سیستم خوناشامی من
قسمت: 222
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 222: شکستن قفل
«هی، مگه تاحالا شده که من گند بزنم؟» لوگان شکایتکنان ادامه داد: «کاملاً واضحه که به محض پیدا کردن یه دانشآموزی مفقود شده، اونم وقتی لباسهاش به این شکل پاره شده و از سیارهای برگشته که دالکیها بهش حمله کردن، اولین کاری که انجام میدن بردن اون به مرکز درمانه.»
این موردی بود که دیگران به آن فکر نکرده بودند. همه آنها مشغول مشکلات خودشان بودند و به نوعی فکر میکردندکه همه چیز به سادگی حل میشود. حالا اما تنها کاری که میتوانستند انجام دهند این بود که به حرفهای لوگان ایمان داشته و باورد کنند که او میتواند پایان این نقشه را بهخوبی رقم بزند.
وقتی پیتر را به مرکز پزشکی بردند، هیلی وضعیت پیتر را بررسی کرد. او نیاز به انجام کارهای زیادی نداشت، زیرا به کمک تکنولوژی پیشرفتهی ارتش، او به سادگی متوجه شد که او هیچ زخم فیزیکی خاصی روی بدنش ندارد. این بدان معنی بود که نیازی به استفاده از تواناییاش برای درمان موردی در بخش خارجی بدن پیتر وجود نداشت.
او پیتر را به یک دستگاه لولهمانند بزرگ وصل کرد و که چند برچسب کوچک و سفید را به سراسر بدن او متصل کرد. دستگاه نمایی از اندام های داخلی او را نشان میداد و مشخص میکرد که آیا قلب و سایر اعضای بدنش مشکلی دارند یا خیر. در ادامه به جزئیاتی مثل فشار خون و تمام موارد حیاتی پیتر پرداخته شد.
و همه این اطلاعات را میشد با یک بار استفاده از دستگاه بهدست آورد. دقیقا به همین خاطر نیز لوگان میتوانست از توانایی خود به بهترین نحو استفاده کند و قبل از اینکه هیلی به چیز خاصی شک کند، اطلاعات دریافتی از سمت پیتر را جعل کند.
در حین انجام این کار، او کنترل ماشینها را در دست گرفته و به آنها زندگی میداد. با اینکار او میتوانست به آنها دستور دهد تا آنطور که میخواد از او پیروی کنند.
همه با عصبانیت سر جای خود نشسته بودند، زیرا هیلی هر از چند گاهی اطلاعات روی تبلت کوچکش را یادداشت میکرد. چشمهای او مدام بین به صفحه نمایش نگاه و رایانهاش جابهجا میشد.
هیلی گفت: «خب بهنظر میرسه که در شرایط عالی و خوبی هستی. حالا من ازت چندتا سوال دارم.»
باری دیگر، تمام اتاق در سکوت فرو رفت و همه با نگرانی به حرفهای هیلی گوش سپردند. اما در حالی که هیلی از او سؤال میکرد، پیتر همه چیز را کاملاً و ساده پاسخ داد. با شنیدن این مکالمه، لوگان با افتخار سرش را تکان داد، اما بقیه خیلی از این وضعیت مطمئن نبودند.
مشکل این بود که پیتر به همه سوالات بیش از حد عالی پاسخ داده بود. او مستقیما پس از هر سوال هیلی مثل یک ربات جملاتی را برایش تکرار میکرد و هیچگونه احساسی نشان نمیداد.
هیلی در حالی که یک سرباز کنارش ایستاده بود به سوالتش ادامه میداد و همه چی...
کتابهای تصادفی
