زندگی در زندان برای یه زن شرور سادهست
قسمت: 51
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
داستان فرعی ۲ نسخه محدود کاباره:
وقتی جورج داشت نامهها رو تو دفتر الیوت مرتب میکرد، دستش یهو متوقف شد.
«این برای اعلیحضرت اومده؟»
همونطور که دوستش در حین محکم گرفتن اون پاکت صورتی آهی کشید، قلم شاهزاده الیوت اون اتفاقی که داشت میفتاد رو تأیید کرد و متوقف شد.
«چی شده، جورج؟ نکنه یه جور نامه ناپسنده؟»
«خب… خب، میشه گفت نامهی تأسفآوریه…»
«اون احمقی که همچین چیزی رو به دفتر شاهزاده میفرسته کجاس؟»
«ما که قبلا میدونستیم آبجیم کجاس.»
همه همینطور که فضای وصفناپذیری تو دفتر مستقر شد، سکوت کردن.
♠
«جدی، این بار دیگه چیه، اون زنیکه...»
الیوت یه بار دیگه نامهای رو که گرفته بود میخوند و با عجله به سیاهچال میرفت.
«الیوت عزیز، حالت چطوره؟ متأسفم که چند وقتیه باهاتون تماس نگرفتم، اما محل کسب و کارم بالاخره بعد از پایان تعمیرات دوباره باز شد. چندتا مهمون جدید بامزه هم ازش بازدید کردن، پس برای تهیه انواع مشروبات الکلی بهتون نیاز داریم.»
«منظورش از "چند وقتیه باهاتون تماس نگرفتم" چیه؟ من همین دیروز اون رو دیدم.»
«و تازه نحوه صحبتش هم عجیب بود. آبجی همیشه فقط بهتون "اعلیحضرت" گفته، و بعدش مسئلهی این "محل کسب و کار" که بهش اشاره کرده هم هست…»
«از اونجایی که کار ریچله، نکنه تازگیا یه بازی جدید به ذهنش خطور کرده که سرگرم بشه؟»
«در بدترین حالت...»
یه اتفاقی معلومه که داره رخ میده. مطلقاً امکان نداره هر چیزی که تو کمینشون بود چیز خوبی باشه. چون "همون" ریچل از روحیه بالایی برخوردار بود.
همه الان برای دریافت تأییدیه داشتن اونجا میرفتن، اما اگه بخوام صادقانه بگم هیچ کس واقعاً دلش نمیخواست بره.
اما اگه قرار باشه این رو نادیده بگیرن، خیلی راحت میتونه به وضعیت خطرناک دیگهای تبدیل بشه. تو کل تاریخ این کشور زندانی دستوپاگیرتر از ریچل اصلا وجود داشته؟
«بیخیال، الیوت. شاید ریچل این بار کار نسبتاً جالبی انجام بده.»
مارگارت سعی کرد اون رو دلداری بده، اما الیوت که چشمش آب نمیخورد.
«ریچل کار جالبی بکنه... ریچل…؟»
«بله؟»
الیوت به نامه ریچل که تو جیبش بود فکر میکرد و آه عمیقی کشید.
و بعد اون صحنهای که الیوت وقتی به پایین اون پلهها رسید، جلوی روش دید…:
«خوش اومدین~»
وقتی گروه الیوت پایین رسید، صدای نزدیک به دوازده زن جوان به استقبالشون بلند شد.
«چی؟!»
دخترها همه لباسهای تنگ و پیچیدهای نسبت به لباسهای شب معمولی پوشیده بودن و هر کدوم در حالی که درخشانترین لبخند تجاریشون رو به صورتشون داشتن به آقایون اشاره کردن که کنارشون بشینن. همه خوشگل با استایل عالیای بودن، و همهشون رفتارهای عالی داشتن... اما هیچ کدوم از آقایون اصلا یادشون نمیاومد که اینها رو تو دربار دیده باشن.
«عه؟ عه؟ عه؟»
«از این طرف بیاین~»
بدون اینکه بدونن چه خبره، بازوهای هر کدوم از آقایون گرفته شد و به سمت کاناپهها کشیده شدن و مجبورشون کردن بشینن. الیوت هم هر دو بازوش رو گرفته بود و دو زن کشیدنش.
«هههههه، خوش اومدین.»
«لطفا یکی بردارین. هههه...»
یکی از اون زنها زیبایی اسرارآمیز و جادویی داشت که کلمهی "فریبنده" واقعاً براش مناسبه. اون زن دیگه زیبایی مادرانهتری داشت و جو آرومتری اطرافش بود. هر دو از الیوت بزرگتر بودن، با این حال اون یه جورایی و به طرز عجیبی باهاشون احساس راحتی میکرد.
الیوت قبلا وسط یه مبل ۳ نفره نشسته بود که متوجه شد درست روبهروی چند میله آهنی نشسته. ریچل در حالی که آرایش غیر معمول سنگینی روی صورتش داشت و لباس تیرهای که قفسه سینهش رو نمایان میکرد پوشیده بود، داخل سلولش نشسته بود.
«خوش اومدی، الیوت. تازگیا از مغازهمون دیدن نکردی، برای همین داشتم تنها میشدم.»
«نه، همین دیروز دیدمت! این چیه؟! این بار دیگه چیکار میخوای بکنی؟!»
«چی... همونطور که میبینی، این یه کابارهس.»
وقتی حواس الیوت سرجاش برگشت سرش رو تکون داد.
«تو، یه کاباره... داری به چی فکر میکنی...»
«خب! اگه اینطوره، فکر میکنی من در مورد چی فکر میکنم، الیوت؟»
«نمیدونم لعنتی! من اصلا نمیفهمم که تو اون جمجمهت چی میگذره!»
ریچل در حالی که دستهاش رو به هم میزد خندهی دلنشینی کرد.
«از اونجایی که دوستام به دیدنم اومدن، فکر کردم که میتونیم با هم یه بازی کنیم.»
«چرا وقتی دوستات اینجا میان کاباره بازی میکنی... و آخه کی تو این نقشه باهات همراه میشه.»
«آه، درسته. باید همه رو بهت معرفی کنم، الیوت!»
ریچل حرکت بزرگی انجام داد جوری که انگار واقعاً میزبان یه باشگاهه و به دو زنی که روی شونههای الیوت تکیه داده بودن، اشاره کرد.
«امروز که مسئولیت رسیدگی به راحتی الیوت رو بر عهده داریم، غرور و شادی تازهواردهای فروشگاه خودمون رو هم داریم. در سمت چپ الیوت، الیزا رو داریم که بعد از اینکه دوست پسرش بهش خیانت کرد، سرش رو قطع کرد. و بعدش در سمت راستتون، سوفی رو داریم که به گردن شوهر خیانتکارش طناب دار انداخت واز بلندی اون رو به جلو هل داد.»
«من میرم خونه...»
«هی- هی- هی- هی...»
الیوت سعی کرد بایسته، اما اون دو دختری که دو طرفش بودن، به پشت زانوهاش ضربه زدن و اون رو به زور پایین نشوندن.
«بیخیال بابا، الی. بدون اینکه حتی یه شات بزنیم، احساساتمون رو میخوای جریحهدار کنی.»
«درسته الی. نمیتونی حتی قبل از خوردن سه شات از اینجا بیرون بری.»
الیوت دو زن مسنتر از خودش رو دو طرفش داشت که بهش نخ میدادن. جذابیت جنسیشون بیش از حد قوی بود که فقط با اون احساس نرمی که به طور اتفاقی روی هر دو بازو فشار داده میشد، پیشی میگرفت.
«آه، ام، شما هر دوتون از من بزرگترین، اما اینکه من رو الی صدا میکنین یکمی...»
الیوت سعی کرد با اشاره به بیاحترامی آشکار به خانواده سلطنتی به عنوان بهانه استفاده کنه و باهاشون مقابله کنه، اما صدای بیخیال ریچل اون رو غرق کرد.
«آه، هیچ مشکلی نیست. این دو نفر هم با توجه به اون کشوری که ازش اومدن "اعلیحضرت" در نظر گرفته میشن.»
«داری اعضای خانواده سلطنتی کشورهای دیگه رو مجبور میکنی چیکار کنن!»
الیوت بر خلاف میلش پایین نگه داشته شده بود. اون واقعاً میخواست بلند بشه و بره، اما زنهای اطرافش با مهارت اون رو جوری نگه میداشتن که به سختی میتونست حرکت کنه.
وقتی که زنهای زیبای اطرافش با خوشحالی سعی کردن سفارشش رو بگیرن، تو خودش جمع شد.
«الی، دوست داری چی بنوشی؟ نظرت درمورد یه ودکای ۱۹۲ چیه؟ میتونی بعد از یه شات نوشیدنی بهشت رو ببینی.»
«نه، من خوبم!»
«خب، شاید ترجیح میدی یه چیزی سبکتر بخوری؟»
«ال- البته!»
الیوت قبلا احساس میکرد که مثل موشه بین دو شیری که لبهاشون رو میلیسن. اگه میخواست مشروبات الکلی قوی بخوره و اینطور مست بشه... کارش تموم میشد!
در حالی که الیوت شروع به عرق ریختن کرد، سرش رو تکون داد. زن مسن زیبایی که سمت راستش بود بعدش گفت:
«عجب دام پریجنانی!»
«خیلی ممنون~!»
«فقط یه لحظه!»
الیوت در جواب به صدای همخونی زنها که بلند شد، بیاختیار فریاد زد.
«مگه من همین الان یه چیز سبکتر نخواستم؟!»
«اوه خدای من، مگه مقدار و قیمتش نباید براتون ناچیز باشه؟»
«مطمئنا درسته! درسته اما؟!»
«به خاطر همینم نمیتونیم به کسی که مثل شاهزاده مقام بالایی داره، الکل ارزون بدیم.»
«در مورد اون هم حق با شماس، اما...» این کاملا منطقیه…؟!»
الیوت اولین شاهزادهس، پس طبیعتاً هر زمان که خریدی بکنه تقریباً اصلا نگران قیمتش نیست... به همین دلیله که بزرگترین دختر نجیبزادهی این کشور داشت اون رو سرکیسه میکرد. با این قیمتها میتونین این الکل رو با یه خونه مبادله کنین.
در حالی که الیوت در مورد هر ذخیرهای که داشت با خودش زمزمه میکرد، نگهبان زندان که بعد از فرار از واقعیت، چشمهاش کاملا شیشهای شده بود، در حال هل دادن یه گاری اومد.
بطریهای شامپاین زیاد، و هرم ساخته شده از لیوانهایی که تا سقف میرسیدن رو گاریش بود.
«باشه، پس بیاین شروع کنیم.»
«دست نگه داری... ن!»
الیوت سعی کرد زنی رو که داشت از نردبون بالا میرفت تا به سمت بالاترین جام برسه، متوقف کنه.
«مگه نگفتم یه الکل سبک؟! پس چرا داریم یهویی یه برج شامپاین بیرون میاریم؟!»
«چون ما یه تجارت لوکس با کلاس بالا هستیم که حتی شما به عنوان خانواده سلطنتی ازش استفاده میکنین. اگه بخوایم زیادی مهموننوازی بالاترین درجه داشته باشیم که اذیت بشین، باید بالاترین درجه الکل رو هم بیاریم.»
«و پول این همه چیز چی میشه؟!»
«مشتریهای سطح بالا نباید نگران همچین چیزایی باشن.»
زن زیبا و در عین حال بیتفاوت، تلاشهای الیوت برای متوقف کردنش رو نادیده گرفت و با هر دو دست شروع به ریختن مقداری شامپاین تو بالاترین لیوان کرد. به دلیل ارتفاع برج، مجبور شد بطری دیگهای باز کنه و بعد از اون یکی دیگه رو باز کرد. در حینی که برج کاملاً مثل یه لوستر درخشان طلایی میدرخشید، در حالی که الیوت از قبل احساس گیجی میکرد، دخترها همه به سلامتی بالا رفتن.
«من یه الکل سبک سفارش دادم و شماها بالاترین درجه الکل رو آوردین... چه وحشتناک دارین من رو سرکیسه میکنین...»
«از اونجایی که دارین کاملا از این محصول لذت میبرین پس سرکیسه نشدین.»
سوفیا زن بیروح جواب آرومی بهش داد، اما الیوت دیگه تمایلی برای شکایت نداشت.
مارگارت که تحت تأثیر خلق و خوی الیوت قرار نگرفته بود، با دیدن منظرهای که قبلا هیچوقت ندیده بودش، صادقانه تشویق کرد.
«خیلی شگفتانگیزه! الیوت، منم میتونم یکم بخورم؟!»
«البته که میتونی، هر چقدر که میخوای بخور…»
♠
الیوت دیگه حوصله نوشیدن نداشت، هر چند وقت یک بار وقتش رو صرف نوشیدن جرعههای اندازهگیریشده شامپاین میکرد. خیلی خوب بود، چون "الیزا" و "سوفی" از نوشیدن سهمش خوشحال بودن. لپهاشون داشت قرمز میشد و مستانه شروع به انگشت زدن بازوهای الیوت کردن.
«هههههههه. حالا که الی برای دیدنمون تا اینجا این همه زحمت کشیده، چطوره یه بازی با هم بکنیم؟»
«عه؟ اوم، اما بازی کردن تو این وضع…»
الیوت دربارهش لاف نمیزد، اما چون مارگارت رو داشت، دیگه با دخترهایی مثل اینها توی فروشگاه مشروب نرفته و چیزی نخورده بود.
«درسته، این یه بازی سادهس... اوه، و همینطور اینکه خیلی هم آسونه.»
الیزا لبخند شیرینی زد.
«الی، من جلوتر میرم و لبهی شمشیرم رو بهت میزنم؟ اگه نمردی، برندهای.»
خیلی شیرین لبخند میزد، اما هیچ چیز شیرینی تو اون چشمهاش نبود.
«نه! ای- این برام یکم سخته!»
«عه ~»
در حالی که الیوت به شدت سعی میکرد بازیش رو رد کنه، سوفی که کنارش نشسته بود، دستهاش رو به هم زد.
«همینه، ما باید برای الی یه چیزی بیاریم که روش بشینه.»
سوفی در حالی که شروع به انگشت زدن به تموم بدن الیوت کرد، با خوشحالی شروع به خندیدن کرد.
«چطوره به اون بازی بگیم دررفتن از خطر الی؟ تنها کاری که الی باید انجام بده اینه که تو یه بشکه بشینه. فقط همین، و بعدش دخترا به نوبت با چاقو به بشکه ضربه میزنن و دختری که ضربه قتل رو وارد میکنه برنده میشه. حدس میزنم اگه الی زنده بمونه، برنده میشه، درسته؟»
اون با خوشحالی میخندید، اما چشمهاش این شوخی رو نمیفهمید.
«نه، وای، همچین…! هیچکس همچین بازی وحشتناکی رو نمیخواد انجام بده!»
ناامیدانه نگاهی به اطراف مغازه انداخت…
«وای~ چقدر جالبه!»
«من میخوام اول ضربه بزنم!»
«فقط یه لحظه صبر کن، نمیتونی نفر اول رو انقدر جدی بگیری که! ما باید اون رو پهن کنیم، مطمئن بشین که به همه نوبت میرسه!»
همه دخترهای مغازه هیجانزده شده بودن. بعضیشون هم قبلا به جای چاقوهای کوتاه، شروع به بیرون کشیدن شمشیرهاشون کرده بودن.
«اوهوی ریچل، این آدما چشونه؟!»
با اینکه اون قبلا اصلا به کاباره نرفته بود، اما قطعاً تو کابارهها این کارها رو نمیکردن. حتی یه مرد سادهلوح مثل الیوت هم این رو میدونست.
اما به نظر میاومد ریچل در حالی که شامپاینش رو مینوشید، اوقات خوشی رو داره سپری میکنه.
«ها، مگه قبلا نگفتم؟ همه مهموندارامون زیردستای الیزا یا سوفی هستن. همهشون هم خانمهای جوانی هستن که به خاطر نامزدهاشون مجبور شدن روزهای سختی رو پشت سر بذارن.»
«پس چرا همهشون اینجان؟!»
«معلومه که برای الی اینجان.»
«لعنتی، یکی کمک کنه...»
الیوت ناگهان به یاد آورد که زیردستانش رو با خودش آورده و با عجله شروع به نگاه کردن به اطراف کرد…
«جورج!»
صورت جورج کاملا آبی بود و الکساندرا به شونهش تکیه داده بود و بهش توهین میکرد.
«هههههه، نکنه جورج معمولا به این جور جاهایی میره؟»
«نه، این اولین باره! جدی میگم!»
«اما، تو کنجکاو شدی، مگه نه؟ نکنه باید به پدر و مادرت در مورد زندگی شبانه شگفتانگیزت بگم؟»
«چ- چیزای احمقانه نگو! من هیچوقت همچین کار احمقانهای نمیکنم!»
«حالا که صحبت ازش شد، یه الماس سیاه دوستداشتنی ۵ قیراطی دیدم که داشتن میفروختنش.»
«می- میخوای بخرمش؟! اما، قیمتش یکم…»
«خب، پس شاید یه ماه که مجبور بشی کارای امور خارجه انجام بدی ممکنه تو پول در آوردن کمکت کنه؟»
«بیا فردا بخریمش! نه البته، این معنیش این نیست که من از کار متنفرم؟!»
«س- سایکس!»
سایکس همونطور که مارتینا تو بغلش نشسته و چمبره زده بود، قبلا از درون مرده بود.
«سایکس خیلی به همچین جاهایی میاد؟ اگر بگی زندگی شبانه فعالی داری عصبانی میشما.»
«نه...، من هر تماسی که داشتم رو قطع کردم…»
«هههه، من فقط داشتم باهات شوخی میکردم. آه، الکساندرا به نظر میاد داره یه الماس سیاه میخره. چقدر خوب، من فقط یکم حسودیم شد.»
«اوه، نکنه جواهرات جدید میخوای؟ چی، دوست داری بخرم…؟»
«اشکالی نداره؟! خب پس گواهی ازدواجمون...»
«پس یه الماس سیاه، ۱۰ یا شاید حتی ۲۰ قیراط…»
« سند ازدواجمون رو میخوام...»
«چطوره که من برات یه گردنبند قشنگ بخرم؟! یا شاید چیزی که بتونی رو موهات بزنی؟»
«سند ازدواج میخوام...»
«نه، وولانسکی هم نیست...؟»
وولانسکی با هیلی که اتفاقاً یکم رژ لب قرمز یاقوتی و یه لباس تنگ تنش کرده بود، مشروب میخورد.
«درسته، اعلیحضرت مراقب نیست کجا پا میذاره، به خاطر همینم همیشه محکم زمین میخوره!»
«اوکی!»
«اوه بله، اون این کار رو بیشتر وقتها انجام میده. و یه بار انقدر گیج شده بود که وقتی از جاش بلند شد، سرش رو درست پشت اسب فرو برد!»
«اوکیکیکی!»
«هاهاهاهاها!»
«چرا تو تنها کسی هستی که اینجا با یه میمون وقت خوبی میگذرونی؟»
در حالی که الیوت خسته به سمت سقف فریاد میزد، ریچل با حالت بیتفاوتی سرش رو کج کرد.
«هی الیوت، ظاهرت یکم بد به نظر میاد.»
«اوه، عه نه بابا، تو فکرم چرا ظاهرم بد به نظر میاد!»
«میدونی که اگه با معده خالی الکل بنوشی، سریعتر مست میشی، نه؟»
«موضوع مست شدنم نیست؟! چطور تو این فضای سرد قراره مست بشم؟!»
ریچل به وولانسکی اشاره کرد.
«بهتر نیست شکمت رو مثل اون کسی که اونجاس پر کنی؟»
وولانسکی تازه یه بشقاب میوه بزرگ سفارش داده بود.
«بفرما، هنری، هر چقدر که دوست داری بخور.»
«اوکی!»
«به نظرت اون میوه رو به میمونت نمیده؟»
«چه مشتری بخوردش چه مهموندار به جای مشتری بخوردش، تا زمانی که پولش پرداخت بشه هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
الیوت یه دفعه کنجکاو شد و نگاه دقیقی به بشقاب انداخت.
«هی... اون بشقاب، خیلی عجیب نیست؟ میوههای زیادی توش هست که قبلا تو کشورمون ندیده بودم.»
«حق با توعه، و به این دلیله که ما تو تهیهش کاملا جدی بودیم!»
«شاید... از شامپاین گرونتر باشه؟»
«ما اونا رو مطابق با هم قیمتگذاری کردیم.»
«وولانسکی... ممکنه بعد از دیدن صورتحسابش بیهوش بشه.»
وولانسکی که کاملا از نگاه رقتانگیز رئیسش بیخبر بود، لبخندی زد و به میمونی که تو خوردن میوهی تو دستش بود تردید داشت، خندید.
هیلی قبل از اینکه به بالا نگاه کنه، یه ثانیه به موزش خیره شد.
«اوکی…؟»
«عه؟ این واقعاً گرون نیست؟ چیزی نیست، مشکلی نیست!»
وولانسکی با خنده نگرانی هیلی رو از بین برد.
«اعلیحضرت هزینه همهشون رو میده.»
«وولانسکی، توی... کثافت...!»
همهش به خاطر این همه فریاد بود یا فشار وحشتناکی که از هر دو طرف احساس میکرد؟ در هر صورت، الیوت یه دفعه گرسنهش شد. به جاش، احتمالا فقط احساس خستگی میکرد و قدرت ذهنی برای ادامه راه رفتن روی طناب تو این موقعیت استرس زا نداشت.
«لعنتی… من از اتفاقی که قراره بیفته میترسم، اما من هم…»
«یه بشقاب میوه میل دارین؟»
«مگه قیمتش زیادی برای خوردن ترسناک نیست؟! و تازه، من چیزی که بیشتر شبیه میان وعده باشه میخوام.»
ریچل سرش رو کج کرد.
«هوم... خوب، پس نظرتون درمورد چندتا ساندویچ چطوره؟»
«اوه، به نظر که خوب میاد... این همون جملهایه که میخوام بگم، اما مطمئناً یه جور مواد مسخره توش ریختین، درسته؟!»
«اصلا اینطور نیست. موادش "طبیعی" هستش.»
«حرفت رو باور نمیکنم!»
ریچل دستهاش رو به هم زد و زن بیحالی که قبلا برج شامپاین رو آورده بود دوباره ظاهر شد تا سفارش بگیره. بعد از یه لحظه رفتن، یه بشقاب پر از ساندویچ آورد و بنا به دلایلی بلافاصله اونا رو پیش ریچل برد.
«بانوی من، اگه میخواین...»
«بله.»
الیوت با سوءظن آشکار تماشاشون میکرد.
ریچل بعد دستش رو روی ساندویچهایی که خدمتکارش به سمتش گرفته بود دراز کرد.
«خوشمزه به نظر میاد...»
«خیلی ازت ممنونم.»
بعدش ساندویچهای دستنخورده رو پیش الیوت آوردن.
«از اینکه منتظر موندین ممنونم. این هم ساندویچهای دستساز دختر دوک هستن.»
«فقط یه لحظه صبر کن!»
«مشکلی هست؟»
«تو میگی ریچل چیکار کرده؟! یا نکنه مسئله چیز دیگهایه؟! نکنه دختر دوک دیگهای اون پشته که اینا رو درست کرده؟!»
زیردست بیتفاوت ریچل جواب یکنواخت داد.
«بانوی من تازگیا از تمایلشون به خوردن این ساندویچهای خوشمزه دست کشیدن. بعد از این زحمتی که کشیدن، اغراق نیست بگیم اینا رو خودشون درست کردن.»
«کاملا اغراقآمیزه! اصلا چطور همچین چیزی ارزش داره؟!»
«بهش به عنوان یه رویداد آیدلی فکر کنین.»
در حالی که الیوت با دلسردی به تنقلاتی که سفارش داده بود نگاه میکرد و مطمئن نبود که واقعاً دلش میخواد اونها رو بخوره، سوفیا یه محاسبه تقریبی از فروش شبانهشون انجام داد و پیشرفتشون رو به ریچل گزارش داد.
«فروش ما فوقالعاده بوده، بانوی من. اعداد و ارقاممون طوری اوج گرفتن که انگار رودخونهی طلا به حسابمون واریز شده. محصول جدیدمون یه موفقیت خیرهکننده بوده.»
«مم، دقیقاً. حاشیه سودمون فوقالعادهس. تجارت شبانهمون پرطرفداره.»
«نه، شماها همهتون افتضاحین...»
ریچل نگاه دوبارهای به دفترچه حسابش انداخت و وقتی یه دفعه متوجه چیزی شد، سرش رو بلند کرد.
«حالا که بحثش اومد وسط... کیسه بوکس هم نیومده؟»
«ایشون اومدن. چند وقت پیش هر کاری کردن تا اون برج شامپاین رو پایین بیارن.»
ریچل و سوفیا هر دوشون دنبال دختری که موهاش رو دم خرگوشی بسته بود گشتن.
«مم، الکل درجه یک واقعاً خوشمزهس...!»
اون مست کرده بود و چهار، پنج دختر دیگه هم دور و برش بودن.
«اوه، شما دخترا سینههای خیلی بزرگی دارین! بذار بهشون دست بزنم~»
علاوه بر این، اون مثل یه پیرمرد مست عمل میکرد که با مهموندارهای دیگه ور میرفت.
«بله، همونطور که از کیسهبوکس انتظار داشتم.»
«مطمئناً همه تو گروه دخترهای نجیبزاده عزادار، هویت کیسهبوکس رو میدونن، درسته؟»
«بله البته که میدونن. اونا اون رو به عنوان یه زن از راه به درکن میبینن که همسر شخص دیگهای رو دزدیده، و اولش اون رو احاطه کردن چون میخواستن از راه آزار و اذیت شدید جنسی بهش آسیب وارد کنن... اگه خودش رو بین گوشت خام پیچیده بود و توی قفس حیوون وحشی انداخته بود بازم نسبت به الان جاش امنتر بود.»
«دقیقاً... من، شاید این اولین باری باشه که میتونم بگم به کیسهبوکس احترام میذارم.»
کتابهای تصادفی

