فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 36

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۶: میمون برای قدم زدن به کاخ سلطنتی می‌رود.

هیلی که متوجه شد اتاق داره روشن می‌شه، چشم‌های نیمه باز و پر از خوابش رو مالید. نور بیرون اتاق سنگی رو پر کرده بود. صبح شده بود.

درست زمانی که فکر می‌کرد وقت بیدار شدن رسیده، یه چیزی بدنش رو آروم تو آغوشش گرفت، و اون رو دوباره داخل کشید. به نظر می‌اومد دیشب در حالی که تو آغوش اربابش بود، خوابیده.

«اوک... (چیکار باید کنم…)»

با وضع امروزش، براش کاری جز منتظر شدن برای باز شدن چشم‌های اربابش وجود نداشت. برنامه‌ش که برای صبح زود شلوغ نبود. و علاوه بر این، خیلی رقت‌انگیزه اگه به خاطر اینکه الان تو چرت زدن یه دختر ناز خلل ایجاد کرده، فردا تو یه تخت خالی از خواب بیدار بشه.

ارباب بعد از اینکه دو ساعت دیگه رو تو تخت خوابش گذروند، از خواب بیدار شد، و در حالی که هیلی کنارش نشسته بود، شروع به تهیه صبحانه کرد.

هیلی یه رژیم غذایی خیلی ابتدایی داره که عمدتاً از میوه‌های تازه تشکیل شده. سبزیجاتی هم بود که خودش از بیرون می‌چید، که می‌شد خالی‌خالی بخوره.

اون می‌تونست گوشت و نون هم بخوره، اما ریچل غذای پخته‌شده زیاد بهش نمی‌داد. اون یه چیز عجیبی مثل: «غذاهای پخته‌شده شورترن…» می‌گفت، با اینکه غذاهای شورتر طعم بهتری داشتن. ۱

یه چیز در مورد این اتاق سنگی که کاملا متوجه‌ش نشده بود این بود که هیچ خدمتکاری، مثل وقتی که تو خونه بودن به اربابش رسیدگی نمی‌کرد. و به‌خاطر همین هم هیچ کدوم از اون خدمتکارهای زیبا و مسن‌تر اطرافش نبود که اون رو نوازش کنن. اما این به این معنی بود که می‌تونست تموم روز رو با ریچل بگذرونه. این هم به نوع خودش خوب بود.

وقتی صبحونه تموم شد و اربابش مسواک زدنش رو تموم کرد، هیلی برای بقیه روز حاضره. ممکنه بعد از اون مدتی رو صرف بازی با اربابش کنه، در غیر این صورت برای پیاده‌روی بیرون می‌ره – به خصوص اگه به نظر بیاد کار دیگه‌ای برای انجام دادن نداره.

امروز نه مأموریتی برای انجام دادنش داشت و نه کسی که باهاش بازی کنه. پس اون از زبون بدنش استفاده کرد تا به ریچل اطلاع بده که قراره قبل از بیرون اومدن از پنجره تهویه، بره قدم بزنه.

در حال حاضر، هیلی از طریق حیاط خلوت قلعه به سمت راهروی نزدیک رفت، زباله‌ها رو از روی زمین جمع می‌کرد و اون‌ها رو تو سبدی که همیشه پشتش حمل می‌کرد، قرار می‌داد. اون یه امتیاز برای این کار در نظر گرفته بود چون که این کار رو تا حد امکان هنگام قدم زدن تو مکانی که پر از آدم‌های زیادی بود انجام می‌داد.

«اوه، آقای میمون، دارین زباله‌ها رو جمع می‌کنین؟ چه کار ستودنی‌ای.»

«خیلی نازه...»

هیلی به دخترهایی که اون رو تشویق می‌کردن، دست تکون می‌داد و به جمع‌آوری زباله‌هایی که پیدا می‌کرد هم ادامه داد. انجام این کار جایی که بقیه بتونن ببینن همیشه خوب بود. شهرت اربابش وقتی این کارها رو انجام می‌داد بالا می‌رفت، پس هر وقت که بیرون می‌رفت سعی می‌کرد تا حد امکان این کار رو انجام بده.

هیلی چیزهایی رو که جمع‌آوری کرده بود تو سطل زباله‌ای که پیدا کرده بود پرت کرد و یکی از عوامل اون آدم احمق مو بلوند هم از اونجا رد شد. اون با یه دختر کنار هم بودن و فضای بینشون، فضای خیلی خوبی بود. جوی که بینشون بود مثل جوی بود که هر لحظه امکانش بود دست هم رو بگیرن.

«هاه؟ مطمئناً اون میمون حیوون خونگی خانم فرگاسونه…؟»

«هاه؟ اما اون خانم نجیب‌زاده، مگه تو زندان نیست؟ چرا حیوون خونگیش تو کاخ سلطنتیه…؟»

هیلی یه میمون باهوش بود. این مرد ممکنه یکی از عوامل اون مردک احمق مو بلوند باشه، اما اگه هیلی اینجا چیز خوبی بهش بده، ممکنه با ریچل بهتر کنار بیاد.

اما چه هدیه‌ای می‌تونه هدیه‌ی خوبی باشه… همینه... دیروز تو ساختمونی که مملو از افراد حامل اسلحه بود، هیلی کتابی رو که پشت قفسه تو یه اتاقی پر از تخت قرار داده شده بود، برداشت و تا حالا اون رو تو سبدش نگه داشته بود.

«اوک...»

وقتی اون میمون کوچیک یه چیزی بهش داد، چشم‌های اون مرد گرد شد. هیلی به منظور افزایش امتیاز کلی محبوبیتش، بزرگ‌ترین و صمیمانه‌ترین لبخندش رو بهش زد. احساساتی که به بقیه القا می‌کنین همیشه برای همچین چیزهایی مهمه.

«هاه؟ یه میمون چی داره بهم می‌ده… اوم، صد راه برای خوابیدن با یه دختر ساده لوح… چی...؟!»

«هی تو... دقیقاً به اون میمون چی دستور دادی برات بخره…!»

«نه اشتباه می‌کنی! چه دلیلی دارم که از یه میمون همچین کتابی بخوام؟!»

«من، فقط به این دلیل که خارج از شهر به دنیا اومدم و بزرگ شدم... هه، فکر کردی به این راحتی باهات می‌خوابم؟»

«م، مسخره نشو! واقعاً می‌گم من هیچوقت ازش این رو نخواستم!»

«خب پس چرا این میمون این رو بهت می‌ده...»

«من نمی‌دونم! واقعاً من ازش نخواستم!»

هیلی در حالی که اون زن می‌خندید، بهش نگاه کرد.

«هی آقای میمون. این مرده ازت اون کتاب رو خواسته؟»

هیلی که نمی‌دونست اون زن چی می‌خواد بگه، تصور کرد که از این هدیه خیلی خوشحال شده چون لبخندش خیلی بزرگ بود. هیلی تصمیم گرفت به اون مرد یه لطفی کنه و سهمش رو بیش‌تر از قبل بکنه. به همین دلیل بود که میمون با تکون دادن سرش با حالت با اعتمادبه‌نفس بهش لبخند زد.

«حالا می‌بینی! چرا داره می‌گه که اون رو برای تو گرفته؟!»

«من نمی‌دونم! من دروغ نمی‌گم! دلیلی وجود نداره که من با این کتاب باهات کاری کنم!»

«پس چی؟ واقعاً می‌خواستی مخ یه دختر روستایی که سمت چپ و راستش رو نمی‌شناسه بزنی؟! شورش رو در آوردی!»

«من اصلا به همچین چیزی فکر نکردم. دروغ نمی‌گم!»

به نظر می‌اومد این دو آدم به‌خاطر کتابی که بهشون داده شده بود داشتن دعوا می‌کردن.

خوب بود که این دو نفر می‌خواستن اون رو مال خودشون کنن... شاید بهتر بود اون رو به ریچل می‌داد. هیلی یکم پشیمون شد، اما تو این مرحله دیگه نمی‌تونست پسش بگیره. هیلی تصمیم گرفت بهتره که این دو نفر رو ول کنه و با عجله جلو بیاد.

اما چرا. چون یه کتابه، نمی‌تونین به نوبت بخونیدش؟

هیلی نمی‌تونست شیدایی‌ای که ناشی از کتاب‌های کمیاب می‌شد، رو درک کنه.

البته این چیزی نبود که الان اتفاق افتاده بود.

بعد از اینکه هیلی زباله‌ها رو جمع کرد، از درختی که همه میوه‌های قرمز روش بود بالا رفت. به لطف این درخت خیلی خوب غذا می‌خورد و تازه میوه‌های زیادی هم بود که هنوز نرسیده بودن.

اون مطمئن بود فقط میوه‌هایی رو بچینه که کاملا رسیده بودن، و اون‌ها رو برای ناهار با بقیه به اشتراک میگ‌ذاشت. یه انسان چاق و مسن بود که قبلا بخشی از محصولش رو داده بود، مثلا وقتی متوجه شده بود که داره تماشاش می‌کنه. با بالا رفتن سن آدم‌ها، مهارت‌های حرکتیشون هم کم می‌شه و نمی‌تونن مثل هیلی از درخت بالا برن. چون می‌تونست میوه رو بدون اینکه زحمت زیادی بکشه بگیره، چرا کمیش رو به بقیه نده تا اون افراد ضعیف هم بتونن یکم ازش بخورن؟

بعد از اینکه هیلی برداشت محصولش رو تموم کرد، به سمت برآمدگی یه ساختمونی که کنار بود پرید و قصد داشت به اتاق اون مرد چاق سر بزنه. عمارت ریچل خیلی بزرگ بود، اما این مکان حتی بیش‌تر از اون بزرگ بود، و حرکت رو اینجا خیلی سخت می‌کرد.

هیلی تو راهش به جاده‌ای برخورد کرد که کالسکه‌ها اغلب توش تردد می‌کردن. از اونجایی که همچین جاده‌هایی اغلب اوقات پر از اون کالسکه‌ها و حتی افرادی هستن که پیاده توشون راه می‌رن، هنگام عبور ازشون باید خیلی مراقب باشه.

در حالی که هیلی به این فکر می‌کرد، نگاهی به اطراف انداخت و طنابی رو دید که به دو سر خیابون بسته شده بود. عالی بود.

درسته. از این بگذریم و به طرف دیگه برسیم.

این چیزی بود که بهش فکر می‌کرد...

با این حال، وقتی که به نیمه راه رسید، هیلی متوجه اشتباه تو قضاوتش شد.

گره اون طرف طناب کم کم داشت باز می‌شد.

ظاهراً اون گره‌ اصلی درست حسابی بسته نشده بود و ارتعاشات ناشی از عبور هیلی به وضعیتش کمکی نکرد.

حتی برای هیلی سقوط از ارتفاع نزدیک به سه طبقه خطرناکه. اگه بخواد سبد پشتش رو دور بندازه، ممکنه بتونه یه حرکت اوکمی بزنه، اما در این صورت تموم میوه‌های قرمزی که جمع کرده بود، به هدر می‌رفت.

قبل از اینکه ذهنش بهش بگه، بدنش، تو مسیری که هدفش بود به سمت پایین حرکت کرد. افتادن از زمین فکر خوبی نبود و برگشتن به عقب زمان زیادی رو می‌گرفت، پس تنها انتخابی که داشت این بود که به جلو پیش بره.

خوشبختانه، در حالی که گره شل بود، هنوز کاملا باز نشده بود. سرعت باز شدن طناب کمی کم شد و هیلی تونست قبل از سقوط روی زمین، به‌موقع به ساحل برسه.

«ا... وک…»

حس سردی‌ای کاملا تو بدن میمون جاری شده بود. باید از این به بعد کاملا طناب رو بررسی کنه.

هیلی قبل از بستن انتهای طناب که موقع افتادن از گیره‌ی فلزی گرفته بودش، دونه‌های عرقی رو که روی پیشونیش تشکیل شده بودن رو پاک می‌کرد و همچنین درسش رو یاد گرفت.

برای آدم‌ها سخته که طناب رو دوباره به این ارتفاع برگردونن. با وزن هیلی، براش غیر ممکنه که طناب رو دوباره کاملا سفت کنه، اما تا زمانی که باقی بمونه، تعمیر کردنش برای آدم‌ها کار سریع و آسونیه.

هیلی بعد از اینکه کار وصله کردن هوشمندانه‌ش رو تموم کرد، یه بار دیگه با احساسی خوب نسبت به خدماتی که انجام داده بود به مقصدش رفت.

«هاهاهاه! از آخرین باری که یه اسب مثل این سوار شدم خیلی می‌گذره!»

فرمانده شوالیه جناب ابیگیل بعد از اینکه اسبش رو جوری سواری می‌کرد انگار برای اولین بار تو این مدت طولانی بوده، حس عمیقی بهش دست داده بود و اسبش رو مجبور کرد حتی تندتر بره.

«کاپیتان، ما هنوز تو کاخ سلطنتی هستیم! اینقدر سریع رفتن خطرناک نیست؟!»

جناب ابیگیل با شنیدن فریادهای بیهوده اسکورتش که خیلی ناامیدانه تلاش می‌کردن باهاش همراهی کنن، خنده‌ی رعدآسایی کرد.

همین چند وقت پیش پسرش با مشکلی مواجه شده بود که مجازاتی شبیه تبعید رو در پی داشت و در نتیجه احساس افسردگی می‌کرد. در حالی که به این موضوع فکر کرد، متوجه شد مدت زیادیه که پادگان نیروهای حومه شهر رو بازرسی نکرده بود، و حتی زمان بیش‌تری از آخرین بار که تا نهایت قدرت یه اسب، روش سواری کرده بود می‌گذشت. وقتی بدنت رو حرکت می‌دی، احساس نشاط‌آوری درونت به وجود میاد، و حتی فرمانده شوالیه‌ی ترش‌رو هم که خونش اینطور پمپاژ می‌کرد، هیجان‌زده شده بود.

«این خودخواهی یه افسر سلطنتیه! احتمالا با تاختن این جوری باعث تصادف می‌شین!»

با وجود اینکه اون از میدون جنگ دور بود، اما فرمانده شوالیه یه شوالیه قدیمی بود که از نشستن هنگام سواری امتناع می‌کرد، هر روز تو مسیرِ رفت‌وآمد حرکت می‌کرد و روی اسب جنگی عظیمش از بالای سر بقیه‌ی افراد می‌گذشت. از وضعیت سطح جاده گرفته تا هر گوشه‌ی خیابون، اون انقدری با مسیر آشنا شده بود که می‌تونست بدون توجه به محیط اطرافش اون جاده رو طی کنه.

و به همین دلیل... خیلی دیر متوجه طناب آویزونی که امروز صبح اونجا نبود شد.

«*اوف...!*»

فرمانده شوالیه جناب ابیگیل در حالی که تا حدود دو ثانیه قبل از برخورد به طناب متوجهش نشد و نتونست به موقع عکس‌العمل نشون بده، طناب درست تو گلوش گیر کرد ،اون رو به زور از زینش خارج و بالای جاده بلندش کرد.

«فرمانده؟!»

افسر فرمانده‌شون به‌طور تصادفی روی طنابی که به گردنش بود بالای زمین آویزون شده بود. با دیدن اون وضع، اعصاب اون دو اسکورتی که توی جاده پر پیچ و خم تنها برای یه ثانیه گمش کرده بودن، خورد شد.

اصلا این چی بود؟!

چه اتفاقی افتاده بود، حدس زدنش براشون غیر ممکن بود. مواجه شدن ناگهانی با همچین چیزی… می‌شه گفت طبیعیه. اما چون خیلی شوکه شده بودن از متوقف کردن اسب‌هاشون غافل شدن و بعد از چند ثانیه به سرنوشت مافوقشون پیوستن.

دوک بزرگ از بین کوهی اسنادی که روی میزش بارگذاری شده بود و باید موقع ورود نخست‌وزیر امضا می‌شد، به بیرون نگاه می‌کرد.

«به نظر میاد که حتی اعلی‌حضرت هم درگیر کاغذبازی هستن.»

«اوهوم، فقط بررسیشون کار زیادی می‌بره.»

دوک بزرگ در حین صحبت کردن شروع به مرتب کردن اون اسناد آشفته کرد و با چهره‌ی خسته‌ای، یه جرعه از چای سردش رو نوشید.

«از اونجایی که اعلی‌حضرت الان اینجا نیستن، تصمیم‌گیری اینجا به عهده منه. در اصل همه‌ی اینا باید روی دوش الیوت بیفته... اما فکر می‌کنه همه‌ی اینا بی‌اهمیتن و اجازه داده که اینطور روی هم انباشته بشن.»

«موضوع اعلی‌حضرت شاهزاده واقعاً نگران کننده‌س. اون الان بالغ شده، اما هیچ تجربه عملی‌ای رو از خودش نشون نمی‌ده. سرمایه‌گذاریش هم این صورته...»

«دقیقاً. بخش عمده‌ای از بودجه‌ای که صرف برگزاری جشنواره برداشت می‌شه از محل هزینه‌های این مجوزهای تجاریه. کی می‌دونه اگه اونا رو به صلاح‌دید یه خدمتکار ساده بسپاری چی می‌شه. اگه الیوت حتی نتونه این کارا رو پیگیری کنه، در آینده…»

وقتی نوبت به توزیع کارها می‌رسه، این امر تو حیطه وظایف یه مقام تعیین‌شده قرار می‌گیره. اما الان که پادشاه رفته و الیوت مسخره‌بازی در میاره، به‌جاش این مسئولیت به دوش دوک بزرگ افتاده تا شخصاً ترتیبش رو بده.

یهویی خدمتکاری با عجله وارد اتاق شد.

«گزارش فوری. پیش از این تو جاده مقابل دروازه مرکزی، فرمانده شوالیه و دوتا از زیردستاش با طنابی که به پایین آویزون بود از اسب‌هاشون جدا شده و مجروح شدن.»

دوک بزرگ و نخست‌وزیر نگاهی رد‌وبدل کردن.

«واقعاً، اونا مگه چیکار می‌کنن... اونا که هر روز از همون مسیر سر کار می‌رن، پس چی باعث تصادف همه‌شون شده؟»

مسبب اون گزارش، قبلا فرار کرده بود.

«همین دیروز بود که اون دختر غیر قابل کنترل با پسر فرمانده از اینجا رفت، پس شاید شوالیه‌ها یکم ناراحت بودن؟»

«پس فرمانده شوالیه بی‌احتیاطی کرد و در اثر برخورد اتفاقی با طناب مجروح شد... جدی می‌گم، جناب ابیگیل دارن چیکار می‌کنن؟»

دوک بزرگ و نخست‌وزیر با کشیدن آه عمیقی از جاشون بلند شدن. چی می‌شه در مورد فرمانده شوالیه، یکی از اعضای عالی‌رتبه اداره، که درست مقابل کاخ سلطنتی تصادف می‌کنه گفت؟ وقتی موضوع به اینجا می‌رسه، دوک بزرگ مجبوره ماجرا رو بررسی کنه، در غیر این صورت اصلا نمی‌تونه این موضوع رو برای پادشاه توضیح بده.

«من تو فکرم که چرا اخیراً همچین حوادث ناگواری زیاد داره رخ می‌ده.»

«از همون موقعی که اعلی‌حضرت الیوت خواستن نامزدی رو فسخ کنن، اینطور شده…»

این سه مرد در حالی اتاق رو ترک کردن که خدمتکار رهبریشون رو به عهده گرفت.

باد کوچیکی تو دفتر خالی دوک بزرگ وزید.

هیلی در حالی که سبد پشتش رو با خودش حمل می‌کرد، پنجره اتاق رو باز کرد.

هیلی که به اطراف نگاه کرد و متوجه شد کسی اونجا نیست، صدای ملایمی به راه انداخت.

«او... ک…»

به نظر می‌اومد اون پیرمرد اینجا نبود. ظاهرا چیدن همه اون میوه‌ها زمان زیادی رو ازش گرفته.

هیلی، طوری از روی میز بالا رفت که انگار طبیعی بود و نصفی از سیب‌های داخل سبد رو بیرون ریخت. از اونجایی که سبد هیلی کوچیک بود، فقط به اندازه شیش سیب جا داشت، اما شیش سیب بزرگ.

نه، شاید این فقط یه میان وعده سبک برای اون مرد با اون قد و هیکل باشه…

هیلی که داشت برمی‌گشت به خونه، متوجه چندتا کاغذ زیر میوه‌های قرمز شد.

اون این کار نیمه‌تموم رو تشخیص می‌داد. این‌ها همون اسنادی بود که ارباب و پدر اربابش باید روشون کار می‌کردن. تنها کاری که باید انجام می‌داد این بود که یه امضا توی فضای پایینش بزنن و کار تموم می‌شه.

و هیلی هم به‌طور اتفاقی می‌تونست همچین امضایی رو بزنه.

موقعی بود که تعداد زیادی از اسنادی که ریچل باید امضا می‌کرد روی هم انباشته شده بود، و بعد از اینکه مدتی اون رو از کنار تماشا کرد، تونست از نزدیک روشی رو که ریچل امضاشون می‌کرد تقلید کنه. اربابش بهش گفته بود: «می‌خوای خودت هم امضا کنی؟» اون زمان… و اگه این کار اون پیرمرد باشه، احتمالا امضای این مقدار اوراق اینجا تنهایی براش سخته.

پس هیلی خودکاری رو که روی میز قرار داده شده بود برداشت و بعد از اینکه دید اون پیرمرد چطور اسمش رو امضا کرده، سعی کرد ازش کپی کنه.

هیلی فقط می‌تونست ویژگی‌های امضا رو به‌عنوان اشکالی مثل نقاشی تشخیص بده، اما وقتی کار تموم‌شده‌ش رو با نسخه‌ی اصلی مقایسه کرد، مطمئناً شبیه به هم بودن.

خیله خوب.

هیلی بی‌صدا قلمش رو حرکت داد و اون کاغذهایی رو که تموم کرده بود روی هم گذاشت. بعد از چهار، پنج دقیقه کاملاراضی شد.

هی، با این کار حتماً کارای اون پیرمرد به میزان قابل توجهی کم شده.

با این حال، هیلی بعد از اینکه بهش کمک کرد، گرسنه شد.

بهتره بیرون از خونه تو مکانی که تهویه مناسب داره غذا بخوریم.

پس هیلی یه بار دیگه سبدش رو برداشت، پنجره رو دوباره باز کرد و به بیرون رفت.

بعداً، دو رویدادی که دوک بزرگ معمولا در یه نگاه رد می‌شدن، مثل "رژه برهنگی خیابون اصلی پایتخت سلطنتی" و "اولین کنوانسیون ملی جنگنده غذای عجیب سالانه" ۲ درخواستشون با تأیید مستقیم خود دوک بزرگ پذیرفته شده بود.

از طبقه اول ساختمونی که اون احمق مو بلوند توش زندگی می‌کرد، بوی خوبی می‌اومد. پس هیلی از پنجره به داخلش نگاهی انداخت.

یه گروه از مردم که همگی لباس سفید پوشیده بودن مشغول رفت‌وآمد بودن و از ابزارهای مختلف برای درست کردن یه چیزی استفاده می‌کردن. هیلی خیلی به اطراف سفر کرده بود و تو خونه ریچل چیزهای زیادی دیده بود، پس می‌دونست که این افراد همه سرآشپزهای حرفه‌ای هستن.

«وقت ناهار اعلی‌حضرت نزدیکه، پس عجله کنین!»

یه مرد مسن بود که به نظر می‌اومد رهبرشونه و دستورات رو فریاد می‌زد، در حالی که بقیه کارگرهای جوون‌تر داشتن حرکت می‌کردن و همزمان چندین کار مختلف رو با هم انجام می‌دادن.

یکی از اون کارگرها در حالی که یک بشقاب با چیزی که روش خیلی خوشمزه به نظر می‌رسید به دست داشت، به سمت رئیسش دوید.

«غذای اصلی سوسیس با سس مخصوص. تو دستور پخت، سوسیس قراره با گوشت جگر درست شده باشه، اما…؟»

«درسته، اعلی‌حضرت از جگر متنفره. اگه به‌جاش از گوشت گاو استفاده کنین، مشکلی پیش نمیاد.»

«بله.»

صدای زنی رو از بیرون اتاق می‌شد شنید و سرآشپز بیرون رفت تا باهاش صحبت کنه. خیلی از آشپزهای دیگه هم از اونجا بیرون رفتن. خورشت‌ها و بقیه‌ غذاهایی رو که درست کرده بودن، با خودشون حمل کردن و تنها یه نفر رو پشت سر گذاشتن که از درب ورودی به یکی از انبارهای بیرونی بره تا ذخایر غذای خالیشون رو دوباره پر کنه.

هیلی معمولا فقط میوه و سبزیجات می‌خورد، اما تقریباً هر چیزی رو می‌تونست بخوره. اگه هیلی می‌تونست به یه ساندویچ یا حتی استیک دست پیدا کنه، قطعاً می‌تونست ازشون لذت هم ببره.

اما اخیراً ریچل فقط بهش میوه می‌داد، بدون اینکه اصلاً گوشت سرو کنه.

و به این ترتیب، هیلی وارد آشپزخونه بدون آشپز شد.

اون بلافاصله به سراغ غذایی رفت که سرآشپز جوون با رئیسش در موردش باهاش صحبت کرده بود.

یه شکلی شبیه به موز داشت و خوشمزه به نظر می‌رسید.

بزاق دهن هیلی داشت از دهنش بیرون می‌اومد و به همین دلیل سوسیس داغ رو با دست خالی برداشت، در حالی که دندون‌هاش رو توش فرو می‌کرد، بخار کمی از گوشت آبدارش بیرون می‌زد.

همون‌طور که فکرش رو می‌کردم طعم گوشت متفاوته. طعم استیک سفت‌تر و سیرکننده‌تره، در حالی که این یکی طعم عجیبی داره و هیچ قسمت سفتی توش نیست. اما ازش بدم نمیاد.

هیلی با شکم گرسنه به دنبال سوسیس رفت و قبل از اینکه متوجه بشه، هر دو سوسیسی که تو بشقاب گذاشته شده بودن، الان راحت تو شکمش نشسته بودن. بعدش رو به سمت یه سیب‌زمینی سفید و نرم که به صورت کپه پخته شده بود و اون کنار قرار داشت کرد. طعم سیب‌زمینی مثل این بود که شیر رو هم باهاش ورز داده باشن. این هم فوق‌العاده خوشمزه بود.

در نهایت، هیلی متوجه شد تنها چیزی که تو اون مکان باقی مونده، چندتا سبزی با مقداری سس پاشیده شده این طرف و اون طرف بود.

هیلی به شکم برآمده‌ش دست می‌زد که یهو متوجه شد.

این... کار بدی انجام دادم؟

حتی هیلی هم می‌دونست که غذای بقیه رو نباید بدزده. این حتی اگه غذا مال اون شخص احمق مو بلوند باشه هم صدق می‌کنه. و برداشتن غذای شخص دیگه مطمئناً برای رئیسش هم بد به نظر میاد.

هیلی که به‌طور غیر عادی ناراحت شده بود، دیوانه‌وار شروع به نگاه کردن به اطراف اتاق خالی کرد. اگه قرار بود اون اتاق رو همون‌طور که هست ول کنه، متأسفانه ریچل بعداً مجازاتش می‌کنه.

وقتی به میز کار نگاه کرد، چندتا قابلمه حاوی سس قهوه‌ای و اون توده‌های سفید پیدا کرد… بعدش، این گوشت مثل موز از وسط خم شده هم بود.

هرچی جون داشت اطراف رو گشت، اما موزی نبود. و افرادی که قبلا داشتن درستش می‌کردن احتمالا به زودی قرار بود برگردن.

هیلی با بی‌حوصلگی در کوچیکی رو که همون نزدیکی بود باز کرد... و چیزهای زیادی شبیه به چیزی که دنبالش می‌گشت پیدا کرد.

عالیه! این کارش رو می‌سازه.

رنگش کمی تیره‌تر از اون چیزی بود که خورده بود، اما بوی یکسانی داشت، پس فکر کرد مشکلی پیش نمیاد. بیش‌تر از هر چیز، هیچ زمانی برای پیدا کردن چیز دیگه‌ای نداشت.

هیلی با پایین کشیدن دو عدد از موزهای تقلبی از سقف که به هم وصل شده بودن، قبل از قرار دادنشون تو بشقاب، مطمئن شد که اون‌ها رو درست حسابی از وسط نصف کرده. آم، اندازه‌ش تقریباً مناسب بود.

هیلی از داخل انباری چندتا سوسیس خونی و چندتا سوسیس جگر بیرون آورد، اون‌ها رو روی بشقاب چید و با ملاقه‌ای که از قابلمه بیرون آورده بود، مقدار زیادی سس روشون ریخت. بیا، حالا دیگه نمی‌تونن فرقی بینشون بذارن.

در مورد اون توده‌های سفید، حس می‌کرد اون‌ها کمی نرم‌تر از اون چیزی که تازه خورده بود بودن. هیلی مقداری پودر سفید رو که کنار قابلمه قرار داده شده بود پیدا کرد، توش ریخت و برای یه لحظه اون رو هم زد، و وقتی دوباره توده‌ها رو بررسی کرد، احساس کرد به اندازه‌ی اون‌هایی که قبلا خورده سفت شده. اینجوری باید خوب باشه.

هیلی انقدر آرد رو تو قابلمه قاطی کرده بود که آب در حال جوش سفت و به سس سفید تبدیل شد و یه امتیاز اضافی به خودش داد.

درست زمانی که میمون داشت شواهد حضورش در اونجا رو می‌پوشوند سرآشپزها برگشتن.

«هاه؟»

«مشکل چیه؟»

«به دلایلی حس می‌کنم انگار غذای اصلیمون سرد شده؟»

«اعلی‌حضرت به هر حال زبون گربه‌ای دارن، پس خوبه. حالا عجله کن و براش ببرش!»

«بله.»

آشپزها یه بار دیگه از آشپزخونه ناپدید شدن و به هیلی اجازه دادن یه‌دفعه از مخفیگاهش که بالای قفسه بود بیرون بیاد.

عالیه… حالا نمی‌دونم که ارباب…

هیلی در اتاقی رو که پر از گوشت شبیه موز بود باز کرد و وقتی داخل شد، سبد پشتیش رو گذاشت. از اونجایی که قبلا اونجا اومده، خوبه که محصول دیگه‌ای رو هم برداشت کنه.

هیلی که چندتا سوغاتی هم با خودش برداشت، تصمیم گرفت پیش ریچل برگرده. اون امروز هم چندتا ماجراجویی داشت.

درست زمانی که خورشید یه بار دیگه تو حیاط خلوت شروع به پایین اومدن کرده بود، هیلی در حالی که پر از احساس رضایت بود، به سمت سیاه‌چال حرکت کرد.

هیلی کاملا غافل از اینکه اعمالش چه تأثیری روی محیط اطرافش گذاشته، به خونه برگشت.

همون‌طور که هیلی دراز کشید و از تموم بازی‌هاش تو اون روز خسته شده بود، ریچل کاملا متحیر بهش خیره شد.

«این بچه، من تو فکرم که اون از کجای دنیا سوسیس خونی گیر آورده... برای این منظور، من اینجا هیچ قابلمه‌ای برای پختنش ندارم...»

«بانو، بهتر نیست اون رو با خودم به خونه ببرم؟»

«نه، هیلی راضی نمی‌شه مگه اینکه ببینه من اونا رو می‌خورم... فقط دفعه بعد که سر می‌زنی یه قابلمه برام بیار.»

با شنیدن مکالمه‌شون تو حالت نیمه هوشیار... هیلی در مورد همه ماجراهایی که فردا هم قراره داشته باشه، قبل از اینکه به دنیای رویاها بره، فکر کرد.

۱. میمون‌های ژاپنی مشکل جدی چاقی دارن. اون‌هایی که نزدیک مردم زندگی می‌کنن تقریباً دو برابر وزن اون‌هایی که تو طبیعتن رو دارن. اون موجودات خزدار کوچولو هر چیزی رو که بخوان می‌خورن.

۲. وقتی اینجا می‌گه: «غذای عجیب»، منظورش غذاییه که معمولا از خوردنش تردید دارین. مثل حشرات یا گوشت گربه.

کتاب‌های تصادفی