سیستم خوناشامی من
قسمت: 244
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۴۴: کریستالهای عجیب
با ورود پسری با موهای کوتاه، نه تنها پیتر، بلکه به نظر میرسید سیا هم او را شناخته بود.
به دلیلی، با ورود پسر، دست پیتر دور گردن سیا شل شد.
سیا خواست از این فرصت استفاده کند و دست پیتر را کنار بکشد، او از تمام قدرت خود استفاده کرد تا به ساعد پیتر بکوبد اما در این هنگام متوجه شد که انجام دادن این کار مانند جابه جایی یک صخره یا یک تن وزن است.
ظاهرا نه اثری داشت و نه تکان خورد.
لوگان هنگامی که گاز آخر را به ساندویچش میزد گفت:«بهتر بیاریش پایین پیو، اذیت کردنش ممکنه در آینده مشکل بیشتری برامون درست کنه....هوم، ساندویچه آخرش بود.»
در این لحظه لوگان به خود معمولیاش شبیه نبود.
به غیر از سرش، از گردن به پایین کاملا با لباس مخصوص پوشیده شده بود.
چون نمیدانست چه چیزی را در اینجا خواهد دید، همیشه برای بدترین شرایط آماده بود.
لوگان هنوز هم در مدرسه محبوبیت زیادی داشت حتی اگر خودش این را نمی دانست.
چهرهای که او در اردوی آخر و وقایع مختلف از خود ساخته بود باعث جلب توجه بقیه شده بود که این شامل سیا هم میشد.
اگرچه سیا تعجب می کرد که ارتباط بین لوگان و پیتر چیست اما در حال حاضر او فقط می خواست از پیتر دور شود.
با استفاده از توانایی خود نیزه ای را به شکم پیتر زد. نه فقط یکی، بلکه سه تا.
به خاطر نزدیکی بیش از حدش میتوانست چند نیزه را پشت سر هم در شکمش فرو کند.
بعد از اینکه اولین تیر وارد بدن پیتر شد حرکاتش کند شدند و این به سیا اجازه داد چند تای دیگر هم در
شکمش فرو کند.
یک بار دیگر با استفاده از تمام نیروی خود سعی کرد دست پیتر را کنار بزند.
هنوز هم اثرش مانند کوبیدن دست به صخره بود، اما این بار با کمک تواناییاش و همچنین تضعیف پیتر حملهاش موفقیت آمیز پیش رفت و موفق شد دست او را کنار بزند و خود را آزاد کند.
نمیدانست به کجا فرار کند، پس فقط به یکی از تونل ها وارد شد. اگر دانشآموز دیگری وارد شده بود و هیچ ارتباطی با شخصی به نام پیتر نداشت، در این صورت شاید به سمت لوگان میرفت اما با دیدن نوع رابطهی آن دو، ترجیح داد ریسک نکند.
غار تاریک بود و دیدن برایش سخت شده بود اما هر یک از تونل ها بازتاب کمی از نور را نشان می دادند.
چیزی که او نمی دانست.
همیشه این احتمال وجود داشت که مقدار کمی نور از یک جانور ساطع شود یا یک کریستال خام. به همین خاطر سیا باید مراقب جایی که میرفت میبود.
او نمی توانست ببیند ک...
کتابهای تصادفی


