زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 47
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۴۷: بانوی نجیبزاده با صحنه قتل عام روبهرو میشه.
«کیاااااا… چقدر بانمکککک…!»
ریچل بعد از غافلگیر شدنش صداش رو دیوانهوار پایین آورد، اما غیر ممکن بود که فریاد شادیش رو مهار کنه. همینطور اینکه نتونست جلوی ظاهر شدن ناخودآگاه لبخندش رو بگیره.
دقیقا مقابلش گربه راه راه خاکستری روشن ایستاده بود.
درسته، یه گربه.
یه جورایی به سیاهچال کاخ سلطنتی راه پیدا کرده بود و الان روبهروی ریچل نشسته بود.
«میو~»
گربه مو بلندی که به راحتی وارد سیاهچال شده بود، قبل از اینکه با پنجهش خودش رو اصلاح ❤️کنه، صدای ریزی بیرون داد. به طرز باشکوهی گم شده بود، با این حال جوری که انگار اینجا زندگی میکنه، میتونست داخل یه سیاهچال آروم بگیره.
ریچل حیواناتی که میتونست نازشون کنه رو بیشتر از همه دوست داره. سگها خوبن، اما مطمئناً از گربهها هم بدش نمیاومد و نمیشد کاریش کرد چون اون خرگوشها و گرگها رو هم دوست داشت. به دلایلی جانوران گوشتخواری که مردم همیشه بهتون میگن خطرناکن و ازشون دوری کنین، همیشه در مقابل ریچل متواضعانه رفتار میکنن و بهش اجازه میدن تا اونجایی که دلش میخواد نازشون کنه.
با این وجود، این اولین باره که اون از زمان شروع زندگی آهستهش تو زندون، گربه میبینه.
«هی… اشکال نداره من یکم نازت کنم…»
گربه متوجه شد که ریچل داره دستش رو به سمتش دراز میکنه و نیمه راه بهش نزدیک شد…
گربه حتی وقتی پشتش رو میلیسید، بدش نمیاومد که سرش رو آروم ناز کنن.
حتی وقتی ریچل آروم اون رو برداشت و نزدیک سینهش گرفت، تنها کاری که کرد این بود که خمیازه کشید. وقتی گربه رو تو آغوشش گرفت و شروع به شونه زدن موهاش کرد، چشمهای گربه ریز شد و خرخر کوچیکی بیرون داد.
«خیلی صمیمیه… مم~، چه دختر خوبی~»
«میو~»
ریچل در حالی که سعی میکرد انرژی گربهایش رو پر کنه، منگ شده بود. کی میدونه اگه فرصت الان رو از دست میداد، چه زمانی دوباره همچین فرصتی رو پیدا میکنه.
با این حال، در این زمان، اون نمیدونست که این یه اشتباه بزرگه.
♠
«درسته، آقای گربه، میخوای یکم گوشت گاو بخوری؟»
«میو!»
ریچل توی دستش گربه رو که با خوشحالی آواز میخوند حمل میکرد و با دست دیگهش قوطی غذا رو آماده میکرد که یهو صدای خشک افتادن یه چیزی روی زمین رو شنید.
«هوم؟»
وقتی ریچل برگشت، هیلی رو دید که تازه از پیادهرویش برگشته و میوهی درخت کاجی رو که از جایی روی زمین برداشته بود انداخت. هیلی که بیش از حد مبهوت بود و کنار کالاهای افتاده ایستاده بود، نمیتونست اونها رو از روی زمین برداره.
«هیلی؟»
هیلی حین قدم زدن تو منطقهای که معمولا از اونجا عبور نمیکرد، میوههایی با شکل عجیب پیدا کرد. به نظر نمیاومد که قابل خوردن باشن، اما این میوه جدید عجیب و غریب چیز جدیدی بود.
«بذار یکمیش رو با خودم ببرم و بعدش به ارباب بدم.»
هیلی از درخت بالا رفت و میوه چید. اون امروز سبدش رو با خودش نیاورده بود، پس نتونست چیز زیادی برداره. با این حال، اون تا جایی که میتونست اونها رو از درخت به زمین انداخت و وقتی کارش تموم شد، از روی زمین بلندشون کرد و به سرعت به سمت اتاق ریچل برگشت.
ریچل یه "گلوله مو" تو دستش داشت. وقتی که توی عمارت ریچل بودن، به این حیوونها "گربه" میگفتن.
حالا ریچل همچین گربهای رو تو بغلش گرفته بود.
درست همونجا تو جای هیلی بود. (سینههای ریچل)
و حالا ریچل سعی میکرد به اون گربه غذا بده.
و اون غذا، همون غذای کنسروشدهای بود که حتی هیلی هم اجازه نداشت اون رو بخوره.
«هیلی؟»
ریچل که از وضعیت خشکشدهی هیلی متحیر شده بود، صداش زد. صداش باعث شد که هیلی دوباره شروع به کار کنه، و اون با حرکات تند و یهویی تکون خورد، جوری که انگار بدنش کاملا بهش گوش میده.
«اوه… اوکی…»
هیلی سبدش رو برداشت و با دستهای لرزون شروع به پر کردنش با وسایل شخصیش کرد.
اسباب بازی مورد علاقهش که اون و ریچل همیشه با هم بازی میکردن.
روسری با طرح زیبایی که ریچل بهش داده بود.
یه سیب شیرین و جامد از جعبه ناهارش.
یه تیکه از چیزی که اون دوستش داشت و به خاطر درخشندگی و براق بودنش جداش کرده بود.
یکی دو تا سنگریزه تیز که اون احمق مو بلوند روشون پا گذاشته بود و خودش رو زخمی کرده بود.
هیلی سبد پر از گنجینههای مورد علاقهش رو روی شونههاش گذاشت و بعدش به سمت ریچل چرخید.
«اوکی… اوکیکی...»
و بعد قبل رفتن یه تعظیم کوچیک به ریچل کرد.
«آه...؟! فقط یه لحظه صبر کن، هیلی؟! اشتباه میکنی، تو اشتباه میکنی!»
«اوکیکی!»
هیلی با عصبانیت اشکهایی رو که تو چشمهاش جمع شده بود پاک کرد، که ریچل گربهی گیج رو روی زمین گذاشت تا به سمتش بدوه. اما وقتی به زور اون رو تو بغلش گرفت، هیلی آخرسر گریهی وحشتناکی کرد.
«اوکی، اوکی!»
«ببخشید، تو شوکه شدی؟! اشتباه میکنی، من هیچوقت هیلی رو دور نمیندازم!»
«اوکی!»
«لطفا، حرفم رو باور کن! من بهت خیانت نمیکنم! این اتفاقی شد، فقط یهویی شد!»
ریچل ناامیدانه سعی میکرد هیلی رو که فکر میکرد رها شده بود آروم کنه.
«میو!»
و بعدش گربهی پشت سرش که هنوز کنار قوطی غذا نشسته و هنوز غذاش رو نگرفته بود فریاد بلندی کرد.
اما ریچل تو موقعیتی نبود که بتونه قوطی باز کنه.
«آه… آقای گربه، میشه یکم صبر کنین؟! الان وضعیتم یکم سخته!»
«اوکی...!»
«به همین دلیل هیلی...»
اما گربه داشت فکر میکرد:
اون انسان، با وجود اینکه من دارم صداش میزنم، به جای اینکه میان وعدهم رو برام حاضر کنه، با اون حیوون سفید بامزه بازی میکنه…
«میو...!»
«وای، حتی آقای گربه هم؟!»
ریچل قبلا سرش با مراقبت از هیلی گرم بود، حالا گربه هم از اینکه مجبور شده بود صبر کنه، عصبانی شده بود.
گربه در حالی که پنجهش رو روی قوطی گوشت نمکی میکوبید، پشتش رو بلند و شروع به هیسهیس کرد تا فوراً بهش غذا داده بشه.
با این اوصاف، اگه ریچل هیلی رو زمین بذاره تا قوطی غذا رو باز کنه، این بار واقعاً هیلی باور میکرد که رها شده و در نهایت میرفت.
«فقط… اوه، کدوم یکی رو اول آروم کنم…»
ریچل از نگاه اون دو حیوون غرق در فکر شده بود و نمیدونست چیکار باید کنه. اون یه بچه شهریه که به طرز شگفتانگیزی در برابر فشار از هر حیوونی البته نه از هر آدمی ضعیفه.
اما در حالی که آشفته بود، وضعیت بدتر شد.
«اوکی!»
هیلی که از ریچل بیرحم عصبانی بود، ناگهان شروع به داد و فریاد سر گربهای کرد که برای اربابش کاملا خودبزرگ ❤️رفتار میکرد.
«میو...!»
گربه که از قبل به خاطر نگرفتن هیچ تنقلاتی ناامید شده بود، سرش رو بلند کرد و به این عوضی سفیدی که دستهای آدم رو اشغال کرده بود غرش کرد.
«کییییی!»
«پخخخخ!»
«با شمام، صبر کنین!»
چهره اون شخص که فقط در مواقعی که نیازی بهش نیست ظاهر میشه در حالی که سعی میکرد قبل از کنترل خارج شدن همه چیز اون دو حیوون رو از هم دور نگه داره، به ذهن ریچل خطور کرد.
«جدی میگم، چرا اون احمق الان نمیاد؟! با وجود اینکه میتونه با هیلی حرف بزنه و برای یه بار هم که شده بیاد کمک کنه چیکار داره میکنه؟!»
در تموم طول زندگی ریچل، زمانی بوده که آرزو کنه الیوت قبلا اینجا باشه؟
در همین حین اون بین گربهای که قبلا چنگالهاش رو بیرون زده بود، و هیلی که یه بطری شراب مینیاتوری رو از جایی بیرون آورد و اون رو مانند یک چماق تو دستش داشت، قرار گرفت... بین این دو حیوونی که لبریز از خشم بودن، بانوی نجیبزاده جیغ کمیابی رو سر داد.
♠
وقتی الیوت که دنبال حیوون خونگی گم شده برادر کوچیکش بود به سیاهچال رسید، زندانیای رو دید که روی فرش روی زمین دراز کشیده بود و کاملا خسته به نظر میرسید.
یه میمون در حالی که پشتش روی سینهش افتاده و دستهاش ناامیدانه دور گردنش حلقه زده بود، و گربهای که الیوت دنبالش بود روی رونش جمع شده و چرت میزد.
الیوت با دیدن این صحنه که درکش براش سخت بود سرش رو کج کرد و بعدش وقتی یادش اومد چرا اصلا اینجا اومده، شروع به داد زدن سر ریچل کرد.
«پس تو کسی هستی که بدون اجازه و خودسرانه گربه رو گرفتی! ریموند که گربه نازش رفته بود...»
«یواش!»
ریچل با فریاد خودش به این داد و فریاد الیوت جواب داد. با اینکه اون شاهزاده بود.
«نگران بودی… هاه؟»
الیوت در حالی که ریچل به ندرت عصبانی اون رو محکوم میکرد، به زور اون چیزی رو که قرار بود بگه قورت داد.
«واقعاً چرا الان اینجایی؟! تو واقعاً بیمصرفی، میدونستی!؟ الان دیگه تموم شده!»
«آه؟ تموم شده… چی تموم شده؟»
«چی نه! وقتی تنها فایدهت صحبت کردن با حیوونای تو سطح خودتن، وقتی تو شرایط اضطراری واقعی بهت نیاز داشتم چیکار میکردی؟!»
الیوت با شنیدن شکایت نامعقول ریچل ابروش رو در هم کشید.
«هاه؟! تو، چی میگی؟! تنها فایدهی من، صورتمه، صورتم!»
اون کسیه که متوجه نمیشه تو همون سطح یه میمون قرار داره در همین حال چیزهایی میگفت که فقط یه نفر تو سطح میمون میگه.
«اعلیحضرت، شما نباید خودت این رو بگی!»
«عه که اینطور.»
در حالی که وولانسکی الیوت رو سرزنش میکرد، ریچل ادامه داد: «میدونی اوضاع چقدر وخیم بود؟! اوه، من نمیتونستم بفهمم هیلی یا آقای گربه چی دارن میگن... نمیتونی توی یه دعوا داوری کنی مگر اینکه همون سطح هوش شرکتکنندهها رو داشته باشی، پس سعی کن تو همون مواقعی که بهت نیازه هوشیار باشی! به هر حال، همیشه اینجا هستی وقتی بهت نیازی نیست!»
«اوهوی، صبر کن ریچل، داری بهم میگی مترجم میمون و گربه باشم؟!»
«مگه دیگه برای چه کاری خوب هستی؟!»
«عه؟ نه، این یعنی... شاید یه چیزی… من میتونم… شاید بتونم…»
«اون "شاید" قراره چی باشه اون وقت؟! من ازتون انتظار زیادی ندارم، پس تموم تلاشت رو تو کارهایی که واقعاً توش توانایی داری انجام بده! باشه؟ پس از این به بعد حواس جمع باش!»
«ام...؟ اون... خب فکر کنم باید عذرخواهی کنم…»
♠
وقتی الیوت با گربهی بهبودیافته به بالای زمین برگشت، قبل از اینکه از وولانسکی یه سوال بپرسه، برای یه لحظه تردید کرد.
«هی وولانسکی... مبارزه این گربه و میمون ریچل که مسئولیت من نیست، هست؟»
«چرا باید مسئولیت شما باشه؟»
بعد از اینکه الیوت از دوست صمیمیش تاییدیه گرفت، اعتماد به نفسش برگشت و اجازه داد احساساتش به بیرون درز کنه.
«مم، درسته! درسته، من اینجا مقصر نیستم! گربه، میمون و من نمیتونیم به این راحتی تربیت بشیم!»
مشکل اینجا نیست...
ریچل ممکنه اونجا به الیوت بیاحترامی کرده باشه، اما وظیفه الیوت نیست که از طرفش داوری کنه، و اصلا چرا باید وقتی که ریچل به کمک نیاز داره، عجله کنه و اونجا بره، البته تو این مرحله این موضوع مهم نیست.
الیوت اتفاق قبلی رو دقیقاً به همین شکل پشت سر گذاشت، اما یه بخشی از بحث قبلا ذهنش رو مشغول کرده بود و به همین دلیل بود که از وولانسکی سؤال دیگهای پرسید: «هی، ولانسکی...»
«هاه، بله؟»
«اگه واقعاً میتونستم اون کاری که ریچل گفته رو انجام بدم، شاید آخرسر روی قلمروی حیوانات حکومت کنم؟»
«اعلیحضرت، قبل از اینکه بخوای روی قلمروی حیوانات حکومت کنی، شاید بخوای به جاش یکم تلاش کنی تا روی قلمروی انسانها حکومت کنی؟»
کتابهای تصادفی
