سیستم خوناشامی من
قسمت: 259
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۵۹: یه گنده دیگه
«این ضربه، از طرف فکس بود. یعنی این بار خیلی حریص بودم.» کوئین گفت: «معمولا اینطور نیست که من اینطور باشم.»
در حین داشتن این افکار سریع متوجه چیزی شد. او نمرده بود مطمئناً یک ضربه کامل از سوی فکس او را میکشت، اما واقعیت این بود که این کار انجام نشده بود. در واقع، کوئین صدمه شدیدی دیده بود.
[۵۰/۹۵ سلامتی]
با استفاده از بانک خون کوئین، او توانست بیشتر زخمهایش را التیام بخشد، اما نه همه آنها و حدود شصت امتیاز سلامتی خود را بهبود بخشید. این بدان معنا بود که حمله زمانی که مورد اصابت قرار گرفت، تنها کمی بیش از ده طول کشید.
با باز کردن چشمانش، کوئین توانست دوباره خونخوار را در مقابل خود ببیند. او به هوا پرت شده بود و به عقب فرستاده شده بود، اما خیلی دور نبود زیرا ضربه به طور قابل توجهی ضعیف شده بود و حالا میدانست چرا.
وقتی به فکس نگاه میکردیم، یک نیزه بزرگ آبی ضخیم در داخل خونخوار گیر کرده بود. حتی نمیتوان آن را یک نیزه نامید، زیرا به نظر میرسید که ضخامت آن به اندازه یک انسان بالغ است. بیشتر شبیه ستونی بود که ساختمانها را نگه میداشت.
«کوئین، من نمیتونم یکی دیگر از این دست تولید کنم! اگه میتونی کار اونو همین الان تموم کن!» صدای فریاد از پایین خیابان شنیده شد.
با نگاه کردن به پشت خونخوار، کوئین توانست وردن را ببیند که به سمت او میدود. نیزه را او پرتاب کرده بود. در انتظار لحظه مناسب برای پرتاب نیزه به جانور در رده پادشاه بود. به نظر میرسید که هرگز این اتفاق نمیافتد، و در نهایت، جانور قبلاً مرده بود، اما ووردن خوشحال بود که او زنده بود.
پس از حمله کوئین، او میتوانست ببیند چه اتفاقی میافتد و نیزه بزرگ روح را به داخل فکس پرتاب کرد. به لطف این بود که ضربه از نظر قدرت و سرعت به میزان قابل توجهی کاهش یافت.
با این حال، وردن میدانست که باید ادامه دهد و سریع عمل کند. پس از پرتاب نیزه بزرگتر، او نتوانست دوباره آن را تولید کند. به همین دلیل، راتن جای خود را با ووردن عوض کرد و به امید حمایت از کوئین به بیرون دوید.
او اکنون فقط میتوانست نیزههای آرگولار را بیرون بیاندازد، اما بهتر از هیچ بود.
کوئین گفت: «کشتن فکس؟» نه، او نمیتوانست این کار را انجام دهد. فقط به خاطر او بود که در وهله اول توانستند جانور رده شاهی را بکشند. به احتمال زیاد همه آنها امروز در آنجا مرده بودند.
برای آنها عادلانه نبود که به ناجی خود صدمه بزنند.
صدایی در کنار سمت راست کوئین گفت:
«چیکار میخوای بکنی؟»
کتابهای تصادفی