سیستم خوناشامی من
قسمت: 249
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۲۴۹: برام زمان بخر
این اولینباری بود که لوگان ترس را احساس میکرد. بهدلیل اینکه کلاهش قابلیت دید در شب داشت، او موفق شده بود تا قبل از راه رسیدن به جانور نگاه کاملی به ظاهرش بیاندازد. البته پیتر هم چنین قابلیتی را داشت ولی او نمیتوانست این احساس ترس را درک کند.
شاید پیتر در مدرسه به خوبی درس نخوانده باشد و فکر کند که این یک هیولای معمولیست، یا شاید وقتی که تکامل پیدا کرده بود، دیگر حس ترس هم درونش وجود نداشت، در هر صورت، به نظر نمیرسید که همانطور که دیگران ترس میکنند او هم چنین تجربهای داشته باشد.
جانوران به چندین دسته تقسیم میشوند. پایه، متوسط، پیشرفته و در حال حاضر آنها در مقابل چیزی بودند که حداقل در دسته پادشاه قرار میگرفت. این فرض از این بابت مطرح میشود که جانوران سطح بالاتری هم وجود دارند که اصطلاحاً به آنها لقب شیطان داده میشود.
هرگاه هیولایی با شکل انسانوار کشف میشد، میشد اطمینان داشت حداقل در سطح پادشاه یا بالاتر باشد. موجوداتی هم وجود داشتند که در این سطح بوده و شکل انسانواری نداشته باشند، اما موجودات این نوع انسانی هرگز سطحی کمتر از سطح پادشاه نداشتند.
لوگان به کمک همه نیاز داشت. او بلافاصله یکی از اسلحههای خود را کمی تغییر داد تا باریکتر شود. برای این کار زرهش به سرعت تغییر شکل داد و پس از تکمیل شدن تغییرشکلش، لوگان سریعاً سه شلیک به سمتساختمانهای اطراف انجام داد.
خروجی این شلیکها، از جنس انرژی نبود و در عوض توپهای درخشان چسبانی بودند که نور زیادی از خود خارج کرده و میتوانستند تا به خوبی به هر سطحی چسبیده و محیط را روشن کنند.
دلایلی برای این کار لوگان وجود داشت، یکی از دلایلش این بود که این موجود را به راحتی بتوانند ببینند. اگر موجودی از تاریکی بیاید، یعنی چشمها و حس هایش هم باید بیشتر مناسب چنین مکانی باشند. بنابراین او نیاز داشت که شرایط را برای همه یکسان کرده و بعلاوه به سیا نیز کمک کند.
نورها به سه جهت شلیک شدند، یکی در چپ، یکی در راست و یکی کمی عقبتر از جایی که هیولای سطح پادشاه قرار گرفته بود. به این میتوانست تا حدودی تمام منطقه اطراف را روشن کند.
گرچه سگها نمیتوانستند منبع نور عجیب را ببینند، اما حسش میکردند و ترسیده بودند. لوگان امیدوار بود که این منبع نور چشمان حساس موجود سطح پادشاه را دچار آسیب کرده یا نابینا کند، اما به نظر میرسید که هیچ تاثیری بربیناییش نداشته باشد، زیرا همچنان به طور پیوسته به جلو حرکت میکرد.
سیا با لرزشی در صدایش گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟» حالا که یک منبع نور وجود داش...
کتابهای تصادفی

