فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 242

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 242

تاریکی

آخرین چیزی که کوئین می‌توانست به خاطر بیاورد فریاد لایلا بود که نامش را صدا زده بود.

سپس در یک چشم به هم زدن کاملا بلعیده شده بود.

و پس از آن تنها تاریکی وجود داشت.

بدنش به طور مداوم در حال چرخش بود و حفظ تعادل سخت بود برای استفاده از توانایی.

همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتاد اما او در کل هیچ دردی احساس نمی‌‌کرد.

سپس هنگامی که در نهایت پایین رسید، احساس غرق شدن کرد.

احساس می‌کرد که در یک باتلاق گیر کرده است.

سعی کرد از دستانش استفاده کند و تمام قدرتش را به کار گیرد اما به نظر می‌رسید که هیچ تاثیری ندارد.

فقط باعث می‌شد سریعتر غرق شود.

پاهایش اولین چیزی بود که توانست به کار گیرد و به محض حرکت، توانست جایی برای تکان خوردن پیدا کند.

او به چیزی ضربه نمی‌‌زد اما احساس می‌‌کرد که در هوا لگد می‌‌زند و به عقب و جلو می‌رود.

همچنان چیزی را حس نمی‌کرد.

کوئین فکر کرد:«اگه گیاه منو قورت داده و دارم سقوط می‌کنم، به این معنی نیست که اون طرف کوه یا زیر زمین دارم می‌افتم؟»

ارتفاعی که در حال سقوط بود او را می‌ترساند.

دستانش بالاخره به شیء عجیبی خوردند و فقط سرش بیرون مانده بود.

حالا دستانش هم مانند پاهایش امکان حرکت داشتند.

اما این باعث نگرانیاش می‌شد.

اگر حدس کوئین درست بود، با آزاد شدن سرش تمام بدنش به حالت سقوط درمیآمد.

او قوی بود و به عنوان یک خوناشام بدن محکمی داشت، اما با سقوطش به کجا می‌افتاد؟ گدازهها؟ خارها؟ یا گودالی از جانوران؟

تواناییهایش احتمالا از پس اینها برنمی‌آمدند.

ذهن کوئین حین برنامه ریزی برای اقدام بعدی، مدام حول احتمالات مختلف می‌چرخید.

او توانایی سایه را فعال کرد و بدن خود را به نازکی پوشاند.

به نظر می‌‌رسید این روش کار کرده و روند غرق شدن را کندتر کرده است.

اما این فقط یک سرعتگیر بود.

راه حل محسوب نمی‌شد. اما مسلما زمان کافی برای فکر کردن را فراهم می‌کرد.

ناگهان صدایی از ناکجا آباد شنیده شد.

فریاد پسری اکو شد:«اینجا دیگه چه جهنمیه؟»

کوئین فکر کرد:«امکان نداره! این صدای فکسه؟»

فضا باریک بود، پس اگر فکس هم در حال پایین آمدن بود، فقط یک جا برای فرود وجود داشت.

بنگ!

نیرو و وزن فکس به سر کوئین برخورد کرد و او را از آن مایع عجیب رهانید.

کوئین همانطور که در هوا شناور بود، با خود فکر کرد چیزی که تا الان در آن بود، حالا پشت سر فکس است و او را به سمت مرگ سوق می‌دهد.

فریاد...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی