سیستم خوناشامی من
قسمت: 145
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 145 کریستالها
روز بعد از راه رسیده بود و وقتی وردن از خواب بیدار شد، زیر چشمانش باد کرده بود. کوئین سرانجام موفق شد کمی بخوابد، اما به نظر نمیرسید که او نیز بهتر شده باشد.
کوئین پرسید: «زیاد نخوابیدی؟»
وردن سرش را تکان داد در حالی که به پیتر نگاه میکرد که به نظر میرسید هنوز در آرامش خوابیده است. «حداقل هنوز شبیه یه انسانه.»
همه دانشآموزان سال اول بعد از اعزام، دو روز بعد را مرخصی گرفته بودند.
با دو روز مرخصی بعدی، کوئین میدانست که باید عجله کند و راه حلی برای وضعیت پیتر بیابد. این یک شهر بزرگ بود که نه تنها افراد مدرسه، بلکه کارگران و سربازان خارج نیز آنجا بودند.
قرار بود سردخانهای در شهر وجود داشته باشد. اگرچه از آنجایی که اکثر شهروندان سرباز بودند، مثل یک شهر معمولی جنایاتی که منجر به مرگ میشد اتفاق نیفتاده است، اما این بدان معنا نبود که هیچ جنایتی وجود ندارد. یک چیز مسلم بود، آنها نمیخواستند جسد را از سردخانه مدرسهای که در آن بودند بگیرند. این خیلی واضح خواهد بود و تحقیقات دیگری انجام میشد.
در حالی که کوئین به این فکر میکرد که چه کار کند، صدای ضربه به در آمد. وقتی در را باز کردند از دیدن لایلا در آنجا شگفت زده شدند. اگرچه او تنها بود، اما آمد تا آنها را از وضعیت ارین مطلع کند.
لایلا گفت: «به نظر میرسه کمی آروم شده. صادقانه بگم، واقعا عجیب بود اون حتی درمورد اینکه تو یک خونآشام هستی ناراحت نبود، اما اینکه میتونستی در طول ارزیابی کمکمون کنی. به هرحال، اون چطوره؟(پیتر)»
سپس کوئین در مورد آنچه برای پیتر اتفاق افتاده و نحوه تبدیل شدن او به یک غول را توضیح داد. وقتی کوئین به این موضوع اشاره کرد، بلافاصله حالت چهرهاش عوض شد،(لایلا) او به اندازه کافی کتاب خوانده بود تا برخی از نکات منفی بودن در مجاورت یک غول را بشناسد.
برخی از آنها موجودات گرسنه به خون بودند، در حالی که بقیه آنها دائماً هوس گوشت انسان میکردند.
و بعد از شنیدن توضیحات کوئین به نظر میرسید که حق با او بود. لایلا گفت: «میدونی بعد از اینکه دیدم پیتر رو تبدیل کردی، فکر کردم داری چیزی ر...
کتابهای تصادفی

