زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 26
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۷: بانوی نجیبزاده دلتنگ برادر کوچکش میشود.
اون روز یه بعدازظهر آرامشبخش بود که خورشید، درخشندهترین حالتش رو داشت. دوتا میز کوچیک این طرف و اون طرف میلههای سلول گذاشته شده بودن و یه بانوی نجیبزاده داخل سلول دقیقاً روبهروی یه بانوی نجیبزادهی دیگه که بیرون نشسته بود قرار داشت، و هر دوشون داشتن از چایشون لذت میبردن.
«مهمونی جابهجایی موفقیتآمیز بود، الکساندرا. ممنونم که بهم کمک کردی جورش کنم. تو واقعاً من رو نجات دادی.»
روبهروی ریچل شاد و خوشحال، دختر جذابی با موهای بلوند باز، موجدار و چشمهای آبی شفاف مثل یاقوت کبود نشسته بود. گوشههای دهن اون دختر بهخاطر حرف ریچل به سمت بالا رفت و با لبخندی محکم و جسورانه بهش واکنش نشون داد.
الکساندرا مونتباتن دختر مارکیزه. اون دوستیه که ریچل نیازی نیست بی اهمیت جلوهش بده. اون یه همراه خاصه که براش مثل خواهرشه. ریچل معمولا ظاهر ساده، مرتب و تمیزتری داره. در مقابل، الکساندرا پر زرق و برقتره و چهرهی زیبایی داره که معمولا ظاهرش رو با اعتمادبهنفس نشون میده. اون یه لباس رسمی با شلوار پوشیده بود و یه شمشیر به کمرش بسته بود. میتونین اون رو خواهر بزرگتر صداش کنین که به نظر میاد از بقیه مراقبت میکنه... که اینجور زیبایی با مال ریچل فرق داره.
«مسائل خارجی رو فقط به من بسپار ریچل. من مخصوصاً از این مسائل میتونم مراقبت کنم.»
به لطف پدرش که یکی از مقامات ارشد تو امور خارجی بود، چهره الکساندرا خیلی مورد توجه مقامات ارشد کشورهای خارجی قرار میگرفت. به همین دلیل بود که سفیرهای خارجی زیادی تو جشن جابهجایی شرکت کردن و مقدمات لازم فراهم شد تا رسوایی اقدامات شاهزاده از مرزهای این کشور فراتر نره.
«با این حال، به نظر میاد اذیت کردن اعلیحضرت لذتبخشه. اگه همه چی اینقدر جالبه، پس کاش زودتر به خونه برمیگشتم.»
ظاهر اون لبخند پهن و سرکش واقعاً اون رو باحال جلوه میداد. با پسزمینه دیوار سنگی غمانگیز سیاهچال، جوری به نظر میاومد انگار کسی رو داشتین که دقیقاً شبیه یه قهرمان زن از یه داستان ماجراجویی بود.
اما برعکس، ابروهای ریچل به شکل "ハ" تغییر کردن و اون لبخند کوچیکی زد که انگار ناراحت شده.
«منم دوست داشتم بیشتر اذیتش بکنم، اما اگه اون رو بیش از حد اذیت کنی... اگه طرف مقابل فشار استرس زیادی روش بیاد و بهطرز مسخرهای منفجر بشه، ناراحت میشم.»
«کهاینطور… پس، چیکار میخوای بکنی؟ خوب، اون رو میبخشی؟»
ریچل که میدونست اصلا امکان نداره الکساندرا یه سوال بیهوده بپرسه، با شنیدن سوال دوست صمیمیش لبخند ضعیفی زد و شونههاش رو بالا انداخت.
«آم، به تدریج همه چی باید به نتیجه برسه… پس، باید قبل از اینکه منفجر بشه اون رو در هم بشکنم.»
ریچل فقط ضعیف به نظر میاومد.
«اما واقعا میخواستم از هدر دادن بدون دغدغهی وقتم لذت ببرم.»
«این بیهودهس، اما... قبل از اینکه اعلیحضرت تموم عقلش رو برای اقدام کردن از دست بده، باید اون رو تا زمانی که دیگه نتونه بهبود پیدا کنه، شکست بدم.»
«خب، منم تموم تلاشم رو برای حمایت ازت میکنم.»
«هههه، ممنون.»
بعدش اون دو دختر جوون در حالی که جرعهای از فنجونهای چایشون مینوشیدن، شروع به خندیدن باوقار با هم کردن.
♠
جورج فرگاسون از کالسکه پایین پرید و کیفش رو به خدمتکاری که تو ورودی برای استقبال ازشون اومده بود، داد.
صدای قدمهاش به خصوص تو راهروی بزرگ به گوش میرسید که به سمت اتاقش پایین میاومد.
«لعنتی، لعنت به همهشون...»
نقشهی به دام انداختن خواهر بزرگ نالایقش به کندی پیش میرفت.
آزار و اذیت سبک هیچ تأثیری روش نداشت. اما اگه قرار بود جلب توجه کنه و باعث بشه واقعاً آسیب ببینه، درستی اعمالش زیر سوال میرفت. اون باید به دنبال حدی میگشت که بتونه اعصاب خواهرش رو بشکنه، در حالی که هنوز توسط اشخاص ثالث به شدت مورد قضاوت قرار نگیره… ولی مطمئن نبود که همچین واقعیت مناسبی وجود داشته باشه.
بدتر از همه این واقعیته که درباریای کاخ سلطنتی از ترس درگیر شدن باهاش، از خودشون رفتار ضعیفی نشون میدادن.
همهشون میخواستن قبل از اینکه پادشاه تصمیمش رو صادر کنه، باهاش بی ارتباط بمونن و تا اون زمان هیچ کاری علیه خواهرش انجام ندن یا هیچی بهش نگن. اگه متوجه جاسوسهای احتمالی بشن، حداکثر به شوالیههای نزدیک زندان هشدار میدن... و با این حال، نیروهای امنیتی با اینکه خواهرش، تماس با دنیای بیرون براش غیر ممکنه، یه مهمونی بزرگ برگزار کرد، هنوز حتی یه موش رو هم واسش نگرفتن.
همینطور اینکه اون تلاش میکرد از رسیدن هر جور حمایتی از سوی خاندان دوک بهش جلوگیری کنه، اما نمیدونست واقعاً چقدر تأثیر روش داره.
از نظر ظاهری، هیچ حرکاتی تو خونهی دوک وجود نداشت. اما، جورج مطمئن بود که خواهرش هنوز داره تجهیزات کمکی دریافت میکنه. هیچ کس تو این خونه آشکارا باهاش مخالفت نمیکرد، اما این احساس تو فضا وجود داشت که همه وانمود میکردن به حرفش گوش میدن و منتظر لحظه حرکتشون بودن.
صادقانه بگم، جورج به بنبست رسیده بود. اون و خورشید خیرهکننده دوستهاش نتونستن به وضوح ببینن که چطور برای مارگارت ازش انتقام بگیرن.
«هاه، واقعاً که…»
جورج با این فکر که الان فقط باید یه شب استراحت کنه، در اتاقش رو باز کرد.
جورج که یه قدم به داخل اتاقش رفت، بیخیال نگاه گذرایی به اطرافش انداخت... و یه چیزی اونجا بود که نمیتونست با کلمات بیانش کنه.
«؟!»
جورج میخواست از خودش تعریف کنه که بلند داد نزده. حداقل فکر میکرد خوبه که سرش به سنگ نخورده.
وسط اتاقش، تو گوشهای از اتاق نشیمن، کتابها و تصاویر به حالت زیبایی روی میز و صندلیش مثل یه کتابفروشی شیک نمایش داده شده بودن... همهی چیزهایی که جورج باید پنهونشون میکرد.
رمانهای عشق شهوانی، و بعضی از تصاویر مبتذل از بازیگرهای زن جذاب.
دفتر خاطراتش باز بود که محتواش رو هیچ کسی ندیده بود و یه نامه که برای شخصی نوشته بود اما هیچوقت ارسالش نکرده بود.
علاوه بر این، غیره و غیره هم رو میزش بود…
جورج برای اینکه هیچ خدمتکاری در حال تمیز کردن پیداشون نکنه، بهطرز ماهرانهای۱ این داراییهای با ارزش رو اینجا و اونجای اتاقش پنهون کرده بود.
«نه، نه، نه...»
جورج تاریخ سیاهش رو که بهطور ناگهانی دور هم جمع شده بود نگاه کرد، در حالی که ذهنش با وحشت به این فکر افتاد کجا میتونه همهی این چیزها رو پنهون کنه… اون در تلاش نبود که بفهمه کی اتاقش رو به این شکل تزئین کرده. ولی به عنوان صاحب اتاق، نمیتونست جلوی این واکنشش رو بگیره.
به هر حال، اینها برای جلوی چشم بقیه نبودن، پس فعلا اونها رو توی کیسه مناسبی میذاره و موقتاً زیر تختش نگه میداره.
«لعنتی... کی…؟!»
اون که از کار خودش ناراضی بود، تصور کرد که به احتمال زیاد کار یکی از خدمتکارهاییه که با خواهرش همدردی میکنه.
اما کی ممکنه همچین کاری انجام بده؟ وقتی جورج کتابها رو از روی میزش جمع میکرد، چهرهی همه خدمتکارهاش تو ذهنش میچرخید.
بعدش...
جورج یه پاکت ناآشنا رو پیدا کرد که داخل یه کتاب قرار داشت. یه پاکت صورتی زنونه.
«چی...؟ من حس بدی بهش دارم...»
اما، اگه اون رو نگاه نمیکرد، هیچ چی هم شروع نمیشد.
جورج پاکت رو باز کرد. داخلش فقط یه تکه کاغذ ثابت بود.
کاغذ رو پهن کرد… و بعد از یه نگاه سریع، این بار جیغ زد.
♠
شب تو اتاق جلوی سیاه چال...
جورج رو به میلههای آهنی بود و داخل زندان رو زمین سجده میکرد.
«خواهرم، واقعاً متاسفم!»
با دیدن هیکل برادر کوچولوش که میلرزید و پیشونیش رو به کف سنگفرش میمالید... ریچل به این فکر کرد که دوباره روی تخت دراز بکشه و بخوابه.
«اوه جورج من، مشکلی پیش اومده؟»
ادعای کلی ریچل، اشاره به این داره که چیزی نمیدونه... ولی البته که اینطور نبود. امکان نداره.
جورج به سادگی و با دردناکی پیشونیش رو به سنگفرش سرد و ناهموار مالید و سر پادشاه بزرگ یعنی ریچل فریاد زد:
«برای اینکه گفتم تقصیر قلدری مارگارت فقط گردن خواهر بزرگوارمه، واقعاً متاسفم!»
«اوه عزیزم. حالا که داری یهویی همچین چیزایی رو میگی، تو فکرم که ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟»
در حالی که طرف مقابل مشغول تظاهر به نادونی بود، جورج نمیتونست کاری جز اینکه سرش رو به سمت خواهرش پایین نگه داره بکنه.
«خواهش میکنم... خواهر بزرگتر... همه چیزهایی که تو اون نامه نوشته شده خصوصیه…»
همونطور که برادرش ناامیدانه بهش التماس میکرد، ریچل یه بار دیگه ازش پرسید که چه خبره:
«مشکل چیه؟ چرا جورج، وارث خونه دوک، روی زمین زانو زده؟ و از نامه صحبت میکنه…»
حرفهای ریچل تموم شد، در نهایت سرش رو به سمت دیگهای کج کرد و ادعای شکست کرد:
«در مورد اون موقع تو ماه سپتامبر صحبت میکنی، وقتی پنج ساله بودی، و من مجبور شدم شلوارت رو بشورم؟ یا شاید همون ماه فوریهای که وقتی هفت ساله بودی و انقدر از آتیشبازی ترسیدی که خودت رو خیس کردی؟ اما، اون زمان لحظات "خوشایند" بخش کوچیکی از زندگیته.»
ریچل در حالی که به برادر کوچولوی وحشتزدهش خیره شده بود لبخند زد.
«بخش کوچیکی بود...»
