زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 38
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۳۸: خدمتکار نگران سران تیم تشویق میشود.
سوفیا و اشخاصی مثل اون که کنار ریچل ایستادن، افرادی هستن که توسط اربابشون شخصاً آموزش دیدن. اونها گروهی هستن که خلقوخوی اربابشون رو کاملا درک میکنن و هر کاری رو که بهشون داده بشه با کارآمدترین ابزار ممکن انجام میدن.
همهی همکارانشون تو بخشهای دیگهی عمارت دوک اونها رو تماشا میکنن و از صمیم قلب معتقدن: "اونها میتونن هر کاری رو انجام بدن اگه فقط یکم تلاش کنن."
اونها هم این موضوع رو انکار نمیکنن. با این حال، حتی برای دخترهایی مثل این، چیزهایی فراتر از توانشون وجود داشت. سوفیا و بقیهی دخترها فقط مردم عادی هستن. اونها ریچل نیستن.
همهشون درگیر کمک به زندگی بیفعالیت ریچل داخل سیاهچال بودن... اما بدون اینکه شاهزاده الیوت بدونه، حتی ریچل هم نمیدونست، سوفیا تونست بارها و بارها ترتیب موقعیتهایی که به ظاهر غیر ممکن بود رو از پشت صحنه بده.
♠
مقدمات تهیه و ارائه گزارش هفتگی ریچل تموم شده بود، و سوفیا با هیجان به فکر گشت برنامهریزیشدهش برای صرف چای تو روز تعطیل بعدیش بود... که یکی از خدمتکارای زیردستش پرید داخل.
«سوفیا خانم! رئیس شرکت گربهی سیاه فوراً به کمکتون نیاز داره... ما یه پیام رو مستقیماً از معاونش دریافت کردیم.»
«کمپبل به کمکم نیاز داره؟ مگه چه خبره؟»
نیازی به گفتن نیست که گربههای سیاه شب تیره یه سازمان مخفیه و به همین دلیل، برای هر کدوم از بخشهاش برقراری تماس مستقیم با بقیه ممنوعه. حتی زمانی که یه شخصی از شرکت گربههای سیاه مجبوره به خونهی دوک بره، این کار رو با ظاهر تغییر پیدا کرده و به بهانهی یک رابطه کاری انجام میدن. یه تاجری که نفسنفس زنان به عمارت دوک میاد، اتفاقیه که نباید بیفته.
«یعنی، یه بازدیدکننده بدون اطلاع قبلی تو دفتر حاضر شده و میگه که با کسی صحبت نمیکنه مگر اینکه طرف مقابلش خانم سوفیا باشه.»
وقتی سوفیا اسم این بازدیدکنندهی اعلامنشدهش رو شنید، حالت آروم معمولش مخدوش شد و با یه نگاه ترش سمت صورتش رو عوض کرد. بقیهی خدمتکارا وقتی اون رو اینطور دیدن، همگی با نفسشون آه صداداری درآوردن.
«اوا…!»
اما سوفیا بهشون توجهی نکرد و از روی صندلیش بلند شد:
«میا، میموسا، دنبالم بیاین... همینطور اینکه به سیلویا و ملینا زنگ بزنین.»
«بله خانم!»
سوفیا اسم دوتا از زیردستهاشون که برای درگیریهای فیزیکی بیشتر مناسبن رو برد و سوار کالسکهای که منتظرش بود شد. مردی که برای بردنش اومده بود، سیمونز، نایب رئیس شرکت گربهی سیاه، وقتی باهاش ملاقات کرد صورتش کاملا به رنگ آبی به نظر میرسید.
«نکنه باید به کسی دستور بدم که به خونهی واترز بره، و مردم اونجا رو مجبور کنم...؟»
سیمونز پیشنهاد داد یاکوزایی از زیرمجموعهای که متعلق به ناظر شرکته، و مسئولیت جامعه زیرزمینی مرکز شهر رو به عهده داشت بیاد، اما سوفیا بیصدا سرش رو تکون داد:
«بیفایدهس. اگه اوضاع به خشونت کشیده بشه، اون افراد فقط مانعمون میشن.»
«این...؟!»
سوفیا معاون رو در حالی که زبونش بند اومده بود ول و در عوض روی خودش تمرکز کرد و چند نفس کوچیک و عمیق کشید تا خودش رو آروم کنه.
یه مهمون ناخونده اومده بود.
به عبارت دیگه، یکی از دوستهای ریچل اومده بود.
♠
در حالی که سوفیا مقابل چندتا از "مشتریها" قرار گرفت، فضای آرومی توی قسمت پذیرش شرکت گربههای سیاه حاکم بود.
فرد مقابلش تو ذهنش تقریباً از نظر موقعیت با ریچل برابری میکرد، بهخاطر همین هم حتی اگه سوفیا فقط بهعنوان یه "نماینده" عمل میکرد، نمیتونست بهسادگی روی مبل کنار این مهمون بشینه. به همین دلیل سوفیا با احترام و یه میز قهوه که بین اون و مهمون نشسته قرار داشت، خودش روی صندلی نشست و چهار زیردستش رو پشت سرش گذاشت.
"مشتری" آروم بالای مبل با پاهای روی هم گذاشته، نشسته بود و به آرومی دستش رو تکون میداد.
«وای، از آخرین باری که خانمای جوون گربههای سیاه رو میبینم، خیلی میگذره.»
این زن که توی اواسط دهه بیست و چند سالگیشه، با احوالپرسی پرقدرتی، زیبایی فوقالعادهای داشت.
اون شبیه بهترین دوست ریچل الکساندرا بود. موهای مواج و طلاییای داشت که تا کمرش میرسید و لبخندی ملایمی میزد که با چشمهای تیز تحریکآمیزش همخونی نداشت.
تا اون زمان، اون تفاوت چندانی با دختر مارکیز نداشت... اما بهخاطر تفاوت تو مقام اجتماعی و تجربهشون، جذابیت و هالهی قدرت این زن باعث شد که حضورش خیلی پررنگتر بهنظر برسه.
سوفیا سرش رو بهنشانهی تعظیم پایین انداخت و اون چهار کمکی که پشتش قرار داشتن هم حداکثر احترام رو بهش نشون دادن و کار سوفیا رو تقلید کردن.
«و اعلیحضرت دوشس اعظم بهنظر حالشون خوبه...»
این زن دوشس اعظم، الیزا روزاندال بود. از نظر مقام اجتماعی، اون با دوک بزرگ ویوالدی برابری میکنه، اما در واقع سه کشور کوچیک بین این کشور و خونهی دوک بزرگ روزاندال قرار داره. پس در واقعیت، موقعیتش توی قلمرویی که توش فرمانروایی میکنه به پادشاهی که تو اون کشور حکومت میکرد نزدیکتره.
اون و ریچل توی یه "مجمع سودمند" با هم آشنا شدن و از اون زمان با هم در تماس بودن.
دوشس اعظم با حالت معمولیای با خدمتکار صحبت میکرد، که انگار اون دو نفر با هم آشناهای قدیمی بودن. متأسفانه سوفیا شخصیت نسبتاً سادهای داشت، به همین دلیل بود که میخواست حتی احوالپرسیهای مرسوم رو دور بزنه تا مستقیماً به موضوع مورد نظر بپردازه.
«پس لطفاً از احوالپرسیهای مشقتبار بگذریم. مایه تاسفه، اما واقعیت اینه که من اینجام. شنیدم که ریچل بهخاطر اون شاهزاده خنگ به ناحق به جرمی که مرتکب نشده مجازات شده. من طاقت نداشتم همینجوری یه جا بمونم، بهخاطر همینم با عجله اینجا اومدم.»
سوفیا در سکوت به دوشس اعظم خیره شدو اون برای یه لحظه دلیل حضورش رو اونجا با خندهای توضیح داد و بعدش به آرومی سوالاتش رو ازش پرسید.
«پس به همین دلیله که اومدین اینجا... و ما هم از این بابت سپاسگزاریم، اما واقعاً مجبور بودین تا اینجا با همچین "لباس فرم" تو چشمی بیاین؟»
دوشس اعظم سرش رو به اطرافش خم و طوری رفتار کرد که انگار نتونسته سؤال اون خدمتکار رو درک کنه.
«بله؟ میدونی، به هر حال اون ریچل ناز نازی نامزدیش به ناحق لغو شده. پس این لباس همون لباسی نیست که باید توی این کشور پوشیدش؟»
«بله، فکر میکنم این لباس رسمی محسوب میشه… اما فکر نمیکنم کسی بهطور معمول تو شهر اینطور با این لباس قدم بزنه.»
سوفیا با ظاهر لباس دوشس اعظم مشکل کوچولویی داشت... اون یه لباس بلند و مشکی پوشیده بود… که بیشتر بهعنوان لباس "عزا" به تن مردم دیده میشد.
و نه فقط رو تن دوشس اعظم.
درست همونطور که سوفیا خدمتکارهای زیردستش رو پشت سرش به صف کرده بود، دوشس اعظم هم چهارتا زن رو پشت سرش به صف کرده بود، که هر کدوم چادری روی صورتشون پوشونده بودن، انگاری واقعاً دارن عزاداری میکنن. هر کدوم از اون زنها، از اون چیزی که از دهنشون پیدا بود، از لحاظ زیبایی بینظیر و جوون بودن، کنار هم ایستاده بودن و به خدمتکارها بهطور متقابل خیره شده بودن.
علاوه بر این، با وجود اینکه همهشون انگار در حالت عزاداری بودن… همگی دستهاشون رو روی هم گذاشته و صاف ایستاده و پاهاشون رو به اندازه عرض شونههاشون باز کرده بودن. علاوه بر این، کمربند شمشیر روی لباس عزاداریشون بسته و یه شمشیر هم به کمرشون آویزون کرده بودن. فقط دیدن کسی که لباس عزا رو بهعنوان یه لباس روزمره به تن کرده به اندازه کافی عجیب بود، اما زنهایی که اون رو پوشیده بودن، طوری رفتار میکردن که انگار لباس کامل نظامی به تن کرده بودن.
البته در صورت وقوع درگیری، سوفیا و زیردستهاش هم به اندازهی کافی مسلح بودن. اگه قرار بود دستهاشون رو به شکاف کوچیکی که داخل دامن و روی باسنشون قرار داشت برسونن، میتونستن خنجر بلندی رو که زیرش پنهون شده بود، به دستشون بگیرن.
اتاق پذیرایی شرکت تجاری، الان در حال حاضر، پر از گروهی خدمتکارهای مسلح و گروهی دیگه از زنهای مسلح عزادار بود. این دیگه چه وضعیه؟
«قدم زدن تو شهر انقدر عجیبه؟ هاهاها، من خودم هم یکم عجله داشتم. پس بیاین ولش کنیم و بهش اهمیت ندیم.»
تصمیمگیری در مورد اینکه به اون موضوع اهمیت بدن یا نه، مسئولیت این شخصی که داشتن میدیدن داره تصمیم میگیره نیست.
اما دوشس اعظم به این واقعیت هیچ توجهی نکرد و در حالی که حالتش رو از نشستن معمولی خودش دور کرد، طوری به جلو خم شد که انگار داره یه رازی رو با سوفیا در میون میذاره.
«خب؟ کی قراره برای نجات ریچل به قلعه حمله کنیم؟»
واقعاً که خیلی برای حمله مشتاق بود.
اون قبلا با هیجان از راه بینیش نفس میکشید، جوری که انگار آمادهس تا جلوتر از همه شتاب بگیره و از همون لحظه و از همون جا گروه رو فرماندهی کنه.
بهجای اینکه دوشس اعظم در مورد وضعیت ریچل "نگران" باشه... بیشتر در مورد این ذهنش مشغول بود که انگار احساس میکرد "مطمئنه" قراره یه گروه بزرگ الیوت رو از بین ببره، و اون نمیخواست از دستش بده.
هر طوری که بهش نگاه میکردی، اون یه زن زیبا بود… با این فکر، سوفیا در حالی که به الیزا تعظیم کرد ازش عذرخواهی کرد.
«متأسفانه، بانوی من بهمون دستور دادن که وضعیت موجود رو برای مدتی حفظ کنیم.»
«کهاینطور. برای یه مدتی، پس یعنی برای سه روز؟»
«چرا اینقدر سریع؟»
دوشس اعظم ناخودآگاه با بیحوصلگی شروع به ضربه زدن با پاش روی زمین کرد:
«پس چقدر طول میکشه؟»
«خب اعلیحضرت. در وهله اول، بانوی من قبلا مجازات الیوت رو برنامهریزی کرده بودن، پس…»
قبل از اینکه سوفیا بتونه توضیحاتش رو تموم کنه، دوشس اعظم فنجونش رو به زمین انداخت.
«این... حتی با وجود اینکه خیلی زحمت کشیدم، ناامیدانه هر کاری از دستم بر میاومد انجام دادم تا برای راهاندازی ریچل اینجا باشم، و فقط با سپردن تموم کارام به پیشکارم، تونستم به اینجا برسم!؟»
یه نامزدی لغو شده باعث ایجاد مشکلات سرتاسر جهان میشه.
«ببخشید...»
سوفیا که فکر میکرد هیچ اشتباهی نکرده، سرش رو پایین انداخت. اینطور نیست که کسی ازش خواسته به اینجا بیاد، اما هنوز هم باید اینجا ظرافت نشون داده بشه.
«بانوی من از قبل اطلاعاتی در مورد همه چیزهایی که قرار بود رخ بده دریافت کرده بودن و در حال حاضر الان دارن از تعطیلات فانشون تو سیاهچال لذت میبرن.»
سوفیا وضعیت فعلی رو درست حسابی براش توضیح داد. ریچل توطئه علیهش رو نادیده گرفته بود و فقط برنامهریزی و تجهیزاتی رو جمعآوری کرده بود تا بتونه از یه زندگی تنبلانه و خودخواهانه داخل زندون لذت ببره.
کل ماجرا باعث شد دوشس اعظم الیزا چونهش رو نوازش کنه:
«هوم، همونطور که از ریچل انتظار میرفت... خب پس، فکر میکنم نیازی به اظهار "دخترای نجیبزادهی عزادار" تو انزار عمومی باشه. و تازه بعد از اینکه انقدر تلاش کردیم و فکر کردیم این فرصتیه که ریچل از نیروی کمکی به عضویت کامل ترفیع بگیره با این وضع روبهرو شدیم.»
«این واقعاً... یه فرصته؟»
"دخترهای نجیبزادهی عزادار". اونها یه انجمن مخفی که سرتاسر جهان پراکنده شده و متشکل از دخترهایی بودن که قصد داشتن بار قربانیانی که نامزدیشون بهطور ناعادلانه لغو شده بود رو کم کنن. اونها خودشون رو وقف کمک به زنهای جوونی میکنن که به دلیل رها شدن ماهرانه و فجیع نامزدیشون از طرف آقایون همه چیزشون رو از دست دادن و فعالیتهاشون شامل تهیه خونههای مخفی جدید برای این جور قربانیها، تا تهیهی شمشیر براشون که بتونن از نامزدهای سابقشون انتقام بگیرن میشه.
حالا، به خاطر اینکه اونها یه انجمن مخفی هستن، بیشتر کارهاشون برای عموم مردم شناختهشده نیست، اما گربههای سیاه شب تاریک تونسته همراه با ۱۲ شاهزاده خانم و یه ملکه، صدها همسر جوون اشرافی رو هم پیدا کنه، که اینها همون دخترهایی هستن که تو مدیریتشون شرکت دارن... اگرچه اگه بخوایم صادقانه بگیم، تو این دنیا داره چی میگذره که این همه اتفاق شبیه هم داره میفته؟ این همون چیزی بود که سوفیا داشت بهش فکر میکرد.
ریچل و دوشس اعظم تو اون مجمع با هم آشنا شدن. از اونجا ریچل با کاری که سازمانشون انجام میداد موافقت کرد و از چندین سال پیش شروع به ارائه کمکهای مالی بهش کرده بود، حتی توی جلساتشون هم بهطور منظم شرکت میکرد. اما بههیچوجه ریچل احساس مشترکی از لغو نامزدیش با الیوت نداشت...
بهلطف خیریه ریچل بود که اون همچین متحدانی داشت… و به همین دلیل بود که سوفیا توی رد کردن کمک به زور این متحدهای مذکور مشکل داشت.
«اما مگه ریچل سر اون شاهزاده احمق رو نمیخواد؟ تنها چیزی که لازم داره یه *سوئیشه* و بعدش احساس تازهای میکنه.»
این دوشس اعظم، زمانی که همسن ریچل بود، نامزدش از یه خونهی نجیبزادهی بلندپرواز بود که با موفقیت با کمک یه ملت دشمن فریفته شد و در طول نبردی که سرنوشت کشورش رو تعیین میکرد، از پشت بهش خنجر زد.
از اونجا بود که خط مقدمش از هم پاشید، و تنها با نگهبانهای وفادارش بود که تونست خائنها رو اعدام کنه، پادشاهیش رو پس بگیره و فرمانروایی دوک رو احیا کنه... اون از این تجربه بهعنوان ماجراجویی بزرگش یاد میکنه اما نمیخواد کس دیگهای مجبور باشه همچین تجربهی سختی رو پشت سر بذاره.
«بهنظر میاد بانو این بار رویکرد نرمتری دارن.»
«دیگه بیشتر از این چیزی نگو… با این حال، چرا وقتش رو برای خورد کردن اعصابش تلف میکنه به جای اینکه فقط سرش رو از تنش جدا کنه؟»
«پس بهنظرتون باید اعدامش کنه... وقتتون رو تلف کردین، دوشس؟»
بیشتر افراد خارج از مسئله اینجا موعظهی بخشیدن طرف مقابل رو میکنن، حداقل سوفیا که این فکر رو میکرد.
با راهی که این زن انسانخوار پیش میرفت، نه فقط الیوت و همراهانش، بلکه احتمالا حتی کل سکان شوالیه هم از بین میرفت.
«شاید سر بریدن یه لحظهای تموم بشه، اما اون لحظه قبل، زمانی که اون بینتیجه برای زندگیش التماس میکنه، واقعاً وسوسهانگیز بود. اما حالا که بهش فکر میکنم، شاید اعدامش زیادی تمیز پیش رفته... برای دفعه بعد حتماً بهش فکر میکنم.»
«هرچند من فکر نمیکنم بیشتر از یه ثانیه فکرتون طول بکشه.»
یه جورهایی طرز فکر این زن شبیه به خانمه. این فکری بود که همهی خدمتکارهای اونجا با هم داشتن.
بعدش دوشس اعظم مثل یه بچه، لپهاش رو پف کرد:
«بریدن سر یک، دو، ده، یا بیست احمق خوبه، اینطور فکر نمیکنین؟ از اونجایی که اونا از قبل مشکل ایجاد کردن، بیاین فقط سریعاً همهشون رو بکشیم. اسم نامزد سابقش رو به خاطر ندارم، اما بهتر نیست اون شخص مرده باشه؟ فقط یه *سوئیش* و اون مرده!»
«این تصمیم خانمه. و حتی اگه همچین چیزی رو از زبونشون هم بشنوم، فکر میکردم که ایشون مست کردن.»
حتی با اینکه سوفیا سعی میکرد درخواستش رو رد کنه، الیزا به جلو فشار آورد:
«اگه مشکلتون فقط کمبود نیروی انسانیه، پس لطفاً خیالتون جمع باشه. سربازای من راحت میتونن حریف هر سربازی که اون شاهزاده آشغال پیش میذاره، بشن! قبلا زیردستام تو قلعه جمع شدن، پس چطوره که همه چی رو فوراً پایین بیاریم؟»
«ما خودمون هم در حال حاضر تعداد کمی از عواملمون رو داخل کاخ سلطنتی داریم، پس لطفاً نذارین اون دو گروه همدیگه رو بکشن… فقط یه لحظه لطفاً. کل کاخ سلطنتی… به هیچ وجه، پس نه فقط اینجا…؟!»
این زنهایی که الیزا با خودش آورده بود، ظاهراً برای بقیه به عنوان مهارت خاصی تو نبرد تو منطقه غربی شناخته شده بودن.
بخشدار اونجا پیغام داده بود که این جنگجویان ماهر جمع شدن، پس سوفیا هم زیردستهای ماهر خودش رو برای ملاقات باهاشون انتخاب کرد... فرماندار گفته بود که اونها تو نبرد با تجربه هستن، اما اصلا امکان نداره قلعه رو فقط چهار یا پنج نفر ویران کنن.
«این طبیعی نیست؟»
الیزا طوری پلک زد که انگار این واقعاً طبیعیترین چیز دنیاست.
«نمیدونم این شاهزاده آشغال چند نفر با استعداد کنارش داره. به همین دلیله که من هر چهار جوخه واحدهای رزمی شبانه تحت فرمانم رو آوردم.»
«چهل نفر؟!»
این دیگه تو سطحی نیست که فقط خطرناک باشه. با این اعداد واقعاً میشه فرمان شوالیه رو درهم شکست.
شوالیههای این پادشاهی مدتیه که تو دوران صلح فعالیت میکنن، پس با ملاقات با چهار جوخه نخبه به رهبری دوشس اعظم جنگجو... خوب نیست. یعنی اونها در مقابل صد مارتینای دیوونه باید عقبنشینی کنن. محتویات اون زنها رو میشه مشابه هم توصیف کرد. امکانش هست که شوالیهها بتونن تفاوت تجربهشون رو با تعداد زیادشون جبران کنن…
اما ما داریم در مورد شاهزادهای صحبت میکنیم که کاخ سلطنتیش رو جوری رهبری میکنه که قبلا توسط یه میمون به زانو در اومده.
سوفیا صورتش رو کف دستش گذاشت و تو افکارش گم شد، اما میا که متقاعد نشده بود دستش رو بالا برد و بهجای سوفیا وارد گفتوگو شد:
«اوم، خانم دوشس اعظم... گروهتون کاملا از زنهای نجیبزاده تشکیل شده... پس یعنی چهل نفرتون الان کجا اقامت دارین؟»
وقتی وضعیت سختی پیش بیاد، دخترهای نجیبزادهی عزادار همیشه میتونستن بیرون کمپ بزنن، اما در نهایت، هنوز سازمانی بودن که متشکل از دخترهای نجیبزادهی اصالتاً مرفهه. اگه اونها در پوست مردم عادی و بی ضرر سفر کنن، در اون صورت مطمئناً همهشون میتونن تو یه هتل خوب اقامت داشته باشن.
با این حال، اگه چهل دختر نجیبزاده سطح بالای جامعه همهشون دنبال مسکن باشن، مطمئناً شایعاتی ازش پخش میشد، پس عجیبه که همچین اطلاعاتی به دست نیومده.
طبیعیه که میا، یکی از مدیرهای شبکه اطلاعاتی گروهشون، تردیدهایی داشته باشه، اما دوشس اعظم به نوبه خودش با لبخند شادابی بهش جواب داد: «خب که چی، از اونجایی که ما رو ندیدی که وارد بشیم بهمون شک داری؟ این به این دلیله که الان، ما به عنوان فرستادگان ویژه تو کاخ سلطنتی اقامت داریم، از پادشاهی باکورا برای یه مأموریت فرهنگی اینجا اومدیم.»
درسته.
قبلا گزارش شده بود.
چند روز پیش گزارش شد که تعداد زیادی از سفرا برای به اصطلاح تبادل فرهنگی از قلعه بازدید میکنن.
و... دخترها اصلا فکر نمیکردن که گروهی از دیپلماتهای نامرتبط واقعاً اینها باشن…
میا (مسئول سیاست) با دیدن جواب درست جلوی روش، هم از شرم صورتش رو با دست پوشوند. بله، این موضوع قطعاً منجر به کاهش دستمزد اون و هایدی میشه که هر دوشون مسئول کاخ سلطنتی هستن… البته این موضوع برای سرپرستشون سوفیا هم صدق میکنه.
«مگه بهتون اطلاع ندادن؟ نایب رئیس ما سومین شاهزاده خانم باکوراس.»
«ما نمیدونستیم…»
«اگه آقایون و خانمایی رو که بهعنوان خدمه با خودمون آوردیم رو هم در نظر بگیریم، نیروهامون تقریباً صد نفر میشن. و از اونجایی که داخل قلعه میمونیم، دیگه نیازی به بالا رفتن از اون دیوارهای محکم نداریم. بهنظرتون قطعاً برنده نمیشیم؟»
پس یعنی شاهزاده الیوت بدون اینکه بدونه، قبلا به بدترین دشمنهای خودش اجازه ورود به قلعه رو داده بود...
«و خیلی آشکارا از کاخ سلطنتی بیرون اومدین در حالی که لباس سوگواری کامل پوشیدین…»
«همونطور که انتظار داشتین، ما نتونستیم کاملا مسلح بیرون بیاییم، پس به افرادی که مسئولیت پذیرایی ازمون رو بر عهده داشتن، گفتیم : ما در حال رفتن به مراسم خاکسپاری نامزد یکی از دوستامون هستیم. هاهاهاه، به هیچ وجه نفهمیدن که ما داشتیم در مورد شاهزاده خودشون صحبت میکردیم.»
دوشس اعظم لبخند میزد، اما برای گروه سوفیا خندیدن غیر ممکن بود. وظیفهی اونها این بود که تو سکوت بنا به نیات ریچل عمل کنن، پس تو این شرایط اصلا امکان لبخند زدن براشون وجود نداشت.
سوفیا سرفه کوچیکی کرد، سعی کرد کمی به دوشس اعظم فشار بیاره و گفت: «والاحضرت، متأسفانه بانوی من در حال حاضر از زندگی تو زندانشون لذت میبرن و شاهزاده رو مسخره میکنن، و قصد دارن ایشون رو توی یه گوشهای به دام بندازن تا زمانی که همهی اعصابش به هم بریزه و پادشاه رو ازشون دور کنن. تا زمانی که به یه قطعنامه دست پیدا کنیم… قصد بانوی من اینه که از نمایش قدرت اجتناب کنن. اما من مطمئنم که اگه مایل به عقب انداختن برگزاری این کار هستین، فرصتی براتون وجود داره که سرگرم بشین.»
وقتی الیزا به حرفهای سوفیا فکر کرد، چروکی بین ابروهاش ایجاد شد:
«هوم... پس داری میگی که ریچل واقعاً در حالی که تو زندان محبوسه از تعطیلاتش لذت میبره؟»
سوفیا میخواست بهش بگه که نمیخواد هیچ اعتراضی در مورد غیر منطقی و غیر عقلانی بودن یا نبودن این موضوع از کسی مثل اون بشنوه، اما افکارش رو برای خودش نگه داشت.
«با این حال، ریچل قصد داره با طرف مقابل چیکار کنه؟ آقایون احمق تمایل دارن به ریشههاشون محکم بچسبن. مطمئنی که شاهزاده احمق راحت منفجر نمیشه؟»
دقیقاً همونطور که از یک حاکم و سیاستمدار باتجربه انتظار میره همین سوال رو پرسید. اگه بخواین بهطور جدی به این وضعیت فکر کنین، این نگرانی واضحیه.
«من موفق شدم از وضعیتم خلاص بشم، اما نزدیک به دو سال طول کشید تا اون مرد رو تعقیب و دستگیرش کنم. سرسختی آدمای مزخرفی مثل اینا رو دست کم نگیر… پس ما باید فوراً اون شاهزاده احمق رو از صفحه روزگار محو کنیم. بله، این منطقیه. همین الان بیاین بریم و اون رو بکشیم.»
چرا اون مدام به این پیشنهاد دیوونهکننده برمیگرده...؟ نکنه دوشس اعظم هم تو تعطیلات گیر کرده؟
«نه، ما باید منتظر بمونیم تا بانو اول از همه تصمیمشون رو بگیرن… ما چندین مأمور تو هر بخش داریم که خانواده سلطنتی و فرمان شوالیه رو زیر نظر دارن، و نیروهایی داریم که میتونن فوراً برای محافظت از بانو حرکت کنن. هر اتفاقی که بیفته جای نگرانی نیست.»
همونطور که همه انتظار دارن، "از اونجایی که حریف ریچل، الیوت و گروه احمقش هستن" این دلیل، یه دلیل کافی برای نگران نبودن در مورد بهخطر افتادن ریچله. با این حال واقعاً نمیتونین همچین چیزی رو به یه گروه از افراد خارجی بگین.
«آم... و من خیلی مشتاق بودم که شمشیر به گردن اون شاهزاده احمق بزنم...»
به هر حال اولویتهای دوشس اعظم با هم قاطی شدن.
اما دوشس اعظم جوری بهنظر میرسید که انگار یهو بهش الهام شده بود و یه دستی به دامنش زد:
«همینه سوفیا، نظرت درمورد این چطوره؟ ما ریچل رو از اینکه سرش رو درد بیاریم نجات میدیم، همین الان سر اون احمق رو قطع میکنیم و فعلا بهش نمیگیم تا بتونه به لذت بردن از تعطیلاتش ادامه بده. این راه حل چطوره به نظرت؟»
«اون احمق تقریباً هر روز به ملاقات بانو میره. هر کاری کنیم بازم این موضوع براشون افشا میشه.»
«هوم… همینه! چون شاهزاده خیلی احمقه، تا زمانی که تیغهی شمشیر تمیز از گردنش بگذره، هیچ کسی نباید متوجه بشه که سرش دیگه از نظر فیزیکی به گردنش وصل نیست، برای دو، شاید حتی تا سه ماه کسی نمیفهمه!»
بهجای شاهزاده، دوشس اعظم کسی بود که پیشنهادات واقعاً احمقانهای ارائه میکرد.
«ما که اینجا در مورد فیله ماهی صحبت نمیکنیم... ۲ و تازه، واقعاً میتونین تضمین کنین که یه برش کاملا تمیز به گردنش میزنین؟»
«اگه وضع به اینجا برسه، میتونیم ادعا کنیم که این یه حادثه ناگواره. همه هر از چند گاهی دست و پا چلفتی میشن!»
«شما حتی خودتون به نقشهتون هم اعتقاد ندارین!»
نه دیگه بسه… میخوام برم خونه…
همه داشتن خسته میشدن، اما سوفیا، که از همه خستهتر بود، بالاخره از کوره در رفت.
«اصلا چرا اینقدر میخواین شاهزاده رو اعدام کنین؟! این حق بانوی منه در مورد مجازاتی که شاهزاده الیوت دریافت میکنه، تصمیم بگیرن، پس این حق ایشونه که در صورت لزوم، سرش رو هم قطع کنن!»
نه، در واقع این حق باید تصمیم پادشاه باشه.
لبهای خوشفرم دوشس اعظم کمی بیرون زده بود:
«چون من واقعاً دلم میخواد از شمشیرم استفاده کنم.»
«اینجا نازنازی بودن فایدهای نداره...»
سوفیا انگشتهاش رو روی شقیقهش فشار داد چون کمی سرگیجه داشت. شکی نبود که این زن دوست بانوشه.
«به هر حال، نقشه انتقام بانو برای از بین بردن نامزدی کاملا تو مسیر درست قرار داره! انقدر دخالت نکنین و لطفاً با آرامش برگردین خونهتون.»
«خیلی خوب...»
«عه، واقعاً فهمیدی چی گفتم؟»
«بهجای اون، اون پیرمرد پشت سرت از همون موقعی که ما شروع به صحبت در مورد سر بریدن و اینا کردیم، بیخیال به پرندهها غذا نداده؟»۳
«لطفاً برگردین!»
♠
چند روز بعد...
سوفیا در حالی که روی مبل تو قسمت پذیرش پهن شده بود، بیثبات تو دفتر ریچل قدم میزد. اون معمولا بهخاطر رفتار ناشایست تو اتاق اربابش تنبیه میشد، اما فقط برای همین یک بار از ریچل درخواست بخشش میکرد.
«یهو خیلی خسته شدم…»
لیزا در حالی که چای دم میکرد با حالت خستهای جواب داد: «برای تموم سختکوشیت ممنون...» بعدش برای مدتی، صدای آرامشبخش آبی که داخل دیگ جریان داشت، تنها صدایی بود که تو اتاق ساکت پیچید.
بعد از اینکه دوشس اعظم رو مجبور کردن بهشون قول بده با اینکه ناراضیه عقبنشینی کنه، گربههای سیاه شب تاریک مأموریت تبادل فرهنگی الکیش رو زیر نظر گرفتن تا اینکه سرانجام کارش تموم شد و همهشون به خونه برگشتن. هر وقت که اون گروه به شهر میرفت، شوالیهها اصرار میکردن که اونها رو همراهی کنن و افراد جوون اوباش تو شهر اونها رو دنبال میکردن تا "همیشه تحت نظر داشته باشنشون". تعداد پرسنلی که تو شب مراقب الیوت بودن هم سه برابر شد.
فکر میکنین بعد از اون همه ماجرا تسلیم شدن… اما وقتی شب فرا رسید، تعدادی از زنهای سیاهپوش به پشت بوم اومدن تا از تاریکی به عنوان پوشش استفاده کنن و به این نگهبانهای اضافی برخورد کردن... تنش ناشی از اون وضعیت بحرانی باعث شد که معدهی میا و بقیهی فرماندههای حاضر در اون محل انقدر درد بگیره که حتی طاقت نداشتن هیچ غذایی از گلوشون عبور کنه.
خوشبختانه همهی دخترها یه شکم دوم رو منحصراً برای خوردن شیرینیجات دارن، بهخاطر همین هم تونستن کالری دریافتی بدنشون رو درست حسابی حفظ کنن.
و حالا… گزارش جاسوسی که برای تعقیب اون گروه فرستاده بودن، تازه رسید که میگفت اون گروه از مرز عبور کرده. این اعلامیه باعث شد که تموم انرژی سوفیا از بین بره.
«نزدیک به بیست نفر روی پشت بوم اتاق خواب شاهزاده صف کشیده بودن و هر کدوم فکر میکردن هر لحظه باید شمشیراشون رو بیرون بکشن.»
«در همین حال وقتی خود اون شخص آروم تو تختش میخوابید، احساس حماقت میکردم که اون وسط گیر کردم… خیلی افسرده شده بودم که فکر میکردم باید با تموم قدرتم به اون شاهزاده کمک کنم...»
«این وضع یه تناقض کامل بود…»
«ما کاملا ترتیب اوضاع رو دادیم و شخص مورد نظر حتی خودش هم نفهمید چه خبره… من میخوام اون شاهزاده احمق و اون دوشس اعظم رو تیکه تیکه کنم…»
«موافقم…»
لیزا بعد از اینکه فنجون چای سوفیا رو روی میز مقابلش گذاشت، شروع به ریختن یه فنجون چای دیگه برای خودش کرد، در حالی که سوفیا یه جرعهی بزرگ از چاییش رو خورد، "ها..."یی گفت و آه عمیقی کشید.
«به هر حال، به نظر میاومد که دوشس اعظم داره هدف و نتیجه رو با هم قاطی میکنه…»
«عصبانیتی که تو اون زمان داشتم اصلا فروکش نمیکنه، و کینهای که از اون کمکی که به شاهزاده کردم درونمه، از بین نمیره…»
سوفیا احساس لیزا رو درک میکرد، اما از اونجایی که اون تو زمان وقوع این حادثه اونجا نبود، نمیخواست اون رو با قاطی شدن تو این حرفها آزار بده.
سوفیا در حالی که از تکیهگاه مبل به عنوان بالش استفاده میکرد، به چشمهاش استراحت میداد، اما تازه داشت فکر میکرد وقت بلند شدنه که
درست تو همون لحظه صدای قدمهای کسی رو شنید که بیادبانه تو راهرو میدوید و بهطور ناگهانی در باز شد.
چشمهای سوفیا و لیزا وقتی دیدن فردی که این همه راه رو دویده در واقع همون میموسا بوده از تعجب گرد شدن..
«سوفیا، افتضاحه!»
«این بار چی شده...؟»
«سازمان جهانی فمینیستی که بانو باهاشون دوسته، به اسم "خانمهای مهتابی۴"، واحد عملیات سیاهشون به اسم رز مقدس تو شهر نفوذ کرده... به نظر میاد که فرماندهشون، شاهزاده سوفی از پادشاهی رودزیاس.»
چای دنجی که لیزا الان درست کرده بود از دستش افتاد.
«پرنسس سوفی... اون همون کسیه که شوهر خیانتکارش رو انقدر عذاب داد که در نهایت بعد از شکستن کاملش گروه زنانش رو تشکیل داد، همون سوفی رو میگی...؟»
«درسته. به نظر میاد که اون درباره "تراژدی" بانو شنیده و تصمیم گرفته که منابع لازم رو برای انجام یه "کاری" در موردش جمعآوری کنه.»
سوفیا که قبلا انرژی لازم برای بلند شدن از روی مبل رو نداشت، دستوراتش رو در حالی که صورتش هنوز روی دستهی مبل فرو کرده بود، فریاد زد:
«با همهشونم... کافیه دیگه!»
♠
ریچل مشغول لذت بردن از کتابی که داشت میخوندش بود که سوفیا با حالتی غیر عادی برای گزارش دادن منظمش وارد شد.
«بانو من یه خواهش دارم...»
«چیه؟»
سوفیا یه چیزی شبیه به بلیط بهش داد:
«در حقیقت، من میخواستم نوع پاداش رو برای زیردستاتون بیشتر کنم...»
«من مشکلی باهاش ندارم… این چیه دیگه؟ یه "کوپن ماساژ شونه عمیق"؟»
«بله. یه بلیط به کسی که اجازه میده تا سی دقیقه هر کاری که میخواد با بانو انجام بده.»
ریچل کتابش رو روی میزش گذاشت و کمی فکر کرد:
«پس "سر من انجام بده"؟ نه با من؟»
«درسته. نگران نباشین، این فقط برای دختراییه که تو عمارت دوک کار میکنن.»
«نه، آخه من فکر کردم که... پس برای شناخت خدماتتون، بدن من همون بدنیه که باید ماساژ داده بشه؟»
«این واضحه.»
سوفیا هر دو دستش رو دراز و ده انگشتش رو با هیجان خم و راست کرد:
«به خاطر اینکه از استرسی که بهمون فشار میاره رها بشیم، ما شما رو با همه توانمون میمالیم.»
ریچل ساکت بود، اما چهرهی بیتفاوت معمول سوفیا الان بیش از هر زمان دیگهای احساساتی رو نشون میداد.
«تازگیا، به لطف دایره بسیار گستردهی دوستای بانو، همه حقوق معوقه زیادی دارن… ما تونستیم با خیال راحت و به اندازه کافی خرابیهایی که بانو به بار آورده رو جمعوجور کنیم، پس ازتون میخوام باهام تو این زمینه همکاری کنین. »
«یه جورایی، نمیتونیم یه چیز دیگهای رو امتحان کنیم...؟»
«متاسفانه من قبلا توزیع بلیطها رو با توجه به مشارکت افراد شروع کردم. همه مشتاقانه منتظرن که خیلی سرگرم بشن.»
«صبر کن... اما ما به اون نقطهای نرسیدیم که من این کارو تأیید کرده باشم؟»
«من خیلی مشتاقانه منتظرش هستم... اوه، و اتفاقاً من قبلا سیتا بلیط رو جمع کردم.»
یه لبخند بزرگ روی نقاب آهنی سوفیا پخش شد.
ریچل هم جذبش شد و لبخند بزرگ زد.
با این حال، لبخند هیچ کدومشون به چشمشون نمیرسید.
«آه... من میخوام برای همیشه اینجا بمونم.»
ریچل سعی میکرد فرار کنه، اما لبخند سوفیا فقط بیشتر شد.
«نه نه، به هیچ وجه نمیتونیم کسی که به مهمی بانوی منه رو رها کنیم تا برای همیشه تو سیاهچال بپوسه! همه خدمتگزارای فداکار شما تا آخر عمر کار میکنن تا مطمئن بشن که شما میتونین تو اسرع وقت از اینجا خارج بشین... واقعاً میپرسم، منتظرش نیستین؟»
«بیخیال، سوفیا... هههههههه.»
«نه نه، این خیلی طبیعیه… هههههههه.»
برای ارباب و خدمتکاری که خیلی شبیه همن، زمان زیادی گذشت و از طرف مقابل میلههای آهنی به هم میخندیدن.
۱- همونطور که، برای تبرزن فقط تاب دادن تبرش کافیه تا سرش رو از تنش جدا کنه.
۲- خب، من چیز زیادی تو پختوپز نمیدونم، اما این در اصل به روش خاصی برای بریدن ماهی با بریدن سر و بعدش بدنش به سه برش عمودی اشاره داشت. وقتی فروخته میشه، کنار هم قرار میگیره و شبیه یه ماهی جامد به نظر میاد، اگرچه قبلا بریده شده و دل و رودهش جدا شده.
۳- میخواد اون رو بکشه.
۴- خانمهای ماهزده
کتابهای تصادفی
