فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 39

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۹: بانوی نجیب‌زاده میزبان یک مهمانی سرگرم‌کننده می‌شود.

شاهزاده الیوت فنجون چاییش رو پایین گذاشت و در حالی که چونه‌ش رو تو دستش گذاشته بود به سقف خیره شد.

«من داشتم فکر می‌کردم... برای اینکه ریچل رو تو یه گوشه به دام بندازیم، چطوره از بعضی از دخترایی که باهاش اختلاف داشتن کمک بخوایم؟ من شنیدم که زن‌ها تو به کار بردن کلمات گزنده و شکستن قلب بقیه بهتر عمل می‌کنن.»

همه‌ی پیروانش که دورش جمع شده بودن و چای می‌نوشیدن، برای یه لحظه ساکت شدن و بعدش تو لحظه‌ی بعد خیلی پرسروصدا شدن.

«اعلی‌حضرت الان خودشون تنهایی ایده‌ی مناسبی مطرح کردن...؟!»

«اصلا می‌دونستین که اون می‌تونه همچین افکار عمیقی داشته باشه؟!»

«تو کی هستی و قصدت از این حرفا چیه!»

این نگرش تحقیرآمیز زیردست‌هاش مثل صاعقه بهش اصابت کرد... بدون اینکه جورج اینجا باشه، همه‌شون مجبور بودن خودشون به یه تاکتیکی برسن و این موضوع باعث می‌شد الیوت بخواد فقط کمی گریه کنه.

وولانسکی، الیوتی که شروع به لگد زدن به زیردست‌هاش می‌کرد رو تماشا می‌کرد و فکری به ذهنش خطور کرد.

عه؟ این همه مدت طول کشید تا اون به همچین فکری برسه؟

حالا به موضوع اصلی برمی‌گردیم.

وقتی کل دخترهایی که با گفتن جمله‌ی "به جای ریچل من رو انتخاب کن" به‌شدت سعی کرده بودن خودشون رو بفروشن و همه دخترهای خونواده‌هایی که تبرشون رو برای خونواده‌ی فرگاسون تیز کرده بودن به صف شدن، فهرست کاملا چشمگیری از اسامیشون تهیه شد. به‌طور دقیق تقریباً سی نفر شدن.

«هی! اگه از همه این دخترها برای شکنجه‌ش استفاده کنیم، مطمئنا ریچل حتی می‌میره! هه‌هه‌هه‌هه… آهای، بیاین فوراً باهاشون تماس بگیریم!»

«درسته!»

در حالی که همه‌ی اون آقایونی که اونجا بودن این فکر رو می‌کردن که بالاخره یه استراتژی مطمئن رو ارائه کردن و هیجان‌زده می‌شدن، مارگارت سعی کرد با صدای ترسناکی باهاشون صحبت کنه:

«اوم… به من ربطی نداره اما...»

«هاهاها، مارگارت خیلی مهربونه! با این حال، ریچل کسیه که همیشه هر کاری که دلش می‌خواد انجام می‌ده. اگه بخوایم اون رو منزوی کنیم، پس باید هر چیزی رو که داریم یه باره رو کنیم!»

«که‌اینطور...»

الیوت انقدر هیجان‌زده بود که مارگارت نتونست چیز دیگه‌ای بهش بگه.

حداقل، اصلا امکان نداشت بتونه یه چیزی شبیه این بگه: "ریچل قبلا نصفی از دخترهای توی اون لیست رو از پا درآورده..."

افراد الیوت بعد از تموم شدن ماموریتشون برگشتن.

«عالی‌جناب، ما با اون دخترای نجیب‌زاده تماس گرفتیم... خب، یه جورایی، همه دخترایی که می‌خواستن اعلی‌حضرت رو از ریچل بدزدن، اخیراً خودشون رو تو خونه‌هاشون حبس کردن و ظاهراً اصلا قصد ندارن به کاخ سلطنتی بیان.»

«اون وقت چرا؟ قبلا هر وقت موضوع بحث به من می‌رسید از هر فرصتی که می‌تونستن برای فروختن خودشون استفاده می‌کردن.»

دلیلش همون کسی بود که با ناراحتی درست کنارشون ایستاده بود.

«همین‌طور، در مورد دخترایی که از جناح‌های مخالف خونواده‌ی فرگاسون بودن... به نظر میاد که امروز یه مهمونی چای قراره برگزار بشه، پس همه اون دخترا از قبل نزدیک کاخ سلطنتی اومدن.»

«چی؟»

الیوت سرش رو به اطرافش کج کرد.

قصر سلطنتی مطمئناً بزرگ بود، اما اصلا امکان نداشت اون درباره همچین رویداد بزرگی نشنیده باشه. یه جای نزدیک قلعه که شاهزاده به‌طور معمول در موردش چیزی نشنیده باشه…

و الیوت بعد از اینکه تا اونجاش فکر کرد، این رو به یاد آورد که تازگی‌ها فقط یه مکان وجود داره که رویدادهای مرموز توش اتفاق میفته.

آقایون بعد از اینکه به سیاه‌چال هجوم بردن، نگهبان زندان رو دیدن که پشت میز بیرون ورودی سیاه‌چال نشسته بود. به محض اینکه دیدن کراواتی روی لباس‌های کار کثیف معمولیش بسته بود، متوجه شدن که دوباره یه اتفاقی داره اونجا میفته.

«آه، اعلی‌حضرت.»

«امروز دیگه چه خبره؟!»

نگهبان زندان با نگاهی که انگار با موفقیت از واقعیت فرار کرده بود، بروشور کوچیکی رو بهش داد:

«جلسه امروز فقط با رزروه. لطفاً هر بلیطی رو که قبلا خریداری کردین، نشون بدین.»

«منظورت از "بلیط پیش فروش" برای یه مهمونی چیه؟!»

«امروز این مهمونی قراره یه جشن تسلیت سرگرم‌کننده باشه… بذار ببینم، فکر می‌کنم قرار بود این باشه، "به‌خاطر ریچل فرگاسون بیچاره که به دلیل اتهامات واهی به زندان انداخته شده، باید چندتا از بازیگرهای خوبمون رو که تو پایتخت تمرین دیدن به نمایش بذاریم." من نمی‌تونم بخونم، پس مطمئن نیستم که بروشور دقیقاً توش چی نوشته.»

«و تو نه تنها اجازه می‌دی این مهمونی اتفاق بیفته، بلکه توی قسمت پذیرش مهمونی هم داری کار می‌کنی؟!»

«ها... راستش، اخیراً به این فکر کردم که حتی تلاش برای مخالفت با اون دختر بی‌فایده‌س...»

«زندانی‌ها نباید نگهبانای زندان رو تربیت کنن!»

الیوت از کنار نگهبان زندان رد شد و دستش رو روی در گذاشت.

«آه! اعلی‌حضرت، ورود ممنوعه مگه اینکه بلیط داشته باشین.»

«آره فهمیدم، کنار بکش! یادت باشه برای من کار می‌کنی!»

الیوت در حال پایین اومدن از پله‌ها بود و جلوی بقیه راه می‌رفت...اما وقتی به پایین رسیدن، اون‌ها پرده بزرگی رو که ازش به‌عنوان پس زمینه برای صحنه‌ای استفاده می‌شد پیدا کردن، و یه شعبده‌باز بالای صحنه‌ای که گفته شد، یه چیزی رو اعلام می‌کنه.

«و وقتی روی این جعبه می‌زنین… بفرمایین! دستیار شگفت‌انگیز من هیلی از داخل کشو ظاهر می‌شه!»

بنا به دلایلی حیوون خونگی ریچل به عنوان دستیار شعبده‌باز داشت عمل می‌کرد.

شعبده باز در حالی که کلاه ابریشمیش رو برداشت و به همه‌شون تعظیم کرد، تو تشویق تماشاگرها غرق شد و بلافاصله ترفند بعدی خودش رو اعلام کرد. اون مرد واقعاً آشنا به‌نظر می‌اومد، اما به‌نظر نمی‌رسید که یکی از نگهبان‌های دوک باشه.

وولانسکی شروع به کف زدن کرد.

«آه، اون مردی که الان اونجاس جیمز ماتیس از سیرک مرکزیه که فوق‌العاده آدم محبوبیه! عالیه، اولین باره که اون رو تو خونه‌ی شخصی کسی می‌بینم که داره اجرا می‌کنه.»

«اون به خونه‌ی شخصی کسی سر نزده، اون اینجاس؟!»

اون آقایون وقتی به جلوی صحنه نگاه کردن، تونستن ببینن که چندتا صندلی مهمون چیده شده بود، صندلی‌ها و میزها پر از دخترهای نجیب‌زاده‌ای بودن که مشغول تماشای اون مراسمن. همین‌طور اینکه چندتا دختر دور یه میز جمع شده بودن، چای می‌نوشیدن،بیش‌تر با هم صحبت می‌کردن و فقط کمی به بازی روی صحنه توجه می‌کردن. دخترهای زیادی اینجا جمع شده بودن، از جمله اون‌هایی که گروه الیوت اول قصد داشت باهاشون تماس بگیره. اگه مجبور بودن حدس بزنن، احتمالا تقریباً چهل نفر اینجا بودن. ۱

حتی با وجود اینکه گروه الیوت اومده بود، دخترهای حاضر تو اتاق بهشون هیچ توجهی نکردن، و انقدر روی صحنه تمرکز کردن که شاهزاده رو کمی غافلگیر کرد.

«ه، هی... این دخترا به‌طرز عجیبی از این موضوع هیجان‌زده نیستن؟»

«اعلی‌حضرت… همه دخترای نجیب‌زاده‌ای که اینجا جمع شدن موقعیت اجتماعی بالایی دارن، انقدر موقعیتشون بالاس که همین‌جوری تو شهر قدم نمی‌زنن. گرچه ممکنه والدینشون اونا رو به تئاتر بزرگ یا اپرا آورده باشن، اما این تقریباً اولین باره که اجرای خیابونی‌ای رو می‌بینن که توده‌های معمولی مردم می‌تونن ازش لذت ببرن.»

«اما انقدر ممکنه از این موضوع هیجان‌زده بشن که…»

اما، الان زمانی نبود که در موردش نگران بشن.

«اوهوی ریچل، من هیچوقت نگفتم که می‌تونی اینحا اجرا برگزار کنی!»

شاهزاده با نادیده گرفتن صداهای شدیدی که بهش اعتراض می‌کرد، از بین صحنه‌ای که جلوی پله‌ها نصب شده بود، رد شد و درست به سمت میله‌های سلول پشت اتاق حرکت کرد، جایی که با نگاه متعجب ریچل مواجه شد که می‌گفت: «شما یه چیز خیلی غیر منتظره دارین می‌گین!»

«به هر حال اعلی‌حضرت، من اصلا هیچ اجرایی رو تنظیم نکردم.»

«پس این همه چیز چیه؟!»

«همینه که هست.»

ریچل طوری خندید که انگار نمی‌تونست جلوی شادی شدیدی که احساس می‌کرد رو بگیره.

«می‌دونین، همه دوستام به دیدنم اومدن، و همه چیز به‌طور غیر منتظره‌ای تبدیل به یه جشن تسلیت شد.»

«به این راحتی دروغ نگو! مگه تو اعلامیه درست نکردی و بلیطش رو از قبل نفروختی؟!»

«اوه خدای من، تو فکرم که این دستور برعکس شده یا نه. خوب، این یه جزئیات پیش پا افتاده‌س.»

«از چه مقیاسی استفاده می‌کنی که فکر می‌کنی این یه چیز بی‌اهمیته؟!»

در حالی که الیوت مشغول دعوا کردن با ریچل بود، وولانسکی اخطاری از شعبده‌باز دریافت کرد:

«مشتری خواهش می‌کنم من رو ببخشید، اما لطفاً در حین اجرا ساکت باشین.»

«آه ببخشید.»

«ما ساکت نمی‌شیم! این نمایش تموم شده، پس برو بیرون! و تو عذرخواهی نکن!»

وقتی الیوت حرف‌هاش رو به سمت شعبده‌باز گفت، تمسخر و اعتراض دخترهای نجیب‌زاده‌ی حاضری که بین تماشاچی‌ها بودن بلندتر شد.

«شاهزاده‌ی مستبد!»

«تموم هفته منتظر این بودم، به‌خاطر همینم نتونستم بخوابم!»

«خفه شین! همه‌ی شما یه بخشی از نقشه ریچل هستین!»

الیوت جوری شروع به فریاد بین اعتراضات خشمگین دخترها کرد که انگار کاملا فراموش کرده که برنامه اولیه‌ش کمک گرفتن از همون‌ها برای شکست دادن ریچل بود.

در حالی که همه‌ی این اتفاق‌ها داشت میفتاد، پرده پشت شعبده‌باز باز شد و یه مرد میانسال از پشت سرشون بیرون اومد.

«هاه؟ وقتش رسیده که من بیرون بیام؟»

«اوه، جان اسمیت کمدین؟ اونی که به‌خاطر آهنگ‌های طنز شگفت‌انگیزش معروفه؟! اوا، من هم می‌خوام اون رو ببینم!»

«متشکرم...!»

«نه، نوبت اجرا نداری! و وولانسکی، تو اصلا برای چی اومدی اینجا؟!»

الیوت که نمی‌تونست به زیردست‌هاش تکیه کنه، تنهایی تموم تلاشش رو کرد که ارتش دخترهای نجیب‌زاده از اونجا برن.

«اعلی‌حضرت، چرا وسط مهمونی فانمون انقدر غوغا به پا می‌کنین؟!»

«درسته! همه کسایی که اینجان، خیلی مشتاقانه منتظر امروز مونده بودن!»

«آم، دختر دوک گوردون و دختر مارکیز تافت...»

الیوت بلافاصله با دو اعتراض پرشوری روبه‌رو شد که هر دوشون از طرف دخترهای بلندپایه‌ای که پدرهاشون باید علیه دوک فرگاسون می‌بودن اظهار شدن. اون‌ها کسایی بودن که بدون شنیدن حرفشون نمی‌تونست همین‌جوری بهشون دستور بده.

الیوت از رویارویی با همچین حریف‌های دردسرسازی جا خورده بود، اما تصمیم گرفت نقشه ریچل رو به هم بزنه.

«این یه زندانه! ریچل برای تنبیهش اینجا قرار گرفته، پس همچین نمایشی…»

«من به همچین چیزی اهمیتی نمی‌دم!»

«درسته. به اندازه کافی صحبت‌های خسته‌کننده کردی، پس فقط برو دیگه.»

«چ، چی؟!»

الیوت قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، به‌خاطر اینکه اون دخترهای نجیب‌زاده سعی کردن به‌زور بیرونش کنن، چشم‌هاش داشت رو به سفیدی می‌رفت.

«سریع برو بیرون!»

«درسته! اگه اینجوری برنامه رو به عقب بندازی... نوبت آدام استوارت کوتاه‌تر می‌شه!»

«چی؟!»

«این درسته، کاترین؟!»

وقتی دختر مارکیز، کاترین تافت صحبت کرد، همه دخترهای نجیب‌زاده دیگه به صورت یکپارچه سرجاشون ایستادن.

«بی‌خیال اعلی‌حضرت، سریع برگرد!»

«کوتاه کردن زمان اجرای آدام، جنایتیه که سزاوار مرگه!»

«برو خونه دیگه!»

«تو مزاحمی!»

«چی...؟!»

الیوت ناخودآگاه وقتی با شدت ازدحام جمعیت مواجه شد، یه قدم به عقب رفت.

«آ، آدام؟! عالیه، من می‌تونم اجرای اون رو به صورت زنده ببینم؟!»

«مارگارت؟!»

دیدن زنی که دوستش داشت و در مورد دیدن یه مرد دیگه خیلی هیجان‌زده شده بود، الیوت رو یکم ناراحت کرد.

«او، اوهوی… این آدام چه جور آدمیه که اینطور شوروشوق وحشیانه‌ای رو به‌وجود آورده؟»

الیوت به‌طور مخفیانه به سمت وولانسکی رو کرد، واضح بود مثل بقیه پیروانش که نمی‌دونستن اون کیه.

«اون یه بازیگر خیلی مشهور از تئاتر مرکزیه. اون یه مرد خوش‌تیپ با ظاهر تراشیده و ماهیچه‌های مشخصیه که مهم نیست چی بپوشه، زیر لباس‌هاش برجسته نشون داده می‌شن، و جذابیت بزرگسالانه‌ای داره که فقط جذبه‌ی جنسی رو بروز می‌ده. همه‌ی زن‌هایی که تو پایتخت هستن نمی‌تونن چشم ازش بردارن.»

«آه؟ یه بازیگر قراره تو همچین صحنه‌ی باریکی چیکار کنه؟»

حتی وولانسکی هم از این سوال گیج شده بود، پس دختر نجیبزاده‌ی جوون خونواده گوردون با عصبانیت براشون توضیح داد: «امروز آدام می‌خواد یه اجرای نمایش رقص برهنه انجام بده!»

«هاه؟»

تقریباً از وسط اون جمله، الیوت فکر کرد کلماتی که داره می‌شنوه در واقع از زبون یه دنیای دیگه سرچشمه گرفته.

«اجرای رقص برهنه‌ی یه مرد؟»

«نمایش ما رو با کاری که شما آقایون بدجنس می‌خواین ببینین، قاطی نکن! بدیهیه که اون قسمت پایینش هر جور که باشه پوشیده شده! اما، به نمایش گذاشتن کامل اون بدن درجه یک گرفته، و شادی ناشی از اینکه از نزدیک می‌بینیمش…! برای امروز همه‌ی ما آرزوی این رو داشتیم که یه اسکناس پیچ‌وتاب‌خورده تو لباس زیر خمیده‌ی آدام بذاریم و تموم شب اسکناس‌هامون رو صرفاً برای این مناسبت تا کردیم!»

«ها…؟»

در حالی که الیوت اصلا نمی‌فهمید چه اتفاقی داره میفته، مارگارت سعی کرد همین‌طور که به شدت از بینی نفس می‌کشید، اطلاعات بیش‌تری بهش بده.

«بازیگر بودن یه حرفه‌ی بی‌ثباته، پس خیلی از اون بازیگرا سعی می‌کنن تا یه فرد نجیب‌زاده یا ثروتمند رو به‌عنوان حامی انتخاب کنن! اما آدام می‌تونه انقدر خوب پول دربیاره که به هیچ جور قرارداد معشوقه، اجرای خصوصی یا معاملات رابطه داشتن با زن‌ها نیاز نداره! اینکه اون نه تنها یه اجرای خصوصی خونگی، بلکه حتی یه نمایش لخت بالای ۱۸ سال اجرا کنه، به این معنیه که میزان نفوذ ریچل، واقعاً باورنکردنیه!»

«م، من، حدس می‌زنم متوجه حرفت شدم…؟»

اما الیوت واقعاً متوجه نشده بود.

با این حال، حداقل حالا می‌فهمید که چرا همه‌‌ی دخترهای نجیب‌زاده‌ای که اینجا جمع شده بودن، با چشم‌های خون‌آلود به‌شدت بهش خیره شده بودن. ریچل یه بار دیگه غیر فانی بودنش رو نشون داده بود و با استفاده از شرارت‌های پولش، یه بازیگر محبوب رو به ملاقات باهاش و لطف دخترهای نجیب‌زاده‌ای که معمولا مقابلش می‌ایستادن، جلب کرده بود.

و به‌خاطر همین هم الیوت…

«خوب، همه شما…»

به تلاش برای متقاعد کردن همه‌شون ادامه داد…

«سریع برو بیرون!»

«ما برای دیدن صورت تو هیچ پولی ندادیم!»

«آدا... م...»

و قلب الیوت به سرعت متلاشی شد:

«این، این دخترا چشونه...»

«اونا الان انقدر هیجان‌زده هستن که دیگه نمی‌تونن تشخیص بدن که با کی صحبت می‌کنن یا از چه اصل و نصبی هستن...»

«ل، لعنتی…»

اگه قرار بود مجازاتی به کسی بده، در اون صورت باید به همه‌ی حاضران اونجا می‌داد... و تعدادشون هم انقدر زیاد بود که تقریباً غیر ممکنه که تأیید کنیم هر دختر از کدوم خونه اومده.

علاوه بر این، دلیل تنبیهشون اینه که اون‌ها شاهزاده رو به‌دلیل هیجان‌زده بودنشون برای یه نمایش رقص لختی نادیده گرفتن... اصلا امکان نداشت این تنبیه رو برای پادشاه بتونه توضیح بده...

تازه...

«من می‌خوام ببینم، می‌خوام آدام رو ببینم!»

مارگارت هم می‌خواست از این فرصت استفاده کنه.

«مارگارت؟!»

اما خب، همه چیز همیشه تو دنیای واقعی به خوبی توی تئوری کار نمی‌کنه.

«هی، مگه نمی‌شه توی این شرکت کنی و به صورت رایگان ببینی؟!»

«نه نمی‌شه! برای تهیه این بلیط‌ها سختی‌های زیادی رو تحمل کردیم!»

«این…»

مارگارت که از قبل بلیط نخریده بود، توسط بقیه‌ی دخترهای نجیب‌زاده رد شد.

«لطفا اجازه بدین منم شرکت کنم!»

«نه!»

اما مارگارت یه مبارز بود! و خودش رو هم انقدر بالا نمی‌دید که بهشون التماس نکنه.

«م، مارگارت. حتی اگه همچین چیزی رو نبینی…»

الیوت سعی کرد مارگارت شرم‌آور رو صدا بزنه تا اون رو به خونه برگردونه… اما تو اون زمان...

«خیلی خب، همه...»

الهه نجات، ریچل از آسمون فرود اومد.

«به هر حال، مارگارت هم دوست داره آدام رو ببینه، درسته؟»

«آره! می‌خوام ببینمش، لطفاً بذار ببینمش!»

«او، اوهوی مارگارت…»

ریچل به یه صندلی خالی اشاره کرد.

«حقیقت اینه که من در واقع یه صندلی اضافه جهت اطمینان نگه داشتم. اگه می‌خوای، خیلی هم خوشحال می‌شم بذارم مارگارت روش بشینه.»

«واقعا؟!»

«اوهوی، مارگارت؟!»

ریچل با لبخندی که مثل لبخند مادر مقدس به خودش گرفته بود، سرش رو تکون داد:

«آره. همه‌ی کسایی که اینجان با لبخند آدام قلبشون دزدیده شده. پس، رفیق مارگارت، لطفاً بشین.»

«ممنون!»

«مارگارت؟!»

مارگارت بدون اینکه صدای الیوت رو بشنوه نشست و وقتی ریچل دستش رو بهش دراز کرد، شادی به وضوح تو صورتش پخش شد. دو سکه طلا کف دستش بود.

«و می‌خوای اینا رو هم بهت بدم؟»

«امم؟ سکه‌های طلا؟»

ریچل که می‌دونست بقیه‌ی دخترهای نجیب‌زاده هم گوش‌هاشون رو تیز کردن، صداش رو پایین آورد تا آروم به مارگارت توضیح بده.

«آدام یه شورت چسبون الاستیک بومرنگ می‌پوشه... معمولا فقط با کشیدن اسکناس تو شلوارش باید این کارو انجام بدین... اما اگه قرار باشه یه سکه طلای مخصوصاً سنگین رو توش بندازی...»

«اگه این کارو بکنم چی می‌شه...؟»

«یه سکه‌ی طلای سنگین تو شلوارش که کشیه… بعدش، چه منظره شگفت‌انگیزی به وجود میاد…»

«یه منظره‌ی شگفت‌انگیز؟!»

