فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 28

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۸: برادر کوچک واقعیتی که درمورد خواهرش فراموش کرده بود می‌شنود.

نور سبک خورشید که به سمت پایین می‌تابید، نشون می‌داد که وقت پایان دادن به شادی بزرگ بعد از ظهرشون فرا رسیده. داخل سیاه‌چال ریچل، میله‌های آهنی بین یه جفت میز قرار گرفته بودن.

امروز اولین بار بعد از مدت‌ها بود که الکساندرا وقت آزاد داشت، پس برای دیدن ریچل به سیاه‌چال اومد. دخترها از موقعی که جورج رو با هم کوبیدن همدیگه رو ندیده بودن، پس ریچل با یه لبخند باز با دوستش دیدار کرد.

«خب؟ جورج قراره برامون فایده داشته باشه؟»

ریچل کمی فنجونش رو تکون داد که عطر چای رو تنفس کنه و بعد آروم خندید:

«هه‌هه، اگه نباشه، ناراحت می‌شم.»

الکساندرا در حالی که گوشه‌ لب‌هاش بالا می‌رفت، ابروهاش رو بالا داد.

«اون پسره همیشه تو گزارش‌هاش از خود راضی به‌نظر میاد، اما آخر سر همیشه لنگ می‌زنه، کاری هست که بهش بسپاری؟ تا زمانی که هیچ سندی رو امضا نکردی، کاری نکن.»

«بله، منظورت رو می‌فهمم. اون هر بار که کارش رو برام میاره خیلی از خود راضیه، اما همیشه یه چیزی وجود داره که نادیده گرفته‌.»

«هاها، می‌تونی دوباره این رو بگی.»

اون دو نفر قبل صدا کردن پسر جوونی که کنار الکساندرا ایستاده بود، درباره موضوع نامزد/برادر کوچولوش خندیدن.

«به هر حال جورج، این بار این برگ‌های چایی بیش از حد دم کشیده. نباید یه دقیقه زودتر اون رو می‌ریختی؟ مگه توضیحاتی که دادم رو درست نخوندی؟»

«واسه‌ی منم که درست کردی به همون اندازه غلیظ بود، واقعاً این رو به مشتری می‌دی؟ اگه حتی نمی‌تونی یه فنجون چایی درست کنی، می‌تونی هر امیدی که برای دیپلمات شدن داری رو ببوسی بذاری کنار.»

«ببخشید...»

مهمونی چای امروز فقط شامل دو دختر بود، و یه ساقی.

اگه می‌خواین در مورد کسی غیبت کنین، باید این کار رو درست جلوش انجام بدین، این سیاستی بود که این دو دختر باهاش زندگی می‌کردن.

در حالی که جورج درخواست می‌کرد کسی جایگزینش بشه، الکساندرا به خاطر آورد که یه چیزی باید به ریچل بگه.

«حالا که بحثش شد ریچل، روز گذشته یه چیزی از جورج شنیدم...»

«چی؟»

ریچل در حالی که خواهر شوهر آینده‌ش شونه‌هاش رو بالا انداخت، سرش رو یکم به طرفش خم کرد.

«اون پسره، ظاهراً وقتی کوچیک بوده، نمی‌تونست بین من و تو فرق بذاره.»

«جدی می‌گی...؟»

ریچل در حالی که چشم‌هاش از تعجب باز شد، نگاهی به جورج انداخت و به چهره‌ی برادرش خیره شد.

جورج با ناراحتی سر جاش شروع به لرزیدن کرد، چون خواهرش به موضوعی وارد شده بود که واقعاً نمی‌خواست درموردش حرف بزنه.

اون واقعاً نمی‌خواست خواهرش رو به‌خاطر این موضوع عصبانی کنه، پس سعی کرد با تمرکز روی درست کردن چایش، نگاهش رو خفه کنه... اما وقتی رفت چایی که درست کرده بود رو عوض کنه، شدت نگاه خیره‌ی ریچل بیش‌تر شد.

جورج که با اصرار نگاه ریچل شکست خورد، با اکراه سرش رو تکون داد.

«درسته...»

«واقعا؟ چرا؟»

«چون وقتی کوچیک بودم خوب حواسم جمع نبود… و شما دوتا خیلی شبیه هم بودین و کارهای شبیه هم انجام می‌دین…»

«بی‌خیال بابا جورج، الکساندرا موهای بلوند داره و من موهای قهوه‌ای تیره دارم.»

«خب درسته، اما…»

«ما دو نفر همیشه سر یه میز غذا خوردیم و با هم غذا می‌خوردیم، در حالی که الکساندرا فقط گاهی به خونه‌مون دعوت می‌شد.»

«وقتی اینطور می‌گی، حق با توئه، اما…»

«علاوه بر این، الکساندرا فقط از دهنش برای اذیت کردنت استفاده می‌کرد در حالی که من فقط از تنبیه بدنی استفاده می‌کردم.»

«پس دقیقاً می‌فهمی که خاطرات من چطور کار می‌کنن؟! دلیل اینکه ازش دوری کردم رو می‌فهمی؟!»

بالاخره خواهر بزرگ‌ترم بدجنسه.

جورج که تونست یه بار دیگه این چهره‌ی ناخوشایند رو تشخیص بده، آهی کشید.

زندگیش الان بین خواهر بزرگ‌تر و دوستش الکساندرا گیر کرده بود که علایق مشابهی داشتن.

یه خدمتکار مرد اگه اجازه داشت با یه جفت زن زیبا محاصره بشه، از غبطه خوردن سبز می‌شد، اما هر کس دیگه‌ای که بگه حاضره جاش رو بگیره، بدون شک زود باهاش موافقت می‌کنه که این بدترین حالته.

آه، چقدر دلش برای گذروندن اون اوقات خوش پیش مارگارت با اعلی‌حضرت تنگ شده بود…

درسته... چون قبلا هم این رو گفته بود…

جورج اون موضوع دیگه رو با خواهرش مطرح کرد.

«حالا که اون رو مطرح کردی آبجی، خاطراتم یکم تیکه تیکه‌س...»

روز قبل به سایکس هم در مورد اون صحنه‌های مرموز از حافظه‌ش گفته بود. اون داستانی که ریچل در حالی که ترقه‌هایی که تو دستش داشت، شلوارش رو پایین کشید و اون نمی‌تونست چیزی رو که قبل یا بعد از اون اتفاق افتاده بود رو به خاطر بیاره... حتی الکساندرا با شنیدن اون یکی عقب نشست.

«ریچل… من طرفدار شیطنت‌های کودکانه هستم، اما این یکی دیگه زیاده‌رویه...»

«چون تو این کارو کرده بودی آبجی، من فکر می‌کردم که احتمالا یکم برای سرگرمی، یکم از روی علاقه امتحان کردی...»

وقتی چشم‌های پر از سرزنش اون دو نفر به سمتش چرخید، ریچل دوباره اخم کرد:

«چرا شما دو نفر طوری صحبت می‌کنین که انگار این یه جور داستان عجیبه؟ اون زمان، یه اتفاقی قبلش افتاده بود!»

«و چه اتفاقی افتاده بود...؟»

«جورج شروعش کرد!»

اون شب، شبی بود که ریچل شلوار جورج رو تو اون باغ پایین کشیده بود. تا اون روز بعد، ریچل در واقع از شرارت‌هایی که جورج خودش کرده بود کینه به دل گرفته بود.

«درست زمانی که فکر می‌کردم وقت خوابه، به تخت خوابم رفتم...»

اما وقتی ریچل ملافه‌ش رو برگردوند، پنج قورباغه که جورج جمع کرده بود بیرون پریدن.

«چون اون موقع فقط چهار ساله بودم، البته که وحشت کردم.»

ریچل که از پریدن قورباغه‌ها سرخورده شده بود، وقتی از شوک در اومد و متوجه شد چه اتفاقی افتاده، به سرعت به تخت خواب رفت، قورباغه‌ها رو گرفت و اون‌ها رو تو سطل زباله انداخت.

«ریچل… تو قبلا قورباغه‌ها رو با دست خالی می‌گرفتی...»

«مساله این نیست.»

ریچل تموم قورباغه‌ها رو تو سطل زباله‌ش جمع کرد، یه کتاب بزرگ بالاش گذاشت تا هیچ کدوم از قورباغه‌ها نتونن بیرون بپرن که فرار کنن و بالاخره به تخت خواب رفت.

و روز بعد...

«بعد از یه استراحت شبانه خوب به فکر افتادم و می‌دونستم که این تهدید رو نمی‌شه به سادگی بخشید. به مجرمش باید درس بدم. یه شکافی تو رابطه بین من و ملافه‌م به خاطر اون اقدام تروریستی وحشتناک ایجاد شده بود که مستقیماً با هدف به هم زدن خواب خوب شبانه‌ی من توسط هیولایی که نیاز به محکومیت و مجازات داشت، ایجاد شده بود.»

«ممکنه کاری رو که گفتی رو انجام داده باشم، اما آبجی، الکی انقدر جوش آوردی…»

«ریچل، از خیلی قبل‌ترا همیشه از اینکه کسی خوابش رو به هم بزنه متنفر بود…»

ریچل یه محاکمه‌ی یک طرفه رو تو ذهنش برگزار کرد ۱ و بدون اینکه استدلال پایانی داشته باشه، قضاوتش بلافاصله انجام شد و ریچل یه گروه تحقیقاتی ویژه تشکیل داد – که متشکل از یه نفر بود - و جورج رو تو باغ پیدا کرد که به چندتا حلزون نگاه می‌کرد.

«من جنایتکار شیطانی رو پیدا کردم که جرأت کرده بود خواب شخص دیگه‌ای رو به هم بزنه، بدون اینکه هیچ نگرانی‌ای داشته باشه داشت بازی می‌کرد، و هر تردیدی که قبلش احساس می‌کردم با انفجار خشمم ناپدید شد.»

«خیلی زود عصبانی نشدی آبجی؟! اهرم‌های کنترل خشمت از بال‌های پرنده هم سست‌ترن!»

«ریچل، با یه بچه‌ی سه ساله…؟»

«اگه اینطور بگی، منم فقط چهار سالم بود. می‌تونستم لبخند بزنم چون در نهایت منم بزرگ نشده بودم.»

پس جورج، عامل اصلی عملیات تروریستی دستگیر شد، اما ریچل به وضوح چیزی رو قبل از پایین کشیدن شلوار جورج براش اعلام کرد.

ناگفته نمونه که قورباغه‌ها هم ترقه‌هایی رو به عنوان مجازات می‌گیرن... اما، البته جورج هم باید مسئولیتش رو به عهده می‌گرفت و مقصر همون جنایتی بود که قورباغه‌ها مرتکبش شده بودن.

«درست می‌گم؟ پس من از قانونی پیروی کردم که از قدیم‌الایام وجود داشته و از اونجایی که تو مرتکب همون جرم شدی، همون مجازات رو هم دریافت می‌کنی. پس من ترقه‌هام رو توی سوراخ مجرم جنایتکار گذاشتم…»

«چقدر طرز فکرت وحشتناکه که به این تنبیه رسیدی؟! برای یه بچه‌ی چهار ساله خیلی ترسناک نیست که اینطور فکر کنه؟!»

«ریچل… چجور ترقه…؟»

«و بعد از اینکه این همه دردسر رو پشت سر گذاشتم سعی کردم توضیح زیبایی براش بدم.»

«کجا؟! هی، کجا؟!»

ریچل نصف فنجون چایی رو که باقی مونده بود نوشید.

«بنابراین در پایان، من واقعاً کاری انجام ندادم که براش احساس گناه کنم.»

«شاید تو در این مورد احساس گناه نکنی، اما هر کسی که صحبتت رو بشنوه از اینکه چقدر پوچه، لرزه به تنش میفته...»

ریچل در حالی که جورج با خودش غرغر می‌کرد، دست‌هاش رو به هم زد و از پنجره تهویه هوا به سمت آسمون آبی بالا نگاه کرد.

«خب، اگه جرأت کنم تاسفم رو به زبون بیارم… تاسفم اینه که ترقه‌ها به موقع برای جورج نترکیدن. ترقه‌های توی قورباغه‌ها با حالت تق پر زرق و برقی ترکیدن، اما واسه‌ی جورج با حالت *پچ‌پچ بزرگ* تموم شد.»

«خواهر، چی داری زمزمه می‌کنی؟ هاه؟ به جای اون حرفا، چه کلماتی باید بگی؟!»

بعد از کشیدن یه نفس عمیق، ریچل ژستی گرفت که انگار تو فکر فرو رفته بود. به‌نظر نمی‌اومد قصد داشته باشه توضیح بیش‌تری در مورد اون حرف‌هایی که زمزمه کرده بده. آخرسر الکساندرا در حالی که حیرت‌زده شده بود، لپ‌هاش رو تو دستش گذاشت.

«خب،‌ هاه... یه ترقه، حتی اگه بتونه قورباغه منفجر کنه، فکر کنم برای یه انسان غیر ممکنه.»

«من هنوزم خیلی کوچولو بودم... برای یه کودک چهار ساله هم حد و مرزی هست.»

ریچل از جاش بلند شد و قبل از برگشتن با چیزی که دنبالش بود، شروع به جست‌وجوی اطراف داخل یکی از جعبه‌های چوبی پشت سلولش کرد. تو دستش یه "چیز" استونه‌ای شکل بود.

«الانا می‌تونم حتی دینامیت رو اگه نیاز داشتم، داشته باشم…»

«اون دینامیت، امکان نداره... این واقعیه؟!»

«هوم، نمی‌دونم واقعیه یا نه؟»

داخل سیاه‌چال، اعصاب برادر کوچیک خراب شد و فریادش بین دیوارها پیچید.

ریچل در حال تماشای جورج که جوری از پله‌های سنگی بالا می‌رفت انگار از نظر روحی و جسمی خسته به نظر می‌اومد، به طرف الکساندرا زمزمه کرد: «الکساندرا. جورج هنوز متوجه نشده… درسته؟»

دوست دوران کودکی این خواهر و برادر قبل از اینکه به پشت خسته‌ی نامزد عزیزش نگاه کنه لبخند پیچیده‌ای که ترکیبی از تنهایی و ناراحتی بود زد:

«درسته. این شیطون طعنه‌آمیز از اینکه هر ترسی رو نشون بده متنفره، اما در واقع اون فقط به خاطر خجالتی بودنش، خودش رو به شدت سرزنش می‌کنه... با این حال، اینطور نیست که جورج بتونه همه اینا رو قبول کنه و در آینده بهشون بخنده.»

ریچل در حالی که برادر کوچیکش از سیاه‌چال خارج می‌شد، به پشت سرش نگاه کرد:

«پس به عبارت دیگه، جورج هنوز یه بچه‌س.»

«آره… اما وقتی اینطوری می‌گیش، ناز جلوه نمی‌کنه؟»

«بهتر نیست اون رو مجبورش کنم بزرگ بشه؟»

«می‌شه این کارو نکنی؟ اگه "خواهرش" بیش‌تر از این بلا سرش بیاره، ممکنه در نهایت تو فکر خودش بره.»

«این سرگرم‌کننده نیست؟ یه پسری که همیشه تو فکره.»

«شاید برای تو سرگرم‌کننده باشه.»

جورج بعد از اینکه از سیاه‌چال خارج شد و به بالای زمین رسید، یه لحظه از آزادی نفس عمیق کشید تا اینکه نگهبان زندان با کلیدهای آویزون به کمرش اومد.

«اوه؟ ببخشید، اخیراً نیومدین اینجا. اعلی‌حضرت هم اینجان؟»

«هاه...؟ نه، من شخص دیگه‌ای رو دارم همراهی می‌کنم… دوست صمیمی آبجیم برای ملاقاتش اومده.»

«آه، که‌اینطور...! خوب.»

جورج یقه نگهبان زندان رو که سعی می‌کرد بچرخه و جوری که انگار همه‌ی این‌ها طبیعی بود از پیشش بره، گرفت.

«هی... مگه برای بازرسی از سیاه‌چال نیومدی؟ چرا یهویی چرخیدی که بری؟!»

«لطفا اجازه بدین برم! اگه بانو و یکی از دوستای نزدیکش با هم باشن، قطعاً اتفاق خوبی در حال رخ دادن نیست!»

«من کاملا باهات موافقم، اما وظیفه‌ت به عنوان یه نگهبان اینه که اون رو چک کنی! این چیزیه که براش پول می‌گیری!»

«اگه خانم مچم رو بگیره، دیگه مهم نیست چقدر حقوق می‌گیرم!»

«این حرفت کاملا قابل درکه، اما ناعادلانه‌س من تنها کسی باشم که اعصابش خراب می‌شه! تو هم می‌تونی با آبجیم وقت بگذرونی!»

«ن... ه!»

این دو مرد به مبارزه با هم ادامه دادن تا اینکه آخر سر الکساندرا خودش بیرون اومد.

۱. یه جور سیستم دادرسی ژاپنیه که توش حکم قطعیه و قابل تجدید نظر نیست.

کتاب‌های تصادفی