فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 34

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۴: چون بانوی نجیب‌زاده در زندان بود، نمی‌توانست کاری کند.

آزار و اذیت کردن ریچل به تدریج برای شاهزاده الیوت و دوست‌هاش به یه فعالیت فوق برنامه تبدیل شده بود. اون‌ها روز به روز در حالی که اطراف سیاه‌چال می‌پلکیدن، مقدمات کارهاشون رو آماده می‌کردن.

در حال حاضر الیوت این بار که از برنامه‌ش مطمئن بود، تو حیاط، دستورالعمل‌هایی رو ارائه می‌کرد و ریچل، که موضوع ضروری این مسئله بود، از پنجره تهویه کنارش، بیرون رو نگاه کرد:

«سایکس، اونجایی؟»

«هاه؟ من؟»

سایکس که کنجکاو بود چرا اسمش رو صدا زده، به سمت پنجره تهویه رفت:

«چیه؟»

«حدس می‌زنم باید واسه‌ی کاری که قبلا انجام دادم عذرخواهی کنم؟ ببخشید.»

الیوت فریاد زد: « نباید این رو به مارگارت بگی؟!»

اما ریچل به غرور شاهزاده توجهی نکرد و در عوض پوزخند شرم‌آوری به سایکس زد:

«خب در واقع، از زمانی که اینجا اومدم، هر از چند گاهی یه نامه‌ای برای بعضی از دوستام می‌فرستم... مثل مارتینا و مارگارت...»

«چی؟! نگفتی که، به مارتینا درباره مارگارت گفتی؟!»

سایکس در حالی که دوست دختر سابق رئیسش یه *هه‌هه* کوچیک با حالت معذرت‌خواهانه گفت، زبونش رو از دهنش بیرون آورد و به سر خودش زد.

«من بهش گفتم... و اونم اومد.»

«اون پریروز به ملاقات من تو زندان اومد.» همون‌طور که این کلمات از دهن ریچل خارج شدن، سایکس تا اونجا که می‌تونست شروع به دویدن کرد.

«ه، هی، سایکس؟!»

«ابیگیل؟!»

آقایون دیگه که تو حیاط خلوت پراکنده شده بودن، گیج و ویج اون رو صدا زدن، اما معلوم نبود اون فقط صداشون رو نمی‌شنید یا در عوض به صداشون بی‌محلی می‌کرد.

در همین حال، الیوت، فردی که از شرایط سایکس خبر داشت، کاملا به رنگ آبی کبود شده بود.

«ریچل، این چی بود که به مارتینا گفتی؟»

«نکته اصلی نامه فقط این بود که نامزدیم لغو شده و دستگیر شدم! اما، تنها چیزی که اون بهش واکنش نشون داد، قسمت کوچیکی بود که توش اشاره کرده بودم سایکس و مارگارت به هم نزدیک شدن.»

«معلومه! او... ی! ما فوراً به قصر برمی‌گردیم! سایکس تو خطره!»

«عه؟»

هر کس دیگه‌ای که از این موضوع اطلاع نداشت، سرش رو به یه طرف کج کرد، و از تغییر رفتار یهویی شاهزاده حتی بیش‌تر گیج شدن.

جناب ابیگیل، فرمانده شوالیه، داخل اتاق کنفرانسی که افرادی با بالاترین درجه شوالیه برای جلسه جمع شده بودن، در حالی که به شدت به یه گزارش گوش می‌داد، ریش باشکوهش رو نوازش می‌کرد.

و بعدش، صدای قدم‌های دیوانه‌وار که از راهرو بیرون می‌اومد، اتاق رو پر کرد.

همون‌طور که از گروهی از شوالیه‌های کهنه‌کار انتظار می‌رفت، اون‌ها می‌تونستن تشخیص بدن علی‌رغم غوغایی که طنین‌انداز شده بود، همه این صداها از یه نفر سرچشمه می‌گرفت.

«چیه؟ هی، یکی بره نگاه کنه.»

با دستوری که از خود شخص افسر فرمانده بهش داده شد، یکی از شوالیه‌های جوون حاضر توی اون جلسه از جاش بلند شد و به سمت در رفت... اما وقتی دستش رو به دستگیره‌ی در برد، در خود به خود باز شد و اون رو به کنار اتاق پرت کرد.

«مشکل چیه؟!»

هر کدوم از شوالیه‌ها فوراً روی پاهاشون پریدن و در حالی که دست‌هاشون رو روی شمشیرهاشون قرار دادن، آماده جنگ شده بودن... اما فقط سایکس وحشتناکی که معلوم بود ناراحته و جلوشون ایستاده بود رو دیدن.

«سایکس؟»

فرمانده شوالیه مات و مبهوت و با دیدن اینکه پسرش از بین درها بیرون زده بود، اسمش رو با صدای بلند زمزمه کرد و دستش رو از روی شمشیر برداشت.

«بابا! بهم پول بده!»

بنا به دلایلی، پسر احمق فرمانده شوالیه که وسط یه جلسه مهم وارد اتاق شده بود و کمی پول توجیبی می‌خواست باعث شد هر کدوم از اعضای ارشد درجه یک شوالیه به‌طور همزمان شقیقه‌هاشون رو بمالن. جناب ابیگیل در حینی که به پسر در حال لرزش نگاه می‌کرد، به عنوان صدای گروه عمل و خطابش کرد، گفت: «سایکس… با اینکه خیلی وقته نه فقط یه آدم بالغ، بلکه یه شوالیه واقعی شدی، توی یه جلسه رسمی سرزده میای داخل و در حالی که من دارم انجام وظیفه می‌کنم ازم پول توجیبی می‌خوای... سایکس، نکنه به سرت ضربه خورده؟! حتی تو شرایط عادی، الان مگه بهت انتقاد نمی‌کنن چرا به اعلی‌حضرت در مورد موضوع خانم فرگاسون اعتراض نمی‌کنی؟ ناگفته نمونه که از قبل نامزد کردی، اما با معشوقه‌ی اعلی‌حضرت مراوده می‌کنی! هر کسی که عقل سلیم داشته باشه بهت بی‌محلی می‌کنه! نکنه این پوله رو برای این می‌خوای که بتونی برای خانم پواسون هدیه بخری؟ اگه می‌خوای قابل اعتمادتر باشی، پس چطوره یه کاری برای مارتینا بکنی!»

