فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 40

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۰: منحرف نوشیدنی‌اش را با میمون شریک می‌شود.

شاهزاده الیوت حال بدی داشت.

«لعنتی، ریچل... من تو رو پشیمون می‌کنم.»

در حالی که به اون طرف شونه‌ش نگاه کرد، پسر ارلی رو که یکی از پیروانش بود صدا زد.

«وضعیت مارگارت چطوره؟!»

«متاسفانه باید بگم که ظاهر خوبی نداره. اون هنوزم تو شرایط بحرانی‌ایه.»

اون پسر در حالی که سرش رو تکون می‌داد، حالت موقری تو صورتش گرفته بود. خلق‌وخوی الیوت هم هر لحظه خشن‌تر می‌شد.

«لعنتی! اون دیو، همین الان باید بکشمش…! مارگارت رو به این حال و روز انداخته… لعنتی! آه، راهی نیست که بتونیم اون طاعون لعنتی رو فوراً از اینجا بیرون کنیم؟! ایش، بیاین فقط سیاه‌چال رو آتیش بزنیم و اون رو تا حد مرگ بپزیم...!»

الیوت تا اونجایی که می‌تونست با صدای بلند فریاد زد… و بعدش شونه‌هاش افتاد.

چون درست پشت سرش...

«آهاهه‌هه‌هه... عضلات شکم برجسته‌ی آدام... آه، چه قدر شگفت‌انگیز بود...»

مارگارت در حالی که آب دهنش از لب‌هاش می‌چکید و چشم‌هاش تو حالت ذهنی رویایی تیره‌وتار شده بود، تو لحظه‌ای از سعادت غرق شده بود. سه روز از اون واقعه گذشته بود، اما روحش همچنان حاضر نبود پیششون برگرده.

پسر ارل همچنان در حالی که نگاه غمگینی داشت گزارشش رو داد.

«اگه بخوایم بدترین فرض رو بکنیم… احتمال تبدیل شدنش به یکی از گروه پروپاقرص آدام استوارت…»

«چی...؟! پ، پس اگه نزدیکه تا اونجا برسه، فقط باید جلوش رو بگیریم! لعنتی، چرا هیچ دکتری برای اینجور بیماری وجود نداره؟!»

پیروانش در حالی که الیوت فریاد می‌کشید، هیاهو می‌کرد و عصبانیتش رو سر وسایل اتاق خالی می‌کرد، در حالی که نزدیک به هم جمع شده بودن، تماشاش می‌کردن و با خودشون می‌گفتن: «اگه همین‌طور پیش بره، اون واقعاً ممکنه بعداً سیاه‌چال رو آتیش بزنه.»

«آره… اما فکر می‌کنی کار کی می‌شه که واقعاً آتیش رو به راه بندازه؟»

«چیزی نیست که بخوایم حدس بزنیم… همون‌طور که انتظار می‌ره، کشتن یه نفر برای اذیت کردنش…»

«یه چیزی، اصلا چیزی برای از بین بردن عصبانیتش وجود نداره؟»

بدون اینکه الیوت متوجه بشه، پیروانش شروع به تبادل نظر کردن.

«درسته، همین کار رو می‌کنیم.»

«درسته. این قطعاً باید بهش اجازه بده تا یکم عصبانیتش رو خالی کنه.»

«هی… اعلی‌حضرت، می‌تونم یه چیزی ازتون بپرسم؟»

با آماده شدن نتایج جلسه، پسر مارکیز وولانسکی به‌عنوان نماینده‌ی بقیه عمل کرد و دستش رو بالا برد.

«چیه؟!»

«بله، این یه طرح یکباره برای پشیمون کردن روز به روز خانم ریچل که هی گستاخ‌تر می‌شه هستش.»

«اوهوه...؟»

بعد از اینکه وولانسکی توجه الیوت رو جلب کرد، اون و بقیه شروع به توضیح طرحشون کردن. به‌تدریج خشم الیوت فروکش کرد، به‌جاش اشتیاقش بیش‌تر شد و هر کدوم از پیروانش یه چشمک به هم زدن.

«هی، بیاین این کار رو انجام بدیم! ما امشب برنامه‌ش رو اجرا می‌کنیم، پس مقدماتش رو فراهم کنین!»

«بله، قربان!»

متأسفانه پیروان جوونی که سرشون شلوغ بود، متوجه این موضوع نشدن.

یه موجود کوچیک به پرده چسبیده بود که تو نسیم تکون می‌خورد.

«اوکی!»

«به خونه خوش اومدی. امروز چقدر راه رفتی؟»

ریچل بعد از اینکه هیلی از پنجره تهویه به داخل خزید، با حالت گرمی از بازگشت هیلی استقبال کرد. بعد از اینکه اون رو تو آغوش گرفت و خزش رو به خوبی شونه زد، میمون که احساس شادابی می‌کرد به سمت میز تنهایی حرکت کرد.

«اوکی، اوکی، اوکی؟»

هیلی انگشتش رو روی پیشونیش گذاشت و اون رو طوری چرخوند که انگار می‌خواد بگه یه نفری که قبلا دیوونه بوده و الان مشتی به هم زد که انگار همون شخص دیوونه قول داده که انتقام بگیره.

«آه، پس به دیدار اعلی‌حضرت الیوت رفتی؟»

هیلی به کار خودش ادامه داد، اون یه خودکاری رو که همون نزدیکی بود برداشت، به پشتش کوبید و کاری رو تقلید کرد که انگار یه نفر با کبریت انجامش می‌ده تا آتیش روشن کنه.

«هوم، نکنه اونا می‌خوان آتیش‌بازی بیرون از پنجره‌م شلیک کنن؟»

هیلی سرش رو تکون داد.

بعدش ریچل یک بار دیگه هیلی رو تو آغوشش گرفت و در حالی که از تلاش‌هاش تمجید می‌کرد، بالای سرش رو ناز کرد.

«ممنون هیلی، الان می‌تونم یه طرح متقابل بریزم. می‌تونم برای یکم بیش‌تر رو کمکت حساب کنم؟»

«اوکی!»

اواخر اون شب...

اون آقایون بی‌سروصدا و در زیر پوشش تاریکی به ساختمون سیاه‌چال نزدیک شدن.

«به‌نظر می‌رسه چراغ‌هاش خاموشه.»

«آره. اون دختره حتماً همین الان خوابیده...»

الیوت و بقیه اطراف پنجره تهویه هوا پریدن و شمع‌هایی رو که با خودشون آورده بودن رو بی‌صدا زمین گذاشتن. بعدش همه‌شون شروع کردن به باز کردن بسته‌هایی که با خودشون آورده بودن.

این‌ها جدیدترین اسباب‌بازی‌ها بودن، آتیش‌بازی‌های موشکی که استفاده ازشون آسونه. وقتی اون‌ها رو روشن می‌کنین، به‌طور تصادفی به آسمون پرواز می‌کنن، منفجر می‌شن و درست قبل از تموم شدن باروتشون صدای بلندی ایجاد می‌کنن... و اون‌ها این اسباب‌بازی‌ها رو مستقیماً به سلول ریچل شلیک می‌کنن. این چیزها اگه یکم بزرگ‌تر بودن سلاح خوبی می‌شدن، اما در حال حاضر هیچ کار دیگه‌ای به‌جز دادن صدای زیاد در مقابل قدرت تخریبشون نداشتن.

با این حال، این تموم چیزی بود که اون‌ها برای هدف امشب نیاز داشتن.

«هه‌هه‌هه… امشب، ما قیافه متزلزل اون زن رو می‌بینیم. هی، آتیش‌ها رو روشن کنین.»

«بله!»

همه‌ی آقایون کیسه‌های زیادی که توشون وسایل آتیش‌بازی بود رو باز کردن، هر کدومشون به‌طور تصادفی یکی رو برای آماده‌ی شلیک کردنشون برداشتن.

*ترق تروق!*

صدای خش‌خش خفیفی از پنجره تهویه شنیده می‌شد... و بعدش همون آتیش‌بازی‌هایی که نزدیک بود منفجر بشن، به سمتشون به پرواز در اومدن. تعدادشون خیلی زیاد بود.

«اوه؟!»

«چی؟!»

از اونجایی که اون آقایون همه دور هم شده بودن تا پنجره رو محاصره کنن، یه نفر می‌تونست به راحتی از اونجا به هر سمتی شلیک کنه و نزدیک بود به کسی آسیب بزنه. آتیش‌بازی‌هایی که یکی بعد از دیگری شلیک می‌شدن، موقعیت آقایون رو در هم شکستن.

«لعنتی، اون توی این کار هم ما رو شکست داد!»

«خانم ریچل که فقط یه نفره، اون چطور این همه شلیک می‌کنه!»

گرچه هفت، هشت نفر مشتاقانه آتیش به سمتشون می‌زدن، اما پنجره کوچیک تهویه هدفی بود که به سختی می‌شد اون رو زد، و این بدون آتیش‌بازی‌های نادرستی بود که اغلب تا پس فردا❓پرواز می‌کردن.

«چرا…؟!»

«اوهوی، چرا این کار اصلا جواب نداد؟!»

گروه الیوت طوری تو هر‌ج‌ومرج فرو رفت که انگار هیچ برنامه‌ای برای شروع نداشتن.

«این واقعاً خیلی سرگرم‌کننده‌س.»

ریچل از همون اولش آتیش‌بازی رو بعد از اینکه اون‌ها رو روی یه صفحه راه راه قرار داد، شلیکشون می‌کرد. بعد از اینکه روشنشون می‌کرد، در امتداد مسیر شیارهای داخل ورق حرکت کرده و از سیاه‌چال خارج می‌شدن. اون قبلا هیچوقت آتیش‌بازی نکرده بود، اما دقتش هنوز هم خیلی بهتر از الیوت و بقیه‌‌ای بود که همگی سعی می‌کردن آتیش‌بازی رو با نشون دادنشون تو یه جهت کلی هدف قرار بدن.❓

«اوکی!»

هیلی هم که داشت آتیش‌بازی رو روی ملافه ❓قرار می‌داد، بهش خوش می‌گذشت.

«فکر می‌کنی زمان آتیش‌بازی ویژه‌مون رسیده باشه؟»

«اوکی!»

«آروم باشین! ما فقط یه هدف داریم، پس اگه همه با هم هدف بگیریم، می‌تونیم این رو ببریم!»

الیوت سعی می‌کرد، هرج‌ومرج تو گروهش رو سرکوب کنه.

*تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق!ترق!*

یهویی، یه شلیک صدای بلند و پر زرق‌وبرقی ایجاد کرد که کاملا با اون چیزی که قبلا تکرار می‌شد فرق داشت.

«اون چیه؟!»

«اوی، صدا و قدرتش خیلی فرق داره!»

در حالی که این آتیش‌بازی‌های جدید به طرفشون شلیک می‌شدن، پسر بارونی که یه شوالیه‌ی در حال آموزش هم بود، در حالی که اون آتیش‌بازی‌هایی که تو هوا پرواز می‌کردن رو دید، تونست تشخیص بده که چی هستن:

«اون آتیش‌بازی‌ها رو با هم بسته! سه، چهارتاشون… ترقه دورشون بسته؟!»

«همچین حرکتی…!»

حتی اگه بدونین که این آتیش‌بازی‌ها هیچ قدرتی ندارن، باز هم همون لحظه‌ی شوکه‌آوری که دقیقاً کنارتون فرود میان براتون وحشت‌آوره. علاوه بر این، صدا و قدرت انفجارش قوی‌تر از اون چیزی بود که انتظار داشتن…

این وضعیت، وضعیتی بود که توش هفت، هشت نفر تنها توسط یه نفر شکست می‌خوردن.

اما تراژدی واقعی هنوز شروع نشده بود.

«هاه؟»

وقتی که یکی از اون آقایون آماده شلیک بعدیش شد، متوجه شد که دیگه هیچ وسیله آتیش‌بازی‌ای تو گونیش وجود نداره، و کمی گیج شد. به اطرافش نگاه کرد تا ببینه ممکنه کجا رفته باشن... که دید یه میمون کیسه‌های بقیه رو هم جمع کرده و می‌خواد تموم فیوزهاشون رو یک‌جا روشن کنه.

«ه، هی، صبر کن! اگه اونا رو اونطوری روشن کنی…؟!»

همزمان با پریدن میمون به عقب، آتیشی که روشنش کرده بود گسترش پیدا کرد و در نتیجه آتیش‌بازی‌های جمع‌شده منفجر شدن و به‌طور نامنظم به هر طرف پرواز کردن.

«اوا!»

«ف، فرار کنین!»

همه در حالی که آتیش‌بازی بدون هیچ نظم یا دلیل خاصی به هر سمتی پرواز می‌کردن، بی‌هدف به اطراف می‌دویدن و جلوی پاشون منفجر می‌شدن. برای کمک به هرج‌ومرجشون، میمون چندتا ترقه‌ی اضافی هم روشن کرد و اون‌ها رو به این طرف و اون طرف پرتاب می‌کرد.

و بعدش، بزرگ‌ترین تراژدی قرن فرا می‌رسه...

وقتی که همه‌ی انفجارها سرانجام به پایان می‌رسن، یه دفعه چهره‌ای مقابل الیوت که کاملا خسته روی زمین نشسته بود، ظاهر شد.

«…؟»

الیوت سرش رو بلند کرد و بانوی دربار رو دید.

«اعلی‌حضرت… فکر می‌کنم چند روز قبل در مورد این موضوع صحبتی داشتیم، اما حدس می‌زنم واقعاً اون صحبتمون براتون جا نیفتاد…؟

«آه، نه اینطور…»

«فکر نمی‌کنین دفترم مکان خوبی برای سخنرانی باشه؟ یا شاید ترجیح می‌دین برای افرادی که باید تو شیفت شب کار کنن، جلوی ورودی خونه به حالت سیزا بشینین.»

«دفتر رو ترجیح می‌دم...»

«این افتضاح بود…»

الیوت به سمت اتاق نشیمنش حرکت کرد.

خطبه‌ای رو به خوردش داده بودن که به‌نظر می‌رسید اصلا تمومی نداره، سرزنش زیردست‌هایی که این نقشه‌ی هولناک رو در نظر گرفته بودن ادامه پیدا کرد، و الان از هر لحاظ ذهنی‌ای خسته شده بود... اون فقط می‌خواست کمی بخوابه. توی این لحظه دیگه به هیچ چیزی فکر نمی‌کرد، فقط می‌خواست تو تختش بیفته.

ژاکتش رو تو اتاق نشیمنش درآورد، در اتاق خوابش رو باز کرد و تصمیم گرفت فقط با پیرهنش بخوابه، که... آخرین فاجعه شب رخ داد.

وقتی در اتاق خوابش رو باز کرد… یه میمون رو دید.

«ها؟»

با اینکه چشم‌هاش رو مالید، میمون هنوز هم همونجا بود. اون میمون چهره‌‌ی سختگیرانه‌ای تو صورتش داشت... و مشعل تو دستش گرفته بود.

«چی؟ تو، دست نگه دار، اون...؟!»

میمون همین‌طور که الیوت به خودش اومد تا از کنارش فرار کنه، از این فرصت استفاده کرد و مشعل رو به سمتش پرتاب کرد.

«لعنتی، نگهبانا! یه میمون آتش‌افروز داره فرار می‌کنه!»

الیوت که حتی نمی‌دونست چی داره می‌گه... برای بقیه دیگه غیر ممکنه که فکر کنن یه میمون مشعل رو تو اتاق خوابش حمل کرده.

«ریچل یهویی یه کسی رو فرستاده که آتیش به پا کنه...؟!»

فقط یه آدم احمق تو کاخ سلطنتی یه میمون مو سفید، حیوون خونگیشه. الیوت روی مشعلی که میمون به سمتش پرتاب کرده بود پا گذاشت تا اون رو خاموش کنه و تو این فکر بود که دقیقاً چه چیزی رو باهاش آتیش زده.

بعد از اینکه سریع اتاقش رو جارو کردن، متوجه شد میمون هیچ کدوم از اثاثیه‌ش رو آتیش نزده.

در واقع هیچ چیزی نسوخته بود، و اون داشت به این فکر می‌کرد که شاید میمون قصد نداشت چیزی رو اینجا آتیش بزنه. با این حال… اون در نهایت یه چیزی رو تو این اتاق پیدا کرد که قبلا اونجا نبود.

«چی، این چیه...؟»

وقتی الیوت به داخل اتاق خوابش رفت، چندتا قابلمه دید که اینجا و اونجا روی کف زمینش پراکنده شده بودن. احتمالا حدود ده‌تایی بودن.

روی یه بشقاب زیر قابلمه، انبوهی از رزین کاج و خرده‌های چوب با هم مخلوط شده بود. این چیزی که میمون آتیشش زده بود، سوخت ترکیبی بود. قابلمه روی این شعله متوسط داشت گرم می‌شد و با بررسی بیش‌تر، این قابلمه‌ها رو با روغن و دونه ذرت پر کرده بودن.

الیوت نمی‌دونست پاپکورن چیه.

قبل از اینکه الیوت بتونه کاری کنه، اولین دونه از قابلمه منفجر شد.

*ت... ق*

«عه، چی؟!»

فقط یه صدای تق خفیف شنیده می‌شد، اما به سرعت اون صدا به چیزی بیش‌تر تبدیل شد.

*تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌تق‌!*

انبوهی از هسته‌های سفید به سمتش پرواز کردن.

تو یه چشم به هم زدن اوضاع از کنترل خارج شده بود چون الیوت از بالا به پایین با بارش شدید تگرگ سفید برخورد کرد.

«آخ، اوخ! این چیه؟!»

و بعدش بوی قوی روغن اتاق رو پر کرد…

شوالیه‌های نگهبان که به داخل اتاق هجوم آوردن هم نتونستن کاری براش انجام بدن. چون اون‌ها هم نمی‌دونستن پاپکورن چیه و مطمئن نبودن که ریختن آب روش باعث بدتر شدن اوضاع می‌شه یا نه.

تعداد هسته‌های سفید همچنان، حتی تا زمانی که سرخدمتکار دربار به داخل اتاق هجوم آورد افزایش پیدا کرد… و وقتی انفجاری که هیچ‌کس نمیدونست چی هستن تموم شد، اتاق خواب الیوت با دونه‌های کرکی و سفید پوشیده شده بود.

وولانسکی خسته، از راهرویی که نزدیک باغ عقبی حیاط پشتی بود راه می‌رفت. اون می‌خواست یکم استراحت کنه، پس روی چند پله نشست.

«هاه… من از پا افتادم.»

فشار ناشی از تلاش‌های بیهوده‌ی امروزشون واقعاً بد بود. به‌هیچ‌وجه فکر نمی‌کرد خانم ریچل بتونه با آتیش‌بازی خودش یه ضدحمله انجام بده... اون از اولین باری که به زندون افتاد این چیزها رو با خودش داشت؟ اون واقعاً یه زن نجیب‌زاده‌ی وحشتناکه.

«آه... خیلی خوبه که توسط همچین نجیب‌زاده‌ای که سینه‌ی صافی داره مورد آزار قرار بگیریم…»

خانم ریچل دقیقاً برعکس این حرف بود. اون قد بلند و زیبا و فاقد اون فضای بانمک بود.

«البته اون هم پر از جذابیت‌های طبیعی خودشه... اما بالاخره خانم مارگارت بهتره، مطمئناً بهتره.»

اون که با حرف خودش موافق بود، جلوتر به بیرون نگاه و یه میمون پیدا کرد. به‌نظر می‌رسید اون در حالی که یه سبدی رو به پشتش داره، از اونجا عبور می‌کرد. اسمش حتماً…

«هنری...؟»

اون حیوون خونگی خانم ریچل نبود؟ تقریباً مطمئن بود که حیوون ریچله.

«اوکی!»

میمون با جدیت سرش رو تکون داد، اما وولانسکی کاملا مطمئن بود که دوتا میمون این شکلی تو کاخ سلطنتی وجود نداره. اون مطمئن نبود که چرا این میمون اینقدر سرسختانه سعی می‌کنه چیزهای بدیهی رو انکار کنه، اما خوب، اون مثل اعلی‌حضرت نبود و سعی نمی‌کرد اون موجود بیچاره رو اذیت کنه.

«من اصلا اهمیتی نمی‌دم که این دور و بر بچرخی... یا نکنه داری یه جایی شیطنت می‌کنی؟»

اون مطمئن نبود که میمون واقعاً می‌تونه حرفش رو درک کنه یا نه، اما تصمیم گرفت به هر حال باهاش صحبت کنه. همون‌طور که انتظار می‌رفت، امکان نداشت وولانسکی بدونه اون میمون بعد از اینکه یه صحنه‌ی باشکوه تو اتاق الیوت درست کرده، تو راه برگشتنه.

«هوم؟»

قبل از اینکه وولانسکی متوجه بشه، هنری شروع به نزدیک شدن بهش کرده و به صورتش خیره شده بود. ظاهراً حیوون‌های خونگی وقتی کنار افرادی هستن که صاحبشون نیستن، مضطرب می‌شن.

هنری دستش رو توی سبد پشتش برد و یه پرتقال ازش بیرون آورد. بعدش اون رو به وولانسکی داد:

«اوکی!»

«چیه، برای منه؟ تو خیلی پسر خوبی…»

هنری قبل از اینکه کنار وولانسکی بشینه پرتقال رو بهش تحویل داد. میمون طوری بهش نگاه کرد که انگار می‌خواد بگه: «اگه چیزی داری که می‌خوای از دلت در بیاری و بگی، من به حرفت گوش می‌دم.»

«که‌اینطور، حیوون‌های خونگی اینجوری خیلی بانمک هستن.»

با درک نیت هنری، شکایات وولانسکی به آرومی از بین لب‌هاش جاری شد و عصبانیت و غرغرهاش کاملا به نمایش در اومد.

«و اینطوره. من تموم تلاشم رو می‌کنم، اما رسیدن به هر نتیجه‌ای غیر ممکنه...»

میمون که واقعاً معلوم نبود متوجه می‌شه وولانسکی چی می‌گه یا نه، سرش رو تکون داد، جوری که انگار می‌گه: «درسته، صحیحه.» طوری که فهمیده چی داره بهش می‌گه. و وقتی که تو داستان وولانسکی یه شکافی ظاهر شد، اون جوری اشاره کرد که انگار می‌خواد بگه: «فقط یه لحظه صبر کن...» و بعدش یه جایی ناپدید شد… چند دقیقه بعد با یه بطری کوچیک ویسکی و چندتا لیوان کوچیک برگشت.

«اوکی!»

اون دوتا فنجون رو روی زمین گذاشت و قبل از اینکه یکی از لیوان‌ها رو به وولانسکی بده، به‌طرز ماهرانه‌ای چندتا مایع کهربایی‌رنگ رو تو هر کدوم ریخت.

«اوکی!»

«هی، این از کجا اومده؟»

«اوکیکی!»

«آه؟ مال اربابته؟ فقط از دستت عصبانی می‌شه، پس من نباید نگرانش باشم؟ هنری تو، تو یه مرد واقعی هستی...»

