زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 42
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۲: شاهزاده قصد داره بانوی نجیبزاده رو ترور کنه.
فضای عجیبی تو دفتر شاهزاده الیوت وجود داشت.
الیوت سرانجام به انزوا تو اتاق خوابش پایان داده بود و الان هالهی وحشیانهای شبیه به چیواوایی که یه گوشهای گیر افتاده بود از خودش بروز میداد.
همهی اعضای همراهان شاهزاده الان اینجا احضار شده بودن و در حالی که قبلا هیچوقت این جنبهی اون رو ندیده بودن، الیوت رو از نزدیک تماشا میکردن.
«آقایون. فردا، مادر و پدرم از بازرسیشون برمیگردن. اونا همین دیشب تو شهر تایرل موندن و بهم گفته شده که باید ظهر فردا به کاخ سلطنتی برسن.»
«اوه، بالاخره دارن برمیگردن...»
«سفر بازرسیشون این دفعه خیلی طولانی بود...»
«ظاهراً سلامتی اعلیحضرت در طول مسیر رو به وخامت گذاشته.»
الیوت دستش رو بلند کرد و هیاهوی گفتوگوی نزدیکانش بلافاصله متوقف شد و اون به حرفی که میخواست بگه ادامه داد: «در ابتدا نقشهمون این بود که ریچل رو جلوی پدرم بکشونیم، و مجبورش کنیم به گناهش اعتراف کنه و در نتیجه اون فسخ نامزدیمون رو تأیید کنه و نامزدی من با مارگارت رو تأیید کنه. با این حال...!»
الیوت هر دو مشتش رو بالای سرش بلند کرد و تا اون جایی که میتونست محکم روی میز کوبیدشون.
«اون جادوگر ظالم اجازه داشت هر کاری میخواد بکنه، در حالی که تو زندان دوران بزرگی رو سپری میکنه، و اصلا به هیچ کدوم از گناهاش اعترافی نکرده! من اصلا انتظار نداشتم که اون واقعاً احساس گناه کنه، اما چرا اون هر روز اونجا بیشتر لذت میبره تا اینکه بیرون باشه؟! عجیب نیست؟!»
پیروانش همه به هم نگاه انداختن.
مطمئناً همهی چیزهایی که شاهزاده گفت درست بود، واقعیتی که به طرز دردناکی سوزاننده بود… اما اونها نمیدونستن که چرا لازم بود همهشون رو جمع کنن تا همچین چیزهای واضحی رو توی این اواخر بازی بشنون.
در حالی که بقیه سرشون رو به اطراف کج کرده بودن، الیوت ادامه داد:
«اما این همه ماجرا نیست. از اونجایی که سفر بازرسی پدرم خیلی طولانی شده، ریچل تونست زیردستهای خودش رو مخفیانه ترغیب کنه… اون تونست چندتا حادثه رو سازماندهی کنه که همهشون به نفعش بوده. الان همهی ما حرفایی از افراد داخل کاخ سلطنتی میشنویم که ثابت میکنن همهشون طرف ریچل هستن!»
به طور دقیق، داستانی که بین ساکنان کاخ سلطنتی ردوبدل میشن شامل مواردی از جمله "نمیشه روی شاهزاده حساب باز کرد" تا "مگه ریچل به اشتباه محکوم نشده؟" بود. پس اینطور نیست که اونها مستقیماً دارن طرف ریچل رو میگیرن.
در عوض، این جور حرفها، نظراتیه که اگه الیوت میتونست بدون هیچ مشکلی به همه چیز رسیدگی کنه، اصلا مطرح نمیشدن، اما الیوت و افرادش نمیتونن بینشون فرق بذارن... چون الی کوچولو احمقه.
«اگه پدرم این شکلی برگرده، این سوءتفاهمات اطرافمون ما رو نابود میکنه. این موضوع شوخی نیست! اصلا این سه ماه برای چی سختی کشیدیم؟!»
وضعیت در واقع خیلی شبیه به اون چیزی که الیوت توصیف کرد بود، اما روشی که اون به نتیجهگیری رسید خیلی دور از انتظار بود.
«خب پس...»
الیوت در نهایت وارد موضوع اصلی جلسه شد. همه پیروان اطرافش با نفس بند اومده تماشاش میکردن.
«صبر من به سر رسیده. ما امشب ریچل رو ترور میکنیم!»
تو اصلا هیچ حوصلهای نداشتی... این حرف جملهای بود که اصلا از دهن بقیه بیرون نیومد.
در حالی که تأثیر کلمات الیوت آروم تو مغز اون پسرها فرو رفت، تنش خاموشی بینشون جاری شد.
بیانیه امروز، سنگینی متفاوتی نسبت به جلسههای معمولشون داشت. همه به صورت الیوت نگاه کردن و سگ دیوونهای رو دیدن که به گوشهای رونده شده بود و میدونستن که هر کلمهای که گفته، جدی بوده. بله، دقیقاً شبیه یه چیواوای مو بلندی بود که یه گوشهای به دام افتاده بود و میخواست با بیاحتیاطی یه بولداگ رو گاز بگیره. ۱
الیوت به پسر ارل اشاره کرد:
«تو برو اسلحهها رو تهیه کن. ریچل کمان فولادیش رو داره. من حداقل سه سپر و سه تا از کمان فولادی خودمون رو میخوام. در صورت امکان، سهتا نیزهی بلند هم برامون بیار تا بتونیم بعدش به جسدش ضربه بزنیم و مطمئن بشیم که مرده. سه نفر رو با خودت ببر و فوراً برو مقدماتش رو فراهم کن!»
«بله!»
شاهزاده بعدش چشمهاش رو به طرف دیگهی میز، به سمتی که پسر یه ویسکونت قرار داشت چرخوند:
«دو مرد رو با خودت ببر و مراقب همه کسایی که داخل سیاهچال و ازش خارج میشن باش. در هر صورت پدر فردا برمیگرده. کلیاتش به کنار، مطمئنم زیردستهای ریچل رو هم میبینیم که میرن سیاهچال یا ازش بیرون میرن.»
«بله!»
«برای اینکه از نقشهمون بویی نبرن تا فردا صبح، بعد از اینکه نگهبان زندون برای شب به خونه برمیگرده این کار رو انجام میدیم.»
«گرچه اون نگهبان زندانه، اما واقعاً هیچ کار شیفت شبی انجام نمیده.»
«فعلا به اینش اهمیت نمیدم. حالا بریم!»
به دستور الیوت، همه پسرها به یکباره از دفترش بیرون پریدن.
کمی بعد...
خدمتکاری که برای جلسهی چای سرو میکرد، بعد از مرتب کردن فنجونهای باقی مونده، اونجا رو ترک کرد. اما به محض ورود به گذرگاه خدمتکارها، گاری چاییش رو ول و شروع به دویدن کرد.
♠
پسر ارل کنار رفقاش با عجله میدوید که بهطور تصادفی شکایت آرومی رو اظهار کرد: «اشکال نداره قیام کنین... اعلیحضرت هم همینطور، فقط ای کاش زودتر این موضوع رو بهمون میگفت.»
الان دیگه غروب شده بود.
بله غروب... غروب همون روزی که برنامهشون تعیین شده بود.
نگهبان زندان به احتمال زیاد هر لحظه داشت به خونهش برمیگشت. و هر شوالیه رهگذری که داخل قلعه گشتزنی میکردن، اگه نیمهشب نوری تو سیاهچال میدیدن، شکشون زیاد میشد، پس پسرها نمیتونن برنامهشون رو برای مدت طولانی به تعویق بندازن.
«اگه همین دیروز بهمون گفته بود... اگه حداقل قبل از ظهر بهمون میگفت، میتونستیم وسایل رو از خونهمون برداریم.»
با این حال، اون به این فکر نمیکرد که چطور میخواست با وجود نیزه یا کمانهای فولادی از کنار دروازهبانها عبور کنه. چون اون یکی از افراد الیوت بود.
بدون هیچ ایدهای در مورد اینکه چطور لوازم مورد نیازشون رو باید تهیه کنن، اون آقایون اصلا نمیدونستن کجا باید برن. و بدون اطلاع از اینکه چیکار باید بکنن، گروه قاتلان احتمالی همچنان بیهدف اطراف کاخ سلطنتی قدم میزدن.
«نکنه باید اونا رو از اسلحهخونه شوالیهها بدزدیم؟ اما با امنیتی که اونا دارن…»
درست وقتی پسر نجیبزادهی خونهی ارل نگران بزرگترین مشکلی بود که تا به حال تو زندگیشون باهاش روبهرو شده بودن، اون سه مردی که با خودش آورده بود و همه از خانوادههای بارونی مختلف بودن به شونهش ضربه زدن.
«اونجا! یه نگاهی به اون طرف بنداز!»
«هوم؟»
درست خارج از محدوده دیدش… یه چیزی جلوی یه جور انبار قرار داشت. با بررسی دقیقتر، سه سپر، سه کمان صلیبی و سه نیزه بودن که همهشون مقابل دیوار انبار قرار داشتن. حتی یه تیردان پر از پیچ و مهره برای تیرهای کمان صلیبیشون وجود داشت.
یه تابلویی هم روی دیوار نصب شده بود که روش نوشته شده بود: «اینا رو میخوایم پخش کنیم. دست نزنین! فرمان شوالیه.»
پسرها با خوشحالی شونههای هم رو ناز کردن و به هم گفتن: «خوش شانسیما!»
«خیلی خوب، اینجا به اندازه کافی هم هست! اگه اینا رو پیش اعلیحضرت ببریم، میتونیم بدون اینکه اون سرمون فریاد بزنه، کار رو تموم کنیم!»
اینطور شد که اون چهار نفر وقتی مطمئن شدن هیچ کس اطرافشون وجود نداره که اونها رو ببینه، با اسلحهها به سرعت فرار کردن.
چرا تعداد مناسبی سلاح اونجا وجود داشت؟
چرا شوالیهها تعداد کمی سلاح رو داشتن پخش میکردن؟
چرا سلاحها بدون مراقبت رها شده بودن؟
اون پسرها حتی یه بار هم برای پرسیدن این سؤالات توقف نکردن. چون اونها افراد الیوت بودن.
♠
همونطور که انتظارش میرفت، بعد از اینکه پسر ویسکونت نظارتش رو انجام میداد، باید یه هشدار به سیاهچال تحویل داده میشد.
بعد از اینکه خدمتکار از دفتر شاهزاده بیرون رفت، به باغبونی چیزهایی گفت که الان سیستم نظارتی جدید نصب شده تو فاصله دورتر از ورودی سیاهچال رو تایید میکرد.
اون در حالی که فاصلهش رو حفظ میکرد، دور منطقه قدم زد تا اطراف رو به دقت بررسی کنه… و بعدش سرش رو کج کرد.
«اونا که تنها در ورودی رو تحت نظر نگرفتن، مگه نه...؟»
همونطور که اون شنیده بود، سه پسر نجیبزاده بودن که از دور مراقب سیاهچال بودن.
اونها مطمئناً اونجا بودن که کارشون رو انجام بدن، اما هر سه نفرشون تو فضای باز درست کنار هم ایستاده بودن و فقط ورودی سیاهچال رو میپاییدن. در همین لحظه، یه شوالیه توی یه بوتهی انبوه کنارشون پنهان شده بود و بخشی از جزئیات اصلی نظارت شاهزاده بود و در مورد اون کاری که اونها اونجا انجام میدادن هم گیج شده بود.
صادقانه بگم باغبون فکر میکرد که همهی اینها بخشی از یه تلهی پیچیدهس... اما از نظر ظاهری این تله یه تلهی مزخرف بود. باغبون کاملا گیج شده بود، اما این به این دلیل بود که اون ویژگیهای لازمهی افراد الیوت رو درک نمیکرد.
فعلا به نظر نمیاومد که اونها مانعی براش بشن، به خاطر همین هم باغبون به طرف پنجره تهویه پشتی پیچید. از اونجایی که شوالیه مسئول نظارت پشت سیاهچال رفیقش بود، باغبون برای شوالیه دست تکون داد، شرایط فعلی رو براش توضیح داد و ازش خواست که این خبر رو پخش کنه.
ریچل که ظاهراً صداش رو پیشبینی میکرد، به محض اینکه باغبون سعی کرد باهاش صحبت کنه، بهش جواب داد:
«مشکل چیه؟ من قبلا اصلا تماس مستقیم اضطراری دریافت نکردم.»
«بله، در واقع…»
طولی نکشید که داستان به پایان رسید، اما ریچل مطمئن شد که به تموم جزئیاتش گوش میده.
«خب، اونا تونستن سلاحهاشون رو تهیه کنن؟»
«بله. فقط برای احتیاط، از یه شوالیه خواستیم که براشون سلاحهای بیفایده برای این مناسبت آماده کنه.»
«پس در اون صورت ما به گروه اعلیحضرت اجازه میدیم تا نقشهی حملهشون رو پیش ببرن. ما برای جمعآوری شواهد غیر مجاز دردسرهای زیادی رو تحمل کردیم، پس بیاین همه اینا رو با صدای بلندی تموم کنیم و چیزی رو که نمیتونن براش بهونه بیارن، به دست بیاریم.»
«بله!»
ریچل نگاهش رو از باغبون به شوالیهای که به گروه فرمان شوالیهها دستور میداد پیروی کنن معطوف کرد.
«نیازی نیست که زیردستهای خودمون رو برای شیفت امشب انتخاب کنیم. اما، سعی کنین حداقل یکی از ما به عنوان فرمانده دسته در حال انجام وظیفه باشه.»
«بهتر نیست نظارت اطراف سیاهچال رو هم کنار بذاریم؟ به نظر میاد اعلیحضرت جزئیاتی رو که خودش در موردتون گذاشته فراموش کرده.»
«اون رو ولش کن. بعد از اینکه این حادثه تموم بشه، این سؤال مطرح میشه که چرا تو این شب خاص هیچ نظارتی صورت نگرفته. در عوض، میتونیم کاری کنیم اون نگهبانایی که اعلیحضرت فراموششون کرده وظیفه گزارش دادن به دفتر فرماندهی شوالیه رو انجام بدن.»
«بله!»
همون زمان، گروه الیوت که سلاحهاشون رو به دست داشتن هیجانزدهتر شده بودن.
اما طرف ریچل هم داشتن خودشون رو آماده میکردن.
♠
وقتی که آسمون کاملا تو تاریکی فرو رفت...
«برو!»
به دستور الیوت، همه پیروانش به یکباره به سیاهچال هجوم بردن. صدای قدمهاشون با صدای بلند داخل اون اتاق جلویی که آقایون توش جفت میشدن طنینانداز شد، یه مرد با سپر جلو ایستاده بود و مرد دیگهای با کمان صلیبی سلول رو نشونه گرفته بود.
الیوت آخرین کسی بود که وارد شد و بعد از قطع شدن صداهای دیگه شروع به صحبت با کسی که ساکن سلول بود کرد. از بیرون آروم به نظر میاومد، اما وقتی به چشمهاش نگاه میکردی، تنها چیزی که میدیدی دیوانگی بود.
«ریچل، مطمئنم که شنیدی پدرم فردا برمیگرده. اگه تو اون زمان درخواستی برای پدر و مادرم داشته باشی، مطمئنم که برنامهت این بود مادرم رو که خیلی تو رو دوست داره مجبور کنی تو رو از اینجا بیرون بیاره… اما واقعاً مایه تاسفه. متاسفانه باید بگم که برای دیدن طلوع خورشید فردا از خواب بیدار نمیشی.»
با در نظر گرفتن صحنه اطرافش، ریچل چه واکنشی نشون میده؟ در مقابل الیوت که مشتاقانه منتظر بود ببینه حالا چی میگه… ریچل آهی طولانی کشید جوری که انگار واقعاً ماتومبهوت شده بود.
«و همین جا بود که من فکر کردم اعلیحضرت بالاخره داره یکم از عقلش استفاده میکنه…»
«هاه؟ چی؟ فکر کردی من اصلا به زور متوسل نمیشم؟ من ممکنه آدم شیرینی به نظر بیام، اما من مردی هستم که هر وقت زمانش فرا برسه، کارهای لازم رو انجام میدم.»
«پس اجازه بدین من به همچین "مردی" یه نصیحت کنم... بهتر نیست تا وقتی که طرف مقابل سرپناهی پیدا میکنه منتظر نمونی؟»
«چی؟!»
در حالی که اون آقایون گیج مونده بودن، ریچل پشت جعبههای چوبیش پناه گرفت و کمان صلیبی خودش رو تیر زد. پس به این ترتیب، اون یه موقعیت تیراندازی ایستاده برای خودش ایجاد کرده بود که پوشش خیلی بهتری از یه سپر ساده بهش میداد.
«بچهها، چرا بهش اجازه دادین که خودش رو قایم کنه؟!»
«نه، اما، ما نمیتونیم همین جوری یهویی شروع به تیراندازی بهش کنیم...»
«حداقل باید فریاد میزدین "حرکت نکن!"»
«اوه، کهاینطور.»
در حالی که الیوت به دلیل بیکفایتی زیردستهاش عصبانی شد، ریچل بهش توصیههای بیشتری کرد.
«به نظر نمیاد که همه جزئیاتش رو برنامهریزی کرده باشین… اگه برای همه چیش برنامهریزی نکنین، در آینده با مشکلات زیادی مواجه نمیشین؟ حداقل در نهایت پشت خودتون رو میسوزونین.» ۲
الیوت به جای اینکه عصبانی بشه، صادقانه تحت تأثیر قرار گرفته بود که ریچل با وجود محاصره شدنش باز هم همین جور فک میزد. این نتیجهی وضعی بود که برای فردی سوءتفاهم ایجاد شده، فکر میکنه تو موقعیت برتره و در حالی که احساس قدرت مطلق میکنه از بالا به بقیه نگاه میکنه.
«اوه... پس حتی وقتی که اینطور محاصرهت کردیم، بازم میتونی مثل یه شخص مهم حرف بزنی. هاهاها، فقط این ذهنیت رو تو ذهنت داشته باش. به جای ما، این تویی که قراره پشتت بسوزه.»
«اشتباه میکنی، اعلیحضرت...»
«هه، دهنت واقعاً… هوم؟»
همونطور که الیوت داشت صحبت میکرد، یه دفعه پشتش احساس عجیبی کرد.
در حالی که چرخید یه نگاهی به پشت سرش بندازه، دید که ته شلوارش داره میسوزه.
«هاه؟»
نگاهش رو یکمی به پایینتر معطوف کرد… تو یه لحظه، میمون ریچل پشت سرشون حلقه زد و یک کبریت روشن رو به باسن الیوت بالا آورده بود. به محض اینکه کاملا متوجه شد چه اتفاقی داره رخ میده، باسن الیوت داغتر شد…
«اوا؟! آ... ه!»
وقتی الیوت شروع به چرخیدن روی زمین کرد، همهی پیروانش ماتومبهوت موندن. خوشبختانه چند نفر از اون بچهها متوجه اتفاقی که افتاد شدن و به تلاش برای اطفای حریق کمک کردن، اینطور شد که فقط منجر به سوختن شلوار و شورت الیوت شد. بدون مراجعه به پزشک فردا دقیقاً نمیشد تشخیص داد که چه آسیبی به باسنش وارد شده.
«حی... حیوون خونگیت فکر میکنه داره چیکار میکنه!»
«خب اعلیحضرت، پشتتون "به معنای واقعی کلمه" آتیش گرفته بود، به نظرتون این یه شوخی شیطانی از طرف میمونم نیست؟»
«نکنه قرار بود من به این بخندم؟! فکر میکردم قراره بمیرم!»
«چه ادعای مضحکی میکنین وقتی اومدین اینجا که من رو بکشین...»
ریچل در حالی که میمونش به کنارش برگشته بود، قبل از اینکه شونههاش رو بالا بندازه، نگاهی به حیوون خونگیش انداخت:
«هیلی روی این شوخی سخت کار کرده... اما من حدس میزنم که یه آدم حس شوخطبعی یه میمون رو درک نمیکنه.»
«اوکی!»
«اون رو بکشین! اول میمونه رو بکشین!»
در حالی که الیوت به کماندارهاش فریاد میزد تا هدفشون رو تغییر بدن، هیلی از جعبههای چوبی بالا رفت و از پنجره تهویه به بیرون فرار کرد.
الیوت با وجود سوراخ مسخرهای که درست روی باسنش بود احمق به نظر میاومد و همینطور که اون به شدت، خنده دیوانهواری از خودش درآورد، شونههاش شروع به لرزیدن کرد:
«هه، هههههههه… ریچل. تو، تو من رو عصبانی کردی؟!»
«فکر میکنم شاید من بیشتر از شما ناراحت شده باشم که برای همچین شوخی کوچیکی میخواستین به هیلی شلیک کنین.»
«احمق نشو!»
الیوت که هیجانی شده بود، به پیروانش دستور داد که دوباره ریچل رو هدف بگیرن. ریچل نوک کمان صلیبیش رو هم بالا آورد.
و بعدش همینطور که الیوت میخواست دستور شلیک رو صادر کنه... پسر یه ویسکونت که به در نزدیک بود صدای ترسناکی رو سر داد.
«ا، ام…»
«چیه؟!»
اون مرد جوون از صدای خشمگین الیوت جا خورد، اما با این حال فکر میکرد یه چیزی هست که باید گزارش کنه و به دری که به بیرون منتهی میشد اشاره کرد:
«اوم… از یه چند دقیقه پیش، صدایی از بیرون اومد. یه نفر، چند نفر…»
«چی...؟ برو نگاه کن!»
«بل... بله!»
پسر ویسکونت با عجله از پلهها بالا رفت و بعد از اینکه تنها یه ثانیه از رفتنش گذشته بود، با همون شتاب به پایین برگشت.
«اع... اعلیحضرت! میمون، میمونه داره یه مشت آتیشبازی پر زرقوبرق بیرون شلیک میکنه!»
«هاه...؟»
آقایون اولش نفهمیدن اون چی میگه. به خاطر همین هم پسر جوون ویسکونت مجبور شد حرفش رو دوباره تکرار کنه: «میمون خانم ریچل، مدتیه که اون آتیشبازیهای موشکی رو داره شلیک میکنه!»
از پشت الیوت، پسر تنبل ارل با تعجب بیپرده یه چیزی زیر لب زمزمه کرد: «حالا که بهش اشاره کردی، چرا اون از قبل، اون کبریتها رو تو دستش گرفته بود...»
درست بعد از اون اتفاق بود که همه افراد تو سیاهچال متوجه شدن که اعمال اون میمون چه معنیای داره.
«همه اسلحههاتون رو بندازین!»
چندتا شوالیه با عجله وارد سیاهچال شدن. تک تکشون در حال انجام وظیفه بودن، پس قبلا کاملا مسلح بودن.
«چه، چه خبره؟!»
در حالی که الیوت سر مداخلهگرها فریاد میزد، رهبر جوخه با چهره عبوس هم جواب داد: «این سوال رو من باید بپرسم. توی این سیاهچال چه خبره؟»
بقیهی شوالیهها گروه الیوت رو محاصره کرده بودن و افرادش رو خلع سلاح کردن.
«اون... اونش محرمانهس! نیازی نیست به کسی مثل تو که ربطی به این موضوع نداره چیزی بگم!»
«اینطوره...»
در حالی که الیوت به شدت فریاد میزد، رهبر شوالیه به راحتی عقبنشینی کرد، اما بعدش سر زیردستهاش فریاد زد: «سلاحهاشون رو چک کنین!»
«چی؟!»
«اخیراً متوجه شدم چندتا از سلاحهایی که برای پخش رها کرده بودیم، ناپدید شدن. من قبلا این افراد رو با عجله جمع کرده بودم که این سروصدا رو شنیدم.»
یکی از سربازها یه دفعه فریاد زد: «همین اسلحهها هستن. اونا کالاهای سرقتی هستن!»
«فهمیدم. این بچهها رو به ایستگاه شوالیه ببرین! ما به همه چیزهایی که اونجا قراره بگن گوش میکنیم.»
«هی...؟!»
الیوت در حالی که همه پیروانش رو جمع کردن و از اتاق بیرون کشیدن، ماتومبهوت اونجا ایستاده بود.
«چه…»
بعدش فرمانده شوالیه حکمی رو به الیوتی که دهن باز مونده بود، صادر کرد: «اعلیحضرت. به عنوان همدست، مایلیم بعداً از شما سؤالاتی بپرسیم. مشکلی که با این موضوع ندارین؟»
«باشه... اما...!»
الیوت به ریچل که خودش رو بیشتر منزوی کرده بود اشاره کرد و گفت: «اون زن که از قبل تو زندون بوده، اما اون هم یه سلاح داره!»
کاپیتان به ریچل نگاه کرد.
«اعلیحضرت، چرا اون بانوی نجیبزادهی جوون الان اسلحه داره؟»
«چرا؟ چرا از من میپرسی؟!»
شوالیه با بیاعتمادی آشکار بهش جواب داد: «تا اونجایی که ما میدونیم این بانوی نجیبزادهی جوون یه شب تو یه مهمونی یهویی دستگیر شد و شما بلافاصله اون رو تو این زندون قرار دادین.»
«آره، درسته.»
«پس چرا اون الان اسلحه داره؟ نکنه یه کمان صلیبی زیر لباسش قایم کرده؟»
«اوه، یعنی…»
اون شوالیه داشت به جای دردناکی اشاره میکرد.
«نه… داخل زندان از قبل براش آورده شده بود.»
نگاه کاپیتان شدیدتر شد:
«داخل زندان؟ وقتی توی یه مهمونی شبانه یهو دستگیرش کردین؟ یه بانوی نجیبزادهی جوون که حتی لباس برای عوض کردن نداشت؟»
«نه، مگه نمیبینی! اون چیزهای زیادی اونجا با خودش نیاورده؟!»
حتی وقتی به داخل سلول نگاه کرد، چهره شوالیه تغییر نکرد:
«البته. این یه زندان برای اشرافه. طبیعی نیست که حداقل مبلمان توش وجود داشته باشه؟ با این حال، من شک دارم که یه کمان صلیبی به عنوان زینت دیوار تو زندون وجود داشته باشه.»
«ت... تو…!»
در حالی که الیوت قادر به پاسخگویی نبود، رهبر دسته رو به ریچل کرد و گفت: «بانو، چرا یه کمان فولادی اونجا داری؟»
ریچل در حالی که جواب وحشتناکی میداد میلرزید: «اع... اعلیحضرت… یهویی وارد سیاهچال شد، میخواست قبل از اینکه اعلیحضرت پادشاه و ملکه برگردن من رو بکشه… بعد از اینکه محاصرهم کردن، بهم گفت بدون دلیل میخواد بکشتم و این رو به طرفم پرتاب کرد... نمیخواستم بهش اجازه بدم من رو بکشه، به خاطر همینم سعی کردم باهاش مقابله کنم، اما…»
صدای ریچل در حالی که سعی میکرد اشکهاش رو خفه کنه شکست.
«اعلیحضرت… من فکر میکنم یه پروندهی دیگه هست که باید در موردش ازتون سؤال کنم.»
چشمهای شوالیه کاملا به شاهزادهی خودشیفته گره خورده بود، جوری که انگار جنایتکار پیدا کرده... الیوت وحشتزده شد و گفت: «ص... صبر کن! اون مال خودشه! من نیاوردمش!»
«مگه قبلا در مورد همچین چیزی نشنیده بودین؟ و شما هنوز برای من توضیح ندادین چطور یه بانوی نجیبزاده که بهطور ناگهانی زندانی شده، در وهله اول یه کمان صلیبی با خودش اونجا آورده.»
اما اون این کار رو انجام داده.
الیوت بیشتر و بیشتر با سوالاتی که پاسخ دادن بهشون دشوار بود عقب رونده میشد... اما بعدش یه خاطرهای از ته ذهنش به یادش اومد.
«درسته! شبی که این زن رو به زندون انداختیم، بقیهی شوالیههایی که کشیک میدادن هم دیدن که اون زن یه کمان صلیبی از چمدونش بیرون کشید! فقط از یکی از اونا بپرسین!»
«شوالیههای سه ماه پیش رو میگین؟ همه ما شوالیهها به صورت چرخشی کار میکنیم، پس اونایی که اون زمان شیفت داشتن دو ماه پیش به جبهه منتقل شدن. اونا تا چهار ماه دیگه برنمیگردن.»
«چ...؟!»
الیوت فراموش کرده بود عموی بزرگش و نخستوزیر هم ریچل رو دیده بودن که از کمان صلیبیش استفاده میکنه.
اما در هر صورت، این رهبر جوخه تحت کنترل ریچل اصلا توضیح الیوت رو قبول نمیکرد...
«به، به هر حال اصلا مشکلی نیست که اون زن سلاح داره؟!»
الیوت با ناامیدی فریاد زد و به این ترتیب رهبر جوخه یه بار دیگه برگشت، به ریچل نگاه کرد و پرسید: «بانو، من رو ببخشید، من قبلا آقایون رو بیرون بردم، پس نمیخواین اون رو بهم بدین؟»
«البته...»
«ام؟!»
درست مقابل یه الیوتی که فکش به زمین افتاده بود... ریچل واقعاً فقط کمان صلیبیش رو بدون سروصدا تحویل داد.
«پس اعلیحضرت. من ازتون میخوام که فرار نکنین. من تو ایستگاه نگهبانی منتظرتون هستم.»
«بله!»
افسر فرمانده قبل از اینکه با بقیه شوالیههای در حال انجام وظیفه بیرون بره، یادآوریش رو به الیوت بیان کرد و خیلی مودبانه رفتار میکرد.
«لعنتی، اون حرومزاده...»
شاهزاده از این شوالیهای که باید برای خانواده سلطنتی کار کنه ولی اینطور باهاش رفتار میکرد عصبانی شده بود، که یهویی فرا رسیدن فرصتی رو احساس کرد.
الان میتونم به ریچل از پشت خنجر بزنم…
الیوت هنوز شمشیر شخصیش رو داشت. در حالی که همهی پیروانش رفته بودن، ریچل دیگه محتاط نبود. اگه بخواد اون رو در حالی که انتظارش رو نداشت به سمتش پرتاب کنه، ممکنه بتونه یه ضربه مهلک و مرگبار بهش بزنه.
«هی…»
الیوت به ریچل که هنوز پشتش بهش بود چشم دوخته بود، غلاف شمشیر رو گرفت و به آرومی اون رو بیرون کشید…
«هیهو...»
بعدش ریچل یه دفعه یه کمان صلیبی دیگه رو از یه جعبه چوبی اون نزدیکی بیرون آورد.
«هاه...؟»
ریچل بهطرز ماهرانهای نخش رو عقب کشید، مکانیزم شلیکش رو آماده کرد، روی یه پیچ و مهره قرارش داد و گفت: «آمادهسازی تموم شد!»
«ت، تو... یکی دیگه از اون چیزها اطرافت بود؟!»
«اعلیحضرت…»
ریچل طوری سرش رو خاروند که انگار واقعاً متحیر شده بود و جواب داد: «مگه این یه قانون رایج نیست که همیشه در صورت خرابی یه دونهی دیگه برای پشتیبانی داشته باشی.»
«من این رو نمیدونستم!»
ریچل که الان طوری حرف میزد انگار یه مزدور کهنهکاره، گفت: «خب، میخواین یکمی صحبت کنیم؟»
شمشیر الیوت واضح بود که نسبت به پرتاب ریچل پایینتره، و اگه کار به اونجاها برسه، اون مثل ریچل نمیتونه دوبار شلیک کنه. الیوت یه دفعه خودش رو تو وضعیت نامساعدی دید:
«خب، من که واقعاً چیزی برای گفتن بهت ندارم.»
ریچل یهویی کمان صلیبیای رو که به سمت سینه الیوت نشونه رفته بود پایین آورد.
«؟»
الیوت وقتی که دید اون ناگهان اسلحهش رو به این شکل پایین آورده مشکوک شد... اما بعد شنید که یه در پشت سرش باز شد و صدای کسی که به آرومی از پلهها پایین میاومد رو شنید.
«خوش اومدی! متاسفم، میدونم که شما همین دیروز ماه عسلتون تموم شد.»
در جواب به استقبال شاد ریچل، صدای غیر ممکنی از پشت الیوت طنینانداز شد.
«نه این خوبه. به هر حال من کارهایی داشتم که باید از اینجا ترتیبشون رو میدادم.»
«امکان نداره…؟»
الیوت جوری که انگار به در زنگزدهای تبدیل شده بود، وقتی تند تند سرش رو چرخوند که پشت سرش رو نگاه کنه، میتونست صدای جیر جیر گردنش رو بشنوه.
«هی اعلیحضرت، چند وقتی میشه ندیدمتون.»
دختری با موهای مشکی که به صورت دم اسبی بسته بودشون، پشتش ایستاده و بهش خیره شده بود.
«چرا مارتینا اینجاس…؟»
مگه اون به مرز فرستاده نشده و سایکس رو همراه خودش نکشونده بود؟
«من اینجا برگشتم چون یه چیزی بود که میخواستم از جناب عالی بشنوم.»
داخل اون چشمهای بزرگ، دیوونگی موج میزد، دختر دیوونه لبخند پیچخوردهای زد و گفت: «من این کتاب "من هدف والاحضرت هستم" رو خوندم... این واقعیت که اعلیحضرت سایکس رو به زور پایین نگه داشته و اون رو "خورده"، این حقیقت داره؟»
«عه؟ نه، چه… کتابی؟»
«وقتی از سایکس پرسیدم، اون گفت که هیچی درموردش نمیدونه، پس اون چیزی که اینجا نوشته دروغه؟ در واقع، سایکس حتی بعد از اینکه تو بیمارستان بستری شد، بازم همین جواب رو میداد.»
ریچل با خوشحالی سعی کرد یه هشدار کوچیک بهش بده:
«مارتینا، اشکالی نداره که از اعلیحضرت در اون مورد بپرسی... فقط مطمئن باش که تنبیه بدنی رو جاهایی انجام بدی که بقیه نتونن ببیننش.»
«میدونم. "از نظر ظاهری"، اون ظاهراً سالمه.»
مارتینا با کف دستش روی سرش زد و دوست جدیدش رو از پایهی میزی که ناامیدانه اون رو گرفته بود بیرون کشید.
«بیخیال بابا، اعلیحضرت… زمانمون محدوده. لطفاً همه چی رو به وضوح بهم بگین.»
تا موقعی که خورشید شروع به تابیدن تو افق کرد، فریادهای مردی که همچنان تو حیاط خلوت شنیده میشد، طنینانداز بود.
کتابهای تصادفی

