سیستم خوناشامی من
قسمت: 85
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 85 برگشتن
در سیارۀ پیولتیک، هنوز شب هنگام بود و این وضعیت تا شش ماه دیگر نیز ادامه خواهد داشت. دو قمر درخشان روی پناهگاه میدرخشیدند و نشانههایی از نبرد بزرگی را نشان می دادند که زمانی رخ داده بود.
داخل مرکز آموزشی در ساختمانی گنبدی شکل، یک پسر تنها روی زانوهایش نشسته بود و اشک روی صورتش جاری میشد.
وردن پرسید.: «اون واقعا کوئین بود؟ چه اتفاقی براش افتاده، بنظر میومد خیلی...»
راتن گفت: «زشت؟»
کوچولو فریاد زد: «خفه شو!»
کوچولو فوراً صندلی را داخل اتاق تاریک رها کرد و درِ آن را باز گذاشت تا وردن بار دیگر کنترل را بدست بگیرد. وقتی صندلی را رها کرد، به سمت تاریکی رفت و روی زمین نشست. دستانش را روی زانوهایش گذاشت و به عقب و جلو تکان میخورد.
او زمزمه کرد: «دوباره انجامش دادم، باز به یک نفر دیگه آسیب زدم.»
حالا که وردن کنترل خود را بدست آورده بود، اشکها ناگهان متوقف شدند، وردن خودش را از روی زمین بلند کرد و شروع به راه رفتن کرد.
راتن گفت: «میدونید که قراره تا مدتی این شکلی باشه.»
«میدونم، ولی مشکلات جدیتری داریم، آیا اون چیز واقعا کوئینـه، و اینکه اصلا میتونیم بهش کمک کنیم برگرده به حالت قبلیش؟»
وردن سپس جلوتر رفت و وقتی به بدن تکه تکه شده روی زمینِ سکوها رسید، ایستاد. تنها چیزی که از ایان باقی مانده بود دو پایش بود که از وسط تکه تکه شده بود.
راتن گفت: «خب، حداقل تو کسی نیستی که مجبوره اونو بُکشه.»
سپس به دنبال ردِ خون راه افتاد. جانور نیمۀ بالایی بدن را گرفته بود که ردپایی از خود به جا گذاشته بود و دنبال کردنش را آسانتر ساخته بود.
«هِی صبر کن، شلوارش رو بگرد. مگه یادت نیست اون کریستال جانوری رده بالا رو داشت. حالا که ُمرده، میتونیم بَرِش داریم.»
اگرچه وردن بی احترامی به مردگان را دوست نداشت و اغلب اوقات با راتن موافق نبود اما در این مور...
کتابهای تصادفی