سایکس در حالی که به شدت سرش رو تکون داد، آشکارا با فریادهای خودش به خطبه پدرش جواب داد:

«همون مارتینا یه نامه از خانم ریچل خونده و تو راهه! تو راهه که بیاد اینجا! موعظه‌هات رو برای بعداً ذخیره کن، بابا! همین الان بهم پول بده تا فرار کنم!»

جناب ابیگیل بلافاصله دستش رو تو جیبی که روی سینه‌ش بود برد، کیف پولش رو بیرون آورد و به طرف پسرش پرتاب کرد. در همون زمان شروع به فرمان دادن به بقیه‌ی شوالیه‌های اتاق کرد:

«همه شوالیه‌ها، ایستگاه‌های نبرد! من می‌خوام همه آقایون تو حومه شهر با یه آرایش مربع شکل بسیج بشن! هر سرباز باید به سپرهای بزرگ مجهز بشه و برای محاصره آماده باشه! قبل از اینکه خیلی نزدیک بشه باید جلوش رو بگیریم!»

هر کدوم از شوالیه‌ها به سمت وظایف محول شده‌شون شتافتن. تو این وضعیت اضطراری ناگهانی فریادهای عصبانی به این طرف و اون طرف پرتاب شد.

«دولت شرقی چه غلطی می‌کنه؟! قرار نبود بانو ایوانز رو تحت نظر بگیرن؟!»

«وظیفه شرکت سوارکاری نظارت به ایوانز بود! مگه اونا چهل‌تا سرباز نخبه نبودن؟!»

جناب ابیگیل به عقب که پسرش بود نگاه و به شمال اشاره کرد، گفت: «سریع‌ترین اسبمون رو بردار و به سمت مقر شمالی‌مون تو سَندوَلی برو، پسرم! بعد از اینکه رفتی اونجا، می‌تونی پول بیش‌تری قرض کنی!»

«متاسفم، پدر! اگه زنده موندی، انشاالله یه بار دیگه همدیگه رو می‌بینیم!»

و به این ترتیب سایکس روی پاشنه‌ش چرخید تا ناپدید بشه، بدون اینکه زحمتی برای گرفتن لوازم برای سفرش به خودش بده.

با این حال...

«می‌دونی که دارم میام، پس داری کجا می‌ری، وقتی تموم روز من رو ندیدی؟ هی، سایکس...»

بدون اینکه کسی متوجه بشه، جلوی در...

با موهای بلند مشکی که به صورت دم اسبی بسته شده بود، یه عزرائیل عشق جلوی راهشون ایستاد.

این دختر با موهای مشکی براق دم اسبی که تا کمرش پایین می‌اومد و پوست صاف و در عین حال برنزه‌ای که داشت، به داخل اتاق کنفرانس رفت. با بدن محکمی که داشت، می‌تونست با ظرافت راه بره و هیکل براق و بلندش رو بدون تکون دادن اندام بدنش حرکت بده.

به لطف کار کردنش تو خط مقدم، پوستش بدون نیاز به آرایش به رنگ گندمی روشن سوخته بود، به‌خاطر همین هم گرچه با زیبایی استانداردی که بیش‌تر اشراف‌زاده‌ها براشون ایده‌آله فرق داشت، ولی ویژگی‌های پایه‌ش هنوز هم عالی بود، که اون رو مثل یه بانوی نجیب‌زاده با چشم‌های درشت و تیزبین، و لب‌های ظریف و باوقار به نظرها می‌رسوند.

ولی...

با وجود این واقعیت که اون چشم‌ها کاملا باز بودن، اما هیچ نوری توی اعماقشون وجود نداشت.

او‌ن یه هاله‌ای عجیب و قاتل‌وار از تموم بدنش بیرون می‌داد که حتی بزرگسا‌ل‌های گنده‌بک رو مجبور به عقب‌نشینی می‌کرد.

فقط نگاه کردن به پیکر مارتینا باعث شد ده‌ها شوالیه تو اتاق سرجا خشکشون بزنه.

این زنی که الان اونجا بود، خطرناک بود.

توی این تاریخ ده ساله‌ای که مارتینا با سایکس نامزد کرده بود، این خطرناک‌ترین وضعی بود که تا به حال به خودش گرفته.

در مواجهه با این خطر، زانوهای این مدیرهایی که بارها به بحران‌ها خیره شده بودن، الان از ترس می‌لرزیدن.

«چه بلایی سر اون افرادی که تو قلعه مستقر شدن افتاده؟»

یکی از مدیرها ناخودآگاه افکارش رو با صدای بلند زمزمه کرد و باعث شد مارتینا بخنده.

«همین‌طور که من عجله داشتم اونجا رو ترک کنم، همه سعی کردن جلوم رو از رفتن بگیرن... البته بعد از متقاعد کردن بیست نفرشون با مشت‌هام، خوشحال شده بودن که بدرقه‌م کنن... اما قانع کردنشون یکم زمان برد. به‌خاطر همینم هست که خیلی دیر به اینجا رسیدم.»

اتاق کنفرانس تو سکوتی شوکه‌کننده‌ از حرف‌هایی که این دختر به حالت معمولش می‌زد فرو رفت... قبل از اینکه کاملاانگار که مرگ فرا گرفته باشدشون ساکت شدن. الان که این زن رو می‌دیدن، حتی یک مرد اونجا انقدر احمق نبود که به درستی حرف‌هاش شک داشته باشه.

توی اون فضای خفه‌کننده، جناب ابیگیل دستش رو بالا گرفت تا کاری کنه که اون رو منتظر نگه داره.

«مارتینا… مطمئنم که نگران اون شایعات در مورد سایکس هستی، اما هنوزم تو خدمت فرمان شوالیه هستی. این مشکل نیست که خودسرانه پستت رو ترک کنی، تا اینجا بیای و باهاش ملاقات کنی؟»

درخشش تند چشم‌های مارتینا به فرمانده شوالیه‌ها افتاد و با اشکی که گوشه چشم‌هاش بود فریاد زد: «البته منم همچین چیزی رو می‌دونم، اما فعلا این مهم نیست! به‌عنوان یه پیرمرد لب گور، نمی‌تونین بفهمین که سایکس داره بهم خیانت می‌کنه؟! من نمی‌تونم بی‌خیال از کشورم تو همچین زمانی محافظت کنم!»

«لطفا اولویتت رو به کشورمون بده!»

«کشورم رو اولویت نمی‌دم! من به‌خاطر محافظت از سایکس شوالیه شدم! وقتی که به‌عنوان شوالیه عهدم رو بستم، کلمه "برای اعلی‌حضرت" رو به "برای سایکس دوست‌داشتنی من" جایگزین کردم! پس به‌نظرتون کار شمشیرم محافظت از آینده‌م با سایکس نیست؟! راستش من به پیرمردی که هیچوقت همچین قولی بهش ندادم اهمیتی نمی‌دم!»

«این دقیقاً اولین چیزیه که یه شوالیه هیچوقت نباید بگه!»

مارتینا با کنار گذاشتن گروه پیرمردهای مبهوت، قدم به قدم شروع به نزدیک شدن سمت سایکس کرد:

«سایکس… اینا چیه؟ نمی‌تونیم درست حسابی در مورد این موضوع صحبت کنیم...؟»

«ع، عه، خوب...»

از پشت مارتینا، یکی از کاپیتان‌های شوالیه با دست علامت داد. با علامتش، یه گروه از شوالیه‌ها که حالا خودشون رو عقب نگه داشته بودن، به آرومی جلو رفتن و یکباره از پشت بهش حمله کردن.

با سرعتی که دیدنش غیر ممکن بود، یه شمشیر با یه ضرب به چپ و راست کشیده شد.

چند ثانیه گذشت.

در سمت راست و چپ مارتینا، چهارتا شوالیه پرت شدن و ناله‌کنان روی زمین افتادن. به نظر می‌اومد که خونی ریخته نشده، اما هر کدوم از اون آقایون با چنگشون، سینه‌هاشون رو تو جایی که شمشیر بهشون اصابت کرده بود، گرفته بودن.

«با این سرعت اونا رو می‌زنه و شمشیرش اونا رو از پشت زره کبود کرده...؟!»

یکی از کاپیتان‌های شوالیه ناخودآگاه تعجبش رو بیان کرد. اون حتی بدون اینکه نگاهی به عقب بندازه، پاهاش تقریباً فوق بشری به حرکت در اومد و به‌طور همزمان به هر کدوم از سربازهای زره‌پوشی که از پشت سرش بهش حمله می‌کردن، ضربه زد.

«آه، طبق معمول هر زمان که مسئله مربوط به سایکس باشه شگفت‌انگیز عمل می‌کنه...»

«دقیقاً... دقیقاً همون‌طور که از عشق ناب عاشق شوریده انتظار می‌ره.»

مارتینا استعداد امیدوارکننده‌ای نسبت به سنش داشت، اما توانایی معمولش فقط اون رو بین پنج شوالیه برتر قرار می‌داد. اون باید پایین‌تر از سایکس که از نظر توانایی تو اوجه قرار بگیره... مگر اینکه سایکس انقدر به سایه‌ی‌ زن دیگه‌ای نزدیک بشه که در اون صورت عصبانیت مارتینا یه جورایی مهارت‌های مافوق بشری‌ای رو براش به ارمغان میاره.

«فکر می‌کردم اگه مدتی تو مرز باشه، آروم‌تر می‌شه…»

«اون از اینکه نتونسته ببیندش بدتر نشده؟ اون متوجه نشده که توجیه دلیل برای رها کردن پستش قبل از این هیچ فایده‌ای نداره...؟»

سربازها که مخفیانه با هم زمزمه کردن، به سایکس نگاه انداختن. این فشار بی‌صدا که می‌گفت: «فقط ازدواج کن دیگه»، باعث شد که چهره‌ش به‌طور غیر معمولی آبی بشه، چون که می‌خواست باهاشون مخالفت کنه.

«شوخیتون گرفته؟! وقتی مشکل مال شخص دیگه‌ایه اینطور فکر میکنین... قبل از اینکه به بقیه فشار بیارین، باید سعی کنین خودتون باهاش ازدواج کنین!»

در اون لحظه...

همه‌ی تماشاگرها همون‌طور که سایکس هم به اشتباه خودش پی برد، با گفتن یه آه با هم متحد شدن.

سایکس با ترس به پشت سرش نگاه کرد.

قبل از اینکه مارتینا بتونه دوباره وارد خط دیدش بشه، خشم اون زن رو دید که به صورت ‌هاله‌ی سیاه دورش می‌چرخید.

سایکس که در معرض سوختگی شدید خشمش قرار گرفته بود، انقدر ترسیده بود که نتونست سرش رو بیش‌تر بچرخونه... تا اینکه صدای سرد قطبی زمزمه‌هاش توی گوشش جاری شد:

«سایکس... هی... چیزی در موردم هست که ازش ناراضی باشی؟ اگه حرفی برای گفتن داری، باید بگیش. خواهش می‌کنم بگو، من و تو مگه با هم رابطه نداریم؟ من، من ازت می‌خوام باهام صادق باشی...»

با شنیدن التماس نامزدش، سایکس عزمش رو جزم کرد و با ترس سعی کرد بهش جواب بده:

«مارتینا... این...»

«ن... ه! نمی‌خوام چیزی درموردش بشنوم!»

«با اینکه هنوز چیزی نگفتم؟!»

قبل از اینکه سایکس بتونه چیزی بگه، مارتینا لگد شدیدی به پشتش زد و مجبورش کرد جلو بیاد، روی زمین غلت بخوره و روی کمرش فرود بیاد.

قبل از اینکه سایکس بتونه از مارتینا فرار کنه و به اطراف بخزه، مارتینا روش فرود اومد و شمشیرش رو درست کنار یکی از چشم‌هاش تو زمین فرو کرد.

«اون شایعات عجیب رو شنیدی...؟ من شنیدم که اخیراً سایکس به دام خوک کثیفی به اسم مارگارت افتاده. هی، سایکس. قرار نیست باهام ازدواج کنی؟ تو که نمی‌خوای یه پرورش خوک راه بندازی، درسته؟»

سایکس که به چشم‌های مارتینا نگاه کرد، متوجه شد این چیزی نیست که باهاش شوخی کنه. مارتینا... شایعات اون رو کاملا دیوونه کرده بودن.

سایکس که تلاش کرد تا اون رو با خودش همراه کنه، یه لبخند ساختگی زد تا بیش‌تر از این بهش فشار نیاره:

«ا، ا، البته، مارتینا! من باهات...»

«دروغ نگو! من دیروز کل روز در موردش شنیدم که چطور سایکس دیوونه‌ی اون هرزه‌ی بچ مارگارت کثافت عوضی شده!»

مارتینا رو قفسه سینه سایکس نشست و با مشتی که بالا آورده بودش، گردنش رو فشار داد:

«اصلا، می‌فهمی، چقدر، من، توی، سفرم، بهت، فکر، کردم؟!»

هر کلمه‌ای که روش تأکید می‌کرد و بهش می‌گفت، با ضربه محکم و پیوسته‌ی مشت دیگه‌ای همراه بود که به صورت سایکس، به‌طور پیوسته برخورد می‌کرد.

«من، فقط، همیشه، تو رو، دوست، داشتم! به، یه، زن، دیگه، نگاه، نکن!»

فاصله بین ضربه‌ها کم‌تر و کم‌تر می‌شد. افرادی که بی‌سروصدا از کنار تماشا می‌کردن، نگران شدن که سایکس هنوز زنده‌س یا نه.

«فقط، به، من، نگاه، کن! من، نمی‌خوام، درباره‌ی، این، چیزها، صحبت، کنم!»

فقط همین جور تا بی‌انتها ادامه داشت... به آرومی، به جای اینکه بدونن سایکس هنوز زنده‌س یا نه، تماشاگرها نگران شدن که سرش قراره از روی جسدش کنده بشه یا نه.

«متوجه، شدی؟ الان، درد، نمی‌کشی؟! خوب، قلب منم، به همون، اندازه، درد می‌کنه!»

غم و اندوه اون دختر در حالی که روی سینه‌ی سایکس نشسته بود، تو چهره‌ش آشکار بود، و همین‌طور که مشتش تو هوا به حرکت در می‌اومد، از ته دلش فریاد می‌زد.

و با شنیدن اون فریادهای غمگین، همه که دور هم جمع شده بودن، با خودشون فکر کردن: «نه، سایکس قطعاً داره بیش‌تر درد می‌کشه.»

قلب و ذهنشون با هم یکی شده بود.

مارتینا خیلی زود لبخند تحریف‌شده‌ای به خودش گرفت و شروع کرد به جست‌وجوی خنجرش که از کمرش آویزون شده بود:

«آه، سایکس… دلیل اینکه داری بهم خیانت می‌کنی اینه که زنای دیگه‌ای تو دنیا هستن، درسته؟ البته حتی منم نمی‌تونم تک تک زنای دنیا رو بکشم، پس چطوره ما دو نفر با هم بهشت بریم، جایی که هیچ کس دیگه‌ای نتونه مانعمون بشه؟ هه‌هه، تو بهشت می‌تونیم فقط خودمون دوتا باشیم تا ابد و همیشه.»

شوالیه‌هایی که تا حالا بی‌صدا تماشا می‌کردن، همین‌طور که مارتینا آخرسر خنجرش رو بیرون کشید، سرانجام به جلو حرکت کردن.

اما بعد صدای زنی که مارتینا نبود، تو اتاق پخش شد.

«وایسا! به خاطر من دعوا نکنین!»

همه که اونجا بودن برگشتن تا ببینن کی اون زمان صحبت کرده... و مطمئناً اون شخص مارگارت بود که با الیوت پشت سرش، وارد شد.

رنگ رخ تموم شوالیه‌هایی که دور هم بودن از قبل هم پریده‌تر شد.

بدترین آدم ممکن اومد...!

سایکس قبلا ذغال رو دود کرده بود و حالا بنزین روش ریخته شد!

جناب ابیگیل از لحظه‌ای که مارگارت رو دید، شروع کرد به فریاد زدن:

«فرار کنین خانم پواسون! مارتینا قبلا وارد حالت شوریده‌ی خودش شده و نمی‌شه جلوش رو گرفت!»

«ها... ه؟!»

مارگارت به‌خاطر جمله‌ای که قبلا نشنیده بود گیج شد.

زنی با موهای دم اسبی که روی سایکس نشسته بود و مارگارت هرگز اون رو ندیده بود، وقتی وارد شد، کمی تکون خورد و به آرومی، از جایی که بود بلند شد:

«هاهاها... پس تو اون خوک کثیف، هرزه‌ای که انگار حیوونه تو فصل جفت‌گیریش، گربه دزد باغ وحش هستی...»

«…؟! و تو کی باشی؟!»

مارگارت نترس بود و محکم جوابش رو می‌داد، در حالی که شاهزاده که آویزونش بود از ترس عقب رفت. زن جلوی چشم‌هاشون واضح بود که یه زن عادی نبود. اون مشخص بود که دیوونه‌س. در ضمن، ریچل هم به هیچ وجه معمولی نبود، اما حداقل عاقل بود.

دختری که موی تیره داشت، با چشم‌های پهن و پلک نخورده، شمشیری رو که دور انداخته بود رو بالا کشید و پوزخند کجی بهش زد:

«من خیلی از آشناییتون خوشحالم. من نامزد سایکس، مارتینا ایوانز هستم.»

«درسته... خوشبختم؟»

مارگارت در حالی که وضعیت فعلی رو کاملا درک نکرده بود، سرش رو پایین انداخت و یه قدم به سمتش برداشت.

«سایکس بیچاره، مجبور شده اوقات بدی پشت سر بذاره، چون تو اون رو از راه به در کردی...»

«نه، به‌خاطر تو اوقات بدی پشت سرش می‌ذاره.»

قلب همه‌ی شوالیه‌ها یه بار دیگه با هم متحد شدن، اما هیچ‌ کدومشون انقدر مشتاق نبودن که افکارشون رو با صدای بلند بیان کنن.

مارتینا که به هر حال اهمیتی نمی‌داد گالری بادوم زمینی چه فکری می‌کنن، لبخند پیچ‌خورده‌ش عمیق‌تر شد و انعکاسش تو چشم‌های مارگارت بیش‌تر شد.

«می‌خوام گردنت رو بزنم...!»

«مواظب باش، مارگارت!»

الیوت که می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته، مارگارت رو گرفت و همین‌طور که شمشیر بزرگ مارتینا به زور از بالای سرشون عبور کرد، اون رو روی زمین هل داد. نزدیک به دوازده رشته از موهای خرگوشی اون که عقب مونده بودن توسط لبه شمشیر بریده شدن.

«آخ!»

«ایش! نتونستم درست بزنم!»

مارگارت سرانجام وقتی مارتینا شمشیرش رو تو دستش تنظیم کرد، متوجه شد چه اتفاقی داره میفته. اون متوجه شد که اگه حرکت نمی‌کرد، شمشیر مارتینا بدنش رو قطع می‌کرد، که این واقعیتی بود که باعث شد چهره‌ش به رنگ آبی مریض‌گونه‌ای در بیاد.

«ت، تو... نمی‌دونی حرکت دادن همچین چیزی چقدر خطرناکه!»

«معلومه که می‌دونم. من در وهله اول این چیز رو حرکت می‌دم تا جون تو رو بگیرم.»

مارتینا دستش رو دور دسته شمشیرش محکم کرد:

«توی این دنیا هرزه‌های زیادی وجود دارن که به سایکس من نگاه‌های عاشقانه می‌ندازن. پس من و سایکس می‌خوایم تو بهشت با هم خوشبخت زندگی کنیم، فقط ما دو نفر.»

«هاه؟ اوه، واقعا؟»

«اما بعداً ممکنه یه دختر کثیف بیاد اونجا... به همین خاطره که تو نمی‌تونی باهامون بیای بهشت، من تو رو تیکه تیکه می‌کنم و تو محل خوک‌دونی که بهش تعلق داری، پخش می‌کنم.»

«هوه… چرا من؟! واسه چی؟! می‌شه یه لحظه صبر کنی؟!»

«صبر نمی‌کنم!»

مارتینا آروم جلو رفت. مارگارت آروم عقب رفت.

«اگه در این مورد صحبت کنیم، متوجه می‌شی!»

«بحث کردن هیچ فایده‌ای نداره!»

آخرسر که مارگارت متوجه شد سر مارتینا کاملا ضربه خورده، برگشت و با سرعت هر چه تمام‌تر از دستش فرار کرد.

مارتینا برای تعقیب و گریزش به جلو حرکت کرد، اما چون اصلا به جلوی پاهاش توجهی نکرده بود، در نهایت روی سر الیوت، که بعد از برخورد مارگارت، هنوز روی زمین دراز کشیده بود، پا گذاشت و باعث شد زمین بخوره.

«عا... ی؟!»

«لعنتی!»

«وا... !»

مارتینا با عجله به چیزی که راهش رو مسدود کرده بود، لگد زد، اما تو اون ده ثانیه‌ی تلف‌شده، مارگارت دیگه فرار کرده بود.

«فکر می‌کنی اجازه می‌دم فرار کنی!»

مارتینا در حالی که به‌طور تصادفی شمشیرش رو بالای سرش می‌چرخوند، به تعقیب اون دختر مو قرمز ادامه داد.

یه زن که دنبال یه زن دیگه می‌دوید، انگار داشتن بازی طناب‌کشی رو انجام می‌دادن.

در پس‌زمینه فرمان شوالیه دستورالعمل‌هایی رو به بقیه نگهبان‌های کاخ سلطنتی می‌دادن، جوری که تقریباً انگار می‌خواستن از یه فلج خواب یهویی خلاص بشن... الیوت حتی وقتی وولانسکی بالای سرش اومد، روی زمین دراز کشیده بود.

«اعلی‌حضرت، این کاملا باشکوه بود! خانم مارگارت به لطف شما با روحیه کامل داره فرار می‌کنه!»

«و، واقعاً...؟ هاها، پس ارزشش رو داشت که از خودم به عنوان سپر استفاده کنم... جدا از این، کسی می‌تونه دستمال کاغذی برام بگیره تا این خون‌ریزی بینیم بند بیاد...؟»

«از دویدن دست بردار، خوک کثیف! من برای یه خورش خیریه به محله فقیرنشین تو رو گوشت خردشده می‌کنم!»

«کی دوست داره همچین چیزی بشه؟! ارزش من خیلی بیش‌تر از گوشت خوک ارزونه!»

مارگارت در حالی که این حرف‌ها رو بین هم رد و بدل می‌کردن، تلاش می‌کرد مثل یه دونده‌ی ماهر به جلو فرار کنه.

اما مارتینا با وجود پوشیدن زره‌های سنگین، همچنان اون شمشیر بلند رو بالای سرش تکون می‌داد و با سرعت پیش می‌رفت.

ترس از نیروی ویرانگر شمشیر در حال تکون خوردنش باعث شد تا هر درباری داخل کاخ سلطنتی فرار کنه و از مسیر اون دو دختر بیرون بپره. هر چند وقت یک بار تعدادی سرباز زره آهنی باهاشون روبه‌رو می‌شدن که سپرهایی تو دستشون داشتن و سعی می‌کردن مارتینا رو محاصره کنن و اون رو به دام بندازن...

اما وقتی مارگارت به عقب نگاه می‌کرد، تنها چیزی که می‌تونست ببینه اون سربازهای حامل سپر بود که تو هوا پرواز می‌کردن. با وجود اینکه احتمالا کاملا زره‌پوش بودن، اما یه ضربه از اون شمشیر سنگین، قبل از اینکه اون‌ها رو به این طرف و اون طرف پرت کنه، یه فرورفتگی بزرگ تو سپرهاشون ایجاد می‌کرد.

این بده. من نزدیکه به شکل یه دسته نوار بلند ریش‌ریش بشم.

دقیقاً چقدر یه دایکون رو می‌برین... هی، آخه کی پاهای مثل دایکون داره؟! ۱

نه نه، یه نفر نمی‌تونه تنهایی نقش یه آدم بامزه و یه آدم سربه‌راه رو بازی کنه. مارگارت تموم تلاشش رو می‌کرد تا قبل از اینکه نفسش بگیره، یه جایی برای مخفی شدن پیدا کنه و عمداً داخل فضاهای باریک فرو می‌رفت تا کمی از اون دختر فاصله بگیره.

دوک بزرگ ویوالدی داشت یه کوزه تزئینی‌ رو به نخست‌وزیر که نزدیک ورودی برای مهمون‌های ویژه گذاشته بود، نشون می‌داد.

«این یه کوزه سفالیه که من به یه سفالگر جوون مشهور، تازگیا سفارشش رو دادم. فوق‌العاده‌س، اینطور فکر نمی‌کنین؟»

«اوه... چه جسورانه از لعاب برای ایجاد سایه استفاده کرده و درجه‌بندی هم داره... خیلی مجذوب‌کننده‌س.»

«اوم، باعث افتخارمه که کارهایی از این دست رو برای نسل‌های جوون به جا بذارم.»

اینجا، یکی از زیردست‌های نخست‌وزیر که به هم ریخته به نظر می‌اومد، در حال دویدن به سمتش اومد:

«اعلی‌حضرت دوک بزرگ! جناب نخست‌وزیر! باید فوراً حرکت کنین! یه خرابکار داره کاخ سلطنتی رو به هم می‌ریزه و...»

اما قبل از اینکه دستیار حتی بتونه جمله‌ش رو تموم کنه، و اون دو مرد گیج رو به عجله بندازه که عقب‌نشینی کنن... طوفان از راه رسید.

«بمیر!»

«نمی‌میرم!»

دختر کوچولویی که موهاش رو خرگوشی بسته بود سعی کرد پشت کوزه دوست‌داشتنی دوک بزرگ مخفی بشه، اما اون دختر دیگه‌ای که موهای دم اسبی داشت بلافاصله سعی کرد اون رو با شمشیر بلندش به دو قسمت تقسیم کنه.

گرچه به نظر می‌رسید که ممکنه کوزه رو نزده باشه و دست‌نخورده باقی مونده باشه... بعد از یه ثانیه صدای ترک خوردنش شنیده و رگه‌هایی سرتاسر سطح شیشه ظاهر شد. درست بعد از اینکه ترک‌ها به‌طور کامل از شکافش شکل گرفتن، کل کوزه به گونه‌ای منفجر شد که انگار یه موج ضربه‌ی عظیمی بهش برخورد کرده.

دوک بزرگ با دیدن طوفانی که اون زمان اومده بود و ظرف یه ثانیه از بین رفته بود، به نخست‌وزیر غر زد: «باعث افتخارمه که این کار رو برای نسل‌های جوون‌تر واگذار می‌کنم، اما منظورم این نبود...»

گرچه مارگارت از این موضوع خبر نداشت، اما هر زمان که موضوع سایکس به میون می‌اومد، بیدادهای مارتینا تو کاخ مشهور بود.

به همین دلیل همه‌ی ساکن‌های کاخ سلطنتی که از این موضوع مطلع بودن، تو اتاق‌هاشون موندن و درهای اتاقشون رو با ناامیدی تموم بسته نگه داشتن. بیش‌تر درها باز نمی‌شدن و نمی‌شد روی سربازهایی که هر چند وقت یه بار بیرون می‌اومدن حساب باز کرد، پس مارگارت دیوانه‌وار تو راهروها می‌دوید و هیچ پشه‌ای تو اون راهرو پر نمی‌زد.

«باید یه جایی وجود داشته باشه که بتونم توش فرار کنم... اما کاری نیست که بتونم برای فاصله انداختن بینمون انجام بدم...!»

«صبر کن...! از دویدن دست بردار، خ... وک کث... یف!

فریادهای مارتینا، مثل غرش‌های پر از نفرت روح انتقام‌جویی، پشت مارگارت چسبیده بود. گرچه مارتینا استقامت بیش‌تری براش داشت، به‌خاطر همین خیلی ترسناک‌تر به نظر می‌اومد. ضرب‌المثل قدیمی "انسان‌ها ترسناک‌ترین هیولاها هستن." از ذهن مارگارت گذشت.

مارگارت بیش از حد دویده بود و ذهن و بدنش به نقطه شکستش رسیده بود. و تازه بدتر از اون، این راهرو به شکل یه خط مستقیم بود که یه تراس داشت و به بن‌بست منتهی می‌شد و قابل دید بود. سمت دیگه‌ش میدون قلعه و فواره بزرگ مرکزش قرار داشت. به عبارت دیگه، به خارج از قلعه منتهی می‌شد.

مارگارت یه نگاهی به پشت شونه‌ش انداخت، دید اون زن دیوونه‌ای که تعقیبش می‌کرد، تازه وارد نیمه اول سالن شده و اصلا مشکل تنفسی نداشت.

مارگارت تصمیمش رو گرفت.

«خ... یله خب، بیا انجامش بدیم!»

مارگارت با تموم قدرتی که می‌تونست جمع کنه، از تراس پرید... در همون حال هم نرده رو با پاش پرت کرد تا بزرگ‌ترین جهش رو از خط شروع بهش بده.

دختری که از تراس طبقه دوم پرید، جهش قشنگی کرد... همین‌طور که از فاصله خیلی دور پرید، تو حوض مربع شکل فواره آب پایین پاشید.

مارگارت به سرعت از سطح زمین بلند شد، موهای خیس چسبیده به صورتش رو پاک کرد و با عجله به سمت تراس نگاه کرد. به نظر می‌رسید مارتینای مو دم اسبی هم از تراس پریده و سعی می‌کنه اون رو تعقیب کنه، اما وقتی مارگارت به عقب نگاه کرد، مشخص بود که اون زن مو دم اسبی جای نزدیک بهش فرود نیومده و به زور به میدون مرمری زیر تراس برخورد کرده.

*ت... ق*

گرچه سرعت دویدن مارتینا با سرعت مارگارت برابر بود، اما مارتینا با زره و شمشیرش سنگین شده بود، پس برای حرکت تا دورتر از نرده تراس به قدرت بیش‌تری نیاز داشت. مارگارت به زور تونست خودش رو به فواره میدون برسونه، پس البته مارتینا هم دورتر پرید.

مارگارت در حالی که گروهی از سربازها رو تماشا می‌کرد که برای گرفتن اون حیوون وحشی توری می‌نداختن، راهی خشکی شد. اون یه دفعه احساس ضعف تو زانوهاش کرد.

«آه… من به زودی قراره بمیرم...»

و درست بعد از گفتن این حرف از پا افتاد، اون که بیش از حد خسته شده بود، کاملا پخش زمین شد، دیگه نتونست حرکت کنه.

ریچل کتابی رو که داشت می‌خوند بست و به نگهبان زندان که تو اتاق جلویی نشسته بود نگاه کرد.

«امروز مدت زیادیه اونجا نشستی.»

«آه... به نظر میاد اینجا امن‌ترین جاس.»

چند روز بعد...

مارتینا تو گوشه‌ای از اتاق نگهبانی فرمان شوالیه، روی پاهای سایکس نشسته بود و در حالی که بی‌شرمانه با هم خوش‌وبش می‌کردن، فضای دوست‌داشتنی‌ای رو ایجاد می‌کردن.

«هی سایکس... دوستم داری؟»

«بله، البته.»

«برای مراسم عروسیمون، چه نوع لباسی دوست داری... من خیلی به سلیقه‌ی خودم اطمینان ندارم. فکر می‌کنی لباس عروس با دامن تنگ بهم میاد؟»

«بله حتما.»

«چندتا بچه باید داشته باشیم؟ من می‌خوام پنج‌تا داشته باشم.»

«بله واقعاً.»

«اگه سایکس باهاش موافقه، دیگه هیچ کس دیگه‌ای لازم نیست جواب بده.»

«بله درسته.»

توی این گفت‌وگوی شاد بین مرغ‌های عشق، مارتینا با حالت زیبایی سوالاتش رو می‌پرسید، در حالی که سایکس مدام سعی می‌کرد سر متورمش رو تکون بده، با اینکه گردنبند رو گردنش بود که این کارو براش سخت می‌کرد، به‌طور مکانیکی دقیقاً همون جواب رو مثل یه عروسک نخی می‌داد. تا زمانی که دیالوگشون رو از روی یه تیکه کاغذ نخونده باشین و لحن یکنواخت سایکس رو لحاظ نکنین، غیر ممکنه که این دو نفر رو همون‌طور که هستن ببینین و در واقع فکر کنین که دارن با هم خوش‌وبش می‌کنن.

خوش‌وبش کردن در حالی که روی پاهای معشوقتون نشستین که همه اون رو ببین، این از اون جور رفتار بدی بود که حتی مارگارت هم از انجامش خجالت می‌کشید. بقیه طوری حرکت کردن که انگار نمی‌تونستن این زوج رو ببینن. پایان دادن به زمان شیرین [برنامه‌ریزی‌شده] مارتینا با سایکس... مترادف با خودکشیه. پریدن از دیوارهای قلعه راه خیلی آسون‌تری برای مردنه تا اینکه توسط مارتینا قلع‌وقمع بشین.

از بین رهبرهای شوالیه‌ها که از بیرون پنجره اتاق نگهبانی به اون زن و شوهر نگاه می‌کردن، پدر سایکس، که فرمانده شوالیه بود، ناخودآگاه شروع به غر زدن کرد.

«اگه پرخاشگری‌های مارتینا بی‌سروصدا به همین شکل فروکش کنه خوبه...»