به یکباره، دخترهای نجیب‌زاده‌ی دیگه، حتی بیش‌تر از قبل هیجان‌زده شدن.

«من هیچوقت بهش فکر نکرده بودم!»

«این... خیلی عالیه!»

«ش، شماها…»

در حالی که الیوت از اون چیزی که دیده بود، شوکه شده بود، مارگارت مقابل ریچل زانو زد و مودبانه سکه‌های طلا رو ازش گرفت.

«اوه، اوهوی... مارگارت؟»

«خد…»

«خد؟»

«خدا زیرزمین وجود داره!»

«مارگارت؟!»

«اوهوی، شماها همتون بی‌مسئولیت هستین…؟!»

الیوت در حالی که سعی کرد اوضاع رو کنترل کنه، صداش رو بلند کرد.

اما همون لحظه مرد جوون خوش‌تیپی که ماهیچه‌هاش انگار هر لحظه کت و شلواری رو که پوشیده بود می‌خوان پاره کنن، جلو اومد.

«کیا...!»

حرف‌های الیوت با تشویق بلند دخترهای نجیب‌زاده تبدیل به پودر شد.

این مرد جوون واقعاً شیک‌پوش قبل از اینکه به همه‌شون بخنده، ژست آشنایی رو انجام داد و برای یکی از دخترهای نجیب‌زاده حاضر بوس تو باد فرستاد.

«سلام بچه گربه‌ها. نمایش فقط یه دقیقه دیگه شروع می‌شه. مشکلی نیست که یکم منتظر بمونین؟»

«اوهوی، تو هم…»

«کیا...!»

الیوت سعی کرد جلوی آدام رو بگیره، اما با صدای فریاد دخترهایی که مثل موج سونامی به پشتش برخورد کرد، غرق شد.

با احتیاط، الیوت متوجه شد حالا که دخترهای نجیب‌زاده آدام رو دیدن، حضورش حتی به چشمشون هم نمیاد.

«هی، انقدر بی‌منطق نباشین...!»

«آدام! آدا... م! آد... ا... م...!»

«…هی، گوش کنین…»

«آدام! آدام! آدام...!»

بعد از اینکه الیوت و گروهش از سیاه‌چال بیرون اومدن، نگهبان زندان، به اون‌ها که کاملا خسته به‌نظر می‌رسیدن، سلام کرد.

«چیزی شده؟»

«نه، اعلی‌حضرت…»

الیوت در حالی که اشک عمیق پشیمونی روی لپ‌هاش جاری شد، روی دست‌ها و زانوهاش افتاد.

«لعنتی... منم یه پسر خوشتیپ هستم… وقتی این دخترا تو قلعه بودن هم همه‌شون برام آخ و اوخ می‌کردن… لعنت به همه چی، یه بازیگر تو قلمروی من…»

«پس توی یه مسابقه زیبایی باختی.»

«اصلا برای شروع یه مسابقه نبود!»

«آه، پس یه حریف بد داشتین، فقط همین.»

«منم فوق‌العاده هستم!»

«پس یه مسابقه بود...؟»

«درسته!»

در حالی که الیوت همچنان مسئله رو براش باز می‌کرد، نگهبان زندان جعبه جمع‌آوریش رو دراز کرد.

«معذرت می‌خوام، اعلی‌حضرت. چون اینطوری شدین… و چون اینجا یه اتاقک ایستاده‌س، هر چقدر که دوست داری می‌خوای بهم پول بدی؟»

«پس بلیط‌ها مال همون روز هستن؟!»

«اعلی‌حضرت، دوباره ‌به چیزای نامربوط توجه کردین.»

۱. خب احتمالا برای گفتن این یکمی دیر شده، اما من رسماً برام سخته که تصور کنم این سیاه‌چال واقعاً چقدر بزرگه.

۲. این یه پولیه که به یه مجری داده می‌شه. فقط پولی که به رقصنده‌ها می‌دین نیست، بلکه پولی رو که به نوازنده‌ای تو خیابون یا افراد دیگه از این قبیل می‌دین هم هست.

کتاب‌های تصادفی