«شاید به جای اینا داری در مورد اون روز تو ماه مه صحبت میکنی که یازده سالت بود و برای سکس از خواب بیدار شدی، و تصمیم گرفتی لباسهای کمد خواهرت رو نوازش کنی تا کسی نبیندت؟»
«یا شاید همون روز تو ماه ژوئن، وقتی که چهارده ساله بودی، و بعد از اینکه مطمئن شدی کسی نگات نمیکنه، روی تختم دراز کشیدی و بعد از اینکه من روی ملحفههام خوابیدم، اونا رو بو کردی.»
«اگه اینا نیستن... پس شاید تو ماه ژوئیه وقتی که پونزده ساله بودی، به عبارت دیگه یه سال پیش، وقتی که به رختشویی رفتی و لباسهای زیر کثیف من رو دزدیدی تا توی گنجینهت بذاریش؟»
«خیلی متأسفم! خواهر بزرگ، متأسفم! متاسفم، خیلی متأسفم!»
جورج ترسیده بود و کاری جز عذرخواهی نمیتونست بکنه.
اون پاکت صورتی که جورج پیدا کرده بود، داخلش چیزهایی رو توصیف میکرد که اگه بقیه ازش چیزی بدونن، جورج دیگه هیچوقت نمیتونه زندگی کنه.
شکی نبود که خواهرش اون رو نوشته. اون خط شکسته زیبا خیلی آشنا بود، اما اگه حتی یکی از این وقایع فاش میشد، اون رو خراب میکرد، چه برسه به کلش.
همهی اونها صحنههایی بودن که اون بعد مطمئن شدن از نبود هیچ کس دیگهای، انجامش داده بود.
همهشون وقایعی بودن که اون حتی خودش تا وقتی که براش بازگو نشده بودن به یاد نمیآورد.
چیزی که، خواهرش یا حتی هیچ کدوم از خدمتکارهاش نباید میدیدن، مثل یه ارائهی کاری در برابرش آشکار شد.
و اگه همه اینها رو بدونن…
حتی تو خاطرهی جورج، مطالب نوشته شده فقط "ورودی به دره" بود، و نمیشد فهمید که اونها از چه چیز دیگهای آگاهن. ۱
به عبارت دیگه، این نامه پاکت صورتی فقط یه گلچینی از اونه.
اینجا یه خواهر بزرگتر بود که میتونست کل تاریخ سیاه جورج رو با جزئیات طاقتفرسا مشخص کنه.
خواهر بزرگترش که انگار از وضعیت لرزان جورج متحیر شده بود، همچنان از وضعیت پریشونش اظهار بیگناهی میکرد.
«اوه جورج من، تو خیلی ترسیدی. من فقط، چون نمیدونم اعلیحضرت کی میخواد من رو اعدام کنه، خاطراتم همینطور برام مرور شد، پس اونا رو تو یه نامه یادداشت کردم. تموم اون خاطرات "خوشایند" مدام به ذهنم میاومدن... فقط فکر کردم که یکمی از اون خاطرات رو با برادر کوچیکترم در میون بذارم.»
و بعدش بهطرز با شکوهی… با دهن زیباش، اون سرباز خانواده۲ پوزخند پهنی زد و خندید.
«جورج هم تو همون سنه. تو عاشق مارگارت دوستداشتنی شدی، پس جای تعجب نیست که یادت رفته چقدر حافظه خواهرت خوبه. همون خواهری که نمیدونه چقدر تو زندان حبس میشه، و تنهایی بدون برادر باشکوهش میایسته، اما فقط برای یه لحظه یادم اومد... حتی اگه بدنش ناپدید بشه، تو قلب برادر کوچیکتر محبوبش زندگی میکنه.»
«پ، پس...!»
امکان نداره که این خواهر بشینه و بیسروصدا توسط شاهزاده الیوت اعدام بشه. این چیزیه که علیرغم صحبتهاش به راحتی قابل درکه... اما جورج احمقی نبود که جایگاهش رو ندونه، پس به این موضوع اشاره نکرد.
خواهر بزرگتر فریبنده با بیان دوستداشتنیای که هیچوقت باعث نمیشد فکر کنیم نگران اعدامه، لبخند درخشان و براقی زد. بعدش به یه دفترچه که تو دستش داشت اشاره کرد:
«آه، اما جورج دیوونهی مارگارته، پس دیگه فضایی تو مغزت برای خواهرت نیست، درسته؟ در این صورت، این کتابچه کوچیک که توش همهی چیزهایی رو که یادم مونده بود نوشتم... آره، شاید باید اون رو به بابا و مامان بدم؟ به این ترتیب وقتی زمان ازدواجت فرا برسه، میتونن چند قسمتش رو بخونن تا ببینن چقدر رشد کردی؟ به این ترتیب خواهرت میتونه از بالا تو بهشت تماشات کنه، و میتونم با این اطمینان که کار خوبی انجام دادم، به آیندهی تو نگاه کنم.»
«ازت خواهش میکنم، خواهر بزرگ! لطفاً… اون چیزایی که اونجا نوشتی... لطفاً به بابا و مامان نشون نده!»
«خواهر بزرگ؟ اون قبلاها، همیشه فکر میکردم خیلی بامزهس که بهم "آبجی" میگی.»
«آ، آبجی...»
«هوم؟»
«آ، آبجی… خواهش میکنم، لطفاً تموم رازهای شرمآور من رو به بابا و مامان نگو!»
«چی...؟ اما، به عنوان یه خواهر بزرگتر، دیگه نمیتونم مراقبت باشم…»
«اعلیحضرت در موردت اشتباه کرد... اون هیچوقت دست روی آبجیم بلند نمیکنه چون من همیشه جلوش رو میگیرم!»
«اما، جورج مارگارت رو هم مثل من دوست داره... خیلی عجیبه، فکر نمیکنی من کار وحشتناکی انجام دادم؟»
«نه، اصلا.»
جورج با ناامیدی سؤالات عمدی خواهرش رو رد کرد.
چیزهای مربوط به مارگارت، خراب شدن و حتی از پلهها پایین انداخته شدن.
تا همین نصف روز قبل، هیچ شکی تو ذهن جورج نبود که این کار خواهرش بوده… اما، الان، ساز دیگهای میزد.
شخصی که از داخل زندان این کارها رو برای اذیت کردن جورج میکنه، در واقع، اگه این کارش در برابر رقیب عشقش بود، در وهله اول اصلا به قلدری متوسل نمیشد.
واقعاً همینطوره، اگه واقعاً ریچل عاشق بود، اصلا برای مارگارت قلدری نمیکرد.
اگه قرار بود خواهرش جدی بشه… در اون صورت مارگارت هم دیگه از بین میرفت.
«من معتقدم که آبجیم هیچوقت دست روی مارگارت بلند نکرده! یه یادداشت مینویسم و قسم میخورم...! پس، پس آبجی بزرگ... آبجی جون، فقط لطفاً اون چیزی رو که به مامان و بابا نوشتی بهشون نده! لطفا!»
«اوه خدای من، جدی میگی...؟ پس تنها کاری که باید بکنم اینه که به بابا و مامان اطلاع ندم؟»
«ب، بله!»
«واقعا؟ کس دیگهای نیست؟»
«چی…؟»
جورج با حرف عجیب خواهرش گیج شد.
اون قدردان فضای ساکت بود... اما دیگه کی بود؟
حالا که بهش فکر میکرد، خواهرش قطعاً میتونه همه چی رو به هم بزنه چون براش "جالب" به نظر میاد.
«پ، پس... به خدمتکار ارشد مارتا هم نگو...»
«دیگه کی؟»
«عه؟ اوم... اعلیحضرت و مارگارت...»
«دیگه کی؟»
خواهر بزرگترش هر بار تا پایان تلخ ازش سوال میکرد.
جورج مطمئن بود که تو این حرفهاش یه دامی پنهون شده، اما نمیفهمید قصدش چیه.
جورج در حالی که عرق سردی از پشتش میریخت، ناامیدانه تلاش کرد و فکر میکرد که کس دیگهای هم هست یا نه.
«اوه، دیگه...، پ، پس، سایکس و همه دوستای دیگهم...»
«کهاینطور؟»
خواهرش دیگه ازش سوالی نپرسید. بعدش در مقابل جورج از اینکه این تعقیب بیامان بالاخره به پایان رسیده، نفس راحت کشید.
ریچل نزدیک میلههای آهنی اومد. بعدش دفترچه یادداشت رو از بین میلهها تو جهت کاملا متفاوتی از جایی که جورج بود هل داد.
«میفهمم. من کاملا به احساسات جورج احترام میذارم.»
«خ، خیلی ممنون...»
«از اونجایی که اون الان همه چی رو شنیده، نگران این بودم که اگه میگفتی اونم نباید بدونه، چیکار کنم.»
«هاه؟»
حتی قبل از اینکه فرصتی برای فکر کردن در مورد حرفهای عجیب خواهرش داشته باشه... توجه جورج توسط طبل مداومی که پشت سرش به صدا در میاومد جلب شد.
«هاه؟!»
برگشت و به سمت تاریک پلههای سنگی نگاه کرد.
دختری با ظاهر مجلل خودش رو نشون داد.
اون دختر کمی شبیه ملکه بود، اما با سبکی که با خواهرش فرق داشت، در عین حال نسبتاً زیبا بود، به آرومی با لبخند به سمت سلول رفت و دفترچه رو که ریچل از روی میله ردش کرده بود برداشت.
ترکیب تعجب و ترس، جورج رو از گفتن یه جملهی منسجم منع کرد:
«آ، آ، آ، آ…»
جورج در حالی که نمیتونست حرکت کنه یا بایسته به پشتش افتاد. اون دختر بهش نزدیک شد و در حالی که همون لبخند جسورانهی همیشهش رو میزد، با ظرافتی که برای خانمی به با صفایی خودش بود، صحبت کرد:
«خیلی وقت بود ندیدمت، جورج. از وقتی که بابام رو همراهی کردم و به کشورهای خارجی سفر کردم، یکم بیشتر از یه سال گذشته…»
چهرهی اون شبیه دوشیزهها بود... اما چشمهای اون دختر زیبا که لبخند کاملی داشت، مثل چشمهای پرندههای شکاری بود.
«من دوست دوران کودکیتم، دوستی که تنها بعد یه سال فراموشش کردی، نامزد بیارزشت، الکساندرا مونتباتن بداخلاق. خیلی وقته… یا بهتر بگم، میخوام ازت بپرسم الان که اولین باره من رو میبینی،" از دیدنم خوشحالی"؟»
«ه… ه... ی!»
«بیخیال بابا، جورج. یه زن خوب که اهمیتی نمیده رابطهی ده سالهت رو فراموش کردی، اگه جوری یهویی سرش داد بزنی، که انگار یه هیولایی رو تو تاریکی دیدی... احساس ناراحتی میکنم... این حرفها من رو یاد این میندازه که اینجا هم خیلی تاریکه، مگه نه؟ هههههههه.»
ملاقات مجدد بین این دو نامزد فوقالعاده باعث شد ریچل هم لبخند بزنه.
«"خاطرات نوستالژیک جورج"، به هر حال، بهتره با کسی زندگیش رو شریک بشه که همراهشه. الکساندرا، لطفاً برای جورج این کارو بکن.»
«بله، خواهرشوهر.»
«جورج هم همینطور، مطمئن باش که همیشه به حرفای الکساندرا گوش میدی.»
«ه... ی؟!»

«یه چیزی تو جوابت من رو نگران میکنه... این دیدار دوباره دو نامزد بعد از مدت طولانی اتفاق افتاده، پس خواهر بزرگترت شماها رو تنها میذاره. چیزهای زیادی هست که باید درموردشون صحبت کنین، مثلا... درمورد راهنماییهای آموزشی.»
ریچل به فریادهای طنینانداز، صدای خشن و اشکهایی که از بیرون میلههای آهنی به گوش میرسید توجهی نکرد و در عوض ترجیح داد از چایی که درست کرده بود لذت ببره.
«حالا... هوم… اگه بال دیگهش رو قطع نکنم، تعادلش از بین میره.»
۱- ظاهراً
۲- خواهرش
کتابهای تصادفی