مدیرهایی که دورشون جمع شده بودن بین خودشون هم شروع به زمزمه کردن:

«اون هم سؤالایی رو انتخاب می‌کنه که حتی با جواب‌های دست‌وپا شکسته‌ی سایکس جور در میاد، پس واقعاً فکر می‌کنین به این معنیه که واقعاً آروم شده؟»

«نه، تو فکرم...؟ ممکنه الان فقط هر کاری رو که دوست داره انجام بده.»

«اگه قرار باشه یه دعوای عشاق یا همچین چیزی اتفاق بیفته، احتمالا دوباره مثل همون روز قبل می‌شه...»

با تموم اتفاقاتی که روز گذشته افتاده بود، مارتینا به وضوح یه گام جلوتر از جنایتکار فعلی کشور، ریچل، برداشته بود، و عجیب نبود اگه اون رو هم به زندان بندازن... هرچند تا زمانی که سایکس هیچ چیز اشتباهی نگه، هر خشونت خونگی‌ای بدون سوال پرسیدن درموردش از فکرها پاک می‌شه.

نه، حتی اگه بخواین ضرب و شتم سایکس رو کنار بذارین، اتهام حمله به سربازهای دیگه، حمله به کاخ سلطنتی، پررویی با یه افسر مافوق، نقض سوگند، خشونت علیه شاهزاده، فرار از خدمت، تخریب اموال، مداخله تو وظایف کارمند دولت، بی‌احترامی به دوک بزرگ، دستگیر شدن در حین تلاش برای ترور دختر یه بارون هم هست. این‌ها اتهامات کافی‌ای بود که می‌شد اون رو سه برابر مادام‌العمر زندونی کرد. اما همه، از افراد ارشد مثل دوک بزرگ گرفته تا اشخاص سطح پایین مثل یه سرباز معمولی، می‌خواستن تا حد امکان از درگیر شدن با اون مارتینای دیوونه‌ی عشق پرهیز کنن، پس قبل از اینکه کسی بدونه، این حادثه، چون کسی نبود که پیگیریش کنه ناخواسته رها شده بود.

پس الان در عوض، از افسرهای فرمان شوالیه خواسته شد تا اقدامات پیشگیرانه‌ای برای طغیانش انجام بدن، به همین دلیل بود که همه‌شون ساکت نشسته بودن و سرشون رو می‌خاروندن.

«در نهایت، بهترین چیز اینه که اونا رو از کاخ سلطنتی دور نگه دارین. این ساده‌ترین راه برای جلوگیری از آسیب رسیدن به همه‌س. این بار سایکس باهاش می‌ره و اونا می‌تونن نمایش تازه ازدواج کرده‌های خودشون رو یه جایی تو منطقه خلوت انجام بدن. حتی اگه بخواد اونجا دیوونه بشه، قلعه فقط نصفش خراب می‌شه.»

همه‌ی کسایی که اونجا بودن، نظر معاون رئیس جمهور رو داشتن. در همین حین، افکار مغشوش بابای سایکس باعث شد، اون تنهایی آه سختی بکشه.

«من مارتینا رو ازش جدا کرده بودم چون اون دختر خیلی به سایکس وابسته بود و فکر می‌کردم که فرستادنش به مرز ممکنه شخصیتش رو تا حدودی اصلاح کنه... اما حالا، شاید راه پیش این باشه که سایکس ازدواج کنه و تشکیل خونواده بده؟»

از پشت پنجره همچنان می‌شد مارتینا رو دید که با هیجان سؤال می‌کرد، در حالی که سایکس به صورت ربات بارها و بارها همون جواب رو بهش می‌داد.

با این حال، سایکس محکمه. زنده موندن بعد از کتک خوردن... قبلا یه زمانی بود که فقط با حموم کردن از اینکه یکم غذای گندیده از یه قوطی خورده بود زنده موند.

«این نکته خوبیه... اما...»

فرمانده شوالیه به بقیه‌ی شوالیه‌هایی که دورش جمع شده بودن، نگاه کرد و یهویی موضوع رو تغییر داد:

«خانم فرگاسون هم درگیر این ماجرا بود؟»

«این فرد مورد نظر به راحتی بهش اعتراف کرد. ظاهراً اون نامه‌ای برای مارتینا فرستاده و همه چیز رو بهش گفته.»

«خوب، اگه بخواین از شر سایکس خلاص بشین، گفتن مسئله‌ی خانم پواسون به مارتینا راه مطمئنی براشه.»

«ریچل هیچ کار اشتباهی نکرده، با این حال عامل این همه دردسره...»

فرمانده شوالیه به آسمون باز خیره شد.

«اگه گروه اعلی‌حضرت پادشاه به زودی برنگردن... می‌ترسم که آزار و اذیت فزاینده خانم فرگاسون کاخ سلطنتی رو ویرون کنه.»

«هاهاها، من تو فکرم که مرحله بعد چجور دستی بازی می‌کنه.»

«چرا انقدر حرفای بد می‌زنی؟! اینطور صحبت کنی در نهایت اتفاق بدتر از الان میفته!»

با این وجود... تا زمانی که رابطه شاهزاده الیوت و ریچل به همین شکل باقی بمونه، بدون شک همچین اتفاقی دوباره میفته.

سر مجری‌های فرمان شوالیه در حالی که اتفاق‌های تیره و تار آینده رو تصور می‌کردن، پایین افتاد.

۱. خب شوخی اینجا قابل توضیحه. دایکون‌ها رو از طول به نوارهای بلند برش می‌دن. همین‌طور اینکه این اصطلاح ژاپنی برای زانو یا پاهای چاق به معنی واقعی کلمه به پاهای دایکون ترجمه می‌شه. پس، ترجمه‌ی تحت‌الفظیش به انگلیسی به این صورت ترجمه می‌شه: «دقیقاً همون‌طور که یه دایکون رو برش می‌زنی... هی، کی پاهای چاق داره؟!»

کتاب‌های تصادفی