره باور کردی که استانداردهای دنیا رو مطابق خواستهی خودت تغییر میدی...؟»
اون زیادهروی کرده و الان به یه فرد عجیب تبدیل شده. باید چیکار کنه؟
شاهزاده؟ اون طرف پرده داره سرش رو تکون میده.
«نه، فعلا این مهم نیست! ریچل، بعد از این همه مدت هنوزم مارگارت بیگناه رو فریب میدی؟!»
«مارگارت...؟»
این اسمی بود که سوفیا قبلا شنیده بودش، اما صورتش رو یادش نمیاومد. مطمئناً این اسم، اسم شخصی بود که اخیراً با شاهزاده رابطه داره... اما اون زن کی بود؟
به نظر میاومد که بقیه زمزمه گیجشدهی غیر ارادی سوفیا رو شنیدن. هیکل شاهزادهوار الیوت بهوضوح عصبانی بهنظر میاومد.
«تو... من و مارگارت رو با هم دیدی، پس چرا طوری رفتار میکنی که انگار اون رو نمیشناسی؟! مگه نمیدونی که به لطف قوطی غذای گندیدهای که بهش دادی، مارگارت هنوز تو تختشه؟! من و جورج همین دیروز حالمون خوب شد! برادر خودت و مارگارت ضعیف رو با چنین تجربه وحشتناکی رو در رو کردی، اصلا احساس گناه نمیکنی؟!»
چه تجربهای... قوطی غذای گندیده... قوطی؟ ...اوه!
«آه، کیسهبوکس رو میگی!»
«ها؟!»
«یادم اومد! آه اعلیحضرت عزیزم، اگه از اسم واقعیشون استفاده نکنین که مردم نمیفهمن در مورد کی صحبت میکنین...»
«چی؟ نه... من، من نمیدونم این بنده خدای کیسهبوکسی که میگی کیه...»
«اسم دوست دخترتونه دیگه؟ نباید همچین چیزی رو فراموش کنین. به این دلیله که اعلیحضرت...»
«دوست دختر...؟ ت... تو مورد مارگارت صحبت میکنی؟! اسم واقعیش مارگارته! منظورت از کیسهبوکس چیه؟!»
همونطور بود که البوت گفته بود. سوفیا این بار اشتباه کرد چون اطلاعاتش زیادی خوب بود.
سوفیا سعی کرده بود با زبالههای اجتماعی آرامش رو برقرار نگه داره، اما به نظر میاومد یه جایی بین حرفهاش اشتباه کرده. حالا شاهزادهی آشغال عصبانیتر شده بود.
«عوضی، تو هی مدام...! اصلا ریچل، وقتی یه نفر بهشدت از دستت عصبانیه باید از تخت خوابت بیرون بیای و جدی باهاش روبهرو بشی! بیا بیرون و صاف بشین!»
«نوچ.»
حرفهای شاهزاده احمق منطقی بود... با این حال، سوفیا نمیتونست بیرون بره. در حالی که چنان به صحبتش ادامه میداد که انگار از الیوت برتره، این بانو به بحث طرف مقابلش خاتمه داد...
«تو برام داری نوچ میکنی؟! هی تو، این دیگه چه رفتاریه که جلوی شاهزاده این کشور انجام میدی؟!»
«...»
سوفیا با سکوتش جواب داد. همچین افرادی بعد از این ماجرا به هم نزدیکتر میشن.
«حواست رو جمع کن، ریچل! من عصبانیم، پس بیا بیرون!»
همونطور که انتظار میرفت، شاهزاده بهشدت دستوراتش رو تکرار میکرد... اما، سوفیا به این فکر میکرد که وقتی با عصبانیت میلههای زندون رو میلرزونه چه شکلی میشه. همونطور که بانو گفته بودن، اون واقعاً شبیه میمون میشه.
سوفیا در حالی که پتوش رو گرفته بود، بالاتنهاش رو بالا آورد. تنها چیزی که مردم اون طرف میتونستن ببینن این بود که سوفیا بدنش رو پشت پتو پنهان کرده بود.
«اعلیحضرت...»
«چیه؟!»
«شما واقعاً قلب یه زن رو درک نمیکنین...»
«...چی؟!»
سوفیا عمداً آه وسوسهانگیزی کشید، آهی که ترکیبی از خشم و اضطراب بود... الیوت آروم گرفت.
سوفیا باید کاملا بانو رو تجسم میکرد... و اجازه میداد که سم شیرینش جاری بشه.
«تا زمانی که اعلیحضرت اینجان، نمیتونم بیرون بیام... من، وقتی به تخت خواب میرم چیزی نمیپوشم...»
«...!»
الیوت... نه، تموم لشکر جلوی زندون به هم لرزیدن. زمزمهها و پچپچها اتاق رو پر کرده بود و به نظر میاومد هوای پشت شاهزاده اون رو در بر گرفته بود.
«ا، اعلیحضرت…؟!»
«آ، آشفته نشین! ا، این احتمالا یکی از ترفندای ریچله...»
این مطمئناً ترفنده... اما متاسفانه، این حقه، حقهی بانو نیست.
الیوت بعد از اینکه سرفههای عجیب کرد، با لحن سنگین شروع به صحبت کرد:
«هاهاها، نمیتونی من رو فریب بدی، ریچل. اصلا هم لخت نمیخوابی.» ۱
میتونین وانمود کنین آرومین، اما واکنشتون از کنترل خارج شده و ضمیرتون رو تغییر دادین، اعلیحضرت.
پس، بذار فشار رو روش بیشتر کنم.
«اوه، اعلیحضرت نمیدونن؟ مگه این امر کاملا رایجی برای زنان نجیبزادهی این کشور نیست؟»
«...!»
الیوت و دوستهای کوچیک خوشحالش دیگه نمیتونستن وحشتشون رو پنهون کنن.
«ا-ا-ا-ا-ا- اعلیحضرت؟! ه-ه-ه-ه-ه- همینه، اون دختر، و اون یکی دختر، و این دختره، و-و-و-و-و-و...؟!»
«ص-ص-ص- صبر کنین، آ-آ-آ-آ-آ-آروم باشین-ن-ن-ن-ن-ن-ن!»
«ا، اما! همینطوره؟! ما، اگه ما همچین اطلاعات محرمانهای رو ب-ب-ب- بدونیم... اوه، دیگه هیچوقت نمیتونم سرم رو تو دربار بلند کنم!»
«نه صبر کنین، آروم باشین! ما مشکلی نداریم، پس خیالتون راحت باشه! خیالتون راحت، خیالتون راحت، خوب؟ خوب، چرا من دارم این همه زن نجیبزاده رو تصور میکنم؟! باشه؟!»
سوفیا با دیدن واکنشهای خیلی سادهلوحانهشون و در حالی که ضربه کشنده رو بهشون وارد کرد، با خودش فکر کرد: این بچهها به طور غیر منتظرهای اون قدرا با زنها معاشرت نمیکنن.
«خوب اعلیحضرت، بهم شک دارین؟»
«چی؟ نه، اصلا امکان نداره این حرف درست باشه!»
«اگه نمیتونین به حرف من اعتماد کنین، پس چطوره از "مارگارت" بپرسین؟»
در پی حرفهای سوفیا طوفان خاموشی به راه افتاد.
تصویر جنسیای که از حرفهاش تو ذهنشون به وجود اومده بود، همهشون رو به باد داد. یه مردی بود که شروع کرد به زدن بقیه بهخاطر چیزی که داشتن تصور میکردن، اما این فقط نشون میداد که اون هم همین تصور رو داشت میکرد... الیوت و اسکادران خنگ بعد از یه جمله تو هوا تیکه پاره و با توهماتشون نابود شدن و دیگه نتونستن تنهایی باهاش مبارزه کنن.
اونها تحت تأثیر قدرت هذیونیشون شده بودن، بهخاطر همین هم بعد از اینکه همهشون به سمت ستارهها خیره شدن، سوفیا به آرومی الیوت رو به جلو ترغیب کرد.
«اوم، اعلیحضرت؟ قبل از اینکه با هم صحبت کنیم، دوست دارم لباس بپوشم...»
«هاه؟ اوه، اوه درسته! اوم، ما میریم بیرون، پس وقتی کارت تموم شد صدامون بزن!»
در حالی که چیزی برای شرمندگی تو صحبتهاش وجود نداشت، اما شاهزاده با شرمندگیای که بهش نشون داد تصور کرد بهش خیانت شده.
