سیستم خوناشامی من
قسمت: 164
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 164 نقشهی بی آغاز شد
وردن تا جایی که میتوانست سریع میدوید و ناامیدانه سعی میکرد به کوئین که جلوتر میدود، برسد. هرچند، هرچقدر هم سریع پیش میرفت نمیتوانست خودش را به او برساند و در آخر او را گم کرد. ولی با این وجود تسلیم نشد، میدانست که کوئین زمانی که پیتر را پیدا کند به او نیاز خواهد داشت.
*بوق*
وقتی تنها فاصلهی کمی با پارک داشت، جایی که فکر میکرد کوئین به آن سمت رفته بود، ساعتش روشن شد و صدای پیامی شنیدهشد. وقتی که به ساعتش نگاه کرد، دید که ساعت 9:45 است. به این معنا بود که آنها فقط پانزده دقیقه قبل از اینکه زمان خاموشی سر برسد زمان داشتند. در اکثر موارد، آنقدر هم نتیجهی بدی نداشت، چون دانشآموزان به داخل برگردانده میشدند و کمی تنبیه میشدند.
اما برای کوئین و وردن، که همین حالا هم مشکوک به همکاری در قتل بودند، بهنظر خیلی خطرناک میآمد اگر هردو نفر آنها در شب و پس از زمان خاموشی بیرون باشند و دلیل خوبی هم برای آن نداشتهباشند. با دانستن این، وردن انتخابی جز اینکه برگردد و بهسمت خوابگاه به راه بیفتد، نداشت.. باید به اینکه کوئین پیتر را پیدا میکند و خودش را سروقت به او میرساند، باور میداشت.
*****
با دیدن پیام روی ساعت، کوئین ترسید. اگر میخواست بهموقع برگردد، باید الآن محیط را ترک میکرد. برای نجات پیتر زمانی نداشت. باری دیگر، وقتی کوئین سعی کرد حرکت کند، توسط پیوند متوقّف شد. سعی کرد با زور پیش برود ولی داشت او را به زمین میکشید.
فکس میتوانست ببیند که چیزی درحال رخ دادن است. او گفت: «هی، ما باید برگردیم مگه نه؟ اون یارو لاغره یه چیزی دربارهی حضور توی اتاقهامون قبل از ده گفت. نمیدونم چرا داری بهم حمله میکنی، ولی باید بفهمی که هردومون توی یه طرفیم.»
فکس به پیتر نگاه کرد و تا حدودی نظری دربارهی اینکه او به چه چیزی فکر میکند داشت، ولی چیزی نبود که فعلا بتواند آن را تایید کند.
«ببین، تو نباید اینجا باشی، منم همینطور، پس دربارهی تو به کسی چیزی نمیگم. به خودت میسپرمش، ولی اگه کمک نیاز داشتی بهت پیشنهاد میکنم دنبالم بگردی.»
کمی بعد، ابری از مه مکانی که فکس ایستاده بود را پر کرد. زمانی که مه شروع به نا...
کتابهای تصادفی

