فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 24

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۴: خدمتکار واقعاً مشغول است.

سوفیا، خدمتکار شخصی ریچل که بزرگ‌ترین دختر خاندان دوک فرگاسونه، در واقع تو غیاب اربابش خیلی سرش شلوغ بود. حتی بدون اینکه مراقبت‌های شخصی ریچل رو انجام بده، هنوز کارهای زیادی داشت که باید انجام می‌داد.

البته اون کارها فقط یه کار ساده خونه، مثل تمیز کردن اتاق نیست.

یه رازی که کاملا حفظ شده، اینه که نظافت در واقع تو فهرست اصلی وظایف خدمتکارها قرار نمی‌گیره، و یه بخش تخصصی هم برای شستن لباس‌هاشون وجود داره، پس زمانی که اربابش غایبه، کار زیادی برای انجام دادن نداره.

خوب معمولا کار زیادی نیست که انجام بده، اما سوفیا باز هم همیشه مشغوله. برای افرادی که تو بخش‌های دیگه‌ی داخل خونه کار می‌کنن، یکی از معماهای بزرگ اینه که وقتی ریچل اینجا نیست، سوفیا چه کاری باید برای انجام دادن داشته باشه.

«خب، حدس می‌زنم طبیعیه افرادی که مسئول کارهای خونه هستن تعجب کنن. همون‌طور که می‌تونین حدس بزنین، هلنا این اواخر بین لباس شستن ازم پرسید که چرا این همه کار داره انجام بده؟»

با شنیدن داستان لیزا، سوفیا هم سرش رو تکون داد.

«فکر کنم... به طور کلی، فکر نمی‌کنین که خدمتکار خونواده‌ی اشرافی دفاتر حساب یه‌جور شرکت تجاری رو چک کنه.»

سوفیا و لیزا در حال بررسی درآمد و هزینه شرکت گربه‌ی سیاه تو ماه گذشته بود. اینطور نیست که فکر کنن یه چیز غیر معقول توشون وجود داشته باشه. اواخر این کار به یک عادت معمول براشون تبدیل شده بود که هر ماه دفترهای حساب‌رسی رو چک می‌کردن که هیچ خطایی توشون نباشه.

واقعاً همین‌طور بود. بودن کنار ریچل به معنی وارد شدن به اسرارش بود. سوفیا و بقیه با ریچل همگی به عنوان اعضای گربه سیاه شب تاریک هستن، حتی اگه بانوشون کنارشون نباشه.

در حالی که اون دو خدمتکار، به شدت خیره‌ی کوه‌ اسنادی که احاطه‌شون کرده بود شده بودن، میموسا و میا وارد اتاق شدن.

«ما چندتا خبر خوب و بد داریم. دوست دارین کدومشون رو اول بشنوین؟»

حرف‌های میموسا باعث شد قبل از اینکه لیزا با خستگی ازش بخواد به حرفش ادامه بده، اون و سوفیا یه نگاهی به هم بندازن.

«چرا این خبرا رو از هم جدا می‌کنی؟ فقط خلاصه‌ش رو بهمون بگو.»

«لیزا، چقدر عجله می‌کنی... خبر خوب اینه که ما یه چیزی از پادشاهی زنویا دریافت کردیم – اون چیز چهارتا ماسک گلیه که تازه رسیده.»

به‌غیر از سوفیای بی‌احساس، همه‌ دست‌هاشون رو از خوشحالی تو هوا بالا و پایین کردن.

گل زنویا به دلیل تأثیرات فوق‌العاده‌ش تو زیبایی پوست شناخته شده و تو این کشور خیلی محبوبه، و از اون جایی که باید از خارج کشور تحویل گرفته بشه، معمولا فقط برای یه بطریش سکه‌های طلای زیادی ارزش داره.

   

این محصول هم برای اشراف و هم برای بازرگان‌های ثروتمنده… این محصول رو مگر اینکه خونه‌ای با پول زیاد داشته باشین، نمی‌شد خرید، با این حال ریچل هزینه‌های اون رو فقط برای راحتی زیردست‌هاش می‌پردازه. از اونجایی که از شکاف‌های تحویل معمولی استفاده می‌شه، می‌تونن اون رو تقریباً با قیمت معمولی محلی خریداری کنن.

دادن این لوازم آرایشی با ارزش به خانم‌ها و مشروب خارجی کمیاب به آقایون با قیمت ارزون تنها یکی از مهارت‌هایی بود که ریچل برای تسخیر قلب افراد ازش استفاده می‌کرد. فشار تنها راهی نیست که مردم رو وادار به انجام خواسته‌تون می‌کنه.

ضمناً چون پشتيباني عمومي ايستگاه‌هاي مرزی رو هم دارن، می‌تونن همه‌ی اين كالاها رو بدون گزارش کردنشون به كشور وارد كنن... عموم مردم به اين قبيل کار‌ها قاچاق می‌گن.

اگه این محصول، چیزی نبود که همه‌ی زن‌های جوون بخوان ازش استفاده کنن، ریچل می‌تونست اون رو تو شرکت گربه‌ی سیاه با قیمت خیلی بالایی بفروشه. این یه امتیازه که به عنوان سوغاتی خارجی طبقه‌بندی می‌شه. چیزی نبود که بخواد ازش ناراضی باشه.

بین این فضای گیج‌کننده، میموسا چند کلمه رو اضافه کرد:

«و حالا در مورد خبر بد، با رسیدن این محصول، شبکه اطلاعاتیمون که خارج از کشوره به‌طور قابل توجهی رشد کرده… همگی لطفاً سختیا رو تحمل کنین...»

همه از جمله سوفیا این بار سرشون رو پایین انداختن.

شرکت گربه‌ی سیاه یه فروشگاه متوسطه که تو کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر قرار داره. علی‌رغم اینکه به دلیل محصولات با کیفیت خوب وارد‌شده‌ش از کشور، مشتری‌های زیادی از جمله اشراف و شهروندهای خیلی ثروتمند داره، ظاهراً فقط فروشگاهیه که به راحتی می‌شه️ از وجودش چشم‌پوشی کرد.

اون فروشگاه در واقع فروشگاه بزرگی نیست، چون یکی از خدمات امضاشده‌ش، ارائه محصولات خارجی مستقیم به خونه‌ی مشتریه، پس دلیل زیادی برای بازدید مستقیم از فروشگاه وجود نداره. با این وجود، اون‌هایی که ازش خبر دارن، همه می‌دونن که این یه فروشگاه گرون‌‌قیمته که توی داشتن مشتری‌های رده بالا تخصص داره. این ارزیابی توسط کسایی انجام شده که شرکت گربه‌ی سیاه رو می‌شناسن.

اما، سوفیا و بقیه که داخلن چیز کاملا متفاوتی بهتون می‌گن.

در حالی که شهرت عمومیشون از نظر فنی اشتباه نیست، کل داستان رو هم پوشش نمی‌ده.

ریچل به عنوان سرمایه‌گذار اصلی این شرکت بازرگانی عمل می‌کنه و خرید و فروش محصولاتی که ارزش بالا دارن هم وظیفه اصلیش نیست.

شعبه‌های خارج از کشور در حالی که در ظاهر به عنوان یه تجارت قانونی هستن و سرمایه‌های کاری به دست میارن، در اصل اطلاعات رو جمع‌آوری می‌کنن و اون رو همراه کالاهایی که وارد و خارج می‌کنن، به ریچل برمی‌گردونن. بعدش داخل پایتخت دروغ می‌گن و به خونواده‌های قدرتمند نفوذ می‌کنن، از شرایط داخلیشون مطلع می‌شن و اطلاعاتی رو که برای خاندان دوک و خونواده سلطنتی مفیده رو به دست میارن.

طبیعتاً اون‌ها اون دسته از نهادهایی رو که نسبت به خاندان دوک فرگاسون و شخص ریچل دشمنی دارن، تو اولویت قرار می‌دن. فقط کافیه ریچل بهشون بگه چی نیاز داره، اون وقت هر اطلاعاتی از جمله شاهزاده الیوت برای شام چی خورده تا نحوه‌ی چیدمان لوازم آرایشی مارگارت روی میز آینه‌ش رو براش پیدا می‌کنن.

مطمئناً اگه همچین اطلاعاتی رو ازشون بخواد، احمق به نظر می‌رسه، پس هیچوقت همچین دستوری بهشون نداده.

سوفیا مسئول مدیریت اعضای شرکت گربه‌ی سیاه و نیروهای ریچل داخل عمارت دوک به همراه افرادی داخل کاخ سلطنتی و خونه‌های اشراف‌زاده‌های دیگه هست که ریچل نفوذش رو روشون گذاشته. البته که با این مسئولیت سرش هم شلوغه.

بدتر از همه، الان باید اطلاعات دریافتی رو از درون به بیرون بررسی کنه و در غیاب ریچل در مورد اون اسناد تصمیم‌گیری کنه...

سوفیا در حین نوشیدن چایی که میا براش دم کرده بود، آه طولانی‌ای کشید.

«شاید من دارم مجازات می‌شم، این نمی‌تونه مجازات الهی‌ای باشه که دستمزد سه نفرو گرفتم، مگه نه...»

«حداقل کارمون قرار نیست کار یه خدمتکار معمولی باشه…»

حتی با وجود اینکه همه‌ی خدمتکارها با هم کار می‌کردن، خستگی تو صورتشون معلوم بود.

سوفیا مسئولشون بود.

میا مسئول سیاست داخلی بود.

لیزا مسئول اقتصاد داخلی بود.

میموسا مسئول امور خارجی بود.

هایدی مسئول کارهای داخل کاخ سلطنتی بود.

این پنج نفر به همراه سرپرست کمپبل، که رئیس شرکت گربه‌ی سیاهه، باس واترز از دنیای اموات، به همراه یه شخص گمنام، یه درباری و افسر ناشناسی از کاخ سلطنتی، ده عضو اجرایی گربه سیاه شب تاریک رو تشکیل می‌دن.

این ده نفر با هم این شرکت رو رهبری می‌کنن تا سازمان رو تو انجام دادن وظایفش به پیش ببرن. اگه بخواین انتهای این خط فرمان رو هم باهاشون بشمارین، تعداد کسایی که کارهاشون رو بدون دونستن اینکه برای کی انجام می‌دن، با اعضای گربه‌ی سیاه شب تاریک، به صدها نفر می‌رسه.

«در مورد اون خدمتکار جوون نیمه راهی چطور، حالش خوب می‌شه؟»

«بانو گفتن که ما می‌تونیم اون رو هم بیاریم سرکار، اما اطلاعات محرمانه کم نیست که اگه درموردشون ازمون بپرسه نمی‌تونیم اونا رو فاش کنیم.»

«رده‌های پایین که از همون اولش درباره ما چیزی نمی‌دونن. بعضی از زیردستای واترز در واقع اشتباه برداشت می‌کنن و ما رو به عنوان یه سازمان جنایتکار می‌شناسن.»

«واترز هم اولش فکر می‌کرد که ما برای کارای مجرمانه اونجا بودیم، اما بعد از اینکه خانم پنج دقیقه تو اتاق دیگه‌ای باهاش صحبت کرد، واترز رو خام کرد…»

«بانو زمانی که دارن با بقیه کار می‌کنن، نمی‌تونن رایحه‌ی جنایتکارانه‌شون رو پنهان کنن...»

«تو، دفعه دیگه این حرف رو زدی راست می‌رم به بانو می‌گم.»

بعد از اینکه کل جدول بندی‌ها تموم شد، سوفیا یادداشتی برای سرپیشخدمت جاناتان نوشت و با لیزا از اتاق خارج شد. بعد از بارندگی اخیر، خیابون‌ها هنوز مرطوب و گل‌آلود بودن، اما چون تازه بیرون اومده بود، جای مناسبی برای پیاده‌روی شده بود.

«چه جای فوق‌العاده‌ای، یه خدمتکار معمولی به ندرت می‌تونه بیرون بره و از همچین روزی لذت ببره.»

«دقیقا… اما از اونجایی که بانو ازم می‌خوان که شبانه‌روز برای انجام کاراش بیرون برم، در هر صورت اصلا احساس خاصی نمی‌کنم.»

«حدس می‌زنم همین‌طور باشه. اون موقعی که من یه زن جوون شدم، کوچه‌پس‌کوچه‌های نیمه‌شب تو سطح یه گردشگاه قرار داشتن.»

اون دو دختر به سمت شرکت گربه‌ی سیاه رفتن تا گزارش منظمشون رو ارائه بدن.

بلافاصله که به زور خودشون رو به دفتر رئیس رسوندن، یه پیرمرد مهربون رو دیدن که مشغول مرتب کردن اسناد روی میزش بود و یه مردی با ظاهر شیطانی دیدن که پاهاش رو بالا گذاشته بود و پشت در داشت دود سیگارش رو به هوا می‌فرستاد.

وقتی که سوفیا وارد اتاق شد، به‌طور اتفاقی روی لبه‌ی مبل نشست، یه پاش رو روی اون پاش گذاشت و مرد میانسال رو با لگد از روی صندلیش بلند کرد و باعث شد صندلی همراهش واژگون بشه.

«بهت گفتم وقتی میام اینجا سیگار نکش، واترز.»

«تو خیلی یهویی خشن می‌شی، خواهر!»

مهم نیست چطور بهش نگاه کنین، یه مرد چهل ساله شیطانی که به یه دختر نوجوون "خواهر" بگه، اشتباه می‌کنه. اما نه رئیس مؤسسه گربه‌ی سیاه که هنوز پشت میزش کار می‌کرد و نه لیزا که با آرامش روی صندلیش نشسته بود، بروز ندادن که حتی یکم هم از این حادثه آشفته شدن. امروز زمانی بود که گزارش منظم ارائه و جلسه اجرایی برای گربه‌ی سیاه شب تاریک برگذار می‌شد.

سوفیا با نگاه اجمالی به گزارشی که اون دو پیرمرد تهیه کرده بودن، اون رو خوند و تو پاکتی که قبلا حملش کرده بود، گذاشت. بعدش پاکت رو به لیزا داد.

«خب پس، امروز لیزا همراه کمپبل بررسیشون می‌کنه.»

«فهمیدم. کالسکه اسبی از قبل براتون آماده شده.»

منظورش کالسکه اسبی بود که تدارکات و گزارشات رو برای ریچل می‌آورد و همیشه با بقیه‌ محموله‌هایی که روزانه به کاخ سلطنتی برده می‌شدن، ترکیب می‌شد.

البته این فقط نصف استتارشونه. طبیعتاً شرکت گربه‌ی سیاه کالسکه مخصوص خودش رو داشت که مرتباً به بیرون فرستاده می‌شد. به‌خاطر همین هم در واقع تموم لوازم ارسالی، به آدرس آشپزخونه ارسال می‌شد و وقتی چیزی برای فرستادن به آشپزخونه وجود نداشته باشه، بقیه چیزها رو به ریچل می‌فرستادن. امروز هم همین‌طور بود و به این ترتیب زیردست‌های ریچل پشت تو کالسکه می‌خوابیدن و منتظرش می‌شدن.

مردم تحت نفوذشون تا الان به‌طور قابل توجهی تو کاخ سلطنتی و اطراف شاهزاده الیوت قاطی شده بودن، مخصوصاً دروازه‌بون‌ها و شوالیه‌هایی که وظیفه نگهبانی از قصر رو داشتن. کالسکه شرکت گربه‌ی سیاه تنها زمانی که داخل کاخ مجموعه‌ای از کالاها حمل می‌شد تحت بازرسی‌های خیلی جزئی قرار می‌گرفت.

«اگه لیزا می‌خواد خودش رو به زحمت بندازه که شخصاً ببردشون، یعنی اتفاق بزرگی داره میفته؟»

در جواب به سوال کمپبل، سوفیا سند جدیدی رو بیرون کشید:

«برای این جلسه... هوم؟»

کمپبل و واترز رو‌به‌روی هم نشسته و به کاغذ نگاه می‌کردن... اما وقتی نگاه‌های زیگ زاگیشون آخر سر به انتهای صفحه رسید، هر دوشون آه کشیدن.

«نه اما...»

«من طبق معمول... به سیاه‌چال می‌رم، این کار رو من می‌کنم.»

سوفیا با در نظر گرفتن این واکنش، با حالتی بی‌تفاوت یه لیست تهیه و شروع به صحبت کرد.

«کمپبل، لطفاً همه این مواد رو آماده کن و بهم تحویل بده.»

«من متوجه‌م... اما افراد مورد نظر چی می‌شن؟ ما می‌تونیم نصبش رو خودمون انجام بدیم.»

«ما ازتون می‌خوایم زیر پرچم خونه‌ی دوک و اسم بانو بیاین. اون شخص احتمالا اون زمان میاد خونه.»

سوفیا صرفاً به دلیل اعتمادی که ریچل بهش داشت، می‌تونست از اسم ریچل برای پیش بردن اهدافشون استفاده کنه.

«پس، درمورد من... می‌خوای این مردم رو صدا کنم؟»

واترز خودش هم داشت فهرستش رو نگاه می‌کرد. سوفیا یه لیست از افرادی رو که باید شناساییشون می‌کرد بهش داده بود. همه‌ی افراد تو اون لیست جزو برترین‌ها بودن و هیچ‌کدومشون احمق و کودن به نظر نمی‌اومدن.

«من فکر می‌کنم هنوزم یکم وقت داریم، اما یه‌جوری راضیشون کن.»

«گفتنش برای شما راحته، خواهر. اما همه‌ی این افراد معاملات بزرگی تو کار من هستن، پس بهتر نیست به‌جاش با همکارام صحبت کنم؟»

«من هم به اون فکر کردم. در حال حاضر سعی کنین یه قرار ملاقات بذارین، و اگه اون نتیجه نداد، باهام تماس بگیرین.»

واترز وقتی به یاد آورد که سوفیا هم تو استخدامش نقش داشته، یکم عصبی شد.

به هر حال، واترز با پیشنهادی که از چندتا خدمتگذار️ نجیب ازمابهترون بهش داده شد، با نگاه مشکوکی ادامه داد: «چرا خواهر، نکنه پدرش یه جایی هزاران سکه‌ی طلا ذخیره کرده؟»

«نه. اما اگه موفق باشین، بانو با کمال میل سرش رو به سمتتون پایین میارن.»

«چی؟!»

کمپبل و واترز از شنیدن حرفش شوکه شدن، اما خیلی زود مثل چندتا سرباز پیر حیله‌گر خودشون رو جمع‌وجور کردن.

چون قراره اینطور باشه.

حتی بدون ازدواج ریچل و الیوت، اعضای خونه‌ی دوک از نظر اعتبار بعد از پادشاه/خونواده سلطنتی تو رتبه دوم قرار دارن، پس دختری که تو اون موقعیت سرش رو برای یه فرد عادی پایین بیاره، اون فرد عادی بین هم‌سالانشون به شهرت کامل می‌رسه. با توجه به تفاوت مقام و شرافت اصالتشون، این اتفاق حتی اگه جای بهشت و جهنم رو عوض کنین، نباید بیفته.

انجامش بده. اگه بانو قرار باشه این کارو انجام بده، مطمئناً هر کسی که در ازاش این کارو براش می‌کنه، روحیه‌ش خوب می‌شه. به هر حال...

«جدی می‌گین...؟!»

«من کاملا جدی هستم. بانوی من کسی نیستن که الکی خودشون رو بالا بگیرن.»

«ممکنه این‌جور آدمی باشن... اما با این حال، قبلا اجازه‌شون رو گرفتین؟»

سوفیا با لحنی که تقریباً نشاط‌آور به ‌نظر می‌رسید، فوراً به سؤال واترز جواب داد: «لیزا بعد از این جلسه‌مون ازشون اجازه می‌گیره.»

«هاه؟ من قراره اجازه بگیرم؟»

واترز و کمپبل که هنوز با ریچل ارتباط نگرفته بودن، فکشون از اینکه این موضوع به طرز شگفت‌آوری بی‌ برنامه بود پایین افتاد.

«تو... اگه قولی بدی که رئیست ازش متنفره، چیکار می‌خوای بکنی…»

وقتی واترز بالاخره تونست سوالش رو بپرسه، سوفیا به صراحت بهش جواب داد:

«اوه البته، اون چیزایی که قولشون رو می‌دم اتفاق میفتن. اگه بانو بهم غر بزنن، با خیال راحت وقتی براتون دوگزا می‌ره، روی سرشون پا بذارین.»

«!»

همه به‌جز سوفیا از حرف‌هاش جا خوردن.

«…من نمی‌تونم وانمود کنم که با بانوم دوست نیستم و ازشون حس دوری می‌کنم...»

«چی... به‌جای دوستای دوران کودکی، بیش‌تر شبیه خواهرخونده‌ش حرف می‌زنی.»

«…معمولا یکم بیش‌تر باید جلوی این حرفات رو بگیری.»

سه نفر، یه بار دیگه اون حرف رو تو دلشون حک کردن.

داخل گربه‌ی سیاه شب تاریک، ریچل تنها فرد خطرناک نبود.

سوفیا بعد از اینکه از کالسکه خارج شد، دست‌هاش رو به سمت آسمون دراز و شروع به راه رفتن کرد.

«وای خدا... امروز خیلی کار کردم.»

امروز فقط باید یکم کار بیش‌تر انجام می‌دادن. اما اگه از فردا صحبت می‌کردن، صبح اول وقت دوباره شلوغی شروع می‌شد.

سوفیا توی یه چهارراه توقف کرد و چرخید تا به سمت عمارت حرکت کنه... اما بعد از اینکه چرخید آروم پاش رو پایین گذاشت.

«اگه بخوام اینطور به عمارت بر‌گردم، نمی‌خوام کارام روی هم تلنبار بشه.»

بخشی از سوفیا می‌خواست اون اسناد رو که هنوز معطل مونده بود به تعدادی از زیردست‌های زیرکش بسپاره.

سوفیا که در جهت مخالف چهارراه می‌رفت، در نهایت به سمت راست پیچید. اون دورتر مغازه‌ای بود که اخیراً متوجه شده بود کیک ابریشمی فوق‌العاده پوک و چای خیلی معطر داشت.

«من امروز بیش از حد کار کردم، پس اگه یه استراحت کوچیک برای صرف چایی بکنم به جایی برنمی‌خوره.»

در نهایت سوفیا زیردست با استعداد و زیرکیه. به همین دلیله که قصد داشت هزینه‌ی این چایی رو به عهده‌ی شرکتش بذاره.

«اوه، لعنتی!»

یه خدمتکار در حال پاک کردن گلدونی بود و یهویی فریاد زد و یکی از همکارهاش که روی نوک پاهاش ایستاده بود تا قاب عکس روی دیوار روبه‌روش رو گردگیری کنه، در نهایت با هم تعادلشون رو از دست دادن.

«چی شده تئودورا؟»

«لیزا چند وقت پیش بیرون رفت، اما یادم رفت اون نامه رو بهش بدم!»

«نامه؟ به بانو؟»

ریچل به‌طور کلی با خدمتکارهاش خیلی دوستانه رفتار می‌کنه، اما با این حال، برای یه خدمتکار کمی غیر معموله که براش نامه شخصی بنویسه، در حالی که اون تو سیاه‌چال حبس می‌کشه.

«نامه‌ت درباره چیه؟ نکنه می‌خوای مرخصی بگیری؟»

«اوه، خیلی مهم‌تر از مرخصیه!»

خدمتکار عینکی، تئودورا، دستش رو مشت کرد تا به حرفش تأکید کنه:

«من یه نامه از طرفداراش آماده کرده بودم، در مورد سایکس نوشته بود که وضعیتش با شاهزاده رو معکوس می‌کنه و امیدوار بودم تو کار بعدیشون اتفاق بیفته! آه، با اینکه تموم دلم رو تو اون نامه ریخته بودم اما نشد بفرستمش...»

«من شکست خوردم!» خدمتکار یه فریاد دیگه کشید و در حالی که همکار خدمتکارش تقریباً گردگیر پرپریش رو ول کرد و شونه‌هاش افتاد، پارچه کثیفش رو به اطرافش تکون داد.

«شما، چطور اینقدر در مورد رمانی هیجان‌زده‌این که بانو فقط برای تلف کردن وقتش نوشته؟ تازه، از محتواش دیگه نگم... سرگرمی‌هاتون فاسده...»

«چی گفتی؟! همه زن‌ها تا حدودی فاسدن!» ۱

«داری من رو با خودت جمع می‌زنی!»

اون دو خدمتکار تا اینکه سرخدمتکار از اونجا گذشت، به بحثشون ادامه دادن.

۱. چیز جالبی که وقتی داشتم ترجمه می‌کردم یاد گرفتم، فوجوشی – زنی که از یائویی لذت می‌بره– به انگلیسی ترجمه شده به معنی "زن فاسده". پس وقتی می‌گه که همه زن‌ها فاسدن، به فوجوشی‌ها اشاره می‌کنه.

کتاب‌های تصادفی