سیستم خوناشامی من
قسمت: 260
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۶۰: خانواده بری
دیدن رهبر مسافران که میتواند هیولایی در کنار خود داشته باشد و آن را کنترل کند، به این معنی که آندره باید عضوی از خانواده بری بوده باشد. خانواده او خانواده عادی ای نبودند، زیرا آنها یکی از چهار خانواده بزرگ بودند.
لایلا وقتی به آندره نگاه میکرد احساس میکرد کسی را نمیشناسد. اگر چه، کسانی که از چهار خانواده بزرگ بودند، به جز رهبران، به سختی هیچ یک از سایرین قابل تشخیص بودند، مگر اینکه شهرت بدی داشتند.
خانواده بری در مقایسه با سایر خانوادههای قوی و خانوادههای اصلی کمی منحصر به فرد بودند. توانایی آنها همیشه وجود داشت، اما به اندازه دیگران تهدید کننده نبود. قبل از اینکه زمین اکتشاف سیارات جانوران را آغاز کند، خانواده بری تنها توانستند یک چیز را رام کنند، موجودات کنونی روی زمین.
تنها پس از شروع اکتشاف بود که قدرت واقعی آنها آشکار شد. جانوران سیارات دیگر بسیار قویتر از موجودات روی زمین بودند. بسته به سطح آنها و کنترل توانایی، به آنها اجازه میداد تا جانوران سطح بالاتر و پایینتر را رام کنند. همچنین بر تعداد جانورانی که میتوانند در یک زمان کنترل کنند نیز تأثیر میگذارد.
قدرت آنها به نوعی قدرت مصنوعی بود. آنها کسانی نبودند که مبارزه واقعی را انجام دادند، یا این چیزی است که دیگران فکر میکنند. این افکار عمومی بین مردم یا کسانی بود که قبلاً بری را ندیده بودند.
بریها در واقع در زمان مبارزه با استعداد فوق العادهای بودند. زیرا وقتی موجود قویتری را اهلی میکرد، باید نشان داد که قویتر از چیزی است که میخواست رام کند. مواردی وجود داشت که این مورد نیاز نبود، اما برای سطوح بالاتر داستان متفاوت بود.
با مهارتهای جنگی باورنکردنی و جانوران قویشان، آنها توانستند با هم کار کنند، نیرویی قدرتمند ایجاد کنند و در نهایت به مقام رهبر صعود کردند تا بخشی از چهار بزرگ باشند. تنها تکیه بر قدرتهای دیگر برای رسیدن به میز رهبران کافی نبود.
گروه مسافران قبلا رفته بودند، لیلی کماندار تصمیم گرفته بود که پشت سر بماند تا دانش آموزان را زیر نظر داشته باشد. فقط در صورتی که جانوران دیگری ظاهر شوند.
لایلا میخواست چیزی بگوید، زیرا مطمئن بود که کوئین نمیخواست فکس صدمه ببیند و سعی میکرد راهی برای نجات او بیابد، اما توضیح خوبی به ذهنش نمیرسید و آنها قبلا رفته بودند.
لیلی با لبخند گفت: «نگران نباش، دوستان من قوی هستند.» تلاش برای دلداری دانش آموزان او فکر میکرد که آنها باید چنین تجربه وحشتناکی داشته باشند، در اینجا در تاریکی میجنگند.
«این چیزی است که من نگران آنم.»
لایلا فکر کرد: «چون دوستان من هم قوی هستند.»
در حالی که هر سه پسر در اطراف خونخوار ایستاده بودند، از این که چه کسی ر...
کتابهای تصادفی