در حالی که سرش مثل یه عروسک وروجکی داشت این طرف و اون طرف میشد، قبل از اینکه اونجا رو ترک کنه، آویزها رو پس زد.
«حتی اگه از پنجره تهویه هوا یواشکی دید بزنی هم بیفایدهس.»
«میدونیم! میدونیم دیگه!»
بعد از اینکه تقوتوق بالا رفتن از پلهها سرانجام ناپدید شد، سوفیا بالاخره تونست نفس راحتی بکشه.
«هاه، خیلی اعصابخردکن بود... خوبه که تونستم بدون اینکه چیزی لو بره، کار رو تموم کنم.»
البته سوفیا لباس خواب پوشیده بود. بالاخره اون یه خدمتکاره.
سوفیا بارها به بانوش کمک کرده بود تا لباسهاش رو عوض کنه. اون حتی یه بار هم لخت نخوابیده بود یا حداقل تو دلش اینطور میگه.
بله، همچین آداب و رسومی تو جامعه اشرافزادههای این کشور وجود نداشت.
بعد از این همه دردسر، سوفیا گروه شاهزاده رو بیرون کرد و قبل از اینکه برای بار دوم به تخت خواب برگرده، لباسهاش رو عوض کرد.
البته قصدی هم نداشت که الیوت رو دوباره صدا بزنه.
♠
بهنظر میاومد ریچل روز بعد واقعاً خوشحال بود، چون چهرهش به طور مثبتی میدرخشید.
«خوشحالم که تو اون مسافرخونه موندم. تونستم تا دیروقت بیدار بمونم و در مورد چیزای مختلف صحبت کنم. و از اونجایی که تو خونه نبودیم، مارتا هم اونجا نبود که ما رو به زور به تخت خواب بندازه.»
«بهنظر میاد که خیلی بهتون خوش گذشته.»
«من از غرفه گوشت سیخشده کبابی خریدم و بعد از اینکه مقداری شراب از سرویس اتاق خریدم، با هم به سلامتی زدیم. برای اولین بار همچین شامی خوردم... باحال بود.»
«ممکنه به این دلیل بوده باشه که هر دوتون اشرافزاده هستین؟»
از اونجایی که امروز هیچ کالایی وارد نمیشد، ریچل و سوفیا در حال رد و بدل کردن اطلاعات با هم چای میخوردن. البته اونها مراقب بقیه هم بودن، اما اگه صدای خشخش میشنیدن به سرعت کارشون رو تموم میکردن.
«اما سوفیا، نمیتونستی یکمی منطقیتر باشی؟»
«بهنظرتون باید منطقیتر میبودم؟ فکر کردم وقتی من و شاهزاده با هم دعوا کردیم، تونستم خودم رو نسبتاً مسالمتآمیز ازش جدا کنم.»
«من با حرفت مخالف نیستم، اما... الان اعلیحضرت و همهی دوستاش باور دارن من لخت میخوابم. اگه کسی در این مورد صحبت کنه، رسوایی کوچیکی راه میفته.»
«آه، درسته.»
سوفیا قوری رو بالا گرفت و با لبخندی که کاملا با رفتار همیشگیش سازگاری نداشت بهش جواب داد: «از اونجایی که این رسوایی به من ربطی نداره، راحته که بهش فکر نکنم.»
«من از این رفتارت که جوری عمل میکنی لرزه به بقیه وارد میشه متنفر نیستم.»
♠
«هاه... شب بیرون موندن و قدم زدن تو شهر برای اولین بار بعد از این مدت طولانی لذتبخش بود...»
ریچل افکارش رو با صدای بلند گفت و جرعهای طولانی از چایی که حالا کمی گرم شده بود نوشید و انگار بالاخره از چیزی راضی بود، به پشتی صندلی تکیه داد و اندامهاش رو دراز کرد.
«به هر حال هیچ جا خونهی آدم نمیشه۲.»
«بانوی من، دارین جدی میگین...؟»
۱- الیوت اینجا از کلمهی "واتاشی" برای اشاره به خودش، عوض "اوره" استفاده کرده که مردونهتره.
۲- سیاهچال رو میگه...
۳- خیلی خوبه که پردهی روی تختش رو جهت اطمینان پایین انداخته بود... اما اشتباه کرده بود که قبل از خوابیدنش آرایشش رو پاک کرده بود...
کتابهای تصادفی

