سیستم خوناشامی من
قسمت: 203
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 203: تواناییهای دزدیده شده
گروه محوطهی بیرونی پیامی از طرف لوگان برای ادامهی کارشان دریافت کرده بودند. اولین کسانی که حرکتی را انجام دادند، فکس و لایلایی بودند که در حالت آمادهباش قرار داشتند.
درست پشت سر آن دو نفر، دو دانشجوی سال اول دیگر نیز حضور داشتند بودند که برای پوشش با خود آورده بودند. این دو دانشآموز، دقیقا همان هماتاقیهای فکس بودند.
اگر شخص دیگری در این موقعیت بود، احتمالاً فکس نسبت به کاری که میخواست آنها را به انجامش وادار کند احساس گناه میکرد. اما در ابتدا نیز آنها بودند که بیدلیل به او حمله کردند. بنابراین او نمیتوانست به دو مجرم دیگر برای استفاده در این زمان فکر کند.
در مردمک چشمانآنها مقداری رنگ قرمز دیده میشد و بهمحض فرمان دادن فکس، آن درخشش مقداری بیشتر شد.
پس از چند لحظه، آن دو حرکت خود را شروع کردند و بعد از رد شدن از یک پیچ، درست مقابل ورودی اتاق شروع به برخورد فیزیکی کردند. فکسهم آرام دنبال آنها رفته و از یک گوشه هر دو نفر را تحت نظر داشت و با انگشتهای خود کنترلشان میکرد.
در نهایت، برخوردها ادامه پیدا کردند تا اینکه ظاهر یک دعوای واقعی و خشن را بهخود گرفتند.
نگهبان بزرگتر که توجهش جلب شده بود رو به آنها گفت: «هی، شما دوتا دارین چکار میکنید؟ از اینجا برید!»
اما سخنان او بی فایده بود، چرا که پس از چند لحظه شدت ضرباتشان بهم قویتر شد. البته وضعیت مقداری عجیب بهنظر میرسید، چون در حین انجام این اعمال خشن، هیچکدام کلمهای به طرف مقابشان نمیگفتند و کامل ساکت بودند.
این یکی از محدودیتهای کنترل ذهن فکس بود. هر چه دستورالعملها پیچیدهتر میشد، احتمال شکست طلسم و آزاد شدن آنها بالاتر میرفت.
دعوای کوچک آنها، حالا به یک مبارزه تمام عیار تبدیل شده بود و در حین انجام این کار، خود را بهمرور به دو نگهبان نزدیکتر میکردند.
نگهبان اینبار فریاد زد: «اگه همین الان با زبون خوش از اینجا بیرون نرید، قسم میخورم که با لگد از اینجا پرتتون کنم بیرون!»
اما همچنان به سخنان او توجهی نمیکردند، یا بهتر بود بگوییم که چیزی نمیشنیدند. تا آخرین سلول خاکستری مغز آنها توسط فکس در حال کنترل شدن بود.
در حالی که آن دو به مبارزه ادامه میدادند، دست و پاهایشان را در همه جهت میچرخاندند. در همین حین هم فکس سریعتر از قبل انگشتانش را حرکت میداد و از شدت تمرکز بالایش شرشر عرق روی پیشانیاش جمع میشد.
کنترل مجموعه حرکات یک نفر آسان بود، اما هماهنگ کردن دو نفر بعلاوهی تلاش برای واقعی جلوه دادن وضعیت، واقعا کارش را سخت میکرد.
او به هر دو دانشآموز ریسمانهایش را متصل کرده و به آنها دستور داده بود که بیحرکت بمانند؛ بنابراین هر کاری که در حال حاضر انجام میدادند برعهده او ...
کتابهای تصادفی


