فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

زندگی در زندان برای یه زن شرور ساده‌ست

قسمت: 52

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

داستان فرعی ۳ نسخه محدود کیوتو:

«بالاخره اینجا رسیدیم. خیلی دوره.»

نگهبان زندان با چمدونش از قطار سریع‌السیر به سمت سکوی راه‌آهن پایین اومد.

اون تعطیلات کوتاهی داشت، به خاطر همین هم تصمیم گرفت برای چند روز به کیوتو سر بزنه. اون به خاطر کم بودن دستمزدش پول زیادی برای خرج کردن نداشت، اما باز هم فکر می‌کرد می‌تونه به عنوان یه توریست عمل کنه و از مکان‌هایی که بهشون علاقه داشت بازدید کنه. مسافرت‌های این چنینی براش گرون بود اما از اینکه اون بانوی جوان و شاهزاده دائماً از قدرتشون سوء‌استفاده می‌کنن کاملا خسته شده بود. به این نیاز داشت هر چند وقت یک بار بال‌هاش رو باز کنه.

بعد از اینکه نگهبان زندان گیت بلیط‌فروشی رو ترک کرد و از گذرگاه منتهی به راه شمالی ایستگاه راه‌آهن رفت، در حالی که از پله‌ها پایین می‌رفت، از سقف شیشه‌ای بزرگ و دهلیز عریضی که اونجا قرار داشت شگفت‌زده شد.

وقتی به بالای زمین رسید، راهنمای گردشگریش رو جلوش باز کرد.

«خب حالا، چطور می‌تونم به اون جایی که دلم می‌خواد برم... ایستگاه انقدر بزرگه که حتی نمی‌دونم کجا باید برم سوال بپرسم.»

ایستگاه کیوتو بزرگ و پیچیده‌س، پس گردشگرایی که برای اولین بار ازش بازدید می‌کنن، همیشه با نگاه کردن به نقشه ایستگاه فهرست‌شده تو راهنمای گردشگریشون، مثل نگهبان زندان با مشکل مواجه می‌شن.

«امم، من الان تو طبقه همکفم...؟ نقشه طبقه همکف کجاس؟ و اصلا چرا سه مرکز خرید زیرزمینی به هم متصل اونجا هست؟»

مظهر تاریخ باستانی کیوتو.

«من می‌خوام از باجه اطلاعات کمک بگیرم، اما برای پیدا کردن باجه اطلاعات هم به کمک نیاز دارم…»

نگهبان زندان با نگرانی سرش رو چرخوند که یک خدمتکار در حال عبور ایستاد و به یه نقطه از طرح طبقه اشاره کرد.

«از این گذرگاه اینجا برید و بعدش به سمت راست بپیچید، پنجره باجه تو همون ساختمون اداره حمل‌ونقل شهریه.»

«آه، که اینطور. ببخشید باعث زحمتتون شد.»

نگهبان زندان تعظیم کوچیکی به نشانه تشکر کرد، اما زمانی که به عقب نگاه کرد، خدمتکار قبلا ناپدید شده بود.

«چی... عجیبه… خب، مشکلی نیست.»

نگهبان زندان به دنبال منطقه‌ای که خدمتکار خوب بهش اشاره کرد بود و تو صف قرار گرفت. دختری که پشت پنجره بلیط‌فروشی نشسته بود، وقتی بالاخره نوبت بهش رسید، لبخند شادابی بهش زد.

«لطفا یه لحظه صبر کنین. من یه نقشه براتون آماده می‌کنم که توش به جزئیات جایی که می‌خواین برین و وسیله حمل‌و‌نقلتون رو نشون می‌ده.»

«آه، که اینطور. خیلی ازتون ممنونم.»

نگهبان زندان در حالی که متصدی وسایلش رو آماده می‌کرد، سرش رو به نشانه تشکر پایین انداخت، اما بعد متوجه چیزی که یکم عجیب بود شد.

«هاه...؟ اما من که هنوز بهتون نگفتم کجا می‌خوام برم.»

«درسته، ببخشید که باعث شدم منتظر بمونید. تو اینجا نقشه راهنماتون، تلفن همراه و دستورالعمل‌هاتون نوشته شده. نفر بعدی لطفاً!»

«آه، ببخشید ببخشید.»

به خاطر اینکه الان اونجا اوضاع خیلی شلوغ بود، نگهبان زندان بعد از اینکه مسئول پذیرش باجه که نفر بعدی رو صدا زد، با عجله از راه خارج شد… فقط همین الان متوجه شد که تازه چیز خیلی عجیبی گرفته.

«این… نکنه باید بدونم این برای چیه؟ اینجا یه اشتباهی شده.»

نگهبان زندان به اقلامی که تازه بهش داده بودن نگاه کرد.

نقشه راهنما… این مفیده.

تلفن همراه… واسه چی؟

دستورالعمل… هیچ کس دیگه‌ای که اون رو قرار نبود اینجا ملاقات کنه.

نگهبان زندان همچنان به وسایلی که تو دستش بود خیره بود که اون تلفن یه تماس دریافت کرد. اسم "آقای ایکس" روی صفحه نمایشگر گوشی چشمک می‌زد. تلفن رو جواب داد:

«ببخشید خانم، اما مگه نباید شناسه تماس گیرنده روی تلفن به جای آقای ایکس "دوشیزه ایکس" یا شاید "خانم ایکس" می‌ذاشتین؟»

و اون بلافاصله به مهمترین مشکل اشاره کرد.

و حالا در مورد اون دستورالعمل‌هایی که گرفتم...

نگهبان زندان تلفن رو قطع کرد و تو جیب پشتش گذاشت و بعد نقشه‌ای رو که به دست آورده بود باز کرد.

«هوم، الان تو قسمت انتهای شمالی ایستگاه هستم... نمی‌دونم خروجی شمالی و جنوبی هر دوشون خوبن یا نه.»

نگهبان زندان سعی کرد صدای زنگ تلفن همراه که مدام زنگ می‌خورد رو نادیده بگیره و به سمت خط اتوبوس تو همون حوالی رفت، اما خدمتکاری که قبلا بهش راهنمایی کرده بود، با حالت نفس تنگی به سمتش اومد و یه تلفن گردان اسباب‌بازی سیاه رو روی سینی از بالا دراز کرد.

«رئیستون خیلی سخت کار می‌کنن.»

«این بخشی از کار منم هست.»

نگهبان زندان بالاخره تسلیم شد و در حالی که تلفن همراهش رو از جیب عقبش بیرون آورد، صدای دختر جوان نجیب‌زاده‌ای به گوشش رسید.

«چه عجب! و حتی فکر اینکه تموم این زحمت‌ها رو کشیدم تا تعطیلات آقای زندانبان رو تا اونجایی که می‌تونم سرگرم‌کننده کنم...!»

«اگه می‌خواین ازم حمایت کنین، پس چطوره کارم رو انقدر استرس‌زا نکنین برام؟»

«داخل اون برگه‌ی دستورالعملی که بهت داده شده، من همه جاهایی رو که آقای زندانبان باید از اینجا به بعد به اونجا بره، توضیح دادم.»

«صبر کن... از کجا همه جاهایی که می‌خواستم برم رو می‌دونستی؟»

«من بعد از دیدن صفحه راهنمای سفری که آخرین بار تو سیاه‌چال قایم شدی و از کارت در رفتی و داشتی می‌خوندی حدس زدم.»

نگهبان زندان فکر می‌کرد این زندانی اونقدرها سرش شلوغه که متوجهش نمی‌شه.

«خانم… ولی زیر نظر گرفتن شما یه بخشی از کار منه‌ها؟»

«عه؟ از کی تا حالا؟»

مسیری که ریچل برای نگهبان زندان در نظر گرفته بود واقعاً بی‌عیب و نقص بود. نگهبان زندان با اتوبوس به اولین مقصدش تو فوشیمی رفت و یکی یکی به آبجوسازی‌های مختلفی که توی اون منطقه بود سر زد. با این حال… ۱

«فوشیمی اسمش رو از کلمه‌ی "فوشیمیزو" گرفته، آب زیرزمینی‌ایه که زیر کل شهر کیوتو جاریه و در نهایت به بالای زمین راه پیدا می‌کنه... آه، حتماً آب چاه اون محوطه رو بچشین. اوه و یه ساختمون مثلثی منحصربه‌فرد گوشه‌ای از اون منطقه وجود داره، درسته؟ این قبلا یک مرکز تحقیقاتی بوده، اما الان به موزه‌ای تبدیل شده که نمونه‌هایی از بطری‌های شرکت‌های دیگه رو به نمایش می‌ذاره…»

متأسفانه تور تلفنی این بانوی جوون واقعاً آزاردهنده بود.

«خانم، شما حتی از راهنما هم دقیق‌ترین... نکنه قبلا اینجا بودین؟»

«من قبلا هیچوقت اونجا نرفتم، اما همه این اطلاعات برای ما که مشروبات الکلی زیاد می‌نوشیم، با عقل جور در میاد.»

ریچل فرگاسون: ۱۷ ساله

حرفه: دختر دوک.

علایق: خوابیدن و نوشیدن.

«خودشه! برای سوغات من، لطفاً یه بطری قدیمی ساکی از فروشگاه هدیه‌ی اون گوشه برام بخرین! سس سویا تیره که به سبک میجی درست شده هم همین‌طور! واقعاً خوشمزه‌س!»

نگهبان زندان داشت متوجه می‌شد که چرا اون دختر نجیب‌زاده زندانی اینقدر مهربون شده بود.

با این حال...

«من الان تو فروشگاه هدیه فروشی هستم، اما من یه خارجیم که نمی‌دونه بطری قدیمی چه شکلیه...»

نگهبان زندان یه خارجیه که اصلا هیچی از فرق بین یه بطری قدیمی و یه بطری مدرن نمی‌دونه. اما اون دختری که باهاش تماس تلفنی گرفته بود، بدون اینکه معطل کنه بهش جواب داد.

«کجا رو نگاه می‌کنی؟! قفسه بالایی کنار پنجره، بطری دوم سمت راسته!»

«هی خانم، مطمئنی قبلا اینجا نبودی؟ تازه مطمئنی همین تازگیا نیومدی اینجا؟»

لذت‌بخش‌ترین سفر به کارخونه تقطیر ویسکی به فردا موکول می‌شه، پس نگهبان زندان وسایلش رو تو هتلش تو خیابان کوجو دوری گذاشت. طبق دستوراتی که ریچل براش گذاشته بود، ظاهراً اون هنوز هم تماشای شبانه خاصی تو معبد داشت.

راستش رو بخواین نگهبان زندان فقط برای دیدن اماکنی که به الکل تهیه شده تو اینجا ربط داشت به کیوتو رفته بود، اما از اونجایی که قبلا بلیط داشت، فکر می‌کرد اگه ازش استفاده نکنه حیف می‌شه.

اما وقتی که رسید، دروازه معبد خیلی وقت بود که محکم بسته شده بود.

«امم، من برای بازدید شبانه اینجام... نکنه خیلی زود اومدم؟»

دستورالعمل‌ها همراه با بلیتی بود که به غیر از نوشته‌ی "پاداش ویژه" که پشتش نوشته شده بود، قطعاً عبارت "بازدید شبانه" هم جلوش چاپ شده بود. ولی با این حال معبد خیلی ساکت و دروازه‌ش بسته بود، و به نظر نمی‌اومد که به این زودی‌ها هیچ اتفاقی اینجا بیفته.

«فکر نمی‌کنم بانو وقتش رو اشتباه کنه یا من رو به جای اشتباهی بفرسته. اون که اعلی‌حضرت نیست.»

این اعلی‌حضرت که داره درموردش حرف می‌زنه مردیه که براش کار می‌کنه.

نگهبان زندان که نمی‌دونست چه کار دیگه‌ای باید انجام بده، سعی کرد کسی رو که از اون اطراف عبور می‌کرد صدا بزنه و بلیط رو بهش نشون بده. این شخص، یه مرد مسن با لباس‌های معمولی بود که به نظر می‌اومد همون اطراف زندگی می‌کنه.

«ببخشید. من این بلیط رو برای بازدید شبانه گرفتم، اما نکنه مکان اشتباهی اومدم؟»

پیرمرد لحظه‌ای بلیط رو نگاه کرد و یهو با حال بسیار خوبی، سرش رو تکون داد.

«بله، این مربوط به جای دیگه‌ایه. از این طرف، از اونجایی که من اینجا زندگی می‌کنم بذار من تو رو راهنمایی کنم.»

«عه؟ می‌خواین من رو اونجا ببرین؟ ببخشید که مزاحم شدم.»

«نه نه، منم خیلی وقته به اونجا سر نزدم، پس خودمم می‌خواستم برم.»

پیرمرد با لبخند بزرگی که روی صورتش پخش شده بود شروع به راه رفتن کرد.

«اما جدی می‌گم، اخیراً افراد زیادی مثل شما رو جذب کردیم. شنیده بودم که گردشگرها این روزا دنبال بازدید از اماکن محبوب محلی هستن… اما حتی خارجی‌ها هم برای بازدید شبانه لوکس معبد توجی میان که ببیننش.»

«هاه…؟»

نگهبان زندان دنبال پیرمرد تا ساختمون بلندی رفت که معمولا فکر نمی‌کردین معبد باشه.

این یه روش سرگرم‌کننده برای گذروندن وقتش بود.

بعد از اینکه به اتاق هتلش برگشت، نگهبان زندان یادش اومد که همه کارهای اون بلیط رو ریچل ترتیب داده بود.

«اون دختر، اون واقعاً خوب بلده از امکاناتش استفاده کنه. دختر یه نجیب‌زاده چطور همچین پاداشی رو در نظر می‌گیره؟»

نگهبان زندان وقتی تا اونجاش فکر کرد، هیاهوی عظیمی رو که روز قبل داخل سیاه‌چال رخ داد، به یاد آورد.

«آه... فکر می‌کنم این همون دختریه که همه‌ی دوستاش رو برای یه مهمونی ترحم جمع کرده بود...» ۲

روز دوم

نگهبان زندان بعد از رسیدن به جایی که بیش‌تر از همه منتظر دیدنش بود، کاملا گیج شد.

«که اینطور… نمی‌دونستم باید از قبل جا رزرو کنم.»

«متاسفم. تازگیا گردشگرهای زیادی داشتیم که از اونجا بازدید می‌کنن به خاطر همینم مجبورین رزرو کنین.»

اون بالاخره تونست از کارخونه تقطیر ویسکی دیدن کنه، اما ظاهراً به دلیل اینکه روز قبل رزرو نکرده بود بهش اجازه ورود داده نشد. با اینکه نمی‌دونست رزرو کردن ضروریه، این واقعیت که اون از قبل تماس نگرفته بود و اطلاعاتی رو ازشون دریافت نکرده بود، واقعاً یه شکست تأسف‌بار بود.

نگهبان زندان به طرز ناامیدکننده‌ای به سمت ایستگاه اتوبوس برگشت، اما مسئول پذیرش بعد از اینکه لیست رزروش رو دوباره نگاه کرد، اون رو متوقف کرد.

«آه، نکنه شما اسمتون آقای نگهبان زندان از قلمروی پادشاهیه؟»

«عه؟ چی؟»

مسئول پذیرش یه لبخند زد و به اسمی که تو لیست داشت اشاره کرد.

«هفته گذشته یه نفر زنگ زد و جای شما رو رزرو کرد. لطفاً یکم صبر کنین، من شما رو به گروه تورتون راهنمایی می‌کنم.»

در حالی که منتظر شروع تور بود، نگهبان زندان تلفن همراهی رو که بهش داده بودن بیرون آورد و با ریچل تماس گرفت.

«هوم؟ آقای زندانبان؟ مگه وقتش نرسیده که از کارخونه تقطیر دیدن کنین؟ از اونجایی که من باهاتون دارم حرف می‌زنم، وقتی تو فروشگاه هدیه فروشی هستین، می‌خوام…»

«صبر کنین خانم، شما با رزرو کردن جا برام واقعاً من رو نجات دادین. اما فقط یه چیز هست که می‌خواستم بگم… من، اسمم که نگهبان زندان نیست.»

«ع- عه واقعاً...؟»

از طرف دیگه‌ی تماس، شوک بی‌صدای ریچل به وضوح مشخص بود.

«خب پس، من زیاد به اطراف نگاه کردم... این آخرین توقفم قراره باشه.»

با اینکه نگهبان زندان مطمئناً چیزهای زیادی دیده بود، اما تقریباً نصفی از توقف‌هاش شامل این بود که به عنوان یه دلقک برای کسی که الان تو زندان حبسه عمل می‌کرد... اما از اونجایی که نگهبان زندان در وهله اول بدون برنامه واقعی اینجا اومده بود، به هر حال بدون مسیر برنامه‌ریزی شده‌ای که بهش داده شده بود، نمی‌تونست نصفی از اون چیزایی رو که دیده ببینه. ریچل مسیری رو طراحی کرده بود که بهش بهترین استفاده از زمانش رو می‌داد تا وقت بیش‌تری برای انجام کارهاش داشته باشه. راستش رو بخواین، نگهبان زندان کمی تحت تأثیر اون دختر نجیب‌زاده تنبل قرار گرفته بود.

همین‌طور این که، بهونه‌ای براش جور کرد تا چیزهایی رو که می‌خواست اما لزوماً نیاز نداشت، بخره.

«خب... مطمئنم که کشیدن همچین نقشه‌ای، برای تلف کردن وقتش روش خوبی بود.»

بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شد و قدم به خیابون اصلی گذاشت، نگهبان زندان مجبور شد راهبی رو که داشت پیاده رو روبه‌روی معبد رو جارو می‌کرد صدا بزنه. در این هنگام، وقتی پیرمرد حتی قبل از اینکه نگهبان زندان سؤالش رو بپرسه، بهش جواب داد، اصلا تعجب نکرد.

نگهبان زندان کنار دروازه معبد ایستاد و یه بار دیگه به ریچل زنگ زد.

«بله ~ ریچل صحبت می‌کنه! وقت موچیم رسیده!»

«خانم... چرا صداتون اینقدر بلنده؟»

«من دعا می‌کردم که "اولین مأموریت" آقای زندانبان با یکم نوشیدن نوشیدنیم موفقیت‌آمیز باشه.»

«بهتون هیچ ربطی نداره. و از کی تا حالا برای نوشیدن بهانه نیاز داری؟»

نگهبان زندان گلوش رو صاف کرد.

«خب، مشکلی نیست… خانم، شما بهم گفتین واسه‌تون موچی بخرم. اما اینجا دوتا استند موچی هست. از کدومشون بخرم؟»

اون پشت سر هم، به چپ و راستش نگاه می‌کرد.

«خب، یکی از استندها روش نوشته "سر خونه" و بالای اون یکی نوشته "جد…»

«بسه! دیگه چیزی نگین آقای زندانبان!»

«چرا؟»

«این موضوع ممنوعه. یا نکنه می‌خواین تو تاریکی پایتخت سابق بلعیده بشین؟!»

«چرا این موضوع خیلی بزرگیه؟! چرا خریدن آب نبات انقدر دردسر داره؟!»

«شما به تاریخ هزار ساله و حقوق فروش انحصاریشون اصلا به اندازه کافی توجه نکردین!»

«اوهوی، دومی انگار راستی راستی ممکنه دردسر باشه!» ۳

«خب، پس باید به کدوم یکی برم؟»

بالاخره اگه جوابی ازش نگیره، نمی‌دونه کدومشون رو به عنوان سوغات بخره و به خونه ببره.

«خب... لطفاً مقداری موچی از اونی که بیش‌تر شبیه چایخونه‌س بخرین.»

نگهبان زندان یه بار دیگه به اون دوتا غرفه‌ی سمت چپ و راستش نگاه کرد.

«من واقعاً نمی‌تونم فرقشون رو تشخیص بدم.»

«منظورم همونیه که یه نیمکت بیرونش داره.»

«هر دوشون بیرون درهاشون نیمکت دارن.»

«خداوندا!»

ریچل که مست بود با ناراحتی فریاد زد.

«از نزدیک نگاه کن!»

«باشه.»

«همون استندی که یه نیمکت بیرون درهاشه که هیلی می‌تونه بشینه روش و بی‌خیال به آسمون خیره بشه!»

«هی خانم. نمی‌تونستی اون میمون رو اینجا بفرستی تا برات بخره؟»

«وقتی غذا رو به عنوان سوغاتی بگیرم مزه‌ش فرق داره!»

«من سوغاتی‌هاتون رو از کیوتو خریدم.»

«هورا! واقعاً ازتون ممنونم!»

ریچل بعد از اینکه سوغاتی‌هاش رو از نگهبان زندان گرفت واقعاً به وجد اومد. اون "غارتش" رو بالای میزش ردیف کرد. اگرچه، واقعاً چرا یه دختر نجیب‌زاده باید از گرفتن یه بطری شراب انقدر متحیر بشه؟

«به هر حال، شما بودجه سوغاتی‌هاتون رو با دستورالعمل‌هایی که بهم دادین پس گرفتین. پس واقعاً نمی‌دونم می‌شه اسم اینا رو سوغاتی گذاشت یا نه... اما خیلی مودبانه بود که یکم پول اضافی برام فرستادین تا بتونم سوغاتی‌های خودم رو هم باهاش بخرم.»

این توانایی ریچل تو برنامه‌ریزی پیچیده برای چیزهایی که حتی کوچیک‌ترین اهمیتی ندارن، همون کاریه که شاهزاده اصلاً نمی‌تونه ریچل رو توش شکست بده.

اما مهم نیست که نگهبان زندان چطور در موردش فکر می‌کرد، اون نمی‌تونست تصور کنه که تدارکات این خانم جوان ارزون‌تر از پولیه که اون برای هزینه‌های سفرش خرج کرده.

اما برای این دختر، همه‌ی این‌ها احتمالا بیش‌تر از هر چیز دیگه‌ای بهای دست انداختنشه. نگهبان زندان نمی‌تونست نحوه‌ی فکر کردن یه شخص ثروتمند رو بفهمه.

ریچل بعد از اینکه صدای آه کشیدن نگهبان زندان تنها رو شنید با روحیه خوبی صداش زد.

«پس، سفرتون به کیوتو چطور بود؟ تونستین ریلکس کنین و از گذروندن وقتتون لذت ببرین.»

«آه… بنا به دلایلی تا همون موقعی که اونجا بودم هی به کار فکر می‌کردم، پس احساس نمی‌کنم واقعاً ریلکس کرده باشم.»

«خوب!»

ریچل با نگرانی سرش رو کج کرد.

«حتی وقتی رفتین تعطیلات هم نمی‌تونین استراحت کنین؟ کدوم بخش از شغلتون اینقدر اذیتتون می‌کنه؟»

«بی‌خیالش!»

۱. https://en.wikipedia.org/wiki/Fushimi-ku,_Kyoto

۲. خب مطمئنم که این یک شوخی جنسی/فاحشه‌خونه‌ای برای افرادیه که درباره معبد توجی نمی‌دونه، به همین دلیله که نویسنده اینجا خیلی مبهم نوشته. در واقع، منطقه اطراف معبد یکسری چراغ‌های قشنگ داره و بهتون اجازه می‌ده شب‌ها به معبد برید تا از بالا اون‌ها رو ببینید. این فصل واقعاً یکی از اون چیزهاییه که برای افرادی که توش زندگی می‌کنن یا اونایی که به کیوتو رفتن می‌دونن چه خبره. این یه عکسه که یکم راهنماییتون می‌کنه.

نتیجه تصویر برای معبد توجی در شب

۳. من تقریباً مطمئنم این فقط اشاره‌ای به اینه که کیوتو برای هزار سال قبل از تغییر دادن پایتخت به توکیو، پایتخت بود. نگهبان زندان می‌پرسه کدوم بهتره، رهبر اجدادی (کیوتو) یا رئیس فعلی خونواده (توکیو). این یکی از اون استدلال‌هاییه که جواب نداره، مثل این سوال که گیف‌ها با جی بزرگ نوشته می‌شن یا جی کوچیک.

کتاب‌های تصادفی