فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 165

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 165 ماموریت خانوادگی

در همان حال که بازوی وردن در هوا پرواز می‌کرد، پیتر موفّق شد بر کوئین غلبه کند و او را به کنار هل دهد. پیتر مثل سگی که می‌خواهد بازو را بگیرد به هوا پرید، اگر خیلی ترسناک نبود، ممکن بود خنده‌دار به‌نظر برسد. گویا درحال بازی کردن بود اما به جای چوب، داشت یک دست را می‌گرفت، فک‌هایش خیلی بیشتر از میزانی که برای یک انسان معمولی ممکن بود باز شدند و بازو را در دهانش گرفت و بلافاصله شروع به خوردن کرد.

وردن به ساطور نگاه کرد، تماماً خونی شده‌بود و میز آشپزخانه که روی آن بازویش را بریده‌بود هم به همین شکل بود، به‌طرز عجیبی هیچ خونی روی دستی که ساطور را گرفته‌بود نبود.

کوئین با حالتی نگران پرسید: «وردن، خوبی؟»

وردن با لبخند کوچکی پاسخ داد: نگران نباش، مشکلی برام پیش نمی‌آد. فکر کنم به نقشه‌ی بی بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم نیاز بود.»

وقتی کوئین به وردن نگاه کرد انتظار داشت ببیند خون از زخمی که بریده بود درحال ریختن باشد، در عوض مشاهده کرد که زخم خودش بسته‌شده و به آرامی درحال ترمیم است.

در همان زمان، پیتر همچنان درحال خوردن دست وردن بود و کاملاً روی بلعیدن پوست و استخوان آن تمرکز داشت. وردن با دیدن پیتر که دستش را می‌خورد احساس عجیبی داشت. به‌طوز غریضی بازویش را گرفت، احساس کرد که بخشی که زیر آرنجش بود همین الآنش هم در حال رشد کردن است، این باعث شد بتواند در آرامش نفسی بکشد، خوشبختانه مهارت درمانی که به‌دست آورده بود مشغول به کار شده‌بود.

وردن گفت: «امیدوارم این براش کافی باشه، چون دیگه نمی‌خوام دوباره اینو تجربه کنم... حداقل برای امروز.»

کوئین پاسخ داد: «باید باشه، وقتی خوردنش تموم شد یه‌کم آروم می‌گیره.» حالا فقط داشت کلمات سیستم را تکرار می‌کرد، چون دیگر از هیچ‌چیز مطمئن نبود. وقتی پیتر بالاخره بازو را خورد، کوئین احساس کرد انرژی عجیبی در بدنش جریان یافت، شبیه به اوّلین باری بود که پیتر گوشت انسان خورده‌بود.

شرایط عجیبی برای پیتر بود، چون از تمام اتّفاقاتی که می‌افتاد آگاهی داشت، اما بر روی بدن خودش کنترلی نداشت، چون گرسنگی‌اش کاملاً بر او مسلّط شده‌بود.

با نگاه به وردن، پیتر متوجّه شد بازویش نیست. با ترسی که در صدایش بود با لکنت گفت: «وردن... بازوت... نمی‌دونم...» پیتر از کار خودش هراسید.

وردن در حالی که بازویش را بلند کرد گفت: «اینو میگی؟ نگرانش نباش، تا چند ساعت دیگه رشد می‌کنه و برمی‌گرده. این نقشه‌ی پشتیبانمون بود در صورتی قبل از اینکه تونس...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی