فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 146

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 146 قدرت یک غول

روز تعطیل آن‌ها بود و صبح زود، کوئین برای ملاقات با لوگان بیرون می‌رفت. او لایلا و وردن را گذاشته بود تا پیتر را زیر نظر داشته باشد. کوئین به آن‌ها گفته بود که به زودی، پیتر باید گوشت انسان بخورد، ممکن است تا یک هفته طول بکشد، اما ممکن است فردا نیز باشد، راهی برای اطلاع دقیق از آن وجود ندارد.

وردن با خودش فکر کرد: 'حتی ممکنه همین امروز اتفاق بیافته.'ما اونقدر هم بدشانس نیستیم درسته؟' او امیدوار بود که این‌طور نباشد.

متأسفانه وظایفی که کوئین به آن‌ها داده بود، بسیار دشوار بود. آن‌ها نه تنها نیاز به مراقبت از پیتر داشتند، بلکه باید راهی برای به دست آوردن گوشت انسان پیدا می‌کردند؛ بدون این‌که اجازه دهند پیتر در مورد آن بفهمد.

وردن گفت: «بیا پیتر، بیاید بریم بیرون.» پیتر با لحنی گیج پرسید: «بیرون؟»

«خوب، اگه من جای تو بودم، اولین کاری که می‌خواستم انجام بدم این بود که قدرت‌های جدید خودمو آزمایش کنم. کوئین گفت که تو یک نوع ابرانسان هستی، درسته؟ خوب، چرا یه نگاه به کارایی که می‌تونی انجام بدی نندازیم؟»

لایلا هنگامی ‌که بالا و پایین می‌رفت گفت: «به نظرم ایده خیلی خوبیه.» اگرچه او از تبدیل شدن به یک غول خوشش نمی‌آمد، اما ممکن است جنبه‌های خوب خودش را داشته باشد.

هر سه نفر یک سری چیز برداشتند و آماده بیرون رفتن شدند. لایلا حتی تجهیزات جانور خود را با خود برداشت. بسیاری از دانش‌آموزان هنگام قدم زدن در شهر سلاح‌های جانور خود را با خود حمل می‌کردند، اما برخی‌ترجیح می‌دادند این کار را نکنند. عمدتا به این دلیل که در حال حاضر، آن‌ها در یکی از امن‌ترین نقاط روی کره زمین بودند. با این حال، از آنجایی که دالکی در طول اردوی سطحی به برخی از دانش‌آموزان حمله کرده بود، به نظر می‌رسید که همه بیشتر در حال آماده باش و همیشه آماده جنگ هستند.

درست زمانی که آن‌ها قصد رفتن داشتند، پیتر کنار در ورودی ایستاد.

لایلا گفت: «نگران نباش. حتی کوئین هم زیر نور خورشید نمی‌سوزه. اون فقط احساس ضعف و تنبلی می‌کنه. علاوه بر این، در صورت اشتباه کوئین، من یک چتر با خودم آوردم.»

پیتر با خودش فکر کرد: 'داری چیکار می‌کنی؟ تو تمام زندگیتو به عنوان یه فرد ضعیف گذروندی و حالا، شاید، این ممکنه تغییر کنه'

پس از متقاعد کردن خود، پیتر چشمان خود را بست و تا جایی که خورشید می‌توانست پوست او را لمس کند بیرون رفت. همان‌طور که کوئین گفته بود، احساس نمی‌کرد ضعیف‌تر از قبل است. او از درون همان احساسی را داشت که در بیرون احساس می‌کرد. با این اطلاعات، لبخندی بر چهره پیتر ظاهر شد. حداقل، او می‌توانست تا حدی عادی زندگی کند بدون این‌که مجبور باشد همیشه در سایه‌ها پنهان شود.

گروه به سمت پارک رفتند و هنگامی ‌که رسیدند، به سمت جنگل‌های عمیق‌تر پارک حرکت کردند. آن...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی