سیستم خوناشامی من
قسمت: 201
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 201: برای قویتر شدن
دانش آموزان یکی یکی شروع به ترک سالن کردند. این روز تعطیل آنها بود و نمیخواستند بیش از حد نیاز در سالن اجتماعات بمانند. بیشتر آنها لبخند بر لب و هیجانزده برای رویداد آینده، آنجا را برای فردایی روشن ترک میکردند.
با اشاره جک و اطلاع دانشجویان از برنامههای خود برای حضور در رویداد پایگاههای نظامی، آنها اکنون مشتاق بودند که او را تا جای ممکن تحت تأثیر قرار دهند و قصد داشتند تا بلافاصله تمرین را شروع کنند. اگر جک آنها را دعوت میکرد تا به خانوادهاش بپیوندند، این یک میانبر عالی برای رسیدن به سطوح بالا بود.
در حالت عادی برای اینکه بتوانند در دریملند کار کنند، افراد مجبور بودند تا با تلاش خود اعتباری کسب کنند و به جایگاهی برسند تا اجازهی زندگی در آنجا برایشان صادر شود. تقریباً همه کسانی که میخواستند مسافر آنجا شوند، هدفشان پیوستن به چهار خانواده بزرگ بود.
حتی اگر فرد گروه مختص به خود را ایجاد میکرد، باز هم کار کردن زیر نظر یکی از چهار خانواده بزرگ سودمند بود.
با این حال، همه دانشآموزان هنگام خروج از سالن چهرهای خندان نداشتند، برخی هم بودند که احساسشان کاملا متفاوت بود.
یکی از دانشآموزان در حالی که در حال خروج از سالن به طور تصادفی به کوئین برخورد کرد، گفت: «هی، چرا حرکت نمیکنی؟»
دوست آن پسر گفت: «این یارو چش بود؟»
کوئین از جای خود حتی یک قدم هم تکان نخورده بود. پس از شنیدن نام نهایی که خوانده شده بود، تمام گروه از اسمی که قید شد، شوکه شده بودند. نفر نهایی ارین بود.
همانطور که لوگان بیرون منتظر بود، متوجه شد که دیگران با همزمان او بیرون نیامدهاند. پس گازی به ساندویچش زد و گفت: «بچه ها، بیایید که فوراً باید برنامهمون رو شروع کنیم. میدونم این شوک بزرگی بود، اما این تغییری داخل طرح اولیهمون ایجاد نمیکنه. الان فقط نیازه که بهجای یکنفر، دو نفر رو نجات بدیم.»
با صحبتهای لوگان، گروه به سرعت از آن حالت بیرون آمدند و با همراه بقیه شروع به خروج از سالن اجتماعات کردند. نگرانی یا فکر کردن به اینکه چرا ارین انتخاب شده بود هیچ سودی برای آنها نداشت. هرچه زمان بیشتری تلف میشد، احتمال عملی شدن طرح کاهش مییافت.
افرادی که فراخوانده شده بودند، همگی طبق دستور جلوی استیج رفتند و در این فکر بودند که چه خبر شده. پیتر هم آنجا بود، اما قیافهاش تغییر چندانی نکرده بود. او از اتفاقی که قرار بود بیفتد اطلاع داشت و نگران چیزی نبود، او کاملا به اربابش اعتماد داشت.
تا وقتی که او کاری را که اربابش به او گفته بود انجام میداد، همه چیز خوب پیش میرفت.
در طرف دیگر اما، ارین وحشت زده بود و تمام دنیا دور سرش میچرخید و با خودش میگفت:
اونا منم انتخاب کردن، اما چرا؟ مگه من جزو دانشجوهای برتر نیستم؟ اونا هرگز دانشآموزی به خوبی من رو انتخاب نمیکنن، مگه نه؟
اما فهمیدن واقعیت ماجرا به او ضربهی سنگین...
کتابهای تصادفی