وولانسکی در حالی که لیوانش رو به لیوان میمون زد، غرق تحسین شد.

بدیهیه که هنری واقعاً از فنجونش مشروب نمی‌خورد چون میمون‌ها نمی‌تونن الکل بخورن، اما این حرکت واقعاً به ایجاد فضایی کمک کرد که انگار اون‌ها دوتا دوست تو میخونه‌ای بودن که درباره احساساتشون با هم صحبت می‌کردن. هنری همین‌طور که به نگرانی‌های وولانسکی گوش و سرش رو تکون می‌داد، در حالی که هر بار که فنجون وولانسکی خالی می‌شد، دوباره پرش می‌کرد به عنوان یه ساقی خیلی خوب هم عمل کرد.

طولی نکشید وولانسکی که کاملا مست شده بود و با درد و رنجی که مثل درد یه کارمند اداری مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود، برای هنری گله می‌کرد.

«اعلی‌حضرت وا... قعاً به کار سخت من اهمیتی نمی‌ده.»

«اوکیکی.»

«آره، آره حق با توئه! هه، مشکلات زیردستاش ممکنه براش مشکلات یه غریبه باشه!»

«اوکی...!»

«فهمیدی؟ متوجه شدی؟ درسته!»

«اوکی، اوکیکی!»

«نکنه من باید نامه‌ی استعفام رو تو روش بزنم؟ آهاها، حتماً باید همین کارو بکنم!»

گرچه ممکنه تو اون موقعیت تنها به‌نظر بیاد، اما داشتن کسی که بتونه به مشکلاتتون گوش کنه، خوب بود. اگه طرف مقابل نجیب‌زاده یا حتی فردی که باهاش ازدواج کرده باشه بود، سخته که کامل خودش رو به این شکل رها کنه.

موقعی که بطری تموم شد، وولانسکی احساس خیلی بهتری پیدا کرده بود.

«خوب، من باید برم خونه.»

«اوکی!»

«هاه؟ اوه، نگران نباش، من یه کالسکه از کنار دروازه‌ها می‌گیرم. آره، ممنون، هنری!»

هنری بطری و لیوان‌های خالی رو داخل سبد پشتش گذاشت و بعدش سعی کرد یه جور پارچه سخت رو بهش بده.

«هوم؟ این چیه؟»

«اوکی. کیکی!»

«چیزیه؟ بیش‌تر آقایون از این خیلی لذت می‌برن؟‌ هاهاها، بابت گنجت ممنونم، با خوشحالی می‌پذیرمش.»

«اوکیکی!»

وولانسکی در حالی که محکم بهش دست و باهاش خداحافظی کرد، زیر آسمون پر ستاره رفت.

اون احساس می‌کرد که تموم مشکلاتش از بین رفته. از فردا می‌تونه تموم تلاشش رو بکنه.

وولانسکی همین‌طور که به ماه کامل شب خیره شده بود، چشم‌هاش رو با حال خوب ریز کرد.

و بعدش وقتی سعی کرد از اولین دروازه قلعه عبور کنه، به دلیل مشکوک بودنش توسط نگهبان‌ها برای بازجویی متوقف شد.

«شما وولانسکی وارث مارکیز نیستین... به‌خاطر زحماتتون ممنون.»

بر خلاف حرف‌های مؤدبانه‌ش، شوالیه‌ای که راه وولانسکی رو مسدود کرده بود، شک توی صورتش مشهود بود.

یه شوالیه‌ی دیگه پشت سرش اومد.

«به نظر میاد که اون زیادی نوشیدنی خورده... امشب مهمونی نبود؟ با اعلی‌حضرت مشروب می‌خوردین؟»

«نه، اما من همین الان با یه دوست دیگه مشروب خوردم.»

«اوه… و این کسی که تو کاخ سلطنتی بهتون الکل داد اسمش...؟»

«آم، اسمش هنری میمونه.»

شاید اگه وولانسکی همیشگی همین‌طور بود، می‌تونست حقیقت رو به شکل بهتری بگه. اما قبل از این بازجویی خیلی نوشیدنی خورده بود. و گرچه ممکنه فقط یه بطری کوچیک ویسکی خورده باشه، اگه بگیم نوشیدن حتی این مقدار الکل به تنهایی می‌تونه بیش‌تر انسان‌ها رو مست کنه، اغراق نیست.

اما این مسئله در مورد الکل نبود که توجه شوالیه رو جلب کرد، این میمون بود که ظاهراً اون الکل رو بهش داده. نگاه شوالیه‌ها تو بازجوییش تغییر کرد.

«اعلی‌حضرت... الان که وقت شوخی نیست؟»

«اما من شوخی نمی‌کنم!»

«که‌اینطور. پس با کی مشروب خوردین؟»

«بهت گفتم، هنری میمون.»

«…که‌اینطور. خب پس بیاین صدتا شکی که درمورد این جمله دارم رو کنار بذاریم و بگیم با میمون نوشیدنی خوردین. چرا با این میمونه مشروب می‌خوردین؟»

وولانسکی قفسه سینه‌‌ش رو پف کرد و جواب بزرگی که فقط الکل می‌تونست جرأتش رو بهش داده باشه و بیرونش بیاره، داد:

«آه، اون به من گوش می‌داد که از شغلم شکایت می‌کردم!»

«از شغلتون شکایت کردین...؟ با یه میمون؟»

«آره!»

«اون وقت میمونه چی کار کرد...؟»

«هوم، توصیه کرد که اگه دارم سختی می‌کشم با استعفانامه‌‌م به صورت رئیسم سیلی بزنم!»

«… اون میمونه این رو گفت؟»

«آره، البته. به هر حال، غیر از من و هنری، هیچ کس دیگه‌ای اونجا نبود.»

«که‌اینطور...»

بعد از آخرین سوال، شوالیه جلویی یه نگاهی به کسی که پشت وولانسکی ایستاده بود کرد. این شوالیه که مسئول قطع کردن مسیر فرار مظنون بود برای یه لحظه رفت و با نگهبان دیگه‌ای از دروازه قلعه برگشت.

«ضمناً... اون چیزی که تو دستتونه چیه، جناب؟»

وولانسکی هنوز یه چیزی رو که هنری چند وقت پیش بهش داده بود، تو دستش گرفته بود.

«حالا که بهش اشاره کردین، این چیه؟»

همین که اون پارچه رو باز کرد… اون پارچه یه چیزی برای حمایت از برآمدگی‌های سینه یه زن بود.

«به‌نظر میاد، یه لباس زیر یه دختر جوونه...»

«هوم، همین‌طوره. لباس زیر بالاتنه‌ی دختره.»

«پس دوست دارین بهمون بگین از کجا گرفتینش...؟»

«این؟ وقتی که با هم مشروب می‌خوردیم، هنری اون رو بهم داد.»

«هنری همون میمونه؟»

«بله، میمونه.»

شوالیه نمی‌دونست چه چیز دیگه‌ای باید بگه، پس به بقیه نگهبان‌هایی که منتظر بودن گفت که اون نجیب‌زاده جوون رو به دفتر فرمان شوالیه‌ها ببرن.

«نه، صبر کن، صبر کن! واقعاً می‌گم، من واقعاً این رو از یه میمون گرفتم!»

«ده هزار شکم رو کنار بذارم... چرا این میمون لباس زیر یه زن بیچاره رو به شما داده، جناب؟»

«اون این کار رو برای اثبات دوستیمون انجام داد!»

شوالیه بازجو با یکی از همرزمانش زمزمه کرد: «هی، شاید بهتر باشه پشتیبان بیش‌تری بگیریم.»

«من ترتیب مقدماتش رو می‌دم.»

«چرا ما توی اون مسیر می‌ریم؟!»

«این حقیقت که از این موضوع تعجب می‌کنین شگفت‌انگیزه... اما خوب، اجازه بدین سوالمون رو تغییر بدیم. فکر می‌کنین چرا یه میمون به نشانه دوستی بهتون لباس زیر زنونه داده؟»

«آه، چون… آخه چه جور مردی از گرفتن اینا خوشش نمیاد؟»

«هی، برو دنبال زن‌هایی که ممکنه امشب مورد تجاوز قرار گرفته باشن بگرد. تا اینجا که رسیدیم، هر قربانی دست این مردی که انگار مثل یه حیوون تو فصل جفتگیریش بوده، بهش رسیده باشه، می‌تونه یه زن با موقعیت بالا باشه.»

«با در نظر گرفتن وضعیت روانی این مرد، فکر نمی‌کنم سنشون هم براش مهم باشه.»

«فقط ی- یه لحظه صبر کنین، چرا شماها با من طوری رفتار می‌کنین که انگار من عجیبم؟!»

«همین واقعیتی که این سوال رو ازمون پرسیدی دلیل کافی‌ایه... ببخشید. به این دلیل که می‌گین یه میمون اینا رو بهتون داده.»

«اما من صاحبش رو می‌شناسم! من مطمئنم این لباس زیری که از هنری گرفتم متعلق به خانم ریچل فرگاسونه.»

«پس بهم بگین، چرا سعی نکردین این رو برگردونین؟»

«چون این لباس زیر پر از روابط دوستی هنریه!»

«هی، فعلا به سیاه‌چال برو و به فرگاسون سر بزن.»

«شاید باید اول این مرد رو به سیاه‌چال بندازیم؟»

«واقعاً پیشنهاد کردی که یه نجیب‌زاده و یه متهم رو با هم تو سیاه‌چال بندازیم؟!»‌

وولانسکی در حالی که شوالیه‌ها تا این لحظه حتی اصلا به خودشون زحمت ندادن تو گوش همدیگه زمزمه کنن و آشکارا مقابلش، به بحث در مورد اینکه باهاش چیکار کنن پرداختن، سعی کرد اعتراض کنه و گفت: «شماها، فکر می‌کنین من عادت دارم لباس زیر خانم ریچل رو بدزدم؟»

«عه؟ خب صادقانه بگم...»

«خدا رحم کنه!»

وولانسکی با غرور سینه‌ش رو بیرون داد… و بعدش با اعتبار ابدی که از ریاست انجمن پتایسم پادشاهی به دست اومده بود، گفت: «برای من غیر ممکنه که اصلا به لباس زیر خانم ریچل علاقه‌مند باشم! من پتایستم! فقط سینه‌های صاف علاقه‌ی من رو جلب می‌کنه!»

«اوی، تا می‌تونی نیروی کمکی بیار! اگه اجازه بدیم این بچه‌باز فرار کنه، مشکل بزرگی در آینده پیدا می‌کنیم‌!»

«شماها! من که بهتون همین الان گفتم، من پتایستم! چرا باهام طوری رفتار می‌کنین که انگار یه بچه‌باز هستم؟!»

«با توجه به همه چیزهایی که تا حالا بهمون گفتین، چطور ممکنه ما شما رو به عنوان یه بچه باز تصور نکنیم؟»

«همه‌تون احمق هستین!»

وولانسکی مردی بود که به اعتقاداتش پایبند بود و به سمت نگهبان‌ها پیش رفت و اطلاعیه‌ی بزرگی برای شنیدن همه‌شون گفت: «پتایست‌ها افرادی هستن که عاشق برآمدگی‌های متوسطن! بچه‌بازها افرادی هستن که عاشق بچه‌های کوچیکن! این دو چیز کاملا متفاوتن، و این اشتباهه که فکر کنیم شبیه همن! یه کوچولو با هم همپوشانی دارن، اما علایق و ترجیحاتشون کاملا متفاوته!»

«بله بله، بقیه‌ش رو تو دفتر فرمان شوالیه‌ها می‌شنویم. پس مقاومت نکن!»

اون روز...

کسایی که دیدن یه مرد جوون نجیب‌زاده رو، چندتا از نگهبان‌های کاخ می‌کشن ببرن، دیدن که اون با اندوه به سمت آسمون گریه می‌کرد و می‌گفت: «شماها اشتباه می‌کنین! اینا کاملا متفاوتن! مشکلی نیست، پتاها بچه‌باز نیستن! پتاها بچه‌با... ز نیستن!»

در یه زمان غیر معمول تو سیاه‌چال، مأمور ارشد سوفیا برای ارائه گزارشش داخل شد:

«گروه اعلی‌حضرت پادشاه آروم به سمت پایتخت دارن میان، و من می‌خواستم در مورد طرح عملمون با هم صحبت کنیم.»

«آره. بعد از اینکه اعلی‌حضرت برگردن غوغایی به پا می‌شه و من نمی‌خوام اون موقع مشکلی پیش بیاد.»

در حالی که ارباب به بحثش ادامه می‌داد، هیلی داشت یه سیب رو می‌خورد و مرد جوونی رو که مدت کوتاهی قبل تو راهرو ملاقات کرده بود رو به یاد آورد.

اون مردی بی‌دقت بود که اسم هیلی رو درست نگفت، اما به همون اندازه که می‌خندید و گریه می‌کرد، مرد بامزه‌ای بود. اون از چیزهایی که هیلی واقعاً خوب درکشون نمی‌کرد ناراحت بود، اما چون با روحیه خوب به خونه رفت، احتمالا مشکلاتش حل شده بود.

علاوه بر این، هیلی چیزی رو بهش داده بود که همه انسان‌ها دوستش دارن. اربابش تعداد زیادی از اون‌ها داره، پس احتمالا مشکلی واسش پیش نمیاد.

امیده که بتونه زندگی شادی داشته باشه.

هیلی در حالی که از پنجره تهویه به آسمون پرستاره شب نگاه می‌کرد، از ته دل براش این آرزو رو می‌کرد.

«اعلی‌حضرت، طبق گفته سرآشپزها، ظاهراً این چیزها پاپ کورن نامیده می‌شن. می‌خواین بخورینش؟»

«چرا باید به این چیزا اهمیت بدم؟! لعنت بهت ریچل، من نمی‌تونم این... طوری بخوابم!»

کتاب‌های تصادفی