سیستم خوناشامی من
قسمت: 162
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 162 غول گرسنه
حواس پیتر پراکنده شده بودند. حتّی نمیتوانست تشخیص دهد که چه چیزی جلویش قرار دارد. انگار همه چیز تشدید شده بود و دیدش خیلی محو شده بود، در حالی که بوهای اطرافش به او فشار میآوردند. با چمن زیر پایش و شیرهی چوبهای درختان، سخت بود که همهی آنها را در ذهنش از هم جدا کند. در آخر، تنها چیزی که میتوانست رویش تمرکز کند شکل شبه انسان روبهرویش بود.
درد به او غلبه کرده بود، و حالا هر کاری میکرد که از گرسنگی خلاص شود. زمانی که فکس دید که غول از جنگل به بیرون پرید، با گرفتن حالت مبارزه خودش را آماده کرد. فاصلهی زیادی را از جنگل بیرون آمده بود و وارد مسیر شده بود. در حالی که در هوا بود، اعضای بدنش را با فاصله از هم قرار داده بود؛ مثل جانوران. سپس در لحظهی مناسب، فکس سرش را از روی زمین بالا آورده و به سمت بیرون مثل یک شلاق به مرکز بدن پیتر کوبید.
او مسافت زیادی را به عقب پرت شد تا زمانی که بدنش به زمین برخورد کرد و متوقف شد.
فکس با خودش گفت: «خب اون باید برای یه مدّتی سرجاش نگهش داره.»
هرچند، تقریباً بلافاصله پیتر دوباره ایستاد. چند تا از دندههایش شکسته بود، ولی خیلی زود ترمیم شدند.
با اینکه پیتر یک غول بود، فکس مطمئن بود که از قدرت کافی استفاده کرده بود که یکی از آنها را از پای در آورد.
فکس، بدون این که بداند پیتر چگونه به غول تبدیل شده است، با خودش فکر کرد: «ضعف کرده؟ حالا کی باید اینقد احمق باشه که یکی رو تبدیل کنه و از قبل براش چیزی رو آماده نکرده باشه؟»
یک غول گرسنه خیلی سریعتر از حالت معمول ترمیم میشد و رودررو شدن با آنها حتّی برای خونآشامها هم خطرناک بود. با این وجود، این ضررهای خودش را هم داشت. هرچقدر بیشتر خودش را ترمیم کند، انرژی بیشتری مصرف میکند. میشود گفت که هر بار خودش را درمان میکرد، بیشتر موجب ضعف خودش میشد و در نهایت انرژیای باقی نمیماند و ترمیم به پایان میرسید.
پیتر باز هم با سرعت به جلو آمد، ولی فکس به نظر خیلی نگران نمیآمد.
«من واقعاً از کشتن اعضای خونواده بقیّه خوشم نمیاد، اگه همچین کار...
کتابهای تصادفی


