فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 213

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 213: اسلحه‌های نفرین شده.

دو پسر لئو را در حالی که در مدرسه قدم می‌زد دنبال می‌کردند. به نظر می‌رسید در ابتدا آنها را به سمت اتاق پورتال می‌برد. اما وقتی می‌خواستند به اتاق برسند، مسیرشان کمی تغییر کرد.

کوئین و وردن هر دو می‌خواستند از او بپرسند که قصد رفتن به کجا را دارد، اما آنها از انجام این کار خیلی می‌ترسیدند. وردن در تمام مدت راه رفتن مدام به اطراف نگاه می‌کرد. او هنوز شک و تردیدهای خود را داشت و احساس می‌کرد که شاید آنها را مستقیماً به لانه دشمن می‌برد.

در میانه قدم زدن کوچکشان در مسیرهای آشنا، زن دیگری نیز که چند بار دیده بودند از کنارشان گذشت.

فی گفت: «گروهبان لئو کجا دارین میرین؟ مگه پیغام رو دریافت نکردین؟»

لئو جواب داد: «ببخشید من مشغول تمرین بودم و به‌نظر می‌رسه کسی زحمت اطلاع دادن به من رو نکشیده. موضوع اضطراری و خاصی رخ داده؟»

«در مورد وضعیت دو دانش آموزیه که از تنبیه‌شون فرار کردن یه‌سری خبرها منتشر شده. به‌نظر می‌رسد که اونا به‌نوعی با گروه خالص ارتباط برقرار کردن و رفتن سراغ اونا.»

در حالی که دو پسر دیگر به مکالمه گوش می‌دادند، سرشان را به سرعت چرخاندند تا به یکدیگر نگاه کنند. این خبر باید به این معنی باشد که لوگان با موفقیت ویدیوی جعلی را ارسال کرده و آن‌ها باور کرده‌اند که اعضای گروه خالص با موفقیت پیتر و ارین را از مدرسه خارج کرده‌اند.

لئو پاسخ داد: «که اینطور. پس یعنی الان دیگه جستجو برای اونا متوقف شده؟»

«نه کاملاً. ما و چند نفر دیگه، برای جلسه فراخونده شدیم. احتمالا هدف جلسه بحث برای تصمیم‌گیری درباره‌ی رویکرد بعدیمون باشه.» هنگامی که فی صحبت هایش را تمام کرد، دو پسر را دید که خیلی دور از لئو ایستاده بودند.

در ابتدا، او فکر کرد که آنها فقط دو دانش آموز ساده هستند اما به سرعت متوجه شد که وقتی لئو متوقف شد، آنها نیز قدم های خود را همراه او متوقف کردند.

نکته دیگری که او متوجه شد این بود که آنها فقط هر دانش آموز ساده‌ای نیستند بلکه بچه‌های اولی‌ای بودند که او بیش از آنچه که لازم باشد آنها را می‌دید. هر جا که این دو حضور داشتند، همیشه یک مشکلی هم در انتظار همه‌ی افراد مدرسه بود.

«لئو نمی‌دونم متوجه شدی یا نه ولی به‌نظر میاد دوتا دانش‌آموز سال اولی دارن دنبالت می‌کنن.» سپس فی نگاهش را به کوئین و وردن متمرکز کرد.

«من شاید نابینا باشم، اما می‌دونم دور...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی