فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 27

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۷: برادر کوچک روزهای قدیم را به یاد می‌آورد.

خواهر بزرگم خوشگله، اما بنا به دلایلی کم‌تر به چشم میاد. می‌شه گفت اگه به دقت بهش نگاه کنین، اون زن زیباییه.

اگه واقعاً اون رو ببینین، متوجه می‌شین چقدر زیباس، اما اون کسیه که وارد دیدتون نمی‌شه مگه اینکه آگاهانه دنبالش باشین. در حالی که، تموم زن‌های نجیب‌زاده‌ی جوونی که اعلی‌حضرت و اون مقام شاهزاده خانم رو هدف می‌گرفتن، همچنان بهش توهین می‌کردن و بهش "ماه روز" می‌گفتن، صادقانه می‌تونم بگم که فکر می‌کردم این کلمه یکمی عجیب بود.

چون اعلی‌حضرت الیوت، علی‌رغم اینکه یه مرد بود، ولی واقعاً خیلی خوشگل بود... به این معنی که خواهر بزرگ‌ترم که دوست داشت تو پس‌زمینه بمونه، واقعاً با صفت ماه روز مطابقت داشت.

«هی، این جورج نیست؟»

جورج با شنیدن صدای کمی بی‌حوصله و بلند سایکس لبخند کمرنگی زد:

«آه، سایکس...»

سایکس به سمت پله‌های باغ که جورج توش نشسته بود دوید:

«از اونجایی که اخیراً پیش اعلی‌حضرت نیومدی نگران شدم... خیلی وحشتناک به نظر میای، چه اتفاقی افتاده؟! نکنه به خاطر کمبود خوابه؟ به اندازه کافی غذا می‌خوری؟»

«نه، این به این دلیل نیست... من فقط یکم خسته‌م...»

«تو همچین مواقعی باید استیک بخوری. تموم خستگی با یکم استیک از بین می‌ره. فکر می‌کنم برای اکثر آدما خوردن حدود ۵۰۰ واحد گوشت قرمز کمیاب پخته شده باعث بهبود وضعیت جسمانیشون می‌شه.»

«نه نه، مشکل این نیست...»‌

جورج در حین توضیح دادن به دوستش به زور لبخند زد:

«الکساندرا یهو اومده خونه... پس، اون گفت که می‌خواد بهم آموزش‌های سخت‌گیرانه‌ای بده تا مردی که لیاقتش رو داره بشم، و از اون موقع تا حالا درگیر آموزش‌های شدید امور خارجی هستم... سرم دیگه نمی‌تونه اون رو تحمل کنه و احساس می‌کنم که دارم می‌ترکم.»

«که‌اینطور! تو همچین مواقعی... آره، استیک. باید زیاد بخوری، حدود پنجاه وعده، و قبل از اینکه بدونی، خستگی ذهنیت از بین رفته!»

«فقط تویی که می‌تونی مشکلاتت رو اینجور حل کنی.»

«اما الکساندرا... بیش‌تر از یه ساله که با والدینش به خارج از کشور رفته.»

«آره.»

«چی شد؟ نکنه از لحظه‌ای که دوباره همدیگه رو ملاقات کردین و هم رو بوسیدین، هیجان‌زده شدین؟»

«چطور ممکنه همچین اتفاقی بیفته احمق؟ اصلا همچین وضعیتی نبود.»

جورج به هیچ‌وجه نمی‌تونست بگه که اون مخفی شده بود، تماشاس می‌کرد که تو منجلاب غوطه‌ور شده و به خواهر بزرگ‌ترش التماس می‌کنه که هر کار شرم‌آوری تا به حال برای خونواده‌شون انجام داده رو فاش نکنه.

«از اون زمان، حتی زمانی که وقت داشتم، نمی‌تونستم صورتم رو تو اتاق اعلی‌حضرت نشون بدم...»

«که‌اینطور...»

سایکس پوزخندی آگاهانه‌ و مشت آرومی به شونه‌ی جورج زد.

«خب، تو و الکساندرا خوب با هم کنار اومدین. در همین حین، من فقط مارگارت رو اسکورت کردم.»

«مارگارت با نامزدم فرق می‌کنه، اون وجود اصیل‌تریه... هی، قبل از اینکه درباره من چیزی بگی سایکس، تو خودت هم تو همون موقعیت نیستی؟ مارتینا می‌دونه داری عقلت رو به‌خاطر مارگارت از دست می‌دی؟»

لبخند شیطانی‌ای روی صورت جورج نشست.

«مارتینا خیلی عاشقانه دوستت داره. در مقایسه با اعلی‌حضرت و آبجیم، و الکساندرا و من، تو مشارکت سیاسی سنگین خودت رو نداری؟ خوب، از اونجایی که مارگارت مال اعلی‌حضرته، نمی‌تونی باهاش ازدواج کنی، اما بد نیست مارتینا بفهمه که برای مارگارت تلاش زیادی می‌کنی؟»

با اینکه نامزدی سایکس یه‌جور نامزدی سیاسی دیگه بود، اما به نظر می‌اومد که از دوران کودکیشون تا حالا مارتینا عاشقش بوده. اون به‌خاطر شغل جدید پدرش از پایتخت دور شد و در امتداد مرز کشور زندگی می‌کرد، اما این به این معنی نیست که ازدواج نهاییش با سایکس منحل شده.

قبل از اینکه بقیه رو مسخره کنه، نباید به فکر خودش باشه؟ جورج با تحقیر به سایکسی که تنها یه ذره از تنفر رو احساس می‌کنه، نگاه کرد...

سایکس داشت می‌لرزید.

اون بدن بزرگش با ارتعاشات خیلی ظریف مثل یه‌جور اسباب‌بازی می‌لرزید.

با دقت که نگاه کرد، مقدار زیادی عرق از روی پوستش پایین ریخته بود، دست‌هاش مشت شده بودن و چشم‌هاش کاملاگود شده بودن.

«...ببخشید. من نباید اسم مارتینا رو می‌آوردم.»

سایکس در نهایت بی‌حرکت شد.

جورج بعدش چند کلمه بهش پچ پچ کرد:

«اون هیاهوی گذشته... تازه اون رو یادم اومد.»

«چی رو می‌گی؟ روزهای قدیم یادت اومده؟»

«آره، حدس می‌زنم می‌شه اسمشون رو خاطره گذاشت... اگرچه یکم عجیبن.»

جورج یه سنگ‌ریزه نزدیک پاش رو برداشت و دور انداخت. قبل از اینکه مثل یه چوب تو چمن فرو بره، آروم چندین متر تو هوا سر خورد.

«بنا به دلایلی نمی‌تونم قبل یا بعد از اون اتفاقی که افتاد رو به خاطر بیارم، فقط همون یه صحنه...»

اون نمی‌دونست این چیزیه که خودش واقعاً دیده یا چیزیه که یه شب تو خواب دیده.

شاید یه توهم بصری از صحنه‌ای بود که اون رو از یه کتاب شوکه کرده بود، یا ممکن بود یه صحنه‌ی کاملا متفاوت باشه، و تازه به چیز دیگه تو سرش تبدیل شده باشه.

«هوا واقعاً خوب بود، باغ زیر آسمون آبی پهن شده بود...»

شاید داشت خاطره‌ی یه مهمونی باغ رو به یاد می‌آورد. تو دید جورج چندتا بچه بودن. با این حال...

«مشکل اینه که یه قطع ارتباط هست، و فقط وسط صحنه رو می‌بینم.»

دختری با موهای قهوه‌ای متمایل به قرمز کنار یه حوض تو باغ بزرگی ایستاده بود.

دخترک لباس زیبایی پوشیده بود و تا مدت‌ها به سطح حوض خیره شده بود. تو دستش چندتا سنگ‌ریزه بود که گه‌گاه داخل حوض می‌نداختشون. این کاری بود که بچه‌های کوچولو اغلب انجام می‌دادن... البته اگه اونجا هیچ ‌کس نبود انجامش می‌دادن.

پسری تو برکه بود و دورتر از ساحل داشت غرق می‌شد. اون ناامیدانه دستش رو دراز کرد، اما آبی که به دهنش ریخته می‌شد، جلوش رو از کمک خواستن می‌گرفت. اون ناامیدانه تلاش می‌کرد تا از آب بالا بیاد، اما نتونست خودش رو به ساحل برسونه... چون اون دختر مدام اون سنگریزه‌های لعنتی رو روش پرتاب می‌کرد.

هر زمان که اون کودک غرق‌شده سعی می‌کرد خودش رو به ساحل برسونه، دختر جوون اون رو با سنگ‌های تیز تهدید می‌کرد که این کارش اصلا شبیه به کار یه کودک نبود. فقط همون لحظات صدای پسر رو می‌شد شنید که دخترک بهش سنگ پرتاب می‌کرد.

«خیلی عجیبه، قیافه اون دختره...»

اون دختر داشت پسر رو غرق می‌کرد، اما خیلی آروم بود و هیچ احساسی تو صورتش نبود.

اون، پسر رو مسخره نمی‌کرد، یا اینکه مثل یه قلدر از بالا بهش نگاه نمی‌کرد، و اصلا خشم یا نفرتی تو چشم‌هاش نبود. فقط با حالت بی‌تفاوتی، انگار مجبور شده بود حرف‌های والدینش رو در مورد «خاموش بودن آتشیش» بشنوه... جوری که انگار توی یه دفتره، و یه جور چهره‌ی تجاری برای یه کار بی‌اهمیت به خودش گرفته بود.

بعدش اطراف اون دختر، گروهی از پسرها بودن که لباس‌هاشون گل‌آلود شده بود. همه نشسته بودن و گریه می‌کردن.

همه‌ی پسرها بزرگ‌تر از اون دختر بودن، اما با چهره‌های اشک‌آلود همه فریاد می‌زدن: «لطفاً اون رو ببخش...»، «اون الان می‌میره. بس کن...»، تلاش می‌کردن اون دختر رو متقاعد کنن... اما دختر حرف‌هاشون رو نادیده گرفت و به تماشای پسری که داشت غرق می‌شد ادامه داد.

بعضی وقت‌ها یکی از بچه‌ها سعی می‌کرد به دختره نزدیک بشه... اما اون خیلی سریع بود، و پسرها همیشه با سنگ‌ریزه‌ای که به سمتشون پرتاب می‌شد دفع می‌شدن.

«این تموم چیزیه که یادم میاد. نه قبل و نه بعدش، فقط اون صحنه تو مغزم فرو رفته.»

«چی می‌گی... این صحنه خیلی غیر واقعیه.»

«آره. این حتی سورئال‌تره۱ که نمی‌تونم بگم فقط یه کابوسه یا نه. ممکنه واقعاً اتفاق افتاده باشه، اما نمی‌فهمم چی دیدم. از یه محقق شنیدم که ممکنه یه استعاره باشه، اما متوجه‌ش نشدم.»

«تو که یادت اومده... هاهاه، شاید یه ربطی به اتفاقای اخیری که با خواهرت افتاده داشته باشه.»

«شاید...»

سر جورج که سرافکنده شده بود، ‌پایین افتاد.

«خودم متوجه شدم... این، قلبم به همین شکل داره کنده می‌شه...»

اون منظره، رویا نبود.

واقعیت بود.

«هیچ بخشی از اون خاطره عجیب رویا نبود. فقط اون چیزی رو که جلوی چشمام اتفاق افتاده بود رو یادم اومده.»

«احتمالا درسته...؟»

«آره... یه ملاقاتی، آبجیم یه پسر رو فقط به این دلیل که اون رو دوست نداشت تحریم کرد…»

اون دو مرد ساکت شدن و تنها صدای قابل شنیدن فریاد پرستوی در حال عبور بود که سعی داشت فضای شادتری ایجاد کنه.

بعد از مدتی جورج سرش رو بلند کرد:

«به‌خاطرش... وقتی اون رو یادم اومد، متوجه یه چیزی شدم.»

«چی...؟ اگه می‌خوای یه داستان ترسناک دیگه بگی، می‌شه به من نگی؟»

«نمی‌شه این رو ازم بخوای چون حتی خودمم درکش نمی‌کنم... من با الکساندرا خوب نیستم.

گرچه الکساندرا دوست دوران کودکیمه، صادقانه بگم ما انقدرها به هم نزدیک نیستیم. اون از همون اول ظالم و بدرفتار و عاشق شوخی بود. همیشه به نظر می‌اومد که برخورد باهاش سخته و من اون رو به عنوان یه قلدر به خاطر میارم.

همون‌طور که انتظار دارین اون تازه آروم شده، اما حتی الانم رفتار تحقیرآمیزی داره و توهین لفظی می‌کنه، به‌خاطر همینم وقتی با والدینش برای بازرسی خارج از کشور به سفر رفت، صادقانه بگم، خیالم راحت شد که برای مدتی اون رو نمی‌بینم.

«اما، این هم یه بخشی از سوء تفاهمم بود.»

«سوء تفاهم؟ من اون رو از یه سن خاص می‌شناختم، اما اون همیشه اینطور نبوده؟»

«آره. اما وقتی بهش فکر می‌کنم و اون رو به خاطره‌ای که قبلا به یاد آوردم وصل کردم... متوجه شدم که خاطرات مختلفی رو با هم اشتباه گرفتم.»

دختری که با جورج اون کارها رو انجام داد تنها نبود.

«وقتی به دقت در مورد اون کارایی که باهام کردن فکر می‌کنم، متوجه می‌شم فقط یه دختر نبوده. من نمی‌تونم صورتش رو به خاطر بیارم، اما مواقعی وجود داره، دختری که باهام کاری کرده موهای بلوند داره، و مواقعی هم هست که موهاش قهوه‌ای مایل به قرمزه.»

«اوه، این...»

«درسته. اون یه دختر بلوند بود که همیشه باهام بدرفتاری لفظی می‌کرد. در همین حال، دختر مو قهوه‌ای مایل به قرمز همیشه تو سکوت کاری انجام می‌داد. الکساندرا کسی نبود که این آزمایش‌ها رو انجام می‌داد. آبجیم بود.»

سایکس به آسمون خیره شد. امروز هم آسمون بلند بود.

«الکساندرا هم قربانی یه سوء تفاهم شده...»

«همین‌طوریه. من کار بدی باهاش کردم… خاطره شماره یکم که باعث شد ازش متنفر باشم، حتی در موردش هم نبود.»

«چی شد؟»

«من فقط یه صحنه از این خاطره هم به یاد دارم.»

چند ساله بودم؟ تو باغ، وقتم رو صرف جست‌و‌جو و بازی با چندتا حلزون می‌کردم.

بعدش قبل از اینکه بفهمم چه خبره، یه دختر اومد کنارم، دستم رو گرفت و من رو پشت باغ برد.

اون دختر با موهای قهوه‌ای مایل به قرمز من رو یه جایی برد که هیچ کس نمی‌دید و یهو شلوارم رو پایین کشید.

«چ، چی؟!»

«درسته، می‌شه یکم... پشتت رو بهم قرض بدی؟»

درست همین‌طور تو دست اون دختر یه جعبه ترقه بود...

«صبر کن، هی همین... چی شد؟! اون چیکار کرد؟! چه جهنمی... نه، همون‌طور که فکرش رو می‌کردی! خیلی می‌ترسم که حتی ازت درموردش بپرسم!»

«هه‌هه‌هه، نگرانش نباش! این تموم چیزیه که یادم میاد! یادم نمیاد آبجیم باهام چیکار کرد... یادم نمیاد...»

خنده‌ی بلند و عجیب اون دو مرد در حالی که خدمتکار رهگذری سرش رو به اطراف کج کرد و متعجب بود که چه خبره، تو باغ‌ها طنین‌انداز شد.

آبجی تازگی‌ها زیباتر شده.

شاید به این دلیله که داره الان همون‌طور که دوست داره زندگی می‌کنه، یا شاید من فقط براش کلیشه ایجاد می‌کنم و دارم خودم رو جاش می‌ذارم.

اما حقیقت داره که اون واقعاً می‌درخشه، شخصیه که خیلی زیباست. حداقل اون زیبایی‌ای داره که از زیبایی اعلی‌حضرت کم نیست.

آبجیم واقعاً ماه روز نیست.

اون یه ابرنواختره۲ که قدرت انفجاریش به زودی خوشید رو می‌بلعه.

۱- فرا واقعیت، واقعیتِ واقعیت‌تر

۲- آخرین مرحله‌ی تحول ستاره‌ای با جِرمی بیش از هشت برابر جِرم خورشید که با انفجار و افزایش شدید روشنایی همراه است.

کتاب‌های تصادفی