فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 151

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 151 یکی دیگر

در بخش داستانی کتابخانه، ارین و یک پسر عجیب به نام فکس به تنهایی ایستاده بودند. ارین هنوز یک داستان عاشقانه خوناشامی را در دستش نگه داشته بود و صورتش سرخ شده بود؛ چون نمی‌توانست باور کند که یک فرد هنگامی که داشته همچین کتاب زشتی را می‌خوانده، مچ او را گرفته است.

ارین با خودش فکر کرد: چطور می‌تونن این‌جور صحنه‌های صمیمی رو این‌قدر عجیب توصیف کنن؟ هرچند، اون پسر که جلوم بود به نظر یه ایده‌ای داشت درباره‌ی این‌که کتاب چی بود. یعنی ممکنه که اون پسر به چیزای شبیه اینا علاقه داشته باشه؟

برای این‌که از خجالت‌زدگی بیشتر جلوگیری کند، ارین سریع کتاب را به جای خود برگرداند و به سمت آن پسر شروع به راه رفتن کرد.

هنگامی که فکس او را دید که دارد به سمتش قدم برمی‌دارد، لب‌های خود را خیس کرد و با خود فکر کرد: چقدر خوشمزه به نظر می‌رسه! انگار ذهن بیشتر انسآن‌های این مدرسه خیلی ضعیفن.

فکس شروع کرد به لبخند زدن.

«حالا، چرا سرت رو بلند نمی‌کنی، تا بتونم یه نگاه دیگه بندازم به چهره‌ی زیبات؟»

ارین سرش را بلند کرد، ولی در یک لحظه به سرعت به جلو دوید، یک نوع شمشیر یخی در دستش در حال شکل‌گیری بود. با استفاده ازساعدش، فکس را با گردنش به سمت دیوار هل داد. آن ناحیه شروع کرد به یخ زدن و حالا یک شمشیر یخی به سمت گلوی او هدف گرفته شده بود.

«اگه به کسی بگی امروز چی دیدی، مُردی. می‌شنوی؟»

فکس داد زد: «این دختره چشه؟ چجوری همین‌طوری به یکی حمله می‌کنی؟»

ارین در ادامه به آرامی دو دست او را منجمد کرده و به دیوار وصل کرد تا مطمئن شود که او نمی‌تواند در جواب حمله‌ای بکند.

رفته‌رفته، یخ اطراف ساعد ارین داشت پخش می‌شد و گردن فکس را هم منجمد می‌کرد.

فکس گفت: «ببین، من نمی‌خوام دردسر درست کنم.»

ارین محتاطانه به او نگاه کرد، به تمام ویژگی‌هایی که داشت توجّه کرد و در حالی که شمشیر یخی را از او دور می‌کرد گفت: «خوبه، تو رو یادم می‌مونه، و اگه کسی فهمید تو امروز چی دیدی، برمی‌گردم سراغت.»

سپس رفت و فکس را در این موقعیّت سخت و در حالی که به دیوار یخ زده بود و یخ هنوز بدنش را زندانی کرده بود، رها کرد.

فکس داد زد: «صبر کن! نمی‌خوای بذاری برم؟»

ارین به راه رفتن سمت مرکز کتابخانه ادامه داد. بدون نگاه کردن به عقب، گفت: «فقط محض یادآوری که بدونی چه اتفّاقی می‌افته اگه حرف گوش نکنی.»

درنه...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی