فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 157

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 157 بازجویی

بعد از ظهر بود، و خورشید هنوز بیرون می‌درخشید. هرچند، به زودی برای اکثر دانش‌آموزان زمان شام می‌رسید. در حالی که بعضی از آن‌ها داشتند با دوستانشان بیرون شام می‌خوردند، بقیّه تصمیم داشتند در سالن غذا خوری مدرسه بنشینند. وردن حالا در سالن غذا خوری بود.

کای که نیاز داشت انجام بدهد را انجام داد بود، که نقشه‌اش را کامل کند. بعد از جمع‌آوری اطلاعات از باقی دانش‌آموزان، به این سالن رسیده بود. حالا تمام کاری که نیاز داشت انجام دهد این بود که به سمت پیتر برگردد.

هرچند کوئین گفته بود که احتمال گرسنه شدن او در یک روز بعد از خوردن کم است، هنوز هم احتمالی وجود داشت که چیزی ممکن است امروز اتّفاق بیافتد. که به این معنی بود که وردن باید مطمئن می‌بود نقشه‌ی پشتیبانش هر روز آماده است.

بعد از برداشتن غذا برای خودش از سالن، به سمت اتاق خوابگاه به راه افتاد که به بقیّه سر بزند. هرچند زمانی که در را باز کرد، غافلگیر شد که صحنه‌ای که با آن مواجهه شد لایلا بود که در گوشه‌ی اتاق ایستاده بود با کمانش که آن را به سمت پیتر نشانه گرفته بود.

پیتر هر دو دستش را بالا گرفته و بیشترین فاصله‌ای را که می‌توانست از لایلا داشته باشد در این اتاق کوچک حفظ کرده بود.

وردن پرسید: «وای، اینجا چه خبره؟»

ولی قبل از این‌که هر کدام از دو نفر بتوانند چیزی بگویند، یک پیام در ساعت مچی وردن دریافت شد.

«وردن بلید شما باید بلافاصله به دفتر ناتان بیای. با توجّه به موقعیّتت، باید تا حدود پنج دقیقه دیگه بتونی خودتو به ما برسونی. اگر اینجا نباشی، پس آماده رو به رو شدن با عواقبش باش.»

وردن گفت: «این قضیش چیه؟ پیامو شنیدین دیگه، من باید برم. و شما دو تا، دعوا کردن رو تموم کنین و آشتی کنین، همین الآنشم به اندازه کافی مشکل داریم.»

لایلا داد زد: «نه! وایستا!» ولی در همین الآنش هم بسته شده بود، و وردن داشت با عجله به سمت دفتر می‌رفت.

لایلا گفت: «من متاسفم پیتر، بذار فعلاً همین شکلی نگهش داریم. من نزدیک در می‌مونم، و اگه اتفّاقی افتاد، من اوّل اینجا رو ترک می‌کنم.»

پیتر پرسید: «خوب، چرا بهم اجازه ندی که برم سر یخچال و ببینم اگه می‌تونم کاری کنم که گرسنگی رفع بشه.»

لایلا قبل از جواب دادن یک نفس عمیق کشید.

«باشه.» با قدرت تلپاتیک خودش، در یخچال را باز کرده و یک تکّه گوشت برای پیتر در آورد. اطمینان حاصل کرد از این‌که دست‌های پیتر حین این کارش بالا مانده بود. بعد از دیدن این‌که او چه توانایی‌هایی داشت و اتّفاقی که برای ارل افتاده بود، نمی‌خواست خوش شانسی خودش را امتحان کند.

وقتی پیتر پرسید ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی