فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 278

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر ۲۷۸: کنترل احساسات دانش آموزان در مقایسه با کل زمانی که در مدرسه گذرانده بودند، امشب خواب بهتری داشتند. آنها از این سفر هم جسمی و هم روحی خسته شده بودند. اگرچه بسیاری از دانش‌آموزها مدرسه نظامی را دوست نداشتند، اما باید اعتراف می‌کردند که بازگشت به اینجا خوب بود. از نظر خطر، مدرسه نظامی یکی از امن‌ترین مکان‌هایی بود که در حال حاضر می‌توانستند در آن باشند. اواخر شب گذشته پیامی برای همه دانش آموزان ارسال شد مبنی بر اینکه کلاس‌های صبح آنها لغو شده ولی در تایم عصر ملزم به بازگشت به کلاس‌های خود می‌شدند. قبل از هر چیز دیگری، کوئین تصمیم گرفت بیرون از خوابگاه توقف کند و در حال حاضر بیرون از اتاق لایلا ایستاده بود. او همان صبح که توانست اتاقش را ترک کند به آنجا رفته و به‌نظر می‌رسید که انگار هنوز هیچ کس بیدار نشده باشد. ضربه‌ای به درب اتاق زد و صبورانه منتظر ماند تا لایلای خواب‌آلود پاسخ دهد. حالا او کنار در ایستاده و چشمانش را با لباس‌خواب کوتاه صورتی و پیراهنی که سه دکمه بالا را نداشت می‌مالید. به نظر می‌رسید که پیراهن به سختی بر تن او مانده باشد، زیرا بالای شانه‌هایش دیده می‌شد. او در حالی که بالاخره دست از مالیدن چشمانش برداشت، با فریاد گفت: «کله سحر کی در میزنه؟ ک-کوئین؟... صبر کن! کوئین!» لایلا به سرعت پیراهنش را گرفت و دکمه‌هایش را بالا برد زیرا صورتش قرمز روشن شده بود. اگر می‌دانست چه کسی به سمت در می‌آید، بهتر از این لباس می‌پوشید، اما دیگر دیر شده و کوئین او را دیده بود. پس از آرام شدن، او می‌خواست توجه‌اش را به کوئین بدهد: «چیزی لازم داری؟ اگر اینقدر زود اومدی باید مهم باشه» هنگام پرسیدن این سوال، نگاهی به چهره او انداخت. با توجه به اینکه در حالی که او درمورد این وضعیت گیج و نگران بود، اصلاً بر کوئین تأثیری نداشت. او از چیزی که به تازگی دیده بود احساس خجالت نمی‌کرد و به نظر می‌رسید وضعیت فقط برای او ناخوشایند جلوه کرده باشد. او فکر کرد: «نمی‌دونستم انقد زشتم که حتی ذره‌ای تاثیرم روی بقیه ندارم...» اگرچه اصلاً اینطور نبود. وقتی کوئین برای اولین بار او را پشت در دید، به نظرش لایلا خیلی هم بامزه آمد. مشکل فقط این بود که از زمان تبدیل شدنش به یک خون آشام، حتی با وجود داشتن احساسات نیز معمولا خیلی سریع علایق و حالات چهره‌اش سرکوب می شدند و از چهره قابل تشخیص نبودند. قبلاً چند بار این اتفاق برای او افتاده بود، مثلاً وقتی می‌ترسید. برای موقعیت‌های خاص، او فکر می‌کرد که بسیار مفید است. وقتی تمام مصیبت‌هایش را با پیتر گذراند و او را در حال خوردن گوشت انسان دید، فهمید این خوناشام بودنش است که جلوی او را از ترسیدن و فریاد زدن می‌گیرد. موقعیت دیگری که به آن کمک می‌کرد، در هنگام مبارز...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی