سیستم خوناشامی من
قسمت: 153
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 153 هیچ سرنخی
زمانی که احساس عجیبی که بدن کوئین را تسخیر کرده بود ناپدید شد، یک پیام ظاهر شد. پیامی که اظهار داشت یکی از اعضای خانوادهاش قویتر شده بود. هیچ نیازی نبود که از سیستم بپرسد منظورش چیست، چون میتوانست آن را احساس کند.
احساس عجیب و ارتباط بین او و پیتر. احساس مشابهی بود با زمانی که خون مصرف میکرد، ولی کسی که قویتر میشد او نبود، بلکه پیتر بود.
کوئین داد زد: «عذر میخوام لوگان. بابت همه کمکهات ممنونم، ولی الآن وقت صحبت ندارم. باید برم!»
به سمت مانکنی که همراهش ماسک و لباس را داشت رفت و بلافاصله آنها را در فضای ابعادی خود گذاشت که همانند باقی تجهیزات جانوریاش، آنها را با مجهزات سایهای خود ثبت کرده بود که بتواند هر زمانی که میخواهد لباس را بپوشد یا در آورد.
هنگامی که کوئین میخواست از در محیط را ترک کند، چرخید و به میز کار نگاه کرد. روی آن چندین طرح متفاوت ماسک قرار داشت که هر یک با یکدیگر تفاوتی کم داشتند. همه طرحهای گوناگونی بودند که او و لوگان طراحی کرده بودند تا وقتی که رسیدند به طرحی که از نظرشان بهترین بود.
«هی، لوگان! اگه خیلی دردسر نداره، فکر میکنی بتونی باقی طرح ماسکها رو برام کامل کنی؟»
لوگان با خودش خندید: «شوخیت گرفته؟ میتونم همشونو تا آخر امروز تموم کنم اگه بخوام.»
کوئین لبخند زد و با نگاه به گودی زیر چشمهای او میتوانست بفهمد که لوگان سخت روی لباس کار کرده بوده و از هنگام تمام کردن آن استراحت نکرده بوده است.
«لوگان بهت قول میدم یه روز همهی اینا رو برات جبران میکنم. به محض اینکه دربارهی این شرایط چیزی بفهمم، بهت اطلاع میدم.»
و با آن، کوئین تا پایین راهرو و سپس پایین راه پلّه دوید و با عجله به سمت جایی که پیتر بود رفت. هرچند هیچ سرنخی نداشت که لایلا و وردن او را به کجا برده بودند. این احساس را داشت که سیستم یا بخشی از درونش به او میگفت پیتر کجاست. اگر به سمت جهت درستی میرفت، ارتباط قویتر و اگر به جهت اشتباهی پیش میرفت، ضعیفتر میشد.
شبیه یک بازی گرم و سرد بود.
بدون آهستهتر کردن حرکتش و با بی توجّهی به هر فردی که از آن عبور...
کتابهای تصادفی

