سیستم خوناشامی من
قسمت: 236
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۳۶: وظیفه معلمان
کوئین با لحنی جدی گفت: «بچهها ما باید فرار کنیم!»
آنها نمیدانستند چرا، اما کوئین پس از دیدن جانور به وضوح شوکه شده بود. شاید سوزنسوزن شدن حواس خونآشامی او بود که به تمام وجودش میگفت، این یکی از همان جانوران قویست که ووردن درباره وجودشان هشدار داده بود.
اما شاید تنها بهخاطر حواس خوناشامی نبود، چرا که فکس بیخبر از خطری که در مقابل آنها بود، به سادگی سر جایش ایستاده بود. برخی از خونآشامها میتوانستند حس کنند که یک جانور چقدر خطرناک است، اما حواس فکس هنوز در آن سطح نبود. بنابراین موجود عظیم برای او مانند هر جانور دیگری بهنظر میرسید، فقط کمی بزرگتر.
کوئین پس از اینکه متوجه شد این یک جانور سطح پیشرفته است، حتی به احتمال تلاش برای شکست دادن آن هم برای کسب امتیاز تجربه لحظهای هم فکر نکرد. آخرین بار او با یک جانور سطح متوسط جنگیده و نزدیک بود بمیرد.
هیچ راهی برای کوئین وجود نداشت که بگوید تفاوت قدرت این موجود با آن سطح متوسطی که در گذشته ملاقات کرده بود تا چه اندازه است، اما با هر ارتقای سطح، بهوضوح تفاوت فاحشی میان قدرت موجودات ایجاد میشد.
او اعتماد به نفس لازم را خودش نداشت تا بتواند آن را شکست دهد. بهخصوص نه در زمانی که تواناییهایش را پنهان میکرد. حتی با وجود فکسی که ظاهراً موفق به شکست ده جانور سطح پیشرفته شده بود، او نیز همان مشکل کوئین را داشت. فکس هم در جایی بود که نمیتوانست قدرت خودش را در مقابل این تعداد زیاد نشان دهد.
با این حال، اگر فکس هم سطح این موجود عظیم را میدانست، مطمئناً حتی او نیز میترسید. فکس درست مثل زمانی که کوئین با یک هیولای متوسط روبهرو شد، در آن زمان نیز به سختی توانسته بود از خطر مرگ فرار کرده و زنده بماند. او آنقدر قوی نبود که بتواند به راحتی با یکی از آنها مبارزه کرده و در کنار قدرت واقعیاش را هم پنهان کند.
دانشآموزان بیشتر به خاطر جثه موجود از آن ترسیده بودند. وقتی از میان درختها خارج میشد، ایستاد و حالا از بالا به آنها نگاه میکرد. هیولا کمی بزرگتر از یک خانه دو طبقه بود و گردن درازش باعث میشد سایهای بر سر دانشآموزان انداخته شود.
دل با دیدن جانور، دستگاه شناسایی بزرگتر خودش را بهدست گرفت. وقتی دستگاه را بهسمت موجود حرکت میداد دستانش میلرزیدند و بعد از چند ثانیه ترسش تایید شد. این یک جانور سطح پیشرفته بود.
دل هیچوقت چندان اهل مبارز نبود و توانایی او نیز این واقعیت را تایید میکرد. بلافاصله با فهمیدن این موضوع شروع به ضربه زدن به ساعت مچیش کرد. ارسال سیگنال اضطراری. او نمیدانست چند بار دکمه را فشار داد...
کتابهای تصادفی

