سیستم خوناشامی من
قسمت: 86
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 86 تکامل به پایان رسید
اتاق مانند سلول زندانی که در آن دعوا شده بنظر میرسید. نیمهی بالایی بدن ایان روی زمین افتاده بود، خون هنوز از نیمۀ پایینی جاری بود و رودهاش بیرون میریخت. وردن قبلا چنین صحنهای را دیده بود، وگرنه یک فرد عادی با دیدن چنین صحنهای بالا میآورد.
سپس وقتی سرش را بالا برد، کوئین را دید که از درد روی زمین زانو زده بود. همانطور که فکر میکرد ، موجودی که قبلاً به او حمله کرد، کوئین بود. اگرچه دیگر شباهتی به آن جانور نداشت، اما ظاهرش مشخص بود؛ لباس آسیب دیدهاش، بدنی بیجان بر روی زمین.
وردن پرسید: «هی کوئین، حالت خوبه، مشکلی پیش اومده، به چیزی نیاز داری؟»
کوئین در حالی که درد تمام بدنش را فرا گرفته بود ناله کرد: «دور شو!»
«شاید بتونم کمکت کنم؟»
«گفتم برو!» صدای کوئین عمیق و تاریک به نظر میرسید و وقتی سرش را بالا گرفت، وردن چشمان در حال قرمز شدنش را دید.
راتن گفت: «هی وردن، فکر کنم بهتره به حرفش گوش کنی، ممکنه دوباره به اون چیز تبدیل بشه.»
اما دیگر دیر شده بود، وردن یک قدم اضافی برداشته بود و اکنون در فاصلۀ قابل توجهی قرار داشت. کوئین دستش را به سمت وردن دراز کرد. با این حال، وردن توانست صندلی فلزی خود را به موقع بلند کند و مانع حمله شود اما زیاد دوام نیاورد.
صندلی فلزی بلافاصله توسط کوئین پاره شد و حملهاش توانست سینه وردن را زخمی کند و او را به عقب پرتاب کند.
کوئین فریاد زد:«خون! بهم خون بده!» بویی که از سینۀ وردن به مشامش میرسید خیلی شیرین به نظر میرسید.
راتن غُر زد: «چی بهت گفتم اون صندلی بی فایدهست! سریع در رو ببند.»
وردن دیگر تردید نکرد و با استفاده از تواناییهای خود، درِ شکسته را به عقب کشید و با استفاده از تمام قدرتش، به سرعت ورودی اتاق را مسدود کرد.
کوئین دیگر به دنبال وردن نبود، بلکه روی زمین زانو زده بود و از درد گریه میکرد. وردن در آنجا مانده بود و با دستانش در را نگه داشته بود و میترسید که هر چیزی که داخل اتاق هست یا هر اتفاقی که ...
کتابهای تصادفی

