فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 35

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۵: بانوی نجیب‌زاده یک حیوان خانگی نگه می‌دارد.

تو حیاط پشت قلعه، پیرمردی با لباس‌های زیبا و ظریف تزیین‌شده و مرد دیگه‌ای که تو اوج زندگیش بود، در حال قدم زدن بودن. فقط از شنیدن صداشون می‌شد فهمید که اون دو نفر همون دوک بزرگ و نخست‌وزیر هستن.

«من در موردش شنیدم. ظاهراً اون سفالگر قول داده که فوراً یه کوزه‌ی دیگه مثل همون کوزه‌ای که روز قبل نصف شده بود، بسازه؟»

«اوهوم، اون بعد از اینکه اون داستان رو شنید، برام احساس تأسف کرد. اون این سفارش رو روی سفارش‌هایی که قبلا گرفته، اولویت داده... بعدش، یه چند وقتی سرش شلوغ می‌شه. این موضوع فقط کمی خیالم رو راحت می‌کنه.»

همین‌طور که اون آقایون مشغول صحبت بودن، به ساحل برکه رسیدن، و دوک بزرگ به درختی که لبه آب روییده بود، نگاه کرد.

«اوه، میوه‌ها رسیدن.»

دسته‌هایی از میوه‌های قرمز کوچیک که به اندازه دست یه بچه بودن، سرتاسر برگ‌های درخت رشد کرده بودن. برداشت خیلی خوبی بود که باعث شد دوک بزرگ از خوشحالی چشم‌هاش رو ریز کنه.

«من این درخت سیب جنگلی رو تقریباً ده سال پیش کاشتم و فکر می‌کردم که میوه‌های خوشمزه کنار آبخوری پرنده‌های بیش‌تری رو جذب می‌کنه.»

«اعلی‌حضرت… شنیدم که مردم در واقع نمی‌تونن سیب‌های جنگلی رو به‌خاطر مزه‌شون بخورن، اما پرنده‌ها ازشون خوششون میاد؟»

«این یه نژاد خاص سیب‌های جنگلی گرده افشانیه. من چندتا سیب معمولی مک‌اینتاش رو با سیب‌های جنگلی مخلوط کردم. چندتا سیب مک‌اینتاش معمولی کاشتم و... هوم، دسته‌ی امسال تقریباً آماده‌ی خوردنه. من تقریباً از قبل می‌تونم علائم دندون رو روشون ببینم.»

«درسته، هاه... اوم، یه چیزی اون بالا نیست؟»

دوک بزرگ به سرعت جایی که نخست‌وزیر بهش اشاره می‌کرد رو نگاه کرد.

«اوه، چه کرک‌های سفید دوست‌داشتنی‌ای.»

«بله، اون موهای کرکی واقعاً نرم به نظر میان... یه میمونه؟»

اون دو مرد سرشون رو برگردوندن تا به هم نگاه کنن، قبل از اینکه چشم‌هاشون رو بمالن و دوباره به سمت درخت نگاه کنن.

درسته، بالای درخت، میمونی قرار داشت که از شاخه به شاخه‌ی دیگه‌ای می‌پرید. تموم بدنش با موهای کوتاه و روشن پوشیده شده بود و دمی که تقریباً به سی سانتی‌متر می‌رسید داشت. بنا به دلایلی، اون میمون یه سبد رو پشتش حمل می‌کرد و خوشمزه‌ترین سیب‌هایی رو که نور خورشید بهشون خورده بود، می‌چید، انتخاب می‌کرد و اون‌ها رو تو سبدش می‌نداخت.

«یک میمون… واقعاً یه میمونه...»

«واقعاً یه میمونه. من هیچوقت نشنیده بودم که یه میمون کنار کاخ سلطنتی پیداش بشه.»

اون احتمالا میمونی بود که یه نفر برای کمک به حمل ابزارش ازش نگه‌داری می‌کرد. اما با این حال، چرا تنهایی اطراف کاخ سلطنتی می‌چرخید…

اون میمون همچنان تو برداشت محصولاتش مهارت خوبی از خودش نشون می‌داد و فقط یه ثانیه می‌ایستاد که برای خودش یه میوه گاز بزنه. وقتی گوشت شیرین میوه رو می‌خورد و به هسته‌ی باقی‌مونده‌ش می‌رسید اون رو به اطراف پرت می‌کرد. وقتی متوجه شد اون دو مرد دارن تماشاش میکنن...

یک دقیقه گذشت که میمون و اون دو نفر فقط به هم خیره شدن.

اون میمون در نهایت شروع به چیدن میوه‌های خوشگل نزدیکش کرد و یهویی پنج یا شیش‌تاشون رو به صورت اون آقایون پرتاب کرد.

«اوا؟!»

«چرا؟!»

بعد از اینکه میمون انداختن سیب‌هاش رو تموم کرد، به اون آقایون چشمک زد و با یه پوزخند بزرگ روی صورتش انگشت شستش رو بهشون نشون داد.

اون چهره، تقریباً انگار...

شما بچه‌ها گرسنه‌این؟ بیاین بخورین مهمون من.

داشت همچین چیزی می‌گفت...

وقتی که اون میمون سبدش رو پر کرد، از کنار شاخه‌ها و درخت پایین پرید.

«اوه خدای من، اون میمون... اون خیلی حالت مردونه‌ای داره.» ۱

«خیلی، واقعاً قلبتون رو به تپش می‌ندازه.»

دوک بزرگ و نخست‌وزیر میمون رو در حالی که روی زمین فرود اومد تماشا کردن... و بعد از اینکه مأموریتش رو تموم کرد، در حالی که روی چمن‌زار روی دست‌وپاش و درست به سمت پنجره تهویه‌ای که خیلی وقت پیش انریکه [اسم موقت] توش ناپدید شد می‌دوید، دیدنش.

از داخل، فقط می‌تونستن صدای یه زن جوون رو تشخیص بدن.

«خب هیلی، خیلی چیدی. پسر خوب، ممنون.»

دوک بزرگ و نخست‌وزیر نگاه دیگه‌ای به هم انداختن.

«اون میمونه نسبت به الیوت قابل اعتمادتر به نظر میاد، اینطور نیست؟»

«به نظر میاد که خانم ریچل بالاخره برای خودش مرد خوبی پیدا کرده.»

شاهزاده الیوت خلقش تنگ بود.

«لعنتی... من نتونستم از سایکس محافظت کنم…»

بقیه پیروانش هم از این اطلاعات اشک می‌ریختن.

«من قبل حرکتش دیروز برای بدرقه‌ش رفتم... به نظر می‌اومد روحش کاملا از بدنش تخلیه شده، مثل گاو نری که متوجه شده دارن به یه کشتارگاه می‌برنش... آه، این اشک‌ها...»

وولانسکی با حالتی غمگین به سقف نگاه کرد.

«حداقل... حداقل اگه خانم ایوانز مخالفت کنه، سایکس ممکنه معلق بشه…»

«نه‌خیر همچین حسی نمی‌کنه.»

الیوت تموم عصبانیتش رو تو مشتش جمع کرد و اون رو به میزش کوبید.

«لعنتی، اینا همه تقصیر ریچله! فراخوندن مارتینا برخلاف قوانین نبود؟! اگه اینطور فکر کنیم که به کاخ سلطنتی و فرمان شوالیه آسیب خیلی زیادی زده... تازه، همه مدام می‌گن که اون زن مسئولیتش با ماست...»

چرخش افکار ناخوشایند باعث شد همه تو اتاق ساکت بشن، تنها صدایی که سکوت رو به هم می‌زد، صدای بینی گرفتن یه نفر بود. فضای غم‌انگیز داخل دفتر الیوت تنها به‌خاطر ورود یهویی خدمتکاری که یه یادداشت فوری از شخص دوک بزرگ به همراه داشت، مختل شد.

«اعلی‌حضرت دوک بزرگ چی می‌خوان؟»

«دوباره موضوع ریچله...»

«می‌دونستم...»

وقتی خوندن اون نامه تموم شد، الیوت با عصبانیت یادداشت رو کنار انداخت و دستش رو روی میزش کوبید.

«اون حرومزاده، این بار داره از حیاط پشتی میوه می‌دزده... یه میمونی تربیت کرده تا درخت سیب رو درو کنه!»

«هاه...؟»

ریچل در حالی که روی صندلی دراز کشیده بود، متوجه قدم‌های ناشیانه الیوت، که خیلی بهشون عادت کرده بود شد و سرش رو از روی کتابی که داشت می‌خوند، بلند کرد.

«اعلی‌حضرت اومدن، دیرتر از همیشه اینجا اومدین.»

«به لطف تو اینجام...! تو، وقتی شاهزاده اومده این جوری واکنش نشون می‌دی؟! بایست و تعظیم کن!»

«اگه می‌تونستم بلند بشم این کار رو می‌کردم، اما من این بچه رو دارم.»

الیوت بعد از شنیدن جواب عجیب و بی‌احساس ریچل به داخل سلول نگاه کرد... و میمون کوچولویی رو دید که بالای شکم ریچل خوابیده بود.

دهنش کمی حرکت می‌کرد و به نظر می‌اومد به جای اینکه روی بدن یه دختر نجیب‌زاده خوابیده باشه انگار خواب عمیق و خوبی روی تشک داره.

یا خب، یه چیزی به خوبی تشک.

«هی... تو که نمی‌گی چون نمی‌خوای اون میمون رو بیدار کنی، نمی‌تونی بایستی و بهم درود بفرستی؟»

«فقط نمی‌شه کاریش کرد. برای صاحبای حیوونات خانگی، حیوونشون مهم‌تر از هر چیز دیگه‌ای تو دنیاس.»

«به‌هیچ‌وجه نمی‌شه کاریش کرد؟! فکر نکنی این جور از خود راضی بودنت تو جامعه‌ی معمولی جواب می‌ده!»

«اعلی‌حضرت نباید همچین استدلال درستی بکنه، این جمله احساس بدی به آدم می‌ده.»

«ما دیگه حتی در مورد حیوون خونگی صحبت نمی‌کنیم، درسته؟! این حرفت به من توهین نمی‌کنه؟!»

تموم این هیاهو باعث شد میمونی که روی ریچل خوابیده بود چشم‌هاش رو باز کنه. اون در حالی که هنوز کمی احساس خواب‌آلودگی می‌کرد متوجه مهمون‌های نادری شد.

چشم‌های الیوت و میمون به هم برخورد کرد.

«پس ریچل، این حیوونه کیه؟»

«این بچه رو می‌گی؟ اون هیلی میمون دم سفیده. هیلی، می‌تونی سلام کنی؟»

به دنبال حرف ریچل، میمون قبل از اینکه سرش رو به سمت الیوت برگردونه و دست راستش رو بلند کنه، نگاهی به اربابش انداخت: هی.

«هیلی این درست نیست. این حرکت برای افرادیه که بهش نزدیکی.»

هیلی که متوجه اشتباهش شده بود، از جاش بلند شد و در حالی که پشتش رو رو به الیوت کرد شروع به زدن پشتش کرد: دیگه به اینجا نیا!

«این هم درست نیست. هیلی، یه نگاه درست به طرف مقابل بنداز و سلام کن.»

هیلی قبل از بلند شدنش، با دقت به الیوت خیره شد، هر دو انگشت شستش رو تو گوشش فرو کرد و همین‌طور که انگشت‌های دیگه‌ش رو باز نگه داشت، زبونش رو بیرون آورد تا یه تمشک بهش بده.

احمق احمق.

«متاسفم، اعلی‌حضرت. به نظر میاد که یادش نمیاد چطور این کار رو باید انجام بده.»

«و با این حال، نیت بدش رو به خوبی تونست بهم منتقل کنه! این میمون فامیلته؟! چطوری بهش یاد دادی؟!»

«خیلی دقیق و با عشق فراوان.»

«بهش ادب یاد ندادی؟! یا منطق؟؛»

«تو خیلی چاپلوسی می‌کنی...»

الیوت به میمونی که الان خمیازه کشید، اشاره کرد:

«اصلا، چرا این حیوونه اینجاست؟!»

ریچل دستش رو روی لپش گذاشت و با خنده‌ی کوچیکی لبخند زد.

«به نظر میاد، اون تو عمارتمون احساس تنهایی کرده، واسه همینم اینجا اومده تا باهام ملاقات کنه.»

الیوت با شنیدن این جمله که انگار طبیعی‌ترین چیز تو جهان بود، فاصله بین عمارت دوک فرگاسون و کاخ سلطنتی رو تو سرش محاسبه کرد. با کالسکه تقریباً سی دقیقه راه بود.

«دروغ می‌گی! بین خونه‌ی تو و اینجا فاصله زیادی نیست؟! اون میمون هیچوقت نباید اینجا می‌اومد!»

میمون نقشه‌ای رو که با دست طراحی شده بود بیرون آورد که از وسط تا شده بود.

«ظاهراً یکی از خدمتکارا نقشه‌ای کشیده و این میمون هم راهی رو که براش در نظر گرفته شده بود رو دنبال کرد.»

«دروازه‌بان چیکار می‌کنه؟! فقط که به میمون اجازه نداده بیاد داخل!»

«درهای اینجا عملا چهار طاق بازن، آهاهاهاها...»

«مگه اینجا کاخ سلطنتی نیست؟! این چیزی نیست که باید بهش بخندی!»

الیوت سرفه و خودش رو دوباره صاف کرد:

«من شکایتی گرفتم که می‌گفت میمونت بدون اجازه میوه‌ای که برای پرنده‌ها پرورش داده شده رو چیده.»

الیوت به میمونی اشاره کرد که بی‌پروا بهش خیره شده بود.

«نمی‌تونی حیوون خونگی رو تو زندون نگه داری! اون رو دور بنداز!»

«من نمی‌تونم اون رو دور بندازم چون نمی‌تونم خودم رو ول کنم.»

«پس بذار خودش بره خونه!»

ریچل و میمونش با شنیدن دستورات شاهزاده، همدیگه رو محکم بغل کردن.

«هیلی، شنیدی؟ اعلی‌حضرت می‌خواد تو رو به زور به بیرون شهر بفرسته... اون آدم وحشتناکی نیست؟ اصلا حس همدلی داره؟ اگه گم بشی و تو خیابون بمیری چی؟ اگه همچین فردی آخر سر پادشاه بعدیمون بشه، سرنوشت این کشور چی می‌شه؟ آینده‌مون واقعاً تاریکه.»

«اوکی…»

الیوت با عصبانیت شروع کرد به فریاد زدن سر ارباب و نوکرش که با چشم‌های گریون همدیگه رو تو آغوش گرفته بودن.

«مگه خودش تنهایی تا اینجا نیومده؟! اگه این حیوون کوچولو به‌طور یه طرفه خودش رو به کاخ سلطنتی برسونه، نمی‌تونه بدون مشکل تنهایی به خونه برگرده؟!»

«اوه چقدر تعجب‌آوره، شاهزاده تنهایی به یه نتیجه‌ی منطقی رسید.»

«اوکی...»

«با هم اشک تمساح می‌ریختین؟! چه حیوون خونگی ماهری داری،‌ هان؟!»

در حالی که الیوت تنهایی خشمگین بود، هیلی به سمت میله‌های آهنی و ازشون بالا رفت و یهویی یه سیب جنگلی رو به شاهزاده هدیه داد.

«هوم؟ چی؟»

«اوکی. اوکی...»

الیوت که میمون یه چیزی بهش می‌گفت ولی نمی‌فهمید، ناخودآگاه سیب رو تو دستش گرفت. ریچل کتابی رو که قبلا می‌خوند باز کرد و ترجمه‌ی حرف‌های میمون رو بهش تحویل داد.

«اون داره می‌گه: "چون تو هم یه دونه گرفتی، همدست منی..." این رو داره می‌گه.»

«این بنده خدا واقعاً میمونه!»

میمون در حالی که ریچل رو صندلیش نشسته بود، دوباره تا شکمش بالا رفت. روی ریچل پهن شد و قبل از اینکه به الیوت نگاه کنه، شروع به استفاده از سینه ریچل به عنوان بالشتش کرد.

«هوم؟»

میمون همین‌طور که به چشم‌های الیوت زل می‌زد، عمداً سرش رو روی سینه اربابش تکون داد، روی احساسش تأکید کرد و در عین حال به الیوت پوزخند معناداری زد.

«این یارو...»

میمون یه قدم فراتر رفت، زبونش رو به سمت الیوت بیرون آورد، انگشت شستش رو روی بینیش گذاشت و انگشت‌های دراز شدش رو به نشونه‌ی تمسخر تکون داد.

«تو، پسر عوضی!»

ریچل یه نگاه به الیوتی که ناگهان شروع به داد زدن کرده بود انداخت:

«چه اتفاقی یهویی افتاد، اعلی‌حضرت؟»

«این پستاندار سعی می‌کنه از من یه میمون بسازه!»

«منظورتون اینه که میمون یه چیزی بهتون گفت؟»

«نه، اما! این یارو من رو شریک جرمش کرد!»

«من همین الان خودم این رو بهتون گفتم. لطفاً از عقل سلیمتون استفاده کنین.»

«عقل سلیمی که از تو میاد…»

«یه میمون نمی‌تونه همچین کاری بکنه. اعلی‌حضرت واقعاً عقده‌ی شکنجه‌ی بقیه رو دارین.»

«لعنتی…! هاه، خوب پس! واضحه که یه میمون به اندازه‌ی سطح من نیست!»

میمون در حالی که الیوت از بالا بهش نگاه می‌کرد و قدرتش رو تو روش می‌زد، بعد از اینکه دید ریچل اون رو مورد سرزنش قرار داده، پوزخند تحریک‌آمیزی بهش نشون داد.

«این پسره‌ی عوضی…»

در حالی که الیوت داشت دندون‌قروچه می‌کرد، میمون متوجه چیزی پشت الیوت شد و به اطرافش نگاه کرد. مارگارت رسیده بود…

چشم‌های میمون که از شوک کاملا باز شده بود، خیلی زود خنده‌ی شیطانی‌ای از دهنش بیرون اومد و به نگاه خیره‌کننده الیوت زل زد: وای تو همچین سرگرمی‌هایی داری؟! اوا، چه بدسلیقه!

«حرومزاده! بیا بیرون تا بتونم تو رو تا سر حد مرگ بزنم!»

«بازم، اعلی‌حضرت مشکل چیه...»

«این پستاندار هر کاری بتونه می‌کنه تا من و مارگارت رو احمق جلوه بده!»

«آه، من؟!»

مارگارت که یه‌دفعه اسمش رو شنید شگفت‌زده شد. اما وقتی اون میمون رو دورتر تو اتاق دید، لبخند درخشانی روی لبش اومد.

«اوا، چه میمون بامزه‌ای!»

با صدای هیجان‌انگیز مارگارت که اتاق رو پر می‌کرد، میمون در حالی که دم کرکیش رو به اطراف تکون می‌داد، چهره‌ی زیبایی به خودش گرفت.

«خب، این بچه چیکار کرده؟»

«آ…؟!»

امکان نداشت قلب شاهزاده بهش اجازه بده اون جمله رو با صدای بلند بگه.

«برام غیر ممکنه که اون جمله رو به هر شکلی به شخص دیگه‌ای بگم...»

«اعلی‌حضرت… توی این مدت کوتاه، چطور ممکنه انقدر خوب یه میمون رو درک کنین...»

پیروان شاهزاده هم همگی با شک و تردید بهش نگاه کردن.

«نه، اینطور نیست...»

ریچل با شنیدن تلاش رقت‌انگیز الیوت برای توضیح دادن حرفش، تصمیم گرفت در حالی که هنوز انتظارش رو نداره بهش لگد بزنه.

«میمون‌ها نمی‌تونن به زبون خاصی صحبت کنن، پس واضحه که نمی‌تونین اون چیزی رو که می‌خوان بگن با جزئیات بفهمین… اما شاید اعلی‌حضرت ناخودآگاه فکر می‌کنن که میمون چیزی داره می‌گه، چون اون خوب باهاش هم‌ذات‌پنداری می‌کنه.»

«گوگو…؟!»

الیوت در حالی که داشت دندون‌هاش رو به هم می‌سابید و اطرافش افرادی قرار داشتن که وضعش رو نمی‌فهمیدن. همین‌طور که میمون مقابلش پوزخندی شیطانی زد، مشتش رو به سمت شاهزاده تکون داد: چی شد کم آوردی؟ هی، کم آوردی؟

«عو... ضی...! این کارش الان نابخشودنیه، پس آماده‌ی ضربه خوردن از شمشیرم باش!»

الیوت بدون توجه به اینکه لبه‌ی شمشیرش کجا رو قراره ببره، تیغه‌ش رو بیرون آورد و به‌طور تصادفی شروع به چرخوندنش به سمت میله‌های سلول کرد.

«اعلی‌حضرت، چه اتفاقی افتاده؟!»

«لطفاً خودتون رو کنترل کنین! آروم باشین، آروم!»

«آه، اگه سایکس برای همچین مواقعی اینجا بود...»

همراهان شاهزاده همه غوغا و سعی می‌کردن الیوت رو که عصبانی شده بود آروم کنن.

«الیوت، لطفاً آروم باش!»

الیوت بیش از حد از خودش کار گرفته بود تا جایی که هر نفسش، به صورت خس خس کوتاهی می‌اومد. قبل از اینکه شاهزاده سرانجام کمی عقب‌نشینی کنه، مارگارت هم ناامیدانه به کمرش چسبیده بود.

«چی شده؟!»

«اون پستاندار، اون پستاندار داره من رو دست می‌ندازه...»

«اون میمون فقط دراز کشیده و هیچ کاری نمی‌کنه.»

«اون یارو یه تیکه آشغال حیله‌گره! فقط زمانی که هیچ کس دیگه‌ای نگاه نمی‌کنه...!»

الیوت حین صحبت کردن چشم‌هاش رو به سمت سلول برگردوند، اما وقتی نگاه کرد، متوجه شد که اون میمون حیله‌گر دیگه روی شکم ریچل قرار نداشت.

«هاه؟ اون یارو، کجا رفت…؟!»

چشم‌های الیوت بی‌اختیار شروع به جست‌وجوی اطرافش کرد، قبل از اینکه بعد مدت طولانی میمون رو روی زمین درست کنار میله‌های سلول پیدا کنه.

اون میمون پایین روی زمین چمباتمه زده بود و لبه‌ی دامن مارگارت رو با احتیاط بالا می‌آورد که بتونه زیرش رو نگاه کنه. وقتی متوجه نگاه الیوت شد، میمون به پارچه سفیدی اشاره کرد، جوری که انگار می‌خواست پیامی رو بهش منتقل کنه: سفیده.

«سفیده؟!»

«چی سفیده؟»

«عه؟! اون نه…»

الیوت داشت تلاش می‌کرد تا جوابی به مارگارت بده که صدای جیغش رو شنید، اما اون میمون رو ندید. به هیچ وجه نمی‌تونست اعتراف کنه که یه میمون بهش رنگ شورت مارگارت رو گفته.

الیوت مشکوک رفتار می‌کرد و علاوه بر متحدهای نزدیکش، حتی سنگینی چشم‌های ریچل هم براش داشت دردناک می‌شد.

چطور می‌تونست حرفی رو توضیح بده که هیچ کس باورش نمی‌کرد. اینکه یه میمون می‌تونه همچین رفتار شبیه انسانی رو از خودش نشون بده. نگران این بود چی می‌تونه بگه که شروع به جویدن لبش کرد…

الیوت یه‌دفعه متوجه شد که میمون آرنجش رو به پاش تکیه داده و وقتی چشم‌هاشون به هم برخورد کرد، میمون دست‌هاش رو بیرون آورد و شونه‌هاش رو بالا انداخت: خودت رو تو موقعیت خیلی سختی قرار دادی...

«فکر می‌کنی این تقصیر کیه، پستاند... ار!»

«آ...؟!»

الیوت به سرعت شروع به شمشیر زدن به پای خودش کرد. مارگارت در حالی که پیروانش تلاش می‌کردن از سر راه کنار برن، فریاد زد.

«اعلی‌حضرت، آروم باش!»

«یه دکتر، یکی دکتر صدا کنه!»

میمون در حالی که به‌زور تونست از لبه تیغ فرار کنه، به طرف امن اون قسمت سلول زندان عقب‌نشینی کرد و به آغوش و سینه‌های ریچل پرید.

«هیلی، حالت خوبه؟!»

«اوک… او... ک، اوک... ه، او... ک... ا... و؟ اوک اوک...»

میمون در حالی که اشک از روی لپش می‌ریخت، چهره‌ی دوست‌داشتنی‌ای به خودش گرفت، و در حالی که سرش رو تو سینه‌ی ریچل فرو برده بود، انواع علامت‌ها و حرکات دست رو بهش نشون می‌داد تا بگه الیوت چقدر اون رو ترسونده.

«اوه، هیلی بیچاره. حتماً خیلی ترسیده بودی… ترسیدی؟»

«ا... وک…»

«اعلی‌حضرت! دعوا کردن با یه میمون معمولی خیلی شرم‌آوره!»

«اوه، من باهاش دعوا می‌کنم! این پستاندار فکر می‌کنه می‌تونه به تفریحش ادامه بده…؟!»

«داری می‌گی این میمون چیکار کرده؟! کمی لباس بقیه رو کشیده و چندتا چیز برداشته؟ این کارا رو کرده و تو زود شمشیرت رو درآوردی…!»

«درسته الیوت! تموم اون چیزایی که ریچل الان گفت درست نیست؟»

«مارگارت، من داشتم…»

«اعلی‌حضرت… شاید بهتر باشه یکم آروم بگیرین؟ بیاین، بیاین به دفترتون برگردیم و یکم چای بنوشیم…»

«بچه‌ها، شما هم؟!»

هیچ کس حرفش رو باور نمی‌کنه.

«اوک... ه…»

«آروم، آروم باش، هیلی. مجبور بودی تجربه‌ی وحشتناکی رو داشته باشی؟ می‌خوای گریه کنی؟ پسر خوب پسر خوب، من اینجا پیشتم.»

«الیوت، می‌دونی که نمی‌تونی همین‌جوری یه میمون رو اذیت کنی، درسته؟ هوم!»

«اعلی‌حضرت، این شمشیر دیگه نباید چیزی رو قطع کنه… چطور می‌خواین این رو برای مربیتون توضیح بدین؟»

در حالی که همه‌ی پیروانش برای سرزنشش به هم ملحق شدن، الیوت به میمونی که هنوز سینه ریچل رو تو آغوش گرفته بود، زل زد. تو زاویه‌ای که هیچ کس دیگه‌ای نمی‌تونست ببیندش، اون پستاندار به نام هیلی لبخند شیطانی‌ای می‌زد تا پیروزیش رو بهش اعلام کنه.

«…من کسی هستم که می‌خواد... گریه کنه!»

فریاد الیوت سرتاسر زندان پیچید.

وقتی که گروه الیوت بالاخره برگشتن، دوک بزرگ که اتفاقاً از مسیرشون عبور کرده بود صحبت کرد.

«چطور بود؟ از خانم ریچل در مورد اون میمون پرسیدین؟»

«آم…»

وقتی همه دستیارهاش برگشتن و بهش نگاه کردن، خشم الیوت به فریاد دیگه‌ای تبدیل شد.

«مشکلی نیست!»

«منظورم اینطوری نبود...»

«…اوضاع اینطور پیش رفت.»

ریچل چند روز قبل وقتی هیلی رو با خودش آورده بود، چندتا از اون محصولات رو بیرون آورد. اون از بین محصولا یه میوه‌ی استوایی کمیاب به اسم موز رو به هیلی داد:

«بله، این جایزه‌ته هیلی. کارت خوب بود.»

«اوکه‌که!»

مالک اون میمون ریچله، پس ذات واقعی هیلی رو درک می‌کنه.

چند روز بعد...

دوک بزرگ پشت میزش نشسته بود و سیب جنگلی رو جلوش می‌چرخوند.

«اجازه بدین بگیم که این سهم اعلی‌حضرته... سهم سالانه‌ش به میمونه داده بشه.»

«من، من فکر نمی‌کنم که به هر حال سهمش رو بخواد…»

۱. من واقعاً می‌خواستم اینجا "چه بنده خدایی" بنویسم، اما فکر کردم بعضی از سیاست‌مدارهای قدیمی همچین چیزی نمی‌گن. حداقل تو ذهن من این رو می‌گن.

کتاب‌های تصادفی