سیستم خوناشامی من
قسمت: 161
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر161 طرف درست؟
کوئین و وردن با احتیاط کامل و اطمینان از اینکه خیلی سریع حرکت نکنند، به سمت خوابگاهشان حرکت کردند. دیگر نمیخواستند که دانشآموزی آنها را در حال دویدن در راهروها ببیند، که توجّه جلب میکند و باعث میشود مشکوک به نظر برسند.
ولی هنگامی که داشتند در راهرو ها حرکت میکردند، فکر های زیادی در ذهن دو نفرشان در حال گذر بود. کوئین دیگر نمیتوانست ارتباط بین خودش و پیتر را احساس کند، در حالی که وردن داشت خودش را سرزنش میکرد که چرا چک نکرده بود تا ببیند لایلا و پیتر حالشان خوب است یا نه. فقط اصلاً فکر نمیکرد که پیتر به این زودی گرسنه شود، همین دیروز ارل را خورده بود.
بالاخره رسیده بودند بیرون اتاقشان و زمانی که در را باز کردند، اوّلین چیزی که دیدند پنجرهی شکسته شده و تکههای شیشهی روی زمین بود.
کوئین پرسید: «هاه، لایلا کجاست؟ تو که فکر نمیکنی پیتر همین الآنشم... اونوخورده.. نه؟»
ولی اگر این اتّفاق افتاده بود، کوئین باید پیغامی از سیستم میگرفت. در ضمن، خونی هم در اتاق دیده نمیشد.
همین موقع بود که صدای گریهی آرامی را از یکی از گوشهها شنیدند. هنگامی که سرشان را به سمت صدا چرخاندند، توانستند لایلا را ببینند که گوشهای جمبره زده و در حال گریه کردن است.
کوئین نفس عمیقی کشید و گفت: «اوه، تو زندهای.»
لایلا به بالا نگاه کرد و متوجّه دو نفر آنها که با هم برگشته بودند شد.
لایلا با لحنی عصبانی گفت: «شماها کجا بودین؟ باورم نمیشه منو تنها گذاشتین! میدونین که به اندازه کافی قوی نیستم که بتونم با چیزی مثل این به تنهایی کنار بیام!»
مشخص بود که لایلا خیلی شوکه شده بود. کوئین بهترین تلاشش را کرد که او را آرام کند. به او نگاه کرد که داشت گریه میکرد و نمیدانست در چنین موقعیتی باید چهکار کند. هیچوقت با دختری در حال گریه روبهرو نشده بود.
آن موقع خاطرهای به فکرش خطور کرد. یک خاطرهای که تقریباً فراموشش کرده بود. وقتی که فقط سه سال داشت، کوئین در سوپر مارکت از مادرش جدا و گم شده بود. آنجا در آن زمان شبیه یک دنیای کاملاً متفاوت به نظر میرسید. احساس ...
کتابهای تصادفی
