سیستم خوناشامی من
قسمت: 160
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 160 خانواده ی مرموز
از پشت سر معلّمها یک دانشآموز آمد. کسی که کوئین با او آشنایی نداشت، هرچند وردن او را به خوبی میشناخت. زمانی که دانشآموز وارد شد و به دو نفرشان نگاه کرد او هم متوجّه وردن شد. آن دانشآموز برگ سانشیلد بود. با دیدن وردن، کف دستهایش شروع کرد به عرق کردن. بعد از دیدن او در سیّاره کالادی، برگ تصمیم گرفته بود که اطلاعات بیشتری دربارهی او و خانوادهاش بهدست بیاورد.
وقتب به اعضای خانوادهاش اطّلاع داده بود که با یکی از بلیدها ملاقات داشته، بلافاصله لحن آنها تغییر کرده بود و پدرش به او گفته بود هر کاری که میتواند را انجام دهد که اطمینان حاصل کند که موجب ناراحتی بلیدها نمیشود. عکسالعمل عجیبی بود. هرچند پدرش مقام بالایی در خانوادهاش نداشت، هنوز هم به عنوان یکی از چهار برتر مورد احترام بود. این اوّلین باری بود که او می دید با اشاره نام فردی، او این شکلی رفتار کند.
بخش عجیبتر هم این بود که وقتی برگ سعی کرده بود دربارهی خانوادهی بلید اطلاعاتی بهست آورد، نمیتوانست چیزی بیابد. هیچ چیزی دربارهی نوع مهارتی که داشتند، هیچ چیزی دربارهی فداکاریهایشان در جنگ. حتّی زمانی که از دوستهایش پرسید، هیچکدام انگار دربارهی خانوادهی بلید چیزی نشنیده بودند. پس عکسالعملی که پدرش نشان داده بود را عجیبتر میکرد.
به زودی ترس پدرش تبدیل به ترس او شد و معمای پشت وردن در ذهنش رشد کرد.
ناتان گفت: «حالا برگ اینجا گفت روز حادثه یه دانشآموز رو دیده که داشته با اضطراب و عجله توی راهرو میدویده. میدونی، انسانها چیزهای عجیبی هستن و یکم غیبت و شایعه سازی رو دوست دارن. زمانی که همه داشتن میرفتن به ساختمون سال دومیها برای اینکه ببینن چه خبره، یه دانشآموز در جهت مخالفی میدوید. به طور تصادفی هم توصیفات برگ انگار به ی...
کتابهای تصادفی
