فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 37

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۷: پادشاه از چشمه آب گرم لذت می‌برد.

این اتاق، یه اتاق زیادی مجلل برای یه مسافرخونه بود، اما تا اونجایی که یه اتاق نشیمن برای پادشاه در نظر گرفته شده، کاملا ساده بود.

تو همچین اتاقی، بعد از اینکه پادشاه دستش رو بلند کرد تا یه پیام‌رسان رو ساکت کنه، اون پیام‌رسان سرش رو قبل از اینکه اعلی‌حضرت آروم لبه ردای سلطنتیش رو برگردونه و روی تخت موقتش بشینه، پایین انداخت.

پادشاه دمپایی‌‌‌هاش رو از پاش انداخت، پا‌‌های برهنه‌ش رو نشون داد، بعد یه جرعه از چای سبزش رو نوشید و با آرامش به اون پیام‌رسان جواب ‌داد: «من شفا پیدا کردم، چشمه‌‌‌های آب گرم باید به این اندازه آدم رو ریلکس کنه. یکم مثل اربابت ریلکس کن.»

«بله!»

خدمتکار قبل از بیرون آوردن انبوهی از گزارش‌ها که از کاخ سلطنتی اومده بود و انداختن اون‌ها مقابل پادشاهش، کمی حالت بدنش رو تنظیم کرد.

«ما از هر بخش شکایت‌هایی دریافت کردیم... وقتی اونا رو تقسیم کردیم، اکثریت نگرانی‌ها در مورد نحوه اداره امور دولتی شاهزاده الیوت ابراز شدن، به ویژه در مورد اینکه چطور نامزدی خودشون رو با دختر دوک، ریچل فرگاسون لغو کرد که ما قبلا گزارشش کردیم...»

«اگه مطالبش شبیه اون چیزی که قبلا گفتیه، فقط اون رو واسم خلاصه کن.»

«بله!»

خدمتکار گزارش‌های متعدد رو مقابل پادشاهش پخش کرد.

«سریع به خونه برگردین. این لب کلامه.»

«که‌اینطور.»

پادشاه که دید لیوانش خالی شده، فنجونش رو کنار گذاشت و اسنادی روی میز پایینی که جلوش پهن شده بود، بررسی کرد.

«هوم. اینجا یه کوهی از درخواست‌‌‌ها وجود داره که می‌خوان من برگردم، اما تازگیا کمرم انقدر درد می‌کنه که نمی‌تونم برگردم...»

«هاهاهه... با این وجود، به پیشکار قلعه محول شده که اینا رو بهم بده.»

«از طرف عمو اومده؟»

همون‌طور که انتظارش می‌ره، یه نامه رسمی که از فردی مهم تو خونواده سلطنتی اومده رو یه زیردست معمولی نمی‌تونه بخونه، به‌خاطر همین هم پادشاه پاکت رو گرفت، و وقتی مطالب داخلش رو خوند، فکش پایین افتاد. پیام نامه رو می‌شه تو این جمله خلاصه کرد:

«قلبم بیش‌تر از این نمی‌تونه این وضع رو تحمل کنه و بدنم داره تحلیل می‌ره. عجله کن و برگرد اینجا.»

پادشاه با استفاده از همون پاکتی که دوک بزرگ ویوالدی برای ارسال نامه‌ش استفاده کرده بود، یه خودکاری برداشت و در جواب ،نامه‌ی خودش رو روی کاغذ نوشت:

«تموم سعیم رو می‌کنم.»

«این رو به عمو بفرست. من الان واقعاً نگران وضعیت شهر هستم، اما متأسفانه، وضعیت شونه‌م هنوزم خوب نشده. وقتی آماده حرکت شدم دوباره باهات تماس می‌گیرم.»

«بله، قربان!»

بعد از اینکه پیام‌رسان از اتاق خارج شد، پادشاه در حالی که اتاق مخاطب‌های تعیین‌شده‌ش رو هم خالی کرد، به سمت یه خونه‌ی مسکونی مجزا رفت.

«خوش برگشتین، اعلی‌حضرت.»

ملکه کنار دوک و همسرش که روی یه کاناپه نشسته بودن، بهش سلام کرد. همه‌شون لباس حوله‌ای حموم پوشیده بودن. و وقتی که پادشاه لباس‌های سلطنتیش رو درآورد، مشخص شد لباس حمومش تنها چیزی بود که زیر لباس سلطنتیش پوشیده.

پادشاه با حالت بی‌حوصله‌ای روی مبل کنارشون نشست و از خدمتکاری که براشون نوشیدنی سرو می‌کرد، لیوان آبجویی حدوداً بزرگی گرفت‌.

«واقعاً که، همه هی بهم می‌گن "برگرد برگرد". من مدام بهشون می‌گم که پا‌‌هام درد می‌کنه و برای درمان دردشون به چشمه آب گرم نیاز دارم... حالا که وضعیت جسمانی خیلی بدی دارم، سوار کالسکه شدن برای این مدت طولانی انتظار زیادی از من نیست؟»

همین دیروز بود که اعلی‌حضرت تو بازی چوگان عرق زیادی ریخت، و حداقل تو شرایط خوبی بود که می‌تونست آبجوی پر از پیلسنرش رو قورت بده‌.

«خب اعلی‌حضرت، اگه واقعاً اینطوره، شاید بهتر باشه نوشیدنیتون رو کم کنیم.»

ملکه خنده‌ی متلک‌واری به شاه کرد، اما پادشاه بعد از اینکه یه آروغ گنده براش زد جواب آرومی داد:

«مزخرفه. الکل یه ضدعفونی‌کننده‌ی قویه.»

وقتی به کنار نگاه می‌کردین، می‌تونستین انبوهی از غذا‌‌های معمولی با طعم قوی رو ببینین که داخل کاخ سلطنتی دیده نمی‌شد. از قبل، پا‌‌های مرغ آب‌پزشده با سویا، به همراه مقداری از اون آبجوی گازدار طلایی خوشمزه، به سمت دهن پادشاه در حرکت بود.

«وقتی به این فکر می‌کنم که ما نمی‌تونیم وقتی بقیه تماشامون می‌کنن اینطور خوش بگذرونیم، واقعاً این موضوع باعث می‌شه که بپرسین پادشاه کیه...»

«ظاهر تو این تجارت خیلی مهمه. و اینجوری از زیر کار در رفتن سرگرم‌کننده‌س، چون فقط می‌تونین این کار رو هر چند وقت یک بار انجام بدین.»

پادشاه در حالی که چربی مرغ رو از روی انگشت‌هاش می‌لیسید، چندتا از گزارش‌هایی رو که روی میز کنارش قرار داشتن، مرور کرد.

«واقعاً که… همه‌ی این گزارش‌‌‌ها از ادارات دولتی و دربار سلطنتی رو ببین... اونا هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی نسبت به دختر نجیب‌زاده‌‌ی داخل زندون کم میارن.»

پادشاه فقط یه نگاه ساده به کوه گزارش‌‌‌هایی که پیشکار شخصیش صریحاً از کاخ سلطنتی پیشش آورده بود انداخت، اما محتواشون رو می‌شد عمدتاً تو دو نکته ساده خلاصه کرد. اول اینکه الیوت چقدر غیرقابل اعتماد بود. اون تموم توجهش رو معطوف آزار و اذیت ریچل کرده و قبلا اون رو به زندون انداخته و در عین حال همه امور دولتی رو به امان خدا ول کرده بود.

نکته دوم هم مربوط به نزاع ایجادشده از بی‌توجهی الیوت به وظایف دولتیش بود. همه این‌ها لزوماً تقصیر الیوت نبودن، اما معمولا با اشتبا‌‌هات گروهش ارتباط داشتن.

به خاطر همین هم تنها نتیجه در پایان روز این بود که پادشاه به سرعت به خونه برگرده تا نظم به وجود بیاره، و… اینکه چطور هر کدوم از گزارش‌ها با چند تفاوت ظریف اینجا و اونجا به پایان می‌رسید.

«اون بنده خداها که قبلا می‌گفتن با خیال راحت برم، که بهم نشون بدن می‌تونن تا وقتی من نیستم مراقب همه چی باشن...»

پادشاه چهره افرادی رو که تو غیابش برای مراقبت از کار‌‌ها جای خودش گذاشته بود رو به یاد آورد، و ظاهری به خودش گرفت که انگار تازه یه چیز فوق‌العاده تلخ خورده.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، نزاعشون این بار یکم نامنظم‌تره.»

دوک فرگاسون خنده یکم تلخش رو نشون داد. اون شاهزاده و دخترش رو خوب می‌شناخت، اما هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد که این دو نفر این همه غوغا کنن.

در رابطه با دخترش، بیش‌تر موضوع این بود که اون نمی‌خواست بهش فکر کنه.

«نباید درخواست زیادی از هر سیاستمدار یا بوروکراتی باشه که بخوایم ماهرانه با این موضوع کنار بیاد. اگه اینطور باشه، کشور‌‌های دیگه توانایی‌هامون رو زیر سوال می‌برن.»

با گفتن این جمله، لبخند شیطانی‌ای روی چهره ریز تراشیده و باهوش شاه نشست... ولی متأسفانه چون لباس حموم مسافرخونه‌ای پوشیده بود، تاثیر رفتار چشمگیر و تزلزل‌ناپذیرش رو از بین برد.

«به هر حال، ممکنه حتی یه نفر هم وجود نداشته باشه که واقعاً بتونه این وضعیت رو به اندازه کافی مدیریت کنه، درسته پدر؟»

دوک با اینطور صدا کردن پادشاه، اخم کرد.

«این رو می‌گی جوری که انگار می‌تونی از پس هرج‌ومرجش بربیای، اما منظورت این نیست که فقط ازش لذت می‌بری؟»

دوک یه نگاه به خدمتکاری انداخت که دوباره مشغول پر کردن لیوان‌های آبجوی همه بود:

«من هم نمی‌خوام یه شخص مبهم به دیدنم بیاد، اما اگه بخوای یه یادداشتی برام بذاری، اون رو روی میزم نمی‌ذاری؟ وقتی صبح از خواب بیدار می‌شم، و یه نامه‌ای که روی میز کنار تختم گذاشته شده رو می‌بینم، دیدنش برای قلبم مضره.»

لیزا خدمتکار ریچل سرش رو خم کرد:

«ارباب، نامه‌ی خانمم که روز قبل بهتون تحویل دادم، اولین نامه‌ای بود که بهتون تحویل دادم.»

«منظورت اینه که اولین نامه‌ی رسمیش به منه.»

نگرانی از اینکه این خدمتکارها از وضعیت الان بیش از حد لذت می‌برن، نگرانی درستی بود.

محتوای گزارش تحویل داده شده کنار بالشت مردی که خوابیده بود تو سه روز قبل، کاملا با حس و حال تجاری نوشته شده بود، با این حال جزئیات متعددی داخلش وجود داشت که قرار بود تسوکومی بشه.

ملکه لیوانش رو گذاشت و گزارش ریچل رو که قبلا خونده بود به شوهرش داد.

«هنوز برام غیر ممکنه که کسی رو جز ریچل به عنوان ملکه بعدی در نظر بگیرم. کافیه به این گزارش یه نگاهی بندازین. مطالبش خیلی مفصل و نکات اصلیش به زیبایی چیده شده. در همین حال، گزارش‌های ناقصی از اون احمق‌های بی‌سروپا می‌گیرین که هفته‌ای یه بار از قلعه برامون می‌فرستن…»

حالا که بحث جزئیات گزارش شد، دوک متوجه شد که احتمالا از عمد با جزئیات پشت صحنه برای سفر شاهزاده نوشته شده. نمی‌شه از درباریان انتظار داشته باشیم که همچین چیزی رو زمانی که فقط دارن نمایش تماشا می‌کنن بنویسن.

«با این حال، بعد از بررسی این موضوع، اصلا امکان نداره بتونیم با ازدواج ریچل و الیوت پیش بریم. فقط از نامه می‌شه گفت که زندگی زناشوییشون یه سال بیش‌تر طول نمی‌کشه.»

دوشس در حالی که سرش از الکلی که نوشیده بود شروع به گیج رفتن کرد، نظر خودش رو هم در این مورد بهشون گفت، و به گزارشی که تو دستش داشت اشاره می‌کرد که سایکس قبلا به منطقه‌ی دورافتاده اعزام شده.

ملکه با رفتار یه سیاستمدار سرد، کمی شراب سرد بیش‌تر تو لیوان دوشس ریخت:

«ما فقط باید الیوت رو توقیف کنیم و پسر دوممون ریموند رو به عنوان ولیعهد انتخاب کنیم. اولش سعی می‌کردم الیوت رو متقاعد کنم، اما اگه اون مقصر همه این‌‌‌ها باشه دیگه کار از کار براش گذشته.»

پادشاه به حرف‌های ملکه ادامه داد:

«یا به عبارت دقیق‌تر، ریچل از همون اول همین‌طور فکر می‌کرد.»

پادشاه قبل از اینکه از لیزا بخواد یه بار دیگه لیوانش رو پر کنه، یه لیوان الکل کامل دیگه رو سر کشید:

«ریچل به الیوت شلیک می‌کنه، تا جایی که می‌تونه به محیط اطرافش آسیب می‌زنه، و مشکلات رو یکی بعد از دیگری برای بسته نگه داشتن دست‌های الیوت درست می‌کنه. الان من مطمئنم که همه‌ی افراد تو کاخ سلطنتی استعداد‌‌های الیوت رو برای یه عمر دیدن. هوم، بهترین کار اینه که حریفتون رو کاملا شکست بدین، که حتی فکر گرفتن انتقام هیچوقت به سرشون نزنه.»

پادشاه و ملکه به هم نگاه کردن.

«انتخاب ریچل به عنوان ملکه بعدی اشتباه نبود. اون حیله‌گری بزرگی از خودش نشون داد و با حریفی بازی می‌کنه که ازش اقتدار بیش‌تری داره. اون تونست به‌دقت ارزیابی کنه که این وضعیت چطور پیش می‌ره، تازه به تواناییش تو آماده‌سازی موقعیت بدون اینکه کسی متوجه بشه اشاره‌ای نکنم.»

«بله، من از اون موقعی که الیوت رو داخل یه حوض هل داد و شروع به پرتاب سنگ بهش کرد، حیرت‌زده شدم... اما وقتی اون با آرامش طرز فکرش رو برام توضیح داد، تأثیر عمیقی روم گذاشت. شاید به این خاطره که اون بچه‌ی شخص دیگه‌ای بود؟ اون خیلی شایسته و پوست کلفت به نظر میاد، و بیش‌تر از همه به نظر می‌اومد که انگار از همون اول همه چی رو فهمیده. من فوراً می‌دونستم که اون برای هدایت رعیت‌ها و تحرک این کشور مناسبه.»

«علاوه بر این، اون می‌تونه همون‌طور که انتظارش رو داشتین گروه عملیاتی تو این مقیاس رو با وجود محبوس شدن تو زندون پیش ببره...»

«این واقعیت که زیردست‌های داخل این عملیات مذکور با وجود اینکه تقریباً تموم مقام رسمیش رو از دست داده، بهش وفادارن، به این معنیه که اون امتیاز بالایی داره.»

هر چی ریچل بیش‌تر با الیوت درگیر می‌شد، اعتماد پادشاه و ملکه بهش بیش‌تر می‌شد. در نتیجه، به جای فکر کردن در مورد اینکه نامزد بعدی الیوت کی قراره باشه، در مورد این بحث می‌کردن که کدوم شاهزاده به جای الیوت شوهرش می‌شه.

با توجه به اینکه هدف اولیه ریچل فرار از تحصیل ملکه شدنش بود، الان در عوض مسئولیت‌هاش بیش‌تر شده بود، خوب، لیزا فقط به این فکر می‌کرد که چقدر این موضوع طنزآمیز بود.

در همین حال، پادشاه و ملکه فنجون دیگه‌ای از لیزای فعال خواستن و با خوشحالی لیوان‌‌‌های پر شده‌شون رو به هم زدن.

«به سلامتی زندان.»

دوک شروع به جمع‌آوری مجموعه گزارش‌‌‌های پشت سر هم به‌طور تصادفی کرد و اون‌ها رو به لیزا داد که کمی از گروه فاصله گرفته بود.

«با این حال، اگه همچین فکری می‌کنی، باید زود این مشکل رو حل کنی. شما نمی‌تونین رهبری دولت رو برای همیشه خالی بذارین…»

«آه، منم همین‌طور فکر می‌کنم... اوه خدای بزرگ، درمان سرگرم‌کننده دو ماهه چشمه‌های آب گرممون داره تموم می‌شه...»

پادشاه در حالی که به پشتی صندلیش تکیه داده بود، یه آه خسته بیرون داد. ملکه هم به دوک و دوشس نگاه غم‌انگیزی کرد.

«روز‌‌های شگفت‌انگیزمون که کاری جز خوردن، حمام کردن و چرت زدن توش نبود...»

«همه‌ی اون غذا‌‌های خیابونی خوشمزه‌ای که نمی‌شه تو کاخ سلطنتی پیدا کرد و بدون داشتن اون آداب‌ صرف شام آزاردهنده...»

«اینکه بتونیم بدون نگران شدن در مورد "جامعه سطح بالا" اونطور که می‌خوایم رفتار کنیم…»

«اینکه هیچ زیردستی ما رو به جلو هل نده، یا دشمن‌های سیاسی وقتمون رو با طعنه‌های مسخره‌شون تلف نکنن...»

هر چهارتا بزرگوار که روی مبل نشسته بودن راحت یه آه بلند کشیدن.

«آه... من نمی‌خوام برم خونه…»

تو تاریکی سیاه‌چال، خدمتکاری که لباس‌های سیاه تیره پوشیده شده بود، از سایه‌ها بیرون اومد.

«بانوی من...»

«هوم؟ امروز که روز گزارش نیست؟ مشکل چیه؟»

ریچل توجهش رو از بازی کردن با هیلی به سمت خدمتکارش که تعظیم کرده بود، معطوف و به گزارشش گوش داد.

«ما یه پیام فوری از لیزا، تو چشمه آب گرم فراکر دریافت کردیم. اعلی‌حضرت پادشاه و ملکه بالاخره دارن برمی‌گردن.»

«هوم...»

ریچل از روی صندلیش بلند شد و انگشتش رو روی چونه‌ش گذاشت:

«فکر کنم این جمله سطر گزارشه؟ محتواش چی می‌گه؟»

«وقتی لیزا این هفته برگرده، می‌تونیم جزئیات بیش‌تری به‌دست بیاریم... اما به نظر میاد که اعلی‌حضرت پادشاه و ملکه می‌خوان الیوت رو کنار بزنن و ریموند رو به عنوان وارث جدید تاج‌وتخت تبدیل کنن، این چیزیه که محتوای پیام پنهانش گفته.»

«خوب!»

ریچل سرش رو یکم به پهلو خم کرد:

«اعلی‌حضرت پادشاه، من تو فکرم که اون چه کاری برای تضمین این موضوع کرده.»

به نظر نمی‌اومد که ریچل واقعاً دنبال جواب باشه، پس خدمتکار تصمیم گرفت فقط اجازه بده سؤال بی‌شرمانه اربابش فراموش بشه.

ریچل برای یه لحظه بی‌سروصدا تو فکر باقی موند و بدون فکر سوالی رو با صدای بلند زمزمه کرد:

«به هر حال، در مورد ریموند... گفتی اون چه جور آدمی بود؟»

«با اینکه تا حالا همه چیز رو کنترل کرد‌‌ین، اما یه جورایی مهم‌ترین بخش توجهتون رو جلب نکرد...»

«یادمه اون سه سال از اعلی‌حضرت الیوت کوچیک‌تر بود.»

«من تا فردا یه گزارشی براتون درموردش می‌نویسم...»

«اوه، به عبارت دیگه اون یه جوریه که تو نمی‌خوای با صدای بلند در موردش صحبت کنی؟»

«حتی اگه این رو بگین…»

ریچل روی تختش برگشت و به سقف سلولش خیره شد.

«آه… تعطیلاتم تنها بعد از سه ماه تلخ به پایان می‌رسه.»

«بانوی من… به‌طور کلی وقتی کسی تو این دنیا برای سه ماه رفته تعطیلات، معمولا وقتی برمی‌گردن نگران این هستن که آیا هنوز شغلی دارن یا نه.»

«من هم همین‌طور فکر می‌کنم.»

ریچل در حالی که روی تشکش غلت زد، یه خنده‌ی از خود راضی کرد.

«بانوی من. با در نظر گرفتن ارزش‌‌‌های مفید آینده، من معتقدم طرز فکر فعلی بانو به عنوان دختر یه دوک مناسب نیست.»

با حرف‌هایی که خدمتکار ریچل خیلی تمیز و شسته‌رفته بهش گفت، مثل اینکه سرش به سنگ خورده باشه، ایستاد و به قلب شکسته‌ش نگاه کرد.

«خواهش می‌کنم، نمی‌تونی بذاری تا زمانی که تو این اتاقم از خیال‌پردازی‌‌‌هام لذت ببرم؟»

«چون اگه یهو بهتون بگن بدون اینکه هنوز متوجه شده باشین کار کنین براتون سخت می‌شه.»

کتاب‌های تصادفی