زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 43
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۳: تازه ازدواجکردهها گفتوگو میکنن.
مدت کوتاهی بود که پادشاه و ملکه تصمیم گرفتن به شهر برگردن.
چهار روز قبل از اینکه مارتینا از شاهزاده الیوت چندتا "سوال" بپرسه، جوری که بعضیها ممکنه بهش شکنجه بگن، یه دعوای کوچیک بین یه زوج عاشق توی قلعه مرزی رخ داد…
♠
بهخاطر اینکه برای هر جور حمله احتمالی به قلعه مرزی آماده باشن، زندگی سربازها داخل دژ کاملا عادیه.
گرچه تنش تو مرز شرقی خیلی عمیق نیست، اما اینجا جایی نیست که بخواین به سادگی توش خونهای بسازین، چون اونجا از شهرهای دیگه دوره و مناطق اطرافش چیزی جز زمینهای بایر نیست.
به همین دلیل، اینجا مکان عالی برای زوج تازه ازدواجکرده ابیگیل بود، تا تو خونهی جدیدشون زندگی کنن.
مارتینا ابیگیل با حس و حالی فوقالعاده، کمی غذا روی میز، برای شوهر جدید خیرهشدهش به روبهرو، سایکس ابیگیل گذاشت.
قطعاً حتی کمی ترس تو نگاه سایکس نبود... این چیزی بود که با خودش فکر میکرد.
«چیه... تو چه روحیهی خوبی داری... اتفاق خوبی افتاده؟»
مارتینا با شنیدن سوال سایکس، با حجب و چشمهای برآمده به شوهر محبوبش نگاه کرد:
«هوم؟ چیز خاصی نیست... من فقط میخواستم برای سایکس پذیرایی کنم.»
«کهاینطور؟»
با وجود اینکه سایکس با لبخند روشنی بهش جواب داد، اما هنوز هم از رفتار مارتینا کمی ناراحت بود.
اون میگه میخواد پذیرایی کنه… اما اونها نمیتونن هیچ غذایی رو تو خونه شخصیشون بپزن و این موضوع مجبورشون میکنه به وعدههای غذایی توزیعشدهی تیم آشپزی قلعه تکیه کنن. اون چیزی که داشت سرو میکرد، مطمئناً آشپزی خونگی مارتینا نبود.
اغلب داخل منو بیکن، سیب زمینی، و خورش برگ سبزیجات بود… اغراقآمیزتر از حد معمول نبود.
مشکوکه...
مارتینا سنسهی سایکس مثل زنگ خطری تو سرش به صدا دراومد.
اما یادش نبود که اخیراً کاری انجام داده باشه.
اگه حتی به زن دیگهای نگاه میکرد، درجا کتک میخورد، و سربازهای دیگهی قلعه فقط به اون رفتار به عنوان "عادت بد مارتینا" نگاه میکردن. اون هیچ درخواست خاصی از مارتینا رو رد نکرده بود و دیشب که به تخت خوابشون رفتن هیچ چیز غیر عادیای درموردش وجود نداشت.
در حال حاضر، اون فقط غذای جلوی روش رو میخوره و بعدش با واحد گشت راه دور قلعه قاطی میشه. بعدش از چندتا از دوستهاش که تو خوندن حال و هوای مارتینا مهارت داشتن میخواد تا زمانی که سایکس از اونجا رفته بود اون رو چک کنن... و درست همون زمانی که سایکس داشت برنامهی آیندهش رو تو ذهنش میریخت، مارتینا یه دفعه با پوزخند بزرگ و در حالی که هنوز لبخندش روی صورتش پخش بود، ازش چیزی پرسید: «خب؟ خوشمزهس؟»
«هاه؟ اوه، واقعاً خوشمزهس، نکنه چیز خاصی امروز توش ریختی؟»
«هوم...»
مارتینا با گذاشتن یه قابلمه خالی پشت سر سایکس با حرکت طبیعیای راه رفت و بعدش آروم دستهاش رو روی شونههاش گذاشت و شروع به ماساژ دادنش کرد.
«چون… بسته به جوابی که قراره بهم بدی، این آخرین وعده غذاییت میشه.»
سایکس پاهاش رو روی زمین پرت کرد و سعی کرد به طرف در بدوه، اما دستهای مارتینا که روی شونههاش بود، اون رو کاملا روی صندلیش چسبونده بود.
«چی شده… سایکس؟»
«چطور باید به همچین چیزی واکنش نشون بدم؟! وقتی کسی یهو بهم میگه قراره کشته بشم، فقط فرار میکنم!»
از پشت سرش، سایکس لرزان شروع به احساس فضای سردی توی تنش کرد.
نه... دما در واقع داشت نسبتاً گرم میشد. بعدش سرد شد… غرایز سایکس بهش میگفت که اون داره اینجا نزدیکتر و نزدیکتر به کشته شدنش میشه.
«چ، چیزی... من، من اخیراً هیچ کاری انجام ندادم که تو رو اذیت کنه!»
«درسته، من خیلی خوشحال شدم که سایکس تازگیا پسر خوبی شده... اما در گذشته...»
«چیکار میتونستم قبلا انجام داده باشم؟!»
لپهای سایکس، به آرومی، با یه جور کتاب ضربه خورد.
«امروز صبح، داشتم یکم تمیزکاری میکردم که این رو پیدا کردم.»
سایکس با دستهای لرزان، کتاب مورد نظر رو از بالای شونهش گرفت... کتابی که اسمش، من هدف والاحضرت هستم بود!
«چی؟! باید این کتاب رو وقتی داشتم وسایلم رو جمع میکردم دور مینداختم!»
اون ناخواسته فریاد زد که داره به چی فکر میکنه و این حرکت، یه حرکت نادرست و بد بود.
احساس سرمای پشتش یهو بدتر شد.
«به هر حال، تو اون کتاب رو شناختیش...»
«م، مارتینا…»
عروس محبوب در حالی که نیروی ظالمانهای رو از خودش بروز میداد، که مانع چرخش سایکس میشد، با صدای خیلی شیرینی سایکس رو خطاب کرد: «من هم بیخیال بودم… همیشه مراقب خوکهای مادهی کثیفی بودم که جرأت میکردن سایکس رو خطاب کنن، اما هیچوقت به آقایون توجهی نکردم…»
«نه، اشتباه میکنی! من هیچ حس رمانتیکی نسبت به مردا ندارم!»
«اما اگه بار اول رو به زور بهت تحمیل کرده باشه، اعلیحضرت مقصره، همچین چیزی رو میتونم قبول کنم... من... میتونم... آروم... باشم.»
سایکس تموم شجاعت و قدرتش رو جمع کرد تا بچرخه و با مارتینا روبهرو بشه.
«صبر کن مارتینا! واقعاً من هیچ علاقهای به آقایون ندارم! این فقط خزعبلاتیه که یه کسی نوشته... هیچ اتفاقی مثل این بین من و اعلیحضرت الیوت اصلا رخ نداده.»
«اوه؟»
مارتینا لبخند شادابی زد:
«پس، واقعاً اینطوره؟»
«واقعا همینطوره! این فقط یه داستانه که یه شخصی خودخواهانه و تنهایی درست کرده! میدونی که والاحضرت الیوت عمیقاً عاشق مارگارته؟ اعلیحضرت اصلا به من علاقهای نداشته!»
«مارگارت...؟»
«آه…»
لبخند یخزده مارتینا واقعاً وحشتناک بود.
«هی سایکس. نکنه من باید به مارگارت هم حسادت کنم؟»
«آه؟ نه، واقعاً هیچ اتفاقی بین من و مارگارت نیفتاده.»
«اوه...؟ اما یه چیزی هست که باید بهش حسادت کنم؟»
چنگ مارتینا دور دستهای سایکس، مثل یه نیروی شیطانی شروع به سفت شدن کرد و خیلی زود نزدیک بود با این سرعت اونها رو له کنه.
«همچین زن خوکصفتی با اسم کثیفش فضای محدود حافظه سایکس رو اشغال کرده، مگه نه؟»
«این حرفت غیر منطقی نیست؟! اوه! بس کن، درد داره!»
«هی سایکس… اگه همچین فضایی تو ذهنت هست، خوب نیست که اسم من اون فضا رو اشغال کنه؟»
«گرفتم، فهمیدم! تموم تلاشم رو میکنم! من، من تموم تلاشم رو میکنم!»
«بله، لطفاً تموم تلاشت رو بکن.»
مارتینا خندهی کوچیکی کرد و لبخند زد... با این حال، قدرت چنگالش ناپدید نشد.
«مارتینا...؟»
«خب، موضوع اصلی هنوزم در مورد اعلیحضرته. هی، اعلیحضرت خشنه؟»
مارتینا تزلزلناپذیر بود.
«خب، اون کتاب الکیه! هیچ کدوم از اتفاقش واقعی نیست! حرفم رو باور میکنی؟!»
«البته! البته که من حرفای سایکس رو باور میکنم! اما، داستان واقعی چیه؟»
«تو اصلا به حرفام باور نداری؟!»
«سایکس همه چیز منه... حتی اگه حریفم اعلیحضرت باشه، هیچوقت تسلیم نمیشم.»
«اما، هیچوقت چیزی بین من و اعلیحضرت نبوده!»
«اما پس چرا سایکس همچین کتابی رو با خودش داره؟»
مارتینا دستش رو از روی سایکس برداشت تا کتابی که جلد سختی داشت رو پس بگیره، و اون رو با لبخند دیوانهواری از وسط پاره کنه.
«هی سایکس… نکنه اعلیحضرت رو انقدر زیاد دوست داری که بخوای همیشه خاطرات عشقتون رو کنارت داشته باشی؟»
مارتینا دو نیمهی مساوی کتاب رو روی هم قرار داد… و با دو برابر ضخامت و با تماس بخشهای عنوان "اعلیحضرت و من"، اون رو به چهار قسمت پاره کرد. برای اولین بار، قدرت مرموزش، از قلمروی نیروی انسانی فراتر رفته بود و تموم خون بدن سایکس سرد شد.
«این فرق داره! من به طور اتفاقی اون رو خریدم. من نمیدونستم در مورد چیه!»
«هه… شماها اینقدر عاشقانه همدیگه رو دوست دارین؟»
«این تخیلیه… لطفاً حرفم رو باور کن…»
مارتینا در حالی که سایکس روی زمین زانو زده بود، داشت میلرزید و طلب بخشش میکرد، مدتی در سکوت بهش خیره شد.
کمی بعد، مارتینا خودش زانو زد و دستهاش رو بالای دستهای سایکس گذاشت.
«درسته، میفهمم.»
«مارتینا…»
«تا زمانی که به تأیید کامل نرسیدم، از بدنت میپرسم.»
«باور کن حرفم رو...!»
♠
تو قرارگاه واقع در مرکز قلعه، کارکنها یکی بعد از دیگری با خلق تنگی وارد شدن.
گزارشهایی درمورد وقوع فاجعه، یکی بعد از دیگری، از اتاقی تو بلوک اداری دولتی، که به خونهی ابیگیل نزدیکترین مکان بود، به گوش میرسید.
«چرا؟ این بار چه اتفاقی افتاده؟!»
«من نمیفهمم! تا وقتی که خود اون شخص گزارش نده…»
«تو چه فکری میکنی؟»
در حال حاضر، این افراد تصمیم گرفتن که مردم رو از منطقه مجاور تخلیه کنن، حداقل تا زمانی که اتفاقات مربوط به افراد درگیر اون ماجرا و مردی که همه منتظرش بودن و نتونسته بود صورتش رو بهشون نشون بده، باید این کار رو انجام میدادن.
بعداً، مارتینای شاد و خندون، شوهرش رو به بخش پزشکی میاره.
افسر پزشکی، با ترس از مارتینا سوالی پرسید: «ام، امروز چه اتفاقی افتاده؟ از صبح…»
دختر جوون مو مشکی خندید:
«هههههه، سایکس بدجور خوابیده…»
حتی بدون معاینه پزشکی هم میشد فهمید... جراحات مربوط به سایکس پارهپارهشدهای که مارتینا آورده بودش، ناشی از سقوط از تخت نبود.
با این حال، دکتر خیلی عمیق وارد اون ماجرا نمیشه.
«کهاینطور… خب، میتونی اون رو اونجا بذاری؟»
«بله...»
زندگی ارزشمنده، پس نباید چیزهایی رو بپرسین که نمیخواین جوابشون رو بفهمین. مارتینا هنوز تو حالت خدای شیطانی خودش بود. شواهدش هم این بود که...
«خوب پس… سایکس، میتونی پسر خوبی باشی و تو مطب دکتر بمونی؟»
مارتینا سایکس رو برد و روی تختی تو همون نزدیکی نشوند.
سایکس هیکل خیلی بزرگتری نسبت به مارتینا داشت... با این حال مارتینا هنوز به راحتی میتونست اون رو به حالت شاهزاده خانمی تو دستش بگیره و تا بخش پزشکی حمل کنه.
نتایج تشخیص رو میشه بهعنوان ضربههای شدید ناشی از یه جور حمله توصیف کرد، اما مارتینا ترجیح میده اسم اون کار رو "قانع کردن" بذاره... دکتر چشم آبی وحشتزده اصلا برای اینکه به سایکس یه ماه استراحت کامل نوشته نمیتونست دلیل خاصی بیاره و همینطور که علامت "ملاقاتی ممنوع" رو براش نصب کرد، حتی چیزی هم در موردش نگفت.
♠
«خب پس حالا...»
مارتینا تک تک بند انگشتهاش رو صدا داد و به سمت افسر فرماندهش چرخید:
«ژنرال، متاسفم، اما برای یه تعطیلات کوچیک به پایتخت میرم. میشه لطفاً به خاطر من مراقب سایکس باشین؟»
فرمانده نیروهای شرق ناخواسته اخم کرد. قطعاً دلیل خوبی برای درخواست یهویی رفتن از اینجا وجود نداشت.
«برای چی...؟ مگه همین هفته پیش با ابیگیل برنگشتی؟»
«بله درسته.»
مارتینا در حالی که بقایای کاغذهای ضایعاتی یه کتاب رو تو مشتش میفشرد، لبخند شیرینی میزد:
«فقط یکم زمان میبره، فقط یه چیزی وجود داره که باید با شخص خاصی مطرح کنم.»
♠
بعداً، ژنرال بعد از شنیدن اون اتفاقی که تو پایتخت افتاد، عمیقاً پشیمون شد که سؤال دیگهای ازش نپرسید.
با این حال...
همون زمان، بهطرز دردناکی آگاه بود که حتی اگه همه چیز رو از قبل میدونست، نمیتونست جلوش رو بگیره، پس تصمیم گرفت زیاد نگران این موضوع نشه.
کتابهای تصادفی

