فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 48

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۸: شاهزاده در مورد تکامل فکر می‌کنه...

هیلی یه میمونه.

اگه بخوام واضح بگم، میمون‌ها می‌تونن یکم آزاردهنده باشن.

میمون‌ها باید قدرت گله‌شون و انواع میوه‌های موجود رو درک کنن.

اگه نفهمن کی بالاتر و پایین‌تر از اون‌هاس، نمی‌تونن جایگاهشون رو تو گروه بفهمن که این می‌تونه باعث هرج‌ومرج بشه.

خیلی مهمه که میمون بدونه کی رئیسه.

و جهت اطلاع، هیلی موز رو بیش‌تر از سیب دوست داره. خرمالو زمانی بهترین مزه رو داره که سفت‌تر و رسیده باشه.

شاهزاده الیوت یه بار دیگه به زندانی رفته بود که نامزد سابقش توش خلوت کرده بود تا با سرزنشش کمی کسالتش رو از بین ببره… اما قبل از اینکه سرزنش کردنش رو شروع کنه، یه سوالی تو ذهنش ایجاد شد.

«اوهوی ریچل. من کمی در مورد چیزی کنجکاوم.»

«درمورد چی؟»

«این میمون، چرا همیشه هر وقت که من اینجا میام، از دیوارا بالا می‌ره و مسخره‌بازی در میاره؟»

«به نظرتون به این دلیل نیست که اون از جای زندگیش راضیه؟»

«اون میمون عوضی مطمئنا این کار رو از نیت بد انجام می‌ده، و بنا به دلایلی احساس می‌کنم اون باهام طوری رفتار کرده که انگار من یه آدم احمقم.»

ریچل بدون توجه به غرغرهای الیوت که به میمون خیره شده بود، جرعه‌ای از چایش رو نوشید و کتابش رو ورق زد.

«اوهوی، به حرفام گوش می‌دی؟»

«دارم گوش می‌دم...»

شاهزاده پر سروصدا بود. ریچل که نمی‌تونست تو آرامش از کتابش لذت ببره، چهره‌ش رو که واضح بود بی‌ حوصله‌س بالا آورد.

«درسته... می‌گن وقتی به چشمای پاک یه حیوون نگاه می‌کنی، خودت رو می‌تونی ببینی. پس اگه فکر می‌کنی اون نسبت بهت با نیت بد رفتار می‌کنه، شاید اعلی‌حضرت فکر می‌کنه که مستحق همچین رفتاری هستی.»

ریچل سعی کرد جواب طعنه‌آمیزی بده، اما الیوت مردی بود که هیچوقت به خودش شک نمی‌کرد و با آمادگی کامل حاضرجوابی کرد.

«فکر کردی که من این حرفا رو باور می‌کنم! هی میمون، یکم بیا پایین!»

میمون ریچل چالش الیوت رو قبول و شروع به پایین اومدن از میله‌های زندون کرد. وقتی به قد الیوت رسید، هیلی ایستاد و مستقیم به چشم‌های شاهزاده خیره شد.

«چرا من باید احساس گناه کنم! نگاه کن، به این چشم‌های نامحزون نگاه کن! خوب میمون، حالا فهمیدی؟!»

«شما می‌خواین این میمون چی بفهمه؟»

الیوت همچنان با حالت جدی‌ای به چشم‌های میمون خیره شد و به ریچلی که از دیدنش آنچنان متحیر شد که بالاخره کتابش رو بست، بی‌محلی کرد.

مشخص نبود که واقعاً می‌دونست این آدم چی می‌گه یا نه. اما هیلی به چشم‌های الیوت خیره شد... لحظه بعد، میمون کوچولو خنده‌ی کوچیکی کرد و کامل از میله‌ها پایین اومد. هیلی که انگار تموم علاقه‌ش رو از دست داده بود برگشت، از روی میز چای بالا رفت و روی تخت نشست… قبل از اینکه پشتش رو تو روی شاهزاده بالا بگیره.

الیوت وقتی دید که این میمون باهاش چطور رفتار می‌کنه، نفس کشیدن رو فراموش کرد، اما اون نفس همراه بقیه حواسش بهش برگشت.

«او...ی! هی، این چه جور رفتار وحشیانه‌ایه که داری! اوهوی، به حرفام من گوش می‌دی؟! بیا بیرون و مثل یه مرد با مرگت روبه‌رو شو!»

فریادش ادامه داشت… اما مهم نیست که چقدر الیوت ادامه می‌داد، میمون اصلا هیچ جوابی بهش نداد یا کاری در واکنش بهش انجام نداد. شاهزاده آخرسر که فهمید میمون واقعاً بهش توجهی نمی‌کنه، از کوبیدن به میله‌های زندون دست کشید و به صاحب حیوون توجه کرد.

«اوهوی ریچل! مگه این دلیل کافی نیست که این میمون داره واضحا باهام کینه‌توزانه رفتار می‌کنه؟!»

«اعلی‌حضرت، خیلی بی‌اعتماد هستین. اینا همه توهم شماس. همه‌ش ⋅ توهم ⋅ شماس.»

«فکر نمی‌کنم این تو سطحی باشه که بشه گفت تخیلمه! تو هم یه نگاه بنداز! الان! این میمون واضحه که داره بهم بی‌ادبی می‌کنه!»

«بی‌ادبی… ولی، هیلی یه میمون خیلی باادبه! هیلی، بیا اینجا...»

«اوکی.»

وقتی ریچل صداش زد، میمون جواب درست حسابی داد. اون از روی تخت عبور کرد و مقابل اربابش زانو زد. وقتی ریچل دستش رو دراز کرد، هیلی انگشت اشاره‌ش رو گرفت و نوک انگشتش رو بوسید.

«خب، این چطوره؟ رفتارش بی‌نقص نیست؟»

«ایش… میمون، اینجا رو نگاه کن!»

اما مهم نیست الیوت چقدر فریاد می‌زد یا با دست‌هاش اشاره می‌کرد که میمون پیشش بیاد، هیلی فقط خمیازه می‌کشید و بهش بی‌محلی می‌کرد.

«اوهوی، هی تو! به شاهزاده کشور بی‌محلی نکن!»

من باید اون رو سرزنش کنم… هیلی قبل از اینکه از بازوهاش به عنوان بالش استفاده کنه و طوری دراز بکشه که انگار می‌خواد روی میز چای چرت بزنه، فقط یک ثانیه فکر کرد. آخرسر شاهزاده کاملا نادیده گرفته شد.

«لعنتی...»

وولانسکی با دیدن همه این‌ها، سعی کرد در حالی که شاهزاده از شدت ناراحتی دندون‌هاش رو به هم می‌سایید، نصیحتش کنه.

»اعلی‌حضرت، این میمون الان هیچ رابطه‌ی ارباب و نوکری با شما نداره. مهم نیست اعلی‌حضرت چی بگن، میمون احتمالا فکر می‌کنه که ربطی بهش نداره.»

«هوم، که اینطور.»

«خانم ریچل کسیه که بهش غذا می‌ده، پس مطمئناً میمون اون رو به عنوان اربابش می‌شناسه. اگه خودتون بهش هیچی ندین، در اون صورت میمون نمی‌تونه ارزش اعلی‌حضرت رو تشخیص بده.»

«هوم، آره... هی میمون، این رو داشته باش!»

الیوت یک سکه نقره از جیبش (یا بهتره بگیم از جیب وولانسکی) بیرون آورد و اون رو از بین میله‌های آهنی سلول عبور داد. این بار توجه هیلی جلب شد و به سرعت به طرفشون دوید. وقتی سکه نقره رو برداشت، اون رو بین انگشت‌هاش مالید و به سمت خورشید نگه‌ش داشت تا ببینه چطور نور ازش عبور می‌کنه. به نظر می‌اومد واقعاً ارزش چیزی رو که بهش داده شده بود درک کرده و با خوشحالی شروع به پریدن کرد.

هیلی به سمت الیوت چرخید و گفت:« اوکی!»

و میمون قبل از بردن انعام به صندوقچه گنجش، جایی که بقیه سکه‌های به دست آورده‌ش رو می‌برد، یه احترام دو انگشتی به شاهزاده داد.

این تموم کاری بود که انجام داد.

«چقدر کارش کم بود...!»

الیوت قبل از رو کردن به سمت ریچل که مشغول جستجوی کتاب جدید برای خوندن بود، برای یه لحظه مات و مبهوت موند.

«اوهوی ریچل، تو به این میمون اجازه ندادی زیادی مجلل زندگی کنه؟! من یه سکه نقره بهش دادم، اما اون یه واکنش سطحی بهم نشون داد!»

«چه انتظاری داشتین وقتی به میمونی که ارزش پول رو نمی‌فهمه سکه دادین؟»

«آه…!»

در حالی که الیوت زبوش بند اومده بود، وولانسکی میمونی که سکه جدیدش رو کنار گذاشت رو زیر نظر گرفت.

«این میمون، تو فکرم که اگه خانم ریچل سکه بهش می‌داد، چیکار می‌کرد.»

«هاه؟ درسته…»

بنا به دلایلی خط دید شاهزاده و پیروانش همه روی ریچل افتاد.

«من فکر نمی‌کنم اتفاق خاصی بیفته...»

ریچل که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود، شونه‌هاش رو به نشونه شکست بالا انداخت و دوباره هیلی رو صدا کرد: «هیلی، اجازه بده یکم پول تو جیبی بهت بدم.»

«اوکی؟!»

هیلی که معلوم نبود معنی واقعی کلمه "پول تو جیبی" رو می‌دونست یا نه، سرش رو از صندوق گنجش بلند کرد و با خوشحالی به سمت ریچل رفت. شاید اون فکر می‌کرد که ریچل می‌خواد بهش غذا بده.

چه اتفاقی میفته اگه میمونی که فکر می‌کرد غذا قراره بخوره، به جاش یه سکه فلزی به دست بیاره.

الیوت و بقیه با اشتیاق تماشاشون می‌کردن.

«بیا، هیلی.»

ریچل یه سکه مسی تحویلش داد. هیلی بعد از اینکه پولش رو گرفت، با دقت به جلو و پشتش نگاه کرد.

«اوکی!»

اون چند بار از خوشحالی بالا و پایین پرید و بعدش با یه سکه جدید به سمت صندوقچه گنجش برگشت. اما این بار در حالی که یه کیسه پارچه‌ای کوچیک حمل می‌کرد به همون سرعت پیش ریچل برگشت. دوباره بالای میز چای رفت، کیسه رو برگردوند و محتویاتش رو جلوی ریچل خالی کرد.

دوازده سکه مسی از داخلش افتادن.

«اوکی! اوکی!»

میمون سکه‌ها رو تو دست‌هاش جمع کرد و ریچل در حالی که سکه‌ها رو بالای سرش نگه داشت، به سرعت متوجه شد هیلی چی می‌خواد.

«اوه، نکنه می‌خوای دوازده‌تا سکه مسی‌ت رو با یه سکه‌ی نقره عوض کنی؟ بفرما، هیلی.»

«اوکی!»

میمون از اینکه یه سکه نقره دیگه به دست آورده خیلی خوشحال بود. اون به سرعت این سکه نقره جدید رو هم به صندوق گنجینه‌ش برد.

تو فضایی که الان کاملا ساکت بود و تنها صدای پای یه میمون پخش شده بود، مردی دو بار نفس عمیق کشید و پرسید: «مگه نگفتی ارزش پول رو نمی‌فهمه، اینکه الان کاملا فهمید!»

الیوت فریاد زد: «این میمون حرومزاده داره من رو احمق جلوه می‌ده...»

در حالی که الیوت از عصبانیت به دندون قروچه کردن ادامه می‌داد، میمون بی‌خیال خودش رو آراسته می‌کرد. جهت اطلاع، مطمئناً الیوت هم ازش بالاتر نبود چون یه حیوون کوچولو رو تهدید کرده، و قبلا سعی کرده بود با فشار دادن شمشیرش بین میله‌های سلول، به میمون شمشیر بزنه. اما به راحتی به قدری دور بود که الیوت نتونست بهش برسه، همون لحظه‌ای که الیوت متوجه شد تیغه‌ی شمشیرش قرار نیست بهش برسه، اتفاقاً همون لحظه‌ای بود که متوجه شد صدای خنده اون میمون چقدر غیر عادیه…

«هی وولانسکی. چرا رفتار این میمون وقتی که باهام بد رفتاری می‌کنه همیشه انقدر شبیه رفتار آدماس؟»

«چطوره یکم تحقیق کنیم و بفهمیم؟»

«من تو زندگی بعدیم یه دانشمند می‌شم.»

«همین الان هم وقت داریم.»

«من از درس خوندن متنفرم.»

پسر سوم کنت که پشت سر وولانسکی ایستاده بود، یه دفعه گردنش رو جلو کشید و گفت: «این میمون، چرا همیشه به اعلی‌حضرت با چشم حقارت نگاه می‌کنه؟ اون با بقیه کاملا عادی رفتار می‌کنه، البته به استثنای خانم ریچل.»

«الان که بحثش اومد وسط، رفتارش با اعلی‌حضرت بدتره.»

آقایون دیگه به پچ‌پچ کردن افتادن.

جواب صحیح این سوال اینه که هیلی قبلا برای بقیه هم مشکلاتی ایجاد کرده، فقط موضوع اینه که هیچ کس نتایجشون رو ندیده... اما الیوت که این رو نمی‌دونست.

و اینطور شد ریچلی که دنبال این بود کمی سرگرم بشه، رو به الیوت کرد و نگاه کوچیک و ترحم برانگیزی بهش انداخت.

«مردم می‌گن میمون‌ها اشخاص رو با کرامتی که دارن قضاوت می‌کنن… از اونجایی که اعلی‌حضرت همیشه مثل یه آدم احمق لگد پراکنی می‌کنن و جیغ می‌زنن، شاید فکر می‌کرد که شما ناچیزترین عضو گروهین…»

این فقط یه تحریک خفیف بود که دختر دوک حتی بدون اینکه سرش رو از کتابش بلند کنه انجامش داد، اما باعث شد که بزرگ‌ترین شاهزاده (که خودش به خودش این رو می‌گه) منفجر بشه.

«من کم‌ترین کرامت رو دارم…؟! من هر وقت که تو همچین جایی نیستم تصور لطف و کرامتم! من اولین شاهزاده هستم! و یه میمون پشت سرم در موردم اینطور حق نداره صحبت کنه!»

اون هنوز متوجه نشده بود که وقتی با یه میمون رقابت کرد تموم وقارش رو از دست داد. به هر حال این اولین شاهزاده، الیوته دیگه.

«هیلی تموم وقتش رو تو سیاه‌چال می‌گذرونه. پس وقتی اعلی‌حضرت رو فقط موقعی که اینجا هستین ببینه…»

«چی می‌شه..؟»

«لطفاً من رو مجبور نکنین اون جمله رو بلند بگم.»

«اوف، تو….»

ملاحظه‌ی ریچل در نوع خود آزاردهنده بود! البته الیوت هم در آستانه‌ی انفجار بود!

«خب… به‌خاطر اینکه هیلی یه شوالیه و هم میمونه، ممکنه یکمی مؤدب‌تر از بقیه‌ی میمون‌ها باشه.»

نامزد سابق منفور الیوت ضمناً گفت:« آداب معاشرتتون در حد یه میمونه؟» که الیوت رو مجبور کرد تو جهت عجیبی بپیچه و بگه: «لعنتی، من به این میمون یاد می‌دم که یه شوالیه واقعی چطور باید تشکر کنه! با دقت نگاه می‌کنی؟! خیله خوب، مارگارت!»

«اون امروز باهامون نیومده...»

«اوه، درسته!»

شاید به این دلیل که این آقایون به احتمال زیاد درست موقع شروع پنچر همین موضوع بود که باعث شد این میمون از بالا بهشون نگاه کنه.

میمون با کنجکاوی فوق‌العاده‌ای الیوت رو بعد از اینکه اون مرد کاملا جا خورد و اعلام کرد بهش نشون می‌ده چطور تشکر کنه، تماشا می‌کرد. کاملا برعکس اون چیزی که قبلا انجام داده بود، چون قبلا اون رو کاملا نادیده گرفته بود.

الیوت با وجود اینکه واقعاً می‌خواست اما نمی‌تونست همین الان عقب‌نشینی کنه، به خاطر همین هم ریچل یه طناب نجات کوچیک براش انداخت و گفت: «مارگارت ممکنه نیومده باشه، اما وولانسکی چطور… اونم موهای بلند داره.»

«کی یهو زن شدم؟!»

پسر مارکیز در حالی که نگاه شاهزاده به ناچار بهش افتاد تو خودش جمع شد.

«وولانسکی، همه‌مون باید به نفع اجتماع فداکاری کنیم… تو می‌تونی یکم جای مارگارت رو بگیری! تو باید در مقابل این میمون برای افتخار من بایستی!»

«اعلی‌حضرت، لطفاً من رو بی‌خیال بشین! و همین‌طور اینکه...»

وولانسکی به سمت سلول زندان اشاره کرد و پرسید:« چرا خانم ریچل اینطور نگاه پرشوری بهمون می‌کنه و چرا اون رو اینقدر ناخوشایند می‌دونم؟»

«نه لطفاً ادامه بدین، این اتفاقا دقیقاً برای کتاب بعدیم همزمان شده!»

«چی می‌گی تو؟!»

وولانسکی و بقیه‌ی آقایون از شرکت توش امتناع کردن… پس، وقتی نوبت بودن یه زن می‌رسه، فقط یه نفر اونجا بود که…

«باشه، تو این مرحله نمی‌شه کاریش کرد! من واقعاً نمی‌خوام این کار رو انجام بدم، و خیلی عجیب می‌شه… ریچل، برای این افتخاری که بهت می‌دم سپاسگزار باش! این چیزیه که بچه‌هات می‌تونن بهش ببالن!»

«اما، من قراره تا روزی که بمیرم یا اعدام بشم تو این سلول زندان بمونم، درسته؟»

«انقدر شکایت نکن! به این میمون باید درست حسابی درس بدی!»

«من تقریباً مطمئنم که هیچ وقاری برای اجرای این نمایش جامع به خاطر میمون وجود نداره... اما نمی‌شد کاریش کرد. اگرچه منم تمایلی به انجام این کار ندارم.»

ریچل به میله‌های سلولش نزدیک شد. الیوت آروم مثل آب جاری تو جویبار مقابل چشم‌های میمون زانو زد و دستش رو دراز کرد… به ریچل اجازه داد پاش رو تو کف دستش فرو کنه.

«حالا کفشم رو لیس بزن.»

بعد از اینکه الیوت درک کرد چه اتفاقی افتاده، طوفان خشم بعدیش نیازی به توضیح نداشت.

بعد از به صدا دراومدن زنگ بلندی که از ضربات بیهوده شمشیر الیوت روی مجموعه‌ی میله‌های زندان ایجاد می‌شد و به پایان رسید، وولانسکی اربابش رو آروم کرد.

در همین حال، دختر دوک که اتفاقاً تو روشن کردن درگیری بهتر از هر نوع کبریتیه، از فضای امن سلولش بیرون اومد.

«نه بی‌ادبی من رو ببخشید. بنا به دلایلی یهو احساس حالت تهوع شدیدی بهم دست داد و ناخودآگاه پام رو بیرون گذاشتم.»

«حالا که بهش فکر می‌کنم، تو خیلی بی‌ادب‌تر از میمونت نیستی؟! با اینکه شاهزاده‌‌ت اینجا بود داشتی کتاب می‌خوندی! و آخرسر بهم می‌گی کفشت رو لیس بزنم؟! و حالا می‌گی همه این کارها رو ناخواسته انجام دادی؟!»

«هیچ قصد بدی نداشتم. ناخواسته بود.»

«هیچ قصدی جز بدی توش نبود!»

لیوت به هق هق زدن ادامه می‌داد و یکی از پیروانش که پشت سرش بود یه دفعه متوجه چیزی شد.

«هاه؟ …می‌گه "کفشم رو لیس بزن"، اما خانم ریچل اصلا هیچ کفشی نپوشیده…»

نگاه همه از حرف‌های اون مرد به پای ریچل چرخید.

ریچل تا حالا روی تختش دراز کشیده بود و وقتی اومد، فقط یه جفت صندل به پا کرده بود. به همین دلیل هیچ چیزی واقعاً پاهاش رو نمی‌پوشوند.

با درک این واقعیت، گونه‌های ریچل سرخ شد و خجالت کشید.

«اوه نه، من متوجه نشدم... حتی فکر به اینکه اعلی‌حضرت پاداشی به استثنایی دیدن پاهای برهنه‌ی من گرفتن...»

دور دوم ضربات شمشیر الیوت در مقابل میله‌های زندون به سرعت شروع شد.

هیلی تماشا کرد که این همه آدم با احساس بحران این همه سروصدا رو ایجاد می‌کنن.

به دلایلی صدای این آقایون خیلی بیش‌تر از حد معمول بود. همین‌طور اینکه به نظر می‌رسید اون‌ها دارن دعوا می‌کنن.

ممکنه این احمق مو بلوند سعی داشته باشه که با اربابش به خاطر موقعیت رئیسیش دعوا کنه.

به هر حال، اصلا امکان نداره که اون احمق مو بلوند بتونه اربابش رو شکست بده، اما اگه اوضاع خیلی جدی بشه، همیشه این احتمال وجود داشت که اربابش مجروح بشه.

با شرایطی که داره، هیلی باید سعی کنه به عنوان رهبر فرعی گروه، اوضاع رو پراکنده کنه.

«اوکی!»

فریاد میمون صدای بقیه رو قطع و الیوت و همراهانش رو آروم کرد. چشم‌های همه ناخودآگاه به سمت هیلی که با تیکه پارچه‌ی بنفش تو دستش از روی میز چای بالا می‌رفت، چرخید.

«چی...؟»

وقتی میمون سفید کوچولو شروع به باز کردن پارچه کرد، همه توجه بیش‌تری کردن. اون پارچه شکل مثلثی داشت و شبیه یه شورت بود… نه، این دقیقاً شورت بود، وقتی متوجهش شدن که هیلی پاهاش رو توی اون پارچه‌ی پهن فرو برد. مهم نیست چطور بهش نگاه کنی، اونا قطعاً یه شورت بومرنگ بنفش بودن.

وقتی میمون کامل اون رو پوشید، مستقیم روی میز ایستاد.

«اوکی!»

گروه الیوت با هم سروصدا کردن.

«اون… میمون شورت پوشیده؟!»

«میمون لباس زیر پوشیده!»

«چرا؟! حالا که همچین لباسی پوشیده، تقریباً به نظر میاد که انگار میمونه داره به تکامل می‌رسه!»

«نکنه ما الان شاهد تولد گونه‌ی جدید انسانیم…؟!»

وولانسکی در حالی که بقیه دوست‌هاش مشغول کار بودن، فقط یکم گیج بود.

«هوم؟ این شکلش، احساس می‌کنم قبلا اون رو یه جایی دیدم…»

«اوکی!»

میمون بدون توجه به محیط پخش و پلای دورش، شروع به رقصیدن کرد. در حالی که پشتش با یه رقص دیوانه‌وار به این طرف و اون طرف می‌چرخید، باسنش با ریتم به جلو و عقب حرکت می‌کرد. با دیدن حرکات میمون، وولانسکی یهو متوجه چیزی شد و دست‌هاش رو به هم زد.

«آه، اون داره از آدام استوارت تقلید می‌کنه!»

با شنیدن این حرف، ریچل در حالی که هیلی به رقصیدن ادامه می داد، شروع به نوازش سرش کرد.

«هیلی، یادت اومد وقتی آدام داشت می‌رقصید، همه چقدر خوشحال و هیجان‌زده شدن؟ خب حالا تو سعی کردی یکم از این جو پرتنش کم کنی… پسر خوب، پسر خوب.»

«اوکی!»

هرچی بیش‌تر تماشاش می‌کردین، بیش‌تر متوجه می‌شدین که رقص آهنگینش رو بدون هیچ موسیقی داره اجرا می‌کننه. چند نفر از تماشاگرای هیلی تحت تاثیر قرار گرفتن و حتی شروع به تشویقش کردن.

با این حال...

وولانسکی که الان کنار شاهزاده ایستاده بود، خیلی ترسیده بود که به اربابش نگاه کنه. به هر حال، این میمون داشت الان از آدام استوارت، مردی که همین چند روز پیش الهه مارگارت رو مجذوب خودش کرده بود، تقلید می‌کرد... دقیقاً با همین رقص!

با توجه به اینکه الیوت کاملا ساکت شده بود و احتمالا با ادامه رقص به چیزهای مختلف فکر می‌کرد، امکان نداشت که وولانسکی بتونه به نمایش این میمون بخنده.

هیلی که معلوم نبود از احساسات تماشاگرانش آگاهه یا نه، با رقصش به اوج رسید. وقتی ریچل حوله‌ای جلوش پهن کرد تا به عنوان یه پارتیشن موقت باشه و نیم تنه‌ی پایینیش رو بپوشونه، هیلی در حالی که لباس زیرش رو در آورد به رقصیدن ادامه داد. اون شروع به چرخوندن لباس زیرش تو هوا کرد، که دقیقاً همون کاری بود که اون آدم قبل از ول کردن شورتش تو جمعیت انجام داده و اون دیده بودش... اون تیکه‌ی کوچیک پارچه‌ی بنفش تو هوا پرواز کرد، بین میله‌های آهنی چرخید و درست روی سر شاهزاده فرود اومد.

«وای اعلی‌حضرت، شما واقعاً خوش شانسین! شما به همون روشی که مارگارت گرفتش، گرفتینش!»

لحن ریچل با وجود کلمات پر از زهر اما معصومانه بود… اما الیوت در حالی که آروم "سرویس ویژه" کوچیک هیلی رو از سرش بیرون کشید، سکوت کرد.

«این میمون بیش از حد تکامل‌یافته‌س!»

تا اینکه یهو شروع به جیغ زدن کرد و شورت رو روی زمین انداخت.

کتاب‌های تصادفی