فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 41

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۱: بانوی نجیب‌زاده از طوفان می‌ترسد.

شاهزاده الیوت خیلی احمقه.

اگه بخواین همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاده رو به‌طور کامل بررسی کنین، به همین یه جمله می‌رسین. اما در عین حال، این جمله‌ی ساده به راحتی می‌تونه این موضوع رو به‌طور کامل خلاصه کنه.

حملات شاهزاده که تا حالا ادامه داشت، چیزی نبود که بخواد برای اعضای خونواده‌ش بنویسه.

به همین دلیل ریچل ممکنه ناخودآگاه بیش از حد اعتماد‌به‌نفس پیدا کرده باشه.

هیچ چیزی نمی‌تونست آرامشی رو که داخل سیاه‌چال برقرار شده بود، بشکنه.

اما در همون حال، بازگشت پادشاه ورد زبون همه بود.

طوفانی به سیاه‌چال اومد...

خبر دستگیری وولانسکی، موجی از شوک رو توی دفتر الیوت ایجاد کرد.

«چی، وولانسکی... دستگیر شده؟!»

رنگ از چهره الیوت پرید. با این اتفاق، همراه با حوادث مربوط به جورج و سایکس، سه‌تا از دوست‌های نزدیکش اون رو ترک کردن. شوک شاهزاده غیر قابل اندازه‌گیری بود.

پسر ارلی در حالی که نتونست افسردگی صورتش رو پنهون کنه، به گزارشش ادامه داد.

«به گفته کسایی که شاهد این حادثه بودن، اون بعد از اینکه از موعظه‌ی بانوی اعظم دربار خلاص شد، تو راه برگشتن به خونه‌ش بوده... به نظر می‌اومد مست کرده باشه، و یه چیزای عجیبی رو بلغور می‌کرده، و وقتی نگهبان‌های دروازه‌ی قلعه صداش رو شنیدن، اون رو نگه داشتن.»

«این...؟! نه، مطمئناً هر کسی بعد از همچین خطبه‌ای دلش می‌خواد نوشیدنی بخوره... اما حتی اگه اینطور باشه، این توجیهی برای دستگیری وولانسکی نیست! من فوراً یه اعتراض برای نگهبان‌ها می‌فرستم و…»

«اونطور که فهمیدم، وقتی به دروازه‌های قلعه رسید، ظاهراً کامل مست کرده، و تازه چندتا لباس زیر زنونه بالای سرش پوشیده بود و بارها و بارها فریاد می‌زد: دختر بچه‌ها‌ عالین!»

«نه...! که‌اینطور… امیدوارم که زود ولش کنن.»

الیوت بدون هیچ اثری از انرژی روی صندلیش فرو رفت.

سکوت اتاق اطراف شاهزاده رو پر کرده بود، چون متأسفانه اون هم فرق معنی کسی که از پتاها خوشش میاد و کسی که از بچه‌ها خوشش میاد رو درک نمی‌کرد. وولانسکی از قبل نیمه محکوم شده بود... و حتی الیوت هم به بی‌گناهیش باور نداشت.

مارگارت با نگرانی به سمت الیوت رفت. بعد از این همه مدت، اون بالاخره از خلسه‌ای که ناشی از یادآوری بارها و بارها اون زمان عالی بود، خارج شده بود.

«الیوت… لطفاً روحیه‌ت رو از دست نده!»

«مارگارت... من دیگه، چیکار باید بکنم…؟»

«خودشه! اگه این رو داشته باشی، مطمئنم که همه چیز برات خوب پیش می‌ره!»

مارگارت از جیبش یه جور پارچه بنفش براق بیرون آورد.

«هاه؟ این چیه؟»

«باید تا آخر اون مراسم هر چی داشتم رو رو می‌کردم، اما تونستم در برابر بقیه‌ی دخترای نجیب‌زاده پیروز بشم و با شورت آدام از اون مهمونی خارج شدم.»

همون‌طور که انتظار می‌رفت ظاهراً به زور ازش شورتش رو نگرفتن.

«اون پسره رو می‌گی؟! نه من همین جور عالیم! من به این نیازی ندارم!»

«عه؟ چطور مگه؟»

مارگارت ناخودآگاه یه قدم عقب رفت و به الیوت نگاه کاملا مبهمی کرد.

تو همچین فضای جالبی، یکی از پیروان شاهزاده به دفترش هجوم برد:

«معذرت می‌خوام! اما خانم ریچل تو سیاه‌چال…»

«حالا دیگه چیه؟! همین جوریش روحیه‌مون خیلی ضعیفه، نکنه اون دوباره داره کاری انجام می‌ده؟»

«نه، در واقع... به نظر میاد که اون چندتا بازدیدکننده داره که هی سرزنشش می‌کنن، و اون مجبوره سرشون فریاد بزنه.»

«هاه؟!»

ریچل خودش رو تو سیاه‌چال حبس کرده… در اعماق سیاه‌چال، ریچل خودش رو پشت پرده‌ی دوشش قایم کرده.

زمانی که الیوت با عجله وارد شد، ریچل همون جور پشت پرده ایستاده بود.

بازدیدکننده‌های قبلی وقتی گروه الیوت وارد شدن، متوجهشون نشدن و تموم توجهشون رو برای صدا زدن ریچل متمرکز کردن.

«ریچل! هر روز مرخصی ارزش دو روز تلاش هدر رفته‌س! عجله کن و بیا بیرون!»

«درسته! مردم می‌گن: "هر چیزی که ما رو نکشه، قوی‌ترمون می‌کنه." در حال حاضر نصف سال طول می‌کشه تا زمانی رو که از دست دادی برگردونی!»

«نه... نه... نه... نه! اعلی‌حضرت قبلا نامزدیش رو با من به هم زده، پس من دیگه به تحصیلات ملکه شدن نیاز ندارم!»

«فقط بدون اینکه همچین چیزهای احمقانه‌ای بگی، از اونجا بیا بیرون!»

ریچل داشت عقب‌نشینی می‌کرد.

الیوت به اون دو زن که با عصبانیت داخل زندون فریاد می‌زدن نگاه کرد و یه حس مشابه که می‌گفت: «اوه نه…» فوراً اون رو در بر گرفت.

«دوشس سامرست و کنتس مارلبرو…»

دوشس سامرست یه دایرةالمعارف پیاده‌رو بود و مسئول درس‌های فرهنگ برای کسایی بود که تحصیلات ملکه شدن رو باید یاد می‌گرفتن. اون به عنوان خواهر بزرگ‌تر دوک بزرگ ویوالدی، یکی از اعضای خانواده سلطنتی بود و عنوان دوشس رو حتی تو دوران مجردیش داشت.

اون یکی کنتس مارلبرو، یه خدمتکار بود، اما زندگی منحصر به فردی داشت که داخل کاخ سلطنتی به دنیا اومده، بزرگ شده و مسئول آداب معاشرت بود. از اونجایی که پدر و همسرش هر دو افسر تشریفاتی هستن، اون توی حفظ اخلاق عمومی چیزی کم‌تر از ابلیس نیست.

این دو زن موجوداتی هستن که وقتی پای آداب و رسوم آموزش ملکه و دربار امپراتوری می‌رسه، باید ازشون ترسید.

«درباره این پرونده، من به محلی که اعلی‌حضرت پادشاه و ملکه توش اقامت داشتن، نامه‌های متعددی برای آزادیتون و درخواست تأیید موضعشون در رابطه با این سیاست ارسال کردم و سرانجام ما از اعلی‌حضرت یه جوابی دریافت کردیم. جنون اعلی‌حضرت شاهزاده همیشه باعث می‌شد که هر وقت به اون فکر می‌کردم، دندون‌هام رو با ناراحتی به هم فشار بدم... اما الان که مسیر روشنی داریم، برای جبران زمان از دست رفته سخت‌تر از همیشه تلاش می‌کنیم!»

خانم مارلبرو در حالی که دستش رو مشت کرده بود، فریاد زد، که این فیگور دقیقاً اون چیزی نیست که به عنوان رفتار خوب توصیفش کنن.

«واقعاً که… بیش‌تر از دو ماهه ما این نامه‌ها رو فقط برای اینکه یه جواب بگیریم می‌فرستیم، اعلی‌حضرت خیلی بلاتکلیف هستن. وقتی به خونه برگردن، من باید باهاشون صحبت کنم...»

یه چروک روی پیشونی مادام سامرست ایجاد شد.

اعلی‌حضرت پادشاه حتی نمی‌خواست به هیچ نامه‌ای از این افراد تندخو دست بزنه، چه برسه به اینکه اون‌ها رو به اندازه کافی خوب بدونه و فقط از خدمتکار شخصیش بخواد مطالبشون رو براش خلاصه کنه. و الان مجازات پادشاه این بود که به خطبه‌ی این‌ها گوش بده.

«غیر ممکنه! من اینجا گیر افتادم و نمی‌تونم اینجا رو ترک کنم! من نمی‌تونم اصلا برای تحصیل ملکه شدن باهاتون همراه بشم!»

«پس ما می‌تونیم ازتون بخوایم اینجا درس بخونین! تنها کاری که نمی‌تونیم انجام بدیم اینه که رقصتون رو اینجا تمرین کنیم!»

«من برای حبس شدن توی این زندون زحمت خیلی زیادی کشیدم، ۱ چرا باید اینجا درس بخونم؟!»

«به این دلیله که چیزهای زیادی دارین یاد بگیرین!»

مهم نیست که این مادربزرگ‌ها بهش چی می‌گفتن، ریچل حاضر نبود از آزادیش قطع امید کنه. با این حال، اگه این زن‌ها مجبور بودن به خاطر هوس‌های یه دختر سرکش جوون عقب‌نشینی کنن، دیگه شایستگی تدریس رو نداشتن.

ریچل در حالی که صورتش رو پشت پرده پنهان کرده بود، به شدت به بحث و جدل ادامه داد: «حالا که اعلی‌حضرت قبلا نامزدیمون رو به هم زده، ادامه‌ی تحصیل ملکه شدن من چه فایده‌ای داره؟»

«فایده‌ش اینه که می‌تونین مهارت‌های لازم برای تبدیل شدن به ملکه بعدی رو به دست بیارین!»

اما اون‌ها که نامزد نیستن.

«به همین دلیله که اعلی‌حضرت…!»

«وقتی بحث به الیوت می‌رسه، برام دیگه مهم نیست!»

دوشس سامرست با صدای بلند بهانه‌های رقت‌انگیز ریچل رو رد کرد و گفت: «ریچل ملکه می‌شه! این قبلا تایید شده. این جوابی بود که ما از اعلی‌حضرت پادشاه و ملکه دریافت کردیم و به نظر میاد اعلی‌حضرت باهاش موافقن. تنها چیزی که الیوت نیاز داره چندتا شات نوشیدنی شجاعت واقعیه و بعدش شنیدن این حرف براش آسون‌تر می‌شه!»

دوشس یه روش آموزشی قدیمی رو براشون تجویز می‌کنه.

«و اگه هنوز هم بگه ازم متنفره چی…؟!»

«در اون صورت، ما براش ۲۰، ۳۰تا شات می‌ریزیم و اون دیگه هیچی نمی‌گه!»

این دوشس به طرز شگفت‌انگیزی با مارتینا کنار میاد.

«اصلا از همون اول من دوستش ندارم! من حتی نمی‌خوام به اون شاهزاده احمق نگاه کنم!»

گرچه این حرف‌ها، حرف‌های کسی بودن که نامزدیش رو باهاش به هم زده بود، اما شاهزاده ناله کوچیکی کشید، جوری که انگار اون کلمات مثل یه تیر سرگردون از بینش شلیک شده و بهش برخورد کرده. اون زن‌هایی که هنوز متوجه حضورش نشده بودن گرم صحبت بودن.

«به این دلیله که الیوت یه آدم خودشیفته با سر خالی از مغزه که به یه ملکه محکم نیاز داره تا کنارش بایسته!»

خانم سامرست هم داشت گرم صحبت می‌شد. هنوز کسی از حضور گروه الیوت خبر نداشت.

«از همون اولش! ما می‌دونستیم کسی که سرش به اندازه گلدونی که تهش سوراخه بی‌فایده‌س، شایسته نیست تا آخر عمر پادشاهی کنه. اما به ‌عنوان اولین فرزندی که باید پادشاهی رو به ارث ببره، به همین دلیله که ریچل برای پر کردن همه نواقصش لازمه کنارش باشه!»

خانم‌ها ناخودآگاه اون مرد مورد نظر رو با حقایق جدیدی در مورد خودش که حتی اون‌ها رو نمی‌دونست، آشنا می‌کردن.

«می‌خواین ملکه بشم و با اعلی‌حضرت ازدواج کنم، من نمی‌خوام!»

«ما اصلا اهمیت نمی‌دیم چی می‌خوای چی نمی‌خوای، چون مهم نیست!»

«مهم نیست؟! به نظرتون این موضوع مهم نیست؟! برای تصمیم من احترام قائل نیستین؟!»

«شما دختر یه آقازاده هستین، ازدواج به دلایل سیاسی براتون یه امر پیش پا افتاده‌س! و اعلی‌حضرت پادشاه هم دستورش رو داده، پس چاره‌ای در این مورد نداری، ریچل!»

«اما با این حال من از اون شاهزاده‌ی احمق متنفرم...!»

همه این تیرهای سرگردون تو گوشت الیوت فرو می‌رفتن. اون که دیگه نمی‌تونست سرپاش بایسته، مجبور شد روی زمین خم بشه.

«اگه اون رو دوست نداری، در عوض می‌تونی با ریموند ازدواج کنی. از قبل تصمیمش گرفته شده که ریچل ملکه بشه، بعداً می‌فهمیم که شوهرت کی قراره بشه.»

«این برعکس نشده؟! معمولا عروسی که قراره با خانواده‌ی سلطنتی وصلت کنه رو عوض می‌کنن!»

«اگه وقتمون رو با همچین جزئیات کوچیکی هدر بدیم، این کشور زنده نمی‌مونه!»

دست‌ها و زانوهای الیوت روی زمین افتاد، چون تموم آسیب‌های ناشی از حرف‌هایی که این زن‌ها زدن، زخم عمیقی روی قلبش گذاشت.

«الیوت! محکم بایست، الیوت!»

مارگارت سعی کرد الیوت رو با دست کشیدن به پشتش دلداری بده، و در حالی که به دعوای اون زن‌هایی که روبه‌روش بودن غلبه کرد، سعی کرد اون مادربزرگ‌ها رو به خاطر حرف‌هایی که در مورد شاهزاده‌شون... خیلی بی پروا می‌گن، سرزنش کنه.

«هی، چرا یکی، به مهمی الیوت رو کم جلوه می‌دین؟ الیوت فقط به این دلیل ایستاد چون که فکر می‌کرد باید یه کاری در مورد ظلم ریچل انجام می‌ده!»

«مارگارت…!»

چشم‌های الیوت از اشک خیس شد.

«الیوت…!»

اون دو نفر نگاه محبت‌آمیزی به هم کردن.

و بعدش صدای یه زن مسن اون فضای کسالت‌بار رو در هم شکست.

«الیوت؟! جرأت کردی با وقاحت صورتت رو اینجا نشون بدی؟!»

«الیوت… تو همیشه هر وقت که من برای سخنرانی پیشت می‌اومدم فرار می‌کردی، به خاطر همینم شک داشتم که در آینده به یه انسان شایسته تبدیل می‌شی یا نه… اما تبریک می‌گم که تونستی برای این مکان مضحکه خاص و عام بشی! بذار فرق بین درست و غلط رو بهت یاد بدم!»

«من، من "اُره" می‌تونم کار درست رو خودم انجام بدم…!»

«من "واتاشی"!» ۲

«آره!»

خشم کنتس مارلبرو مثل غول‌هایی که مستقیماً از افسانه‌ها بیرون اومده بودن، باعث شد چهره‌ش در حالی که قدم به قدم نزدیکش می‌شد، به صورت پوشش ترسناکی دربیاد.

«الیوت… این طرز برخوردت، قبل از اینکه از ریچل عذرخواهی کنی، باید یه کتک خوب بهت بزنم، اینطور فکر نمی‌کنی...؟!»

«عه، چی…؟!»

یه دفعه الیوت رو برگردوندن و زیر بازوی کنتس مارلبرو نگه داشتن.

«اواه؟!»

در حالی که اون خانم آروم، مرد بالغی رو که الیوت باشه رو، زیر بازوش حمل می‌کرد…

*پایین آوردن شلوار*

«چی؟!»

«کیا...!»

شلوار الیوت تا زانوهاش پایین کشیده شد.

«خانم مارلبرو، دارین چیکار می‌کنین؟»

«من می‌خوام همین سوال رو ازت بپرسم! من اینجام تا تو رو به خاطر رفتار احمقانه‌ت تنبیه کنم، و ریچل باید ببینه که به عنوان حسن نیتمون این کتک رو می‌خوری!»

کنتس مارلبرو دستش رو بالا برد و باسن به‌طرز ناباورانه نرم و لخت الیوت رو هدف گرفت، که…

*تق!*

«ب، بس کنین!»

«بعد از اولین کتک، می‌خوای تمومش کنم، استقامتت به‌طرز شگفت‌انگیزی پایینه.»

«مش، مشکل استقامتم نیست…!»

اون خانم در حالی که به خودش زحمت گوش دادن به حرفش رو نداد، یه بار دیگه دستش رو بالای سرش بلند کرد…

*تق! تق! تق! تق!*

صدای با طراوت و نشاط‌بخشی داخل سیاه‌چال پخش شد.

«خ، خانم مارلبرو دست نگه دارین! بقیه هم اینجا هستن، و من (اُره)…؟!»

«من۴!»

سیلی‌ها بدتر شدن.

«بس کنین، بس کنین...!»

الیوت می‌خواست این دردها تموم بشه، اما این همه ماجرا نبود، مارگارت محبوبش داشت تماشا می‌کرد. منفورترین شخص زندگیش یعنی ریچل سرش رو از پشت پرده بیرون آورده بود و داشت نگاه می‌کرد. پیروان اطرافش هم مثل دیوار این خواری و ذلت رو تماشا می‌کردن.

گرچه همه جور آدمی دور هم صف کشیده بودن، اما اون اینجا مثل یه بچه‌ی کوچیک با باسنش که تو دید همه بود کتک می‌خورد... درد و رنج روحیش به همون اندازه‌ی درد و رنج جسمیش بود.

با این حال، کنتس مارلبرو اصلا اذیت نشد.

*تق! تق! تق! تق!*

همین جور ادامه داشت و ادامه داشت.

تا ابد ادامه داشت.

«بهتون التماس می‌کنم، این کارا رو بس کنین! درد می‌کنه! لطفاً! این شرم‌آوره!»

مهم نیست الیوت چقدر التماس می‌کرد و اشک می‌ریخت، کارش اصلا تمومی نداشت.

اطرافیانش هم... نمی‌تونستن جلوشون رو بگیرن چون می‌دونستن طرف مقابلشون کیه. اگه اون‌ها شوالیه‌های رده بالا بودن، شاید به دستورات الیوت اولویت می‌دادن، اما به عنوان اعضای ساده اشرافی، مجازاتی که از این مادربزرگ شیطانی دریافت می‌کردن، خیلی بدتر از کارهای ساده‌ای مثل نادیده گرفتن شاهزاده بود.

الیوت دیگه چیزی جز باسن متورم و ناله کردن براش نمونده بود. دوشس سامرست با دیدن شاهزاده که تو همچین حالتی بود، با کنتس مارلبرو صحبت کرد: «خانم، الان بهتره دیگه تمومش کنین…»

گرچه الیوت قبلا قادر به گفتن چیزی نبود، اما هنوز هم می‌تونست آرامش فوق‌العاده‌ش رو تو چهره‌ش نشون بده…

«الان دیگه باید نوبت من رسیده باشه...»

بعدش، الیوت این لحظه رو به عنوان ناامیدکننده‌ترین لحظه زندگیش توصیف کرد.

سامرست که نگهبان خانواده سلطنتی و سه سال بزرگ‌تر از دوک بزرگ ویوالدی بود، با نیرویی الیوت رو زیر فشار گرفت که انتظار نداشتین از کسی که سنش انقدر بالاست همچین قدرتی بیرون زده باشه.

«کنتس مارلبرو فقط من رو تماشا کن و یاد بگیر. وقتی به سن من می‌رسی، نمی‌تونی مثل کاری که کردی، بارها و بارها با کف دست کسی رو بزنی.»

زیر دستش یه مرد نیمه بالغ رو حمل می‌کرد.

و توی دست دیگه‌ش یه صندل چرمی داشت که معلوم نبود از کجا برش داشته.

«پس، در عوض، باید با تجربه و دانشتون، کم بودن قدرت بدنتون رو جبران کنین.»

*شترق! شترق! شترق! شترق!*

انعکاس صدای ضربه‌ی تندی که هم قوی‌تر و هم سریع‌تر از قبل بود، اتاق رو پر کرد.

«من اینجا چیزهای زیادی یاد می‌گیرم. ممنون از درسی که دادین.»

«اوهوم.»

«این رو دیگه لازم نبود انجا... م بدین!»

الیوت در حالی که روی زمین پایین اومد، کاملا ساکت بود…

«صبر کنین، شما دو نفر! با الیوت چیکار کردین؟!»

مارگارت بی‌پروا سعی کرد اون دوتا مادربزرگ رو بشوره و روی بند بندازه. اطرافیانش حرکات دیوونه‌کننده‌ای انجام می‌دادن که به وضوح می‌گفتن: "چیزی نگو!" اما هیچ کدوم از حرکاتشون به چشم مارگارت نمی‌اومد.

«اوه، و تو کی باشی؟»

مارگارت با غرور سینه‌ش رو سپر کرد.

«من مارگارت پواسونم! مارگارت خونه‌ی بارون پواسون!»

«خب پس، این دیگه چه جور زبونیه که یه دختر نجیب‌زاده داره؟! این کارت هم مستلزم کتک خوردنه...»

«هاه؟»

کنتس مارلبرو قبل از اینکه اون دختر بفهمه چه اتفاقی داره میفته، مارگارت رو زیر بازوش گذاشت، با یه حرکت دست، دامنش رو پایین کشید و شلوار زیر دامنش رو تا زانوش پایین آورد.

«نه، صبر کن! من دخترم! وقتی همه نگاه می‌کنن چیکار می‌کنین؟!»

«هیچ مردی با دیدن باسن کبودت که به رنگ آبی در اومده تحریک نمی‌شه نگران نباش.»

«نه، همه اون طرف رو نگاه کنین! و مگه رنگش نباید قرمز بشه؟!»

*تق! تق! تق! تق!*

«آ... ی!»

«چطور یه دختر نجیب‌زاده همچین فریاد بی‌حیایی رو بلند می‌کنه؟»

«الیوت که ساکت نبود، پس چرا به من۳ در موردش موعظه می‌کنی؟!»

«من۴! چرا یه دختر نجیب‌زاده مثل آدمای طبقه کارگر صحبت می‌کنه؟؛»

*ترق! ترق! ترق! ترق!*

«آ... ی!»

ریچل از پشت پرده می‌تونست تشخیص بده که صدای کتک زدنه تغییر کرده، به خاطر همین هم یه بار دیگه به گوشه‌ی بیرون پرده نگاه کرد... و فریاد بلندی سر داد.

«اون مال منه! اون کیسه بوکس منه! من مشتاقانه منتظر بودم اولین کسی باشم که می‌زندش!»

«کیسه بوکست کیه؟!»

«این چه حرفیه، چه طرز صحبت کردن ناشایستی...!»

*تق! تق! تق! تق!*

«خانم، الان دیگه می‌تونین اجازه بدین من اون رو بزنم.»

«این حرفت که می‌خوای تو مجازات من کمک کنی، دروغ نیست؟! تو فقط می‌خوای لذت ببری!»

«درست صحبت کن، من۵! من!»

«تو هم خفه شو! آدم احمق مسخره سادیستیک!»

«چرا نحوه‌ی حرف زدنت رو بهتر نمی‌کنی!»

«خفه شو، تو اول بس کن!»

*شترق! شترق! شترق! شترق!*

«اوه، کتک زدنش چه حسی باید داشته باشه!»

«خب، به اندازه کافی خوردی؟»

«آه، یه نفر دیگه داره کیسه بوکس من رو می‌زنه…!»

«همه‌تون می‌تونین برین به جهنم!»

«این چه حرفیه، چه زبون کثیفی داره!»

«ریچل بسه. اگه فکر می‌کنی که می‌تونی برای همیشه اونجا بمونی، پس مطمئنم که می‌دونی در نهایت به این سرنوشت دچار می‌شی.»

بعد از اینکه مربی‌های شیطانی دوقلو درسشون رو دادن، با حالتی که انگار راضی بودن از سیاه‌چال خارج شدن.

«…»

در حالی که الیوت و مارگارت نجیب‌زاده، با ریچل جا موندن... همین‌طور که باسنشون هنوز تو معرض دید بود و همه پیروان الیوت اون کنار ایستاده بودن و سکوت ناخوشایندی اتاق رو پر کرده بود، روی زمین دراز کشیده بودن.

هیچکس هیچ حرفی نزد.

الیوت به آرومی روی پاهاش ایستاد و سعی کرد شلوارش رو به سمت بالا بکشه… اما باسن متورمش خیلی درد می‌کرد، به خاطر همین هم وسط راه تسلیم شد. مارگارت در حالی که ایستاده بود و دماغش رو بالا می‌کشید، تونست لباس زیرش رو دوباره بپوشه. دامنش طبیعتاً بدون هیچ مشکلی... به سمت پایین کشیده شد.

همه تو اتاق همچنان ساکت بودن.

ریچل، ارباب این اتاق، مدام به اطراف نگاه می‌کرد تا یه حرفی برای گفتن پیدا کنه… بعدش در حالی که انگشت شستش رو بالا آورد، یه چشمکی بهشون زد و گفت: «چه جذاب!»

«خفه شو!»

الیوت که احساس کرد یه چیزی به زانوهاش می‌زنه، پایین رو نگاه کرد و هیلی رو دید که پرتقالی رو بالا گرفته بود و با ترحم بهش نگاه می‌کرد.

«نگران این نباش، پسر. بیا، بیا این رو بخور.»

«خفه شو! من به همدردی میمونی نیاز ندارم!»

«لعنتی، من این رو یادم می‌مونه!»

الیوت در حال فرار، گریه می‌کرد. مارگارت دنبالش رفت... اما بقیه‌ی پیروانش نمی‌دونستن که آیا باید دنبالش برن یا نه و فقط همون جا ایستادن و به صورت هم نگاه می‌کردن.

یه هفته گذشت... الیوت همچنان از اتاقش بیرون نرفته بود.

۱- کانجی که اون اینجا استفاده می‌کنه به معنی ویلا هستش، اما می‌تونه عامیانه به معنی زندون هم باشه.

۲- الیوت بار اول از کلمه‌ی اُره که کم‌تر پسرونه‌تر و رسمی‌تره استفاده می‌کنه و معلمش تصحیحش می‌کنه و بهش می‌گه که به جای اون از واتاشی استفاده کنه.

۳- اینجا از آتاشی استفاده شده. آتاشی برای دخترهای جوونیه که سعی می‌کنن بانمک به نظر بیان و ضمیر خودشون رو آتاشی می‌گن.

۴و۵- اینجاها هم از واتاشی استفاده می‌کنه.

کتاب‌های تصادفی