سیستم خوناشامی من
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
سیستم خونآشامی من
چپتر 1: فقط یک کتاب قدیمی
یک پسر در راهرو داد زد: «نخوری زمین جونت در بره، کوئین!»
کوئین درحال عبور از راهروی مدرسه بود. چنین آزارهایی برایش تبدیل به رویدادهایی روزمره شده بودند، اما باز هم او را آزار میدادند و نمیتوانست جلوی خودش را برای مقابله به مثل کردن بگیرد.
کوئین ایستاد و عینکش را که از صورتش پایین آمده بود به بالا هل داد. او به یک عینک دیگر نیاز داشت و تنها با نگاهکردن به آن مشخص بود که عمر خود را کرده. طرفین آن با چسب نواری پوشیده شده بود و حتی صاف روی صورتش نمیایستاد.
سپس کوئین چرخید و بلافاصله انگشت میانی خود را نشان داد. «شرط میبندم حتی نمیدونی الان چندتا انگشت بالا گرفتم!»
پسر دست خود را مشت کرد و شروع به دویدن به سمت کوئین کرد. «آشغال سطح یک عوضی! کی میخوای یاد بگیری به این دنیا تعلق نداری؟»
سپس پسر دو دستش را کنار یکدیگر قرار داد و یک توپ سبز از نور شروع به شکلگرفتن کرد. وقتی پسر تنها چند متر با کوئین فاصله داشت، دستان خود را به جلو پرتاب کرد و نور سبز از کف دستانش شلیک شد.
کوئین جایی برای فرار نداشت و ستون نور سریعتر از آن بود که جاخالی بدهد. فقط میتوانست دندانهایش را به یکدیگر بفشارد و درد را تحمل کند. وقتی نور به کوئین برخورد کرد، بدنش به هوا بلند شد و او به عقب راهرو پرتاب و به دیوار کوبانده شد.
یکی از شاگردها که در آن نزدیکی بود گفت: «اینجا چهخبر شده؟ اونا دارن توی آخرین روز مدرسه دعوا میکنن؟»
از آنجایی که مردم به درگیری علاقهمند بودند، بلافاصله جمعیت اطراف آنها جمع شد. یکی از دانشآموزهای دختر به سمت بخشی از دیوار که آسیب دیده بود دوید تا از سلامت دانشآموز دیگر مطمئن شود.
گردوغبار شروع به فرونشستن کرد و موهای سیاه و کمی فِر کوئین در معرض دید قرار گرفت. زمانی که بالاخره غبار کاملا فرو نشست، دانشآموز دختر بالاخره دید که او کی بود. او بلافاصله عقب رفت و بهگونهای سراغ کار خودش رفت که گویی اتفاقی نیفتاده بود.
وقتی دانشآموز دختر پیش دوستان خود بازگشت، کوئین میتوانست ببیند که دوستانش به دختر میخندیدند. «باورم نمیشه سعی کردی بهش کمک کنی.»
دختر با گونههایی سرخ جواب داد: «ندیدم اون کی بود.»
پس از آن، کوئین بلند شد و عینک خود را از روی زمین برداشت. یکبار دیگر یکی از شیشههای آن افتاده بود. لعنتی. دوباره نه...
امروز برای کوئین آخرین روز مدرسه بود و امید داشت یکبار هم که شده کسی کاری به کارش نداشته باشد. کوئین دیگر از این رفتارها خسته شده بود و کسی نبود که در برابر آنها سکوت کند. او افرادی را دیده بود که تصمیم گرفته بودند سر خود را پایین بیندازند و آزارها را تحمل کنند؛ رفتاری که با آنها میشد بدتر از او بود.
کوئین مانند دیگر دانشآموزها زحمت ماندن در مدرسه را به خود نداد. در حین عبور، بقیه را در حال صحبت با یکدیگر دید. بعضی میخندیدند، درحالیکه برخی از فکر اینکه برای آخرین بار یکدیگر را میدیدند، اشک در چشمانشان حلقه زده بود. اما کوئین بخشی از هیچکدام نبود و نمیخواست باشد.
کوئین وقتی بالاخره به خانه رسید، بلافاصله دستبهکار شد. او در یک آپارتمان تکخوابه که تنها فضای کافی برای یک تخت و میز داشت زندگی میکرد. یک تلویزیون هم وجود داشت که بخشی از دیوار بود، اما کوئین تنها از آن برای فرار از سکوت استفاده میکرد و در اصل چیزی تماشا نمیکرد.
از آنجایی که هیچ خویشاوند زندهای نداشت و هنوز 16 ساله بود، آپارتمان توسط دولت برای او تهیه شده بود. روی تختِ او یک چمدان قرار داشت که تمام داراییهایش بود و تقریبا به صورت مرتب جمع شده بود.
وقتی کوئین وارد اتاق شد، بلافاصله کشوی خود را باز کرد که یک کتاب داخل آن قرار داشت. آن یک کتاب بزرگ ضخیم بود که حدود نیم کیلو وزن داشت. جلدِ روی کتاب به رنگ سیاه بود و در مرکز آن، حلقهای قرار داشت که با خطوطی به جهتهای مختلف حرکت میکرد.
کوئین درحالیکه کتاب را روی میز قرار میداد گفت: «بذار امروز هم دوباره امتحان کنیم.»
سپس بلافاصله به سمت کیف خود رفت و یک لوله آزمایش کوچک که مایعی شفاف داخلش بود بیرون آورد. «آزمایش 112، هیدروکلریک اسید. بذار ببینیم چطور پیش میره.»
سپس، کوئین بهآرامی مایع درون لوله آزمایش را روی کتاب ریخت. «تا اینجا هیچ واکنشی نشون نداده.»
سپس کوئین ادامه داد و کل محتویات لوله را روی کتاب ریخت، اما باز هم نتیجهای نداشت.
کوئین با احتیاط کتاب را بررسی کرد تا ببیند آسیبی وارد شده یا نه، اما کتاب مانند همیشه به نظر میرسید. «یه شکست دیگه. چرا باز نمیشی؟ اصلا چرا مامان و بابا اینو داشتن؟»
صدودوازده بار. این تعداد دفعات روشهای متفاوتی بود که کوئین سعی کرده بود کتاب را باز کند. نهتنها کتاب باز نمیشد، بلکه به نظر میرسید آسیبپذیر هم نیست. کوئین تلاش کرده بود کتاب را بسوزاند، آن را ببُرد، ذوب کند... اما هیچکدام کارساز نبودند.
کوئین سپس روی تخت خود دراز کشید و تلویزیون را برای ایجاد صدای پسزمینه روشن کرد. او هیچوقت به چیزی که پخش میشد توجه نمیکرد، اما صدای دیگران باعث میشد کمتر احساس تنهایی کند.
تلویزیون در حال حاضر روی شبکه خبری بود.
«معاهده صلح با نژاد دالکی پنج سال دوام آورده، اما مقامات رسمی میگویند تنش یکبار دیگر افزایش پیدا کرده و ما باید برای یک جنگ دیگر آماده باشیم...»
از آن روز به بعد، اشارات به جنگ بدون توقف در تلویزیون بیان میشد. سی سال پیش، به اصطلاح دالکیها به ملاقات نژاد انسانها آمده بودند. آنها شبیه انسانها به نظر میرسیدند، بهجز دم اژدهامانند و پوست فلسدارشان.
آنها بلافاصله از نژاد انسانها خواسته بودند منابع خود را در اختیارشان بگذارند و میخواستند از آنها بهعنوان برده استفاده کنند. طبیعتا انسانها تصمیم گرفتند با آنها مقابله کنند، اما بهسرعت متوجه شدند تکنولوژی مدرن در برابر آنها بیاستفاده است. گلوله نمیتوانست پوست آنها را سوراخ کند و درمورد تانکها هم، خب دالکیها سفینه فضایی داشتند.
به تمام مردها و زنها گفته شده بود برای سیاره خود بجنگند و این شامل والدین کوئین نیز میشد. جنگ سالها به طول انجامید و کوئین بدون اینکه بفهمد والدینش چه شکلی بودند، بزرگ شد.
زمانی که انسانها در آستانه شکست قرار داشتند، افرادی منتخب قدم به جلو گذاشتند. این افراد تواناییهایی ویژه داشتند. آنها به امید تغییردادن روند جنگ، دانش خود در رابطه با نحوه بهدستآوردن چنین قدرتهایی را به اشتراک گذاشتند و این کار نتیجه داد. با اینحال، دالکیها هنوز قدرتمند بودند و این بنبستِ بهظاهر بیپایان، به امضای معاهده صلح در پنج سال پیش انجامید.
البته طمع انسانی به انسانیت غلبه کرد و بهجای بهاشتراکگذاشتن این قدرتها با همه، مقامات دولتی ردهبالا تصمیم گرفتند آنها را برای خود نگه دارند. تنها آنهایی که پول داشتند میتوانستند مهارتهای قدرتمندتر یاد بگیرند، درحالیکه بقیه باید به تهماندهها قناعت میکردند.
پس از مرگ والدینش، به کوئین هیچچیز نداده بودند. دولت موافقت کرده بود تا زمانی که دانشآموز است محل اقامت او را تامین کند. وقتی والدینش در سن 10 سالگی کشته شدند، یک مامور جلوی در ظاهر شد و کتاب را به دستش داد. او گفته بود که این تنها دارایی والدینش است که پس از مرگ برای او بهجا گذاشته بودند.
«چرا دنیا اینقدر ناعادلانهست؟»
کوئین از تخت پایین آمد و به سمت میز حرکت کرد. او عینک خود را که هنوز کمی شکسته بود برداشت و تصمیم گرفت نیاز به تعمیر دارد. او متوجه شد یکی از لنزها کمی از جا درآمده است و سعی کرد با زور آن را درون فریم بازگرداند.
درحالیکه بهسختی آن را فشار میداد، فریاد زد: «زودباش، برگرد داخل!»
ناگهان لنز خرد شد و یکی از خردهها زخم شدیدی روی شستش ایجاد کرد.
چرا دنیا ازم متنفره؟
کوئین بلافاصله شروع به تمیزکردن تکهخردههای شیشه کرد و متوجه شد یک تکه روی کتاب فرود آمده. بهمحض اینکه کوئین تکه شیشه را برداشت، یک قطره خون از شستش روی مرکز کتاب فرود آمد.
حلقه که در مرکز کتاب قرار داشت شروع به درخشیدن کرد و ناگهان کتاب خودش را روی هوا بلند کرد.
«چه اتفاقی داره میافته؟!»
کتاب شروع به درخشیدن کرد و بهطرز غیرقابلکنترلی چرخید. کتاب بالاخره باز شد و صفحات یکی پس از دیگری شروع به ورقخوردن کردند. کوئین نمیتوانست چشمان خود را از کتاب درخشان بگیرد، گویی در خلسهای عمیق باشد. کلمات نوشتهشده درون کتاب به زبانی نبودند که او قبلا دیده باشد، اما بنا به دلایلی احساس میکرد میتواند آنها را درک کند.
وقتی کتاب بالاخره صفحه آخر را ورق زد، شروع به ناپدیدشدن کرد و بهآرامی به خاکستر تبدیل شد. در همین زمان، دید کوئین شروع به محوشدن کرد. بدنش احساس ضعف کرد و چشمانش بهآرامی بسته شدند.
اما درست قبل از بیهوششدن، یک پیام به گوشش رسید.
[تبریک، شما موفق شدید سیستم خونا-]
کوئین که نتوانست هوشیاری خود را برای شنیدن آخرین کلمات حفظ کند، از هوش رفت.
کتابهای تصادفی